|
تقريبا 2 هفته پيش بود كه يه مطلبي را در مورد قلك هاي محك تو وبلاگ نيما شير پسر خوندم.اين مطلب در مورد كمكهاي مردمي بود كه اختصاص به بچه هاي سرطاني داشت.تو همين مطلب نوشته شده بود كه جزئي ترين كمك مردم هم در راه درمان اين بچه ها موثره.بعد از خوندن اين مطلب وقتي به خودم اومدم كه زنگ زده بودم و چند تا از اين قلك ها را سفارش داده بودم.هم براي خودم و هم براي چند تا از اشناها.
اينها ننوشتم براي اينكه بگم كه واي همه بدونيد كه من چه آدم خير و نيكو كاريم.يا چقدر به فكر همنوع خودم هستم.نه.اينها را نوشتم براي اينكه بگم از اون روز تا حالا انگار دغدغه هام در مورد هلن عوض شده.تو اين چند روز همش دلم گذاشتم جاي دل مادرايي كه بچه هاشون به نوعي با اين بيماري ها درگيره.فرق نمي كنه سرطاني ، هموفيلي، دياليزي و يا هر چي ديگه ايي.فرقي نمي كنه.بيماري ناعلاج نا علاجه. چه دل بزرگي دارن اين مادرا.تو سكوت و خفا چه دردي را تحمل مي كنند.اونوقت امثال من با يه واكسن جزيي تا 2 هفته روحشون خسته مي شه و دچار افسردگي مي شند.
گاهي فكر ميكنم اين چه آزمايشيه كه خدا از اين مادرا مي كنه. تو اين مدت همش ورد زبونم اين بوده كه خدايا همه بچه ها را در پناه خودت نگه دار.هلن منهم در پناه خودت بگير.خدايا همه بچه ها را از شر هر بدي ، بيماري ، رنج و درد و حتي دشمني دور نگه دار.اين گوشه ها دختر من را هم دور نگه دار.خدايا همه بچه هاي بيمار را شفا بده.خدايا يه نور اميدي تو دل مادراشون روشن كن.خدايا نكنه اين آزمايش را از منهم بگيري.مطمئن باش من از اين ازمايش سر بلند بيرون نمي يام.مطمئن باش قبل دانستن هر چيز بدي در مورد هلنم 100 بار مي ميرم.خدايا من مثل اين مادرا نه صبورم و نه بردبار. نه دلم آنقدر بزرگه و نه قلبم براي جا دادن اين چيزا جايي داره.قلبم با احساس اين چيزا از كا مي افته.من بنده توام.خودت منو خوب مي شناسي.مي دوني كه دلم طاقت حتي حرف زدن در مورد اين مسائل را نداره چه برسه به اينكه بخواد از نزديك لمسشون كنه.
تو اين مدت همش با خودم مي گم نكنه يه وقت زبانم لال ، دور از جان هلن ، اين بلا سر منهم بياد. از اون روز تا حالا يه خواب راحت ندارم.همش اضطراب دارم.همش با فكر كردن به اين موضوع يه بغض مياد مي شينه ته گلوم.
راستش شايد خيلي ها بهم بگن فراموش كن اما اونايي كه منو مي شناسن مي دونند كه من هيچ چيزي را نمي تونم از ذهنم بيرون كنم.شايد يه موضوع يا يه حرفي به مرور زمان بره تو پستوهاي ذهنم اما با برخورد با حرف يا مسائلي كه به اونها مربوط بشه دوباره تو ذهنم به جريان مي افته.حالا من موندم و يه فكر آشفته.نمي دونم خوندن اون مطلب براي من خير بود يا شر.اما هرچي كه بود انگار منو از يه خواب بيدار كرد.خوابي كه توش فكر مي كنيم همه اتفاقات مال بقيه هست و ما ايمنيم.اما گاهي اوقات خودمون هم نمي دونيم كه چقدر به اين اتفاقات نزديكيم و هر آن ممكن ما هم گرفتارش بشيم.
با اجازه شيلا جان مامان نيما شير پسر اون مطلب را براي شما هم مي گذارم تا اگه دوست داشتيد شما هم يكي از اين قلك ها را به خونه خودتون بياريد.شايد با اين كار بتونيم يه كمك هر چند كوچيك به اين بچه ها در راه درمانشون كنيم.شايد يه روزي بياد كه ديگه مادرايي مثل من از خوندن اين مطالب آشفته نشند.شايد با اين كمك ها راه درمان اين بيماري ها باز بشه و همه بچه ها را از گرفتاري در بياره و دل مادرا و پدارشون را شاد كنه.اميد چيز خوبيه به شرطي كه كمك كنيم به واقعيت تبديل بشه.
خدايا همه بچه هاي دنيا را در پناه خودت ايمن و سالم حفظ كن و دختر من و بچه هاي همه دوستام را از اين قاعده مستثني نذار.آمين.
از دست من کارهای زیادی بر میاد اگه پر بشم. میتونم بیمارستان بسازم.دارو و تجهیزات پزشکی بخرم. تحقیقات علمی انجام بدم. هزینه های درمان تهیه کنم. به خیلی از مادرپدرها امید بدم. من میتونم کمک کنم که کودکان مبتلا به سرطان نجات پیدا کنن.
فقط با یک تماس با شماره ۲۲۴۵۱۴۱۴ یا یکی از دفاتر محک قلک ها بصورت رایگان در محل به شما تحویل داده خواهد شد و پس از پر شدن نیز با یک تماس تحویل گرفته می شود.
دفتر ستارخان:۶۶۵۰۴۱۳۶
دفتر ملت: ۲۲۰۳۷۴۷۳
دفتر چیذر: ۲۲۲۰۱۳۱۲
|