|
سلام سلام صد تا سلام
خودم مي دونم چقدر تاخير دارم و مي دونم كه از همه شما دوستاي گلم يه جورايي غافل شدم و نتونستم بيام بهتون سر بزنم اما مي دونم همتون با بزرگواري منو درك مي كنيد و مي بخشيد.
راستش اين روزا آنقدر برام به سرعت در حال گذر هستند كه هنوز باورم نميشه 8 روز از تولد هلن گذشته.البته تو اين روزاي خوب و دوستداشتني ، روزاي بدي داشتيم و از بلاي زردي دور نمونديم و هلنم به زردي دچار شد.
آنقدر روزي كه خودم تشخيص دادم كه هلن زردي گرفته و به بيمارستان رسوندن و بستري شدنش برام تلخ هست كه فكر مي كنم شايد هيچوقت فراموشش نمي كنم. همونطور كه گفتم هلنم تو 4 روزگي ، يه روز تو بيمارستان بستري شد و من هيچ كاري جز گريه براي دوري از عروسكم از دستم بر نمي اومد.البته خدا رو شكر مي كنم كه اين دوري تنها يك روز طول كشيد اما همين يك روز آنقدر نيرومو تحيل برد كه بعد از برگشتن هلن به خونه دو روزي مريض شدم.
البته نبايد يادم بره كه اگه دورو بريهام نبودند شايد به جاي مريض شدن از غصه دوري دختركم دق مي كردم.واقعا نمي دونم چه جوري بايد ازشون تشكر كنم.هم از خانواده خودم به خصوص مامانم كه به قول خودش امور پرستاري از من و هلن رو به عهده داره و مادر همسري كه امور آشپزي به عهدش هست و حتي اگه نتونه بياد بهمون سر بزنه ، خورد و خوراك همون رو مي پزه و با آژانس مي فرسته.از عمو و عمه هم چي بگم كه بايد هرروز حتي شده براي 5 دقيقه بياند خونه ما و هلن رو ببينند.خلاصه كه آنقدر اطرافم رو شلوغ كردند كه خدا رو شكر تا شب نمي فهمم چي به چيه و كي به كيه.
از اين حرفها بگذريم قرار بود بيام از زايمانم بنويسم كه امروز تو اين فرصتي كه پيدا كردم اينكارو انجام بدم.
روز اول دي ماه شب بود كه احساس كردم حركات بچه خيلي كم شده. با همسري شال و كلاه كرديم راه افتاديم رفتيم بيمارستان. از بيمارستان هم سريع با دكترم تماس گرفتند و وضعيت منو بهش گفتند و اون هم سريع خودش رو رسوند. همون شب ضربان قلب و نوار قلب بچه رو چك كردند و بهم گفتند كه مشكلي نيست و دستگاه ما تمام حركات بچه رو ثبت می کند .اما من همچنان حركات بچه رو حس نمي كردم و به قول اونها مهم هم اين بود كه من خودم اين حركات رو بفهمم.به هر حال اون شب دكترم منو مرخص كرد و بهم گفت كه برم شام بخورم و باز دقت كنم كه بچه تكون مي خوره يا نه. اگه تكون خورد كه فردا صبحش برم سونو بدم اما اگه خبري از تكون نبود دوباره برگردم تا در بيمارستان بستري بشم.
از بيمارستان به خونه برگشتيم كه راننده آژانس آنقدر ماشين رو تو دست انداز انداخت كه بچه شروع به تكون خوردن كرد. به خونه که رسيديم تلفني همه اتفاقات رو به مامان همسري گفتيم و قرار شد كه صبحش من تنها بيمارستان نرم.
صبح 2 دي ماه بود كه من خيال اينكه ميرم يه سونو مي دم و برمي گردم خونه بدون هيچ وسايلي رفتم دنبال مامان همسري و به اتفاق رفتيم بيمارستان.تو سونو گرافي بوديم كه دكتر بهم گفت كه برخلاف روز شماري ما به جاي 38 هفته در اواسط هفته 39 هستم و بهم گفت يه ذراتي مي بينه كه يا ممكنه چربي باشه با اينكه بچه در حال دفع مدفوع هست و علت كم شدن حركات بچه هم به خاطرهست.خلاصه اينكه سريع با دكترم تماس گرفت و گزارش خودش رو تلفني به اونهم گفت .در اين بين هم، من مات و مبهوت يه طرف ، مامان همسري هم كه حسابي هول كرده و دست و پاشو گم كرده بود يه طرف. خلاصه از سونو گرافي اومديم بيرون و به همسري تلفن كرديم كه چه نشسته ايي كه دختركت امروز بايد به دنيا بياد .به مامانم هم زنگ زدم كه زود خودشو برسونه.بعد هم خودم راه افتادم رفتم بخش زنان و زايمان.اونجا ديگه تنهاي تنها بودم و مامان همسري رو داخل بخش راه ندادند.
وقتي رفتم داخل بخش تنها زائو بودم .البته چون مي دونستند كه اورژانسي هستم سريع همه كارهامو انجام دادند.لباسهامو عوض كردم ، يه سري آزمايش خون ازم گرفتند و سرمم رو وصل كردند .بعد هم نوبت به بدترين قسمت ماجرا يعني سوند گذاشتن رسيد.البته برخلاف ترس من خيلي سخت هم نبود.اينو مي گم كه كسايي كه مثل من مي ترسند خيالشون يه كم راحت بشه. تو بخش بودم كه همسري بهم زنگ زد و گفت پشت در بخشه و چند دقيقه بعد بود كه نمي دونم با چه زبوني پرسنل بخش رو راضي كرده بود و كه بياد داخل پيشم و يه مدتي با من باشه.در اين بين كارهاي ديگه هم مثل تشكيل پرونده ، رضايت براي عمل و ...هم در حال انجام بود.
خلاصه كه همه كارها در عرض كمتر از دو ساعت انجام شد.جالب قضيه اينجا بود كه من در طول دوران حاملگيم با خودم فكر مي كردم اگه قرارباشه روزی سزارين بشم ،احتمالا كلي مضطرب مي شم .اما باز هم برخلاف فكر من و با كمك خداي بزرگم آنچنان آرامشي داشتم كه اصلا برام قابل وصف نبود.همه ازم مي پرسيدند كه نمي ترسي؟ و من واقعا نمي ترسيدم.
كارها كه تمام شد از اتاق عمل اومدند دنبالم.از بخش كه با برانكارد بيرون رفتيم ديدم كه مامان و بابام هم خودشونو رسوندند.
تو اتاق عمل هم اوضاع خيلي خوب بود.پرستارها كلي با خنده و خوش رويي در مورد بچه مي پرسيدند كه دختره يا پسر ، و اينكه اسمش چيه.من تو اون بخش به اسم مامان هلن معروف شده بود. بعد از يه مدت دكتر بيهوشي اومد و ازم پرسيد كه از نوع چه نوع بيهوشي مي خوام استفاده كنم.منهم بي حسي موضعي يا اسپاينال رو ترجيح دادم كه بتونم اولين لحظات به دنيا اومدن دختركم رو ببينم.بعد هم يه پرستار كمك كرد تا بشينم و خودش هم منو گرفت تا تكون نخورم . آمپولي كه بهم تزريق شد خيلي درد نداشت اما چون به هرحال در نخاع تزريق مي شد ناخود آگاه آدم بهش واكنش نشون مي داد.به همين خاطر براي من دوبار اينكار انجام شد.وقتي هم كه مايع بيحسي داخل نخاع تزريق شد مثل اين بود كه يه پام رو به پريز برق 220 ولت وصل كردند.يه همچين لرزي در يه پام به وجود اومد.بعد از تزريق هم منو خوابوند ند تا دكترم اومد و كلي باهم خوش وبش كرد.بعد هم ازم پرسيد بيحس شدي يانه؟ منم گفتم نه.گفت پس پاتو تكون بده.منم تكون دادم البته به خيال خودم. دكترم بهم گفت پس تا بي حس بشي من مراحل كارو برات توضيح ميدم.بعد هم شروع به كار كرد و بهم گفت فعلا داريم بدنت رو شستشو مي ديم و ... در همين بين احساس كردم فشار خونم داره مياد پايين.ماسك اكسيژن رو برداشتم و گفتم من حالم اصلا خوب نيست و يكم صبر كنيد.برام ملافه اوردند تا اگر حالم بهم خورد راحت باشم ، كه خورد.بعد هم دكتر بيهوشي از بالا سر من شروع به فشار دادن شكمم كرد و دكترم از آنور پرده مشغول بيرون كشيدن چيزي.البته من اينها رو حس مي كردم اما درد را نه. دكترم مي گفت بچه در وضعيتي قرار گرفته كه هر جور بهش دست مي زنيم كه بيرون بياريمش به يك سمت ديگه مي چرخه. در همين بين صداي گريه دخترم آمد و پرده ايي رو كه جلوي روم بود پايين آوردند تا من دختركمو ببينم.
اصلا نمي تونم اون لحظه رو براتون توصيف كنم.آنقدر اون لحظه شيرين بود كه انگار تمام ساعتها و ثانيه ها متوقف شد .نه تنها حالم در يه آن خوب شد بلكه انگار آبي بود كه رو آتش ريخته شده بود و چشمم به جز دختركم هيچكس ديگه رو نه مي ديد و نه حس مي كرد.من بودم و دختركم و عشقي كه در دلم به يك آن شكوفه كرد ، رشد كرد و به بار نشست.دختركم هم وقتي پيش اومد و بغلش كردم ساكت شد و با چشماي كنجكاوش به اطرافش نگاه مي كرد تا ببينه كه وارد چه دنيايي شده .
بعد از اينكه هلنم رو بهم نشون دادند سريع به اتاق نوزادان منتقلش كردند تا بقيه عمل من رو تمام كنند.در حال كار بودند كه من احساس كردم يه سمت پهلوم از درد در حال فلج شدن هست.آنقدر درد داشتم كه تنها مي تونستم اشك بريزم و ناله كنم .وقتي هم كه به ريكاوري بردنم همين وضع رو داشتم.البته دكترم مي گفت به خاطر جمع شدن رحم هست كه من اينهمه درد دارم.يك ربع بعد هم منو به بخش و به اتاقم بردند.بعد از آن ديگه آنقدر دورم شلوغ شد كه دردم يادم رفت اما با وجود اونهمه درد بازهم خوشحال بودم كه بيهوشي عمومي نگرفتم.
تا بعدازظهر روز بعد هم در بيمارستان بودم.ظهر ، فرداي سزارينم به اصرار خودم كه از ثابت خوابيدن كلافه شده بودم از تخت پايين آوردنم و تا راه برم و بعد از چند ساعت هم مرخصم كردند تا به خانه بيايم.
خوب دوستاي گلم اين هم از خاطره زايمان من كه قرار بود بنويسم.ببخشيد كه آنقدر طولاني شد اما چون ممكن بود كه حالا حالا ها فرصت نوشتن پيدا نكنم براي همين همه ماجرا را يه دفعه تعريف كردم.
|