تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


اولین حرفهای کوچولو کوچولوی جوجه طلا

 * یه خبر مهم ...

چند روزه که پرنسسم کلمه  های  ماما ، بابا  و بهبه را به معنا و منظور خاصی بکار می بره.هر وقت کارش گیر می کنه ماما می کنه و اگه من دور وبرش نباشم بابا می کنه و هر وقت غذایی را می خوره که دوست داره تا آخرش به به می کنه.خدا را شکر که دخترکم داره به حرف زدن می افته.عروسکم دارهیه زندگی دیگه را شروع می کنه.دلبندم ، عزیزم حرف شیرین زبونیت مبارک باشه.ایشالا که همیشه از زبون نازت حرفهای خوب خوب بیرون بیاد .ایشالا که در تمام زندگیت زبونت به خیر بچرخه و خدای ناکرده بده کسی از زبونت نگذره.ایشالا که همیشه زبونت گره گشای کسی باشه نه اینکه در زندگی کسی گره بیاندازه.دخترکم این قسمت یکی از سخت ترین قسمتهای زندگیته.قسمتی که می تونه تو را همیشه جز بهترین  همنشینهای اطرافیانت بکنه یا بدترین همنشین ها.می تونه تو را تا عرش بالا ببره و یا خدای ناکرده تا نهایت به قعر پستی بکشونه.پس برای بیرون آمدن هر کلمه از دهانت  مراقب باش.سعی کن بهترین و شیرین ترین واژه ها از زبونت بگذره و دل شنوده ات را شاد کنه نه اینکه دل کسی را بشکونه.دخترم هیچ کس از زندگی خودش خبر نداره .اینها را می نویسم تا اگه روزی من نبودم بتونی راه و مسیر زندگیت را خودت پیدا کنی و درست و از غلط بشناسی.می دونم تو روزی تمام این خونه مجازی را زیرو رو می کنی .

*خبرمهم دیگه اینکه دندان پنجم هم دراه سرو کله اش پیدا می شه.فکر کنم امروز فردا نیش بزنه

*بلاخره طلسم کلاس رانندگی رفتن  شکست و راهی کلاس شدم.اما خدایی کلاس فنی خیلی چرنده و بنده بیشتر اوقات در حال چرت  زدن هستم.اگه خدا بخواد تا 2-3 روز دیگه هم کلاسهای عملی شهر هم شروع می شه و باز هم اگه خدا بخواد تا 1-2 ماه دیگه ماشینش هم می رسه.این چند روز مجبور بودم هلن را به دست آقای همیشه شیکمون بس÷رم اما دیروز وقتی برگشتم دیدم بنده خدا همسری تمام موهای سرش از دست وروجک خانوم سیخ شده از بس که دخملک تو اون 2 ساعت غر زده بود به جونش.

*چند روز ه که من و آقای شیک حسابی معتاد شدیم.اونم معتاد یه سریال کذایی.فرار از زندان.جوری هم معتاد شدیم که اگه مواد بهمون نرسه حالمون بد جور خراب می شه.چند روز پیش یکی از دوستای همسری چند قسمت از این سریال را برامون آورد.ما هم اولش با بی میلی گفتیم یه قسمتش را ببینیم  اما همون یه قسمت باعث شد که دیگه برای آو.ردن قسمتهای بعدی صبر نکنیم و تا پارتهایی که داریم تمام می شه می ریم سوپر سر کوچه و قسنتهای بعدی را می خریم.اونم دوبله جوانه پویا.حالا ببینید ما چقدر حالمون خرابه.جالب اینجاست که تو این اوضاع شبونه خانوم خانومای ما هم شبها دلش نمی خواد بخوابه و تا نصفه شب پا به پای ما بیدارهو تو اون تاریکی که نه من آقای شیک را می بینم و نه اون منو، دخملک انواع بازی ها را برای خودش می کنه.از سر و کولمون بالا می ره ، داد و بیداد می کنه و خلاصه هر آنچه که انرژی در بدن داره می گذاره برای همون 2-3 ساعت.

*من و همسری رسما چند روزه که تقسیم اراضی کردیم.یعنی اینکه لب تاپ رسما به همسری تعلق گرفت و کامپیوتر خونه به من.هر دومون جل و پلاسمون را از تو کامپیوتر اون یکی جمع کردیم.اینجوری خیلی بهتر شد.هم جامون باز تر شد و هم هر کسی به کار خودش می رسه و برای چند دقیقه کار منتظر این نمی شه که کار اون یکی تمام بشه.البته هنوز در بخش اینترنت با هم مشترکیم و همسری مستاجر بنده هست.نا گفته نمونه که منم صاحبخانه خوبی هستم و تمام امکانات را در اختیارش می گذارم.باز بگید صاحبخونه ها بدند.

*راستی این را یادم رفت بنویسم.هفته پیش هلن را برده بودم دکتر برای چکاپ.خدا را شکر که از هر نظر دخملک در شرایط ایده آل بود.اما دکترش می گفت سعی کن جاهای شلوغ نبریش.آنفولانزا خیلی زیاد شده.حتی خودش دخترک را سریع معاینه کرد و بهمون گفت زود از اینجا برید.گفت تب بیشتراز 2 روز و سرفه های مداوم همون نشانه های آنفولانزای خوکی هست و تو بچه ها خیلی زیاد شده.تو را خدا خیلی مواظب جوجه هاتون باشید و جاهای شلوغ نبریدشون.

*تحقیقم را برای از شیر گرفتن هلن شروع کردم.2 ماه وقت دارم.حسابی دارم رو این موضوع تمرکز می کنم.اما خیلی سخته.هلن به شدت خوابش وابسته به شیر خوردن هست.می ترسم خوابش بهم بریزه .بخصوص خواب شبونه اش.تو روز خیلی سراغی از شیر نمی گیره اما موقع خواب که می رسه خودش را به هر طریق بهم می رسونه و شروع می کنه  به کشیدن یقه لباسم و خودش را بهم می چسبونه.حالا نمی دونم باید چکار کنم.به هیچ طریق دیگه ایی هم نمی خوابه.شیشه شیر هم نمی خوره.حالا پیدا کنید پرتقال فروش را.

*ژاکتی را که داشتم برای هلن می بافتم بزرگ در اومد.کاملش می کنم و می گذارم برای سال دیگه اش.دوباره باید شروع کنم یکی دیگه براش ببافم.فکر کنم خدا هم دید من بد جور ضایع شدم برای همین هوا را گرم کرد تا من وقت کنم یکی دیگه برای امسالش ببافم.

اینهم عکس ۲تا فرشته در روز تولد سوشیانس گلم.

 آپلود عکس

 آپلود عکس

 آپلود عکس

پا نوشت:  امروز بهم ثابت شد دخترک خودش را خوب می شناسه.وقتی داشتم عکس آپلود می کردم با باز شدن عکس خودش کلی ذوق کرد.

بعدا نوشت: دیروز سر و کله دندان  پنجم هم پیدا شد.در انتظار ششمی هستیم.

 


یکشنبه دهم آبان 1388  توسط ساناز  |

 

اول از همه تولد سوشیانس گلم مبارك.خاله ايشالا سالهاي طولاني را به خوشي و سلامتي به همراه مامان و باباي گلت پشت سر بذاري.عشق كوچولوي من براي خودش ديگه مردي شده.دوست داشتني ترين موجودي كه تا حالا ديدم.منكه از ته دل عاشقشم.

15 روز ديگه هم تولد يه عشق ديگه ام هستش .امیر سام  عزيزم كه از وقتي ديدمش براي خودش ته قلبم  يه جايي باز كرد.حيف و صد حيف كه نمي تونم زو د به زود ببينمش.براي همين به شدت دلتنگش هستم.امير سام قند عسلم تولدت مبارك.ايشالا كه تو هم 100 سال به خوشي و سلامتي به همراه مامان و باباي گلت روزگار بگذراني.عشقهاي كوچولوم دوستتون دارم و دلم  هميشه براي ديدنتون پر مي كشه.آخه شماها به همراه هلن دوستاي اون دنياي همديگه ايد و ارزشتون از همر چيز با ارزشي تو دنيا بيشتر و بيشتره.من و ماماناتون دوران  حاملگيمون را با هم روز به روز طي كرديم تا امروز كه شما فرشته ها تو بغلمونيد.پس قول بديد كه هميشه خوش و خندان و صد البته سلامت باشيد.

*خدا را صد هزار مرتبه شكر .بالاخره سر و كله دندان چهارم  پرنسس كوچولو هم پيدا شد.خدا كنه بقيه هم زود زود دربياد.

*اين روزا حالم خيلي خوبه و صد البته دليلش هم اينه كه تصميم گرفتم يه مامان شاد و يه همسر شادتر باشم.با اين تصميم حال خودم از همه بهتره.روزا تو خونه آنقدر با هلن بازي مي كنم كه شب بيهوش مي شم.دخملك هر روز شيرين تر از روز پيش مي شه و من هم مثل بقيه مادرها از حالا براي جدايي 2-3 ماه آيندهمون هم نگرانم و هم ناراضي.اما كار كردن من اول از همه براي آينده دخملك مفيده بعد براي خودمون.به هر حال آروم آروم دنبال كار گشتن را دارم شروع مي كنم.دوستاي قديمي مي دونند كه من به خاطر شرايط كاريم و ارجح بودن استراحت تو دوران حاملگي ، كار قبليم را از دست دادم براي همين چكمه هاي آهنيم را پوشيدم تا دنبال كار بگردم.

*2 ماه ديگه هلن يك سالش مي شه.آنقدر اين يك سال با همه سختي و فراز و نشيبش برام زود گذشته كه احساس مي كنم تمام اين مدت را تو خواب بودم و الانه كه بيدار بشم.اما واقعيت اينه كه از خواب و رويا خبري نيست.دخترك داره اولين سال زندگيش را پشت سر مي گذاره و وارد سال هاي بالاتر مي شه.ايشالا كه هميشه تو زندگيش ذلش خوش باشه و سلامت.اين دعا را نه تنها براي دردانه ام مي كنم بلكه آروزيي كه براي هر فرشته كوچكي مي كنم.اين فرشته ها  شور و شوق زندگي هستند.آدم به عشقشون روزش را شروع مي كنه و با عشقشون مي خوابه.گاهي فكر مي كنم چرا آنقدر دير به فكر بچه دار شدن افتاديم.شايد اگه مي دونستيم كه وجود هلن آنقدر بهمون انرژي و نشاط مي ده زودتر اين تصميم را عملي مي كرديم.

*از هلن بگم كه اين روزا واسه خودش شاهكاري شده عشق مامان.به شدت به روروئكش وابسته شده و صد البته مستقل. صبحها از خواب كه بيدار مي شه مي ره توش  و از اين گوشه خونه به اون گوشه و از اين اتاق به اون اتاق.جديدا وقتي مي ره تو اتاق ، از توي آشپزخانه كه صداش مي كنم به سرعت خودش را بهم ميرسونه و از پاهام آويزون مي شه كه بغلم كن.بعد هم همچين خودش را بهم مي چسبونه و خودش را تو بغلم جا مي كنه كه دلم مي خواد زمان همون جا استپ كنه و اون لحظه هيچوقت تمام نشه.

*رو پاتختي اتاقمون دو تا قاب عكس هست.يكي از عروسيمون و يكي از روز چله هلن كه هر سه نفرمون توش هستيم.هلن عاشق اين عكس سه نفره هست.روز 65 بار اين قاب را بر مي داره و نگاش مي كنه و بعد مي اندازه زمين و ميره سراغ اون يكي.جالبه كه چون خيلي دستش به اون يكي نمي رسه فهميده كه با كشيدن روميزي قاب بهش نزديك مي شه.براي همين براي بدست آوردنش تندي روزميزي را مي كشه مي اندازه زمين.كلا هلن خانوم دل خوشي از روميزي نداره.روزي 120 بار من روميزي ميزها را مي گذارم سرجاش وهلن به سرعت برق پشت سر من دوباره مي اندازدشون زمين.كلا ديگه قيدشون را زدم و تصميم دارم جمعشون كنم.

*ديگه اينكه عروسك مامان يواش يواش داره ماما  را به منظور خاص به كار مي بره و بيشتر در زمان لوس كردن خودش .مي دونه كه وقتي ماما مي گه نفسم بند مياد براي همين هر كار خلافي مي خواد بكنه ماما  ماما مي كنه به من نگاه مي كنه.اينجوري خانوم خانوما كار خودش را راه مي اندازه.گاهي اوقات كه صبحها زودتر از من بيدار مي شه پا ميشه تو تختش و آنقدر ماما مي كنه كه من بيدار بشم.

*قبلتر ها هلن خيلي خوب صبحانه مي خورد .اما نمي دونم چرا جديدا هر كاري مي كنه تا از زير صبحانه خوردن در بره.آنقدر كه گاهي اوقات همه چيز را تلف مي كنه بيرون.بايد حتما با دكترش مشورت كنم.ديگه اينكه جديدا هلن داره غذاهاي جديد را تست مي كنه.لوبيا پلو را تو اين غذاها بيشتر دوست داشته.تصميم دارم فردا براش استامبولي يا همون پلو قرمز خودمون را درست كنم.خودم كه عاشق اين غذام .بايد ببينم كه هلن هم دوست داره يا نه.


جمعه یکم آبان 1388  توسط ساناز  |

 

يكي رو ، يكي زير.يكي رو يكي زير.دارم براي فرشته كوچولوم ژاكت و كلاه مي بافم تا از سرماي زمستون در امان باشه.فرشته كوچولوم اما هرازگاهي مثل يه بچه گربه شيطون دنبال كامواهام چهاردست و پا مي دود و با هر تكان و پيچش نخ  سر ذوق مي آد.

خيلي درگير كار بودم. حتي وقت نداشتم به قيافه خودم تو آينه نگاه كنم.بالاخره خداخواست و  اين كار پر زحمت تمام شد وايشالا  مي ره چاپخانه.از نتيجه كار راضيم .خدا را شكر سفارش دهنده هم با ديدن كار كبكش خروس مي خونه.اينو تو صداش مي شد پيدا كرد.بنده خدا كلي تشكر كرد.اما واقعا اگه مامانم نبود اين كار به سرانجام نمي رسيد.كار گرفتن تو خونه اونم كاري كه همش تمركز مي خواد با يه بچه كوچيك و كنجكاو كه دوست داره به همه جا سرك بكشه غير ممكنه.دخملكم  وسطاي روز ديگه طاقتش طاق مي شد .بنده خدا مامانم از كار و زندگيش افتاد حسابي.

راستش مامانم براي من خيلي تو زندگيم زحمت كشيده.از همه جونش برام مايه گذاشته و فداكارانه همه چيز را براي من مي خواد.اما من حتي يه سر سوزن از زحمتهاشو نمي تونم جبران كنم  و اين منو ناراحت مي كنه. وقتي مامانم را مي بينم همش به خودم مي گم خدا كنه منم بتونم مثل مامانم براي هلن مادري كنم.بگذريم.تو ديروز اتفاق ناخوشايندي برامون افتاد. براي همين خيلي بي حوصله و دپرسم.حال و حوصله خودم را هم ندارم چه برسه به بقيه و تنها نتيجه اش هم كنسل شدن موقتي كلاس رانندگيم بود كه ديروز اولين جلسه اش را رفتم.انگار اين كلاسه يه جورايي برام طلسم شده.خيلي دوست ندارم از اين اتفاق حرفي بزنم.شايد يه روزي نوشتمش ولي نه حالا و به اين زودي ها.شايد تا وقتي كه بتونم درگيري ذهنيم را از بين ببرم و با خودم كنار بيام.اما الحق آقاي شيك خيلي خوب بود.مثل هميشه در كنارم و پا به پام.با هم تصميم گرفتيم كه اين مسئله را هم مثل هميشه با هم حل كنيم و متحد باشيم.ما وقتي با هم متحديم مي تونيم كوه را هم جا به جا كنيم چه برسه به اين مشكلات ريز و درشت.تصميم بعديمون هم اين بود كه بايد خودمون براي خودمون و هلن تصميم بگيريم.گاهي اوقات دلسوزي هاي زياد از حد همه ،چه خانوده من و چه خانواده همسري باعث مي شه كه از تربيتش غافل بشيم و يه بچه لوس و ننر را بار بياريم.چيزي كه نه تنها من كه همسري هم از آن متنفره.

آقاي شيك عزيزم ازت ممنونم كه مثل هميشه تو يه لحظه سخته ديگه حمايتم كردي و همدردم شدي.اگه نبودي نمي دونم چي مي شد.اما بودنت مثل همه اين 8 سال گرم بود و دلنشين.

همسرم ازت ممنون كه،‌براي من و هلن  وجو داري . مرسي از اينكه هميشه هستي.دوست دارم مثل هميشه و بيشتر از هميشه و مثل هميشه هم من و هم هلن به وجودت افتخار مي كنيم.

-         دندان سوم هم به سلامتي در اومد.بچم خيلي اذيت شد.خيلي در اومدن اين يكي دندان طول كشيد.من نمي دونم 32 تا دندان اگه قرار باشه اينهمه طولاني در بايند كه هنوز در نيومده بايد بريزند و دائمي ها در بياد.2 ماه فاصله در اومدن هر دندان خيلي زياده.

-         جمعه قراره يه اتفاق خوب بيفته.خدا كنه به هلن حسابي اين برنامه بچسبه و تلافي اين مدت كم گذاشتنم براش بشه.

-         مجبور شديم براي محار كردن شيطنت هلن يه روروئك ديگه بخريم.زحمتش افتاد گردن مامان همسري.اما اينجوري هم ديگه هلن خانوم مي تونه مستقل براي خودش  تو خونه حركت كنه .بدون اينكه براش اتفاقي بيفته.خوبي اين روروئكه اينه كه با اينكه ايرانيه اما سبك و هلن مي تونه با خودش همه جا بكشدش.روروئك قبلي خيلي سنگينه و فقط به درد روي سراميك مي خوره.

دادن غذاهاي جامد را به هلن شروع كردم.خدار اشكر كه خوب به اين مورد هم جواب داد.فكر كنم اين مدل غذا را بيشتر از غذاهاي مايع دوست داره.ضمن اينكه خوردن چايي تلخ را بيشتر از چايي شيرين دوست داره.

خيلي وقته كه صداي حيوانات را با هلن تمرين مي كنم.صداي گاو و خروس را خيلي دوست داره.يه سري dvd هاي بيبي انيشتن را هم براش گرفتم كه امروز اولين روزي بود كه براش گذاشتم.امروز كه دوست داشت ببيندشون.بايد ببينيم از بقيه اش هم خوشش مياد يا نه.تعريفشون را كه خيلي شنيدم.مي گن تاثير خوبي رو بچه ها داره و خيلي چيها را به بچه ها آموز مي ده.براي برنامهشون هم از زبانهاي انگليسي و اسپانيايي و فرانسه استفاده كردند كه اين قسمتش براي خودم خيلي خوبه.سعي مي كنم تو پست بعدي مفصل در موردش بنويسم.


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  توسط ساناز  |

 

قدم اول

دقیقا۴ روز قبل از نه ماهگیش.دستش را به مبل گرفت و ایستاد.بعد اون یکی دستش که آزاد بود را به سمت من دراز کرد که به اندازه ۴-۵ قدم ازش دورتر رو مبل نشسته بودم.دستش را می گیرم.پیش خودم فکر می کنم حتما می خواد تعادلشو را به دست بیاره اما در یه لحظه باور نکردنی ( البته فقط برای من باور نکردنیه) همون فاصله را با پاهای کوچولو ش طی می کنه.اولین قدمهای زندگیش را برداشت.ذوق می کنم  از خوشحالی.کیف می کنم و تو دلم قند آب می شه از اینکه فرشته ام داره به خوبی و با حمایت خدای بزرگش رشد می کنه.خدایا بزرگیتو شکر.

همش ته دلم می گم ای کاش اون لحظه ساعت را دیده بودم.اما ندیدم.

عروسکم. دخترم اولین قدمهات  ۱۰۰۰بار مبارک. از ته دل دعا می کنم تمام قدمهایی که در طول زندگیت بر می داری در راه خیر و خدمت به همنوعت باشه.فرق نداره ایرانی یا آمریکایی یا افغانی یا آفریقایی...تنها این مهمه که هر قدمت را برای شاد کردن دل همنوعت باشه   و  یا برای برداشتن باری از روی دو ش آنها.

دخترم قدمهات را محکم بردار تا هیچ چیز  بی ارزشی نتونه اونها را تو راهیی که هدفت در زندگیست  سست کنه.هیچ ذره ایی نتونه اونها را متوقف کنه.هیچ موجی نتونه اونها را متلاطم کنه.

عزیزم بهت افتخار می کنم.می دونم و یقین دارم که تو بهترینی.هم برای دیگران و هم برای من و پدرت.ازت ممنونم که منو لایق مادری کردنت دونستی عزیزم.ازت ممنونم که آنقدر خوبی.ازت ممنونم که بعد از پدرت  عشق را دوباره   تو دلم زنده کردی.عشق پدرت روحم را جلا داده و عشق تو قلبم را نورانی کرده.

دوست دارم آرام جانم.بیشتر از هر کس و هر چیز تو این دنیا.دوست داشتنت را با قیمتی ترین های دنیا عوض نمی کنم نفسم.مگه می شه که کسی نفسش را عوض کنه.مگه می شه نفس کشیدن را فراموش کرد.مگه می شه...

هزاران بار دوستت دارم.

 


یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

*چند روزه كه جوجه كوچولوم مريضه.يه عفونت ، اومده سر وقت دختركم.2 روز اول تب داشت و خيلي بي حال بود.لب به غذا هم نمي زد.اما خدا را شكر از ديروز بعد از ظهر حالش خيلي بهتر شده.سرحال اومده و غذا مي خوره.

*چند روزه كه مامانم اومده پيشم.ازش خواستم اين چند روز پيشم باشه تا بتونم كاري كه قبلا گفته بودم را انجام بدم.كار كردن با هلن خيلي سخته.اون بچه است و دائم دلش بازي و توجه مي خواد.که حق طبیعی اشه.در حاليكه كار من يه كاريه كه تمام فكر وذهن و تمركز آدم را مي طلبه.دوست ندارم يه كار شرتي پرتي تحويل مردم بدم.دوست دارم هركسي كارم را ورق بزنه ازش تعريف كنه.به هرحال چند روزه كه به مدد مامانم  هم من مي تونم كار كنم و هم هلن تنها نيست. اين روزا هلن فقط شبها كه تو اتاق ما مي خوابه از مامانم جداهست وگرنه كل روز با مامانم مشغول بازيه.بنده خدا بابام كه اين روزا به خاطر ما تو خونه تنهاست.بي مامانم.

*امروز عموي هلن از كربلا برگشت.هلن صاحب يه عروسك آوازخوان شد.يه كوچولو از ديدن عروسك تعجب كرده.

*كار دندانم اگه خدا بخواد تمام شد.ببينم از هفته ديگه مي تونم برم تعليم رانندگي.سه هفته است كه شهريه ام را دادم اما هنوز به خاطر دندانم سر كلاسها نرفتم.احتمالا آخر ماه رمضان اين كار امكان پذير مي شه.

*پنجشنبه افطار خونه مادر بزرگم دعوتيم.خوشحالم.چند سال بود كه افطاري خونه مادر بزرگ تعطيل شده بود.ايشالا كه مادربزرگم هميشه صحيح و سالم باشه و سفره افطاريش به پا.خدا كنه كه هلن با كسي غريبي نكنه و بهش خوش بگذره.اونجا همه دوستش دارند و يار بازي زياد داره.اگه غريبي نكنه و باهاشون بسازه.

*هلن اين روزا خيلي شيطون شده.نمي دونم بدون مامانم مي تونم از پسش بر بيام يا نه.تا روتو بر مي گردوني مي بيني كه يه گوشه را گرفته و داره مي ره بالا.خودش را از مبل بالا مي كشه. پا كه مي شه مي خواد از پشتي مبل هم بالا بره.

*كل خونمون را به خاطر هلن پوشونديم از فرشهاي رنگ ووارنگ.صد رحمت به خونه قمر خانوم.از اين به بعد هر وقت ديگه جايي را آشفته بازار ديديد ياد من بيافتيد و بگيد خونه ساناز خانوم جاي خونه قمر خانوم.

*اين روزا آنقدر همسري را كم مي بينم كه بهش پيشنهاد استخدام يه منشي را دادم كه اون گوشه موشه ها براي ما هم يه قرار ملاقات فيكس كنه.بنده خدا من و بنده خدا همسري كه همش مشغول كاره.

 تو اين مدت از بس مشغول اين كار لعنتي بودم كه حسابي از دختركم غافل شدم.آنقدر كه امشب احساس كردم در عين حال كه پيشم هست و هر ثانيه مي بينمش اما چقدر دلم براش تنگ شده.

دخترم ، عزيزم،‌گل كوچولو ي من  ببخش من را كه آنقدر تنهات گذاشتم.ببخش كه با تونيستم.اما همه اين تلاشهاي كوچولویی كه تازه شروع شده براي اينه كه يه روز وجود من شادت كنه.كه روزي بهم افتخار كني.دوست دارم روزي از اينكه من مادرت باشم شادت كنه نه اينكه از وجودم خجالت زده بشي.

عزيزكم  ازت ممنونم كه هستي،‌كه وجو داري ، كه خوب هستي.ازت ممنونم كه وجودت را براي من به ارمغان آوردي.معجزه خداي مهربان من هميشه باش.هميشگي باش.

نمي خواستم عكس بگذارم اما در عين حال هم نتونستم از خير اين عكس ها  بگذرم.دوستدارم تو وبلاگم يادگاري باشه.

اولین تجاوزات به وسایل مامان و بابا.سیم شارژ موبایل من از قرار خیلی خوشمزه است.( این زانو بندها  که پای هلنه برای بچه هایی که تازه چهار دست و پا  شده اند خیلی خوبه.از زخم زیلی شدن نجاتشون می ده.قابل توجه مامان ها.)

اولین ایستادن های جوجه کوچولو .

پانوشت: دارم رو ترس هام کار می کنم . هلن از آزادی که پیدا کرده سر حال تره.دعا کنید موفق بشم.

 

 


چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

داره چهار دست و پا تو خونه مي گرده.به محدوده ممنوعه نزديك مي شه.قبل از اين كه دستش از محدوده خارج بشه خودش را تودستاي من مي بينه.ميارمش يك كم عقب تر.دوباره با سرعت خودش را به جاي قبليش مي رسونه.تو روز اين كار را تقربيا 10-15 دفعه ايي انجام مي ده. عكس العمل منم همان بود كه بود.

چهره معصومش درمانده شده.نمي دونه چطور خودش را از اون فرش 6 متري خلاص كنه.نياز داره تا دنياشو كشف كنه.نياز داره كنجكاوي كنه.نياز داره از همه چيز خونه ايي كه توش زندگي مي كنه سر دربياره.اما ترس من جلوش را مي گيره.مي ترسم بره رو سراميك ها.مي ترسم دستاي كوچك و ضعيفش تاب وزنش را نياره.مي ترسم سر بخوره و با صورت زمين بخوره.مي ترسم اون دوتا الماس خداي نكرده بشكنه.دارم با ترسام زندگي را براش سخت مي كنم.همه هم سن و سالهاش مي توانند چيزاي جامد مثل نان و بيسكويت و ... را به راحتي با دو دندان بخورند.اما هلن من هنوز نمي تونه.از بس كه من ترسيدم.از بس كه مي ترسم بپره تو گلوش و من ندونم كه چيكار بايد بكنم.همسر آزيتاي خوبم برام توضيح داد كه تو اين موقعيت چه كنم اما بازم مي ترسم.

مي ترسم ترسهام باعث بشه كودكم ، دخترم از بچه هاي ديگه عقب بمونه.مي ترسم كه ترسهام باعث بشه پيشرفت دخترم را كند كنم.چه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دست خودم نيست.هنوز جرات پيدا نكردم.وقتي با همه مراقبتهام تعدلش بهم مي خوره وبا سر  زمين مي خوره من بيشتر از اون دردم مي گيره.بيشتر از اون از ته دلم اشك مي ريزم.جوجه ام هنوز كوچيكه.بايد بزرگ بشه.بايد رشد كنه.اما من با همه احساساتم  مانع بزرگي براش شدم.

دخترم منو ببخش كه نمي تونم بر ترسهام غلبه كنم.دعا مي كنم كه خدا زودتر كمكم كنه تا تو زودتر به دنيات برسي.

گاهي از دست خودم عصباني مي شم.

 

 

پا نوشت: محدوده ممنوعه ،‌خروج از فرش و ورود به محوطه سراميكي خونه است.


چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

ديروز روز خوبي بود.از مدتها قبل دوست داشتم كه يكي از دوستان وبلاگيم را ببينم ، كه ديدم. منظورم آزيتاي مهربان وبلاگ دلبند.جاي همه خالي بود.هم از وجود خودش لذت بردم و هم از حضور همسر مهربان و پسر قند عسلش.منظورم سوشيانس خودمونه.الهي بگردمش ، گل پسملمون آنقدر آقا كه نگو و نپرس.جيكش در نيومد.اما به جاش هلن تا دلتون بخواد آتيش سوزوند.آنقدر كه مجبور شديم از گارسون رستوران بخواهيم كه ظرفهاي رو ميز را جمع كنه.چون بعيد بود از دست اين وروجك خانم ظرفي نشكنه. تو دقايق اول ديدنمون، همسر آزيتا به ما مي گفت چه دختر آروميه، چقدر بي صداس و...  منم مي گفتم حالا صبر كنيد  .ا آخر شب ايشون هم به اين بالاخره به حرف من رسيد واقرار كرد كه سوشيانس جيگر خيلي از هلن مظلوم تره.گرچه اين موضوع را همه مي تونستند تو چشماي مهربون شاه پسر  ببينند.

اما به هرحال ما كه داماد آيندمون را پسنديديم .از قرار دختر ما هم با همه شيطونيش مورد پسند  خانواده آقا داماد واقع شد.قرار شد دفعه ديگه با عاقد بريم قرار وبلاگي.اما بين خودمون بمونه ها من كلي دلم به حال داماد م كباب شد كه قراره چي از دست دختر من بكشه.

خلاصه كه من و آقاي شيك كلي از اين خانواده مهربان انرژي مثبت گرفتيم و تا آخر شب شارژ بوديم.اميدوارم كه آنها هم ديدار ديشب براشون همين طور بوده باشه.

آزيتاي خوبم ازت به خاطر دعوتت و شب خوبي كه داشتيم ممنونم.

يك سري هم عكس گرفتيم كه مي گذارم.لحظات جالبي را از دو تا فرشته كوچولو سعي كردم شكار كنم.

سوشیانس عسل

تو راخدا ببینید اول کاری چه پشتشون را کردند بهم دیگه.


دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

ما از سفر برگشتیم.خیلی خیلی سفر خوبی بود.از ته دل می گم واقعا جای همه خالی بود.رفته بودیم به یکی از روستاهای نزدیک نطنز.یه آرامشی داشت که خیلی وقت بود تو هیچ جا حس نکرده بودم.برای اولین بار تو زندگیم حوصله ام سر نمی رفت.با اینکه کار خاصی نمی کردیم و هیچ تفریح گاهی نبود اما گشت زدن های  بعداز ظهرها  تو باغ های تو در تو  اونم با یار قدیمی دوران کودکی  جایی برای حوصله سر رفتن نمی گذاشت. من و یار کودکیم خیلی وقت بود تا نصفه شب با هم حرف نزده بودیم .خیلی وقت بود یه دل سیر با هم دردل نکرده بودیم.من و یارم یه دل سیر کیف کردیم از این سفر .از آغاز سفر و شروع جاده ها تا آخر این سفر.یار کودکیم ازت متشکرم که دعوتم کردی.ازت متشکرم که برام فرصتی به ارمغان آوردی که بفهمم منهم هنوز زنده ام و تکتک سلول های بدنم دارند نفس می کشند و هنوز از کودکی کردن غرق لذت می شوند.یادم آوردی که هنوز می تونم به راحتی به یه موضوع کوچک مثل همون در باغ قدیمی به راحتی  و از ته دل بخندم.

هلن هم خیلی دختر خوبی بود.چند تا کار جدید کرد که خاطره اش تو اون روستا ثبت شد.اول اینکه  دس دسی را یاد گرفت و تا بهش می گفتیم هلن دس دسی کن خودش شروع می کرد دیگه.همین جور سرسری کردن را.سرش را تکان می ده و نگات می کنه  تا تو هم انجام بدی.اما تو این چند روز که برگشتیم دخترک حسرت یه دس دسی را به دل بابای بنده خداش گذاشته.هر کار می کنیم حاضر نیست دس دسی بکنه.

کار بعدی دیگه هم این بود که چهار دست و پا رفتن را به طور پیشرفته ایی تمرین می کرد تا اینکه دیروز خونه مامانم یک دفعه شروع کرد به راه رفتن.عروسکم خودش کلی ذوق کرده بود.

ابیانه هم رفتیم.ما که اسمش را گذاشتهایم شهر عروسکی.عروسک هاش هم زنهای بومی اونجا بودند با اون لباس های محلی زیباشون.کلی عکس گرفتم.

تو این چند روزه یه کار خوب دیگه هم کردم و اون هم ثبت نام رانندگی بود.خسته شده بودم از اینکه همیشه وبال بابام باشم.بنده خدا هرجا من می خواستم برم میامد دنبالم.حالا دیگه اگه خدا بخواد هر جا اون بخواد بره من می رم دنبالش.کلاس هام از سه شنبه شروع می شه.خدا کنه بتونم به ترسم غلبه کنم و هم تو امتحانش جلوی افسر هول نشم و هم از اینکه تنها رانندگی کنم نترسم.

تا روز شنبه باید یه کاتالوگ   سفارشی را  طراحی و تحویل بدم.فرصت سر خاروندن ندارم.دعا کنید از کارم خوششون بیاد وگرنه واقعا واقعا افسردگی می گیرم.حالا تو این هیر و ویر دندان درد هم گرفتم.سه شنبه و پنج شنبه بیشتر وقتم تو دندان پزشکی می گذره.باید دندانم را عصب کشی کنم.خدایا تو را خدا این چند روز را یه جور کششششششششششششششش بیار.وقتم خیلی کمه.ای خدا.


دوشنبه نهم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

فردا قراره من و هلن بريم مسافرت.فكر كنم اين سفر هم براي من خوبه كه از همه چيز خسته شدم و نياز به تمدد اعصاب دارم و هم  اين تنهايي براي آقاي شيك خوبه كه به كاراش برسه و بهشون سر و سامان بده.اميدوارم كه خستگي دوران بعد از زايمان از تنم دربياد.با اينكه عيد هم شمال بوديم اما  اون سفر خيلي كمكي بهم نكرد.گاهي اوقات بهتره كه انسان از يارش دور بشه تا هم تنوعي بشه و هم احساس هاي گذشته  دوباره  به سراغش بيان.اين دومين سفريه كه بدون آقاي شيك تو اين 8 ساله ميرم. گرچه بدون اون شايد خيلي بهم نچسبه اما واقعا براي هر دومون لازمه.

آخر هفته برمي گردم.دعا كنيد كه  هلن بي هيچ مشكلي بتونه تو اين سفر خوش بگذرونه.به هر حال وجود همسر و پدر يه امنيت خاصي براي آدم داره.اميدوارم بتونم اين امنيت را براي هلنم به وجود بيارم.

خوش می گذره .می دونم.هر چی نباشه دارم با کسی این سفر را می رم که تمام کودکیمون را با هم خوش گذروندیم. از برف بازی ها گرفته تا شبهای چهارشنبه سوری و ... .دقیقا ۸-۹ ساله که دیگه با هم تنها نبودیم.حالا هر دومون با یه بچه به  سراغ خاطرات دوران کودکیمون می ریم. 


دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

با تو

به خواب عميقي فرو رفتي.نفسهات آروم آرومه. دارم نگات مي كنم.گاهي وقتها دلم مي خواد همه وجودم چشم بشه تا تصويرت براي ابد تو وجودم حك بشه.نمي دانم چرا يهو از نگاه كردن بهت دلم گرفت.ماماني قول بده زود بزرگ نشي.قول بده تا مي تواني بچگي كني.مي دانم دلم براي اين روزات خيلي تنگ مي شه.درست مثل روزايي كه تو دلم  و وجودم بودي و حالا نيستي.آخ... نمي داني چقدر جات تو دلم خاليه.

شيطنتهات رو ز به روز داره بيشتر و شيرين تر مي شه.امروز تونستي يه قدم چهار دست و پا به جلو حركت كني.اين نتيجه تلاش دو روزه ات  بين ساعتهاي 4 تا 6.30 صبح بود.بين من و بابات يه لگد به من و يه لگد به بابات مي زدي تا جاي بيشتري را براي انجام كارت باز كني.زود خسته شدي.اما  نگران نباش ، فردا يك قدمت تبديل به دو قدم مي شه و به همين سرعت اگه خدا بخواد روي پاي خودت مي ايستي .يك روز هم كه خيلي دير نيست با اون دوتا پاي كوچولو و خشگلت تمام روز را مي دوي بدون اينكه خسته بشي.

استخر بادي ديروز خونه مامان زينتت به پا شد و اولين آب تني تو يه ظهر داغ تابستوني را تجربه كردي.اول تعجب كرده بودي.اين را تو چشماي نازت مي ديدم.اما خيلي زود خودت را با شرايط وفق دادي و كلي آب بازي كردي.من و مامان زينت و بابايي و عمه و عموت هم دورت جمع شده بوديم و از خنديدنت مي خنديديم.آنقدر بازي كردي كه تا از آب بيرون اومدي از زور خستگي خوابت برد.خلاصه كه مامان جون اين روزا روزاي خوشيته.روزاي كودكيته.قدرشو حسابي بدون.تنها خاطره اين روزاست كه تو روزاي بزرگسالي سرمستت مي كنه.خدا كنه كه من و بابات بتونيم بهترين و طلايي ترين روزها را برات رقم بزنيم.بخواب گل  كوچولوي من. آروم بخواب فردا روز ديگريست.فردا و فردا ها مال قدمهاي توست.

پانوشت: گمشده ها هنوز پيدا نشدند.منتظر امداد غيبي هستم.

پا نوشت ۲: پدرم در اومد تا این دو تا عکس آپلود شد.

 


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  توسط ساناز  |

 

وارد اولين داروخانه مي شوم.

آقا بلدين داريد؟.....نه خانوم

دومين داروخانه: آقا بلدين داريد؟ ......نه خانوم ما فقط غنچه و نهالين  و...داريم.

سومين داروخانه....

 درمونده وارد چهارمين داروخانه مي شم.خانوم بلدين داريد؟ آره داريم.خوشحال ميشم.پيش خودم مي گم آخيش بالاخره پيدا كردم.خانوم فروشنده يه بلدين برام مياره..طعم برنج و هويج.مي گم ،‌خانوم فقط همين يه طعمه؟ مي گه اره همين مونده.2 تا هم بيشتر ازش نداريم.پيش خودم مي گم اگه قراره طعم برنج و هويج بدم به بچه بخوره خوب خودم تو خونه براش درست مي كنم ديگه.خيالم هم راحت تره.مي پرسم خانوم كي طعم هاي ديگه اش را مي ياريد؟ مي گه خانوم ديگه بلدين وارد نمي شه.تحريمه.سرم سوت مي كشه.آخه مگه غذاي بچه چيه كه اون هم تحريم شده.بيچاره بچه من و شما كه بايد تو اين سن به جاي طعم عسل و شكر طعم تحريم را بكشه.الحق كه خيلي تلخه.

پيش خودم مي گم عيب نداره فعلا كاچي به از هيچي همين طعمش را براش مي گيرم.دنبال تاريخ توليد و انقضاش مي گردم.خانومه مي گه نگرد خانوم . 2 ماه ديگه تاريخ مصرف تمام ميشه.اينجاست كه ديگه به زمين و زمان فحش مي دم.دست از پا درازتر ميام بيرون.دارم با خودم فكر مي كنم كه چيكار كنم و چيكار نكنم كه يه دفعه يادم مياد هومانا هم غذاي بچه داره.دوباره  داروخانه گردي شروع مي شه.اما اينبار اوضاع بدتره.غذاي بچه هومانا هم جز اقلام تحريميه.خلاصه كه آخر سر مجبور مي شم به 2 بسته سرلاك نستله رضايت بدم.

تو اين هفته بيشتر از 20 تا داروخانه را گشتم.اما همشون يا غذاي نهالين داشتند و يا غنچه و ... از همين ايراني هاي خودمون.اين يكي را نمي دونم چرا اصلا دلم رضا نمي ده ايراني بخرم. دائم به خودم مي گم خودم  غذا درست كنم بهتر از ايراني هاست.البته يه دفعه فكر نكنيد همش به شكم هلن سرلاك و غذاي آماده مي بندم هااااااااااااااااااااا.نخير هر روز خدا مثل بقيه مادرها 2-3 وعده غذاي تازه براي عروسك مي پزم.اما به هرحال اين غذاهاي بچه هم ويتامين هايي توش هست كه ممكن تو غذاهاي خونه كه درست مي شه نباشه و يا كمتر باشه.به هر حال كه كلي براي خودم و بچه ام متاسف شدم كه داريم تو كشوري زندگي مي كنيم كه حتي براي پيدا كردن غذاي بچه هم بايد بريم سراغ بازار سياه.تازه اون هم كه رحم تو وجود اين آدم ها نيست.هر آت و اشغالي را تازه از نوع تاريخ گذشته  به آدم مي  اندازند.فكر هم نمي كنند كه اون بچه بي گناهي كه اين غذا را مي خوره چه بلايي ممكنه سرش بياد.

خلاصه كه بايد دست به دامن زمين و زمان بشم و كمين كنم ببينم كسي نمي خواد تعطيلات بره دبي و ... بگم براي عروسك خانوم از اونجا بياره.باور كنيد الان تو افغانستان هم مي تونيد بهترين و تازه ترين  اجناس را پيدا كنيد.

 بگذريم.جديدا دارم از خونمون مي ترسم.باور كنيد همه چيز يه جورايي مشكوكه.اين شك ام به همسري هم سرايت كرد.داستان از اين قراره كه جديدا همه چيز تو خونمون يا گم مي شه و يا جابه جه.خوبه آدم خرافاتي نيستم وگرنه مطمئنا مي گفتم جن اومده تو خونمون.فعلا كه شمايل ون يكاد هلن غيب شده.جامدادي همسري نيت و نابود شده ،‌شيشه شور هلن خود به خود بال درآورده و از لا به لاي قاشق و چنگال ها رفته تو يه كابينت ديگه.حتي قاشق كوچولوي هلن هم گم  شده بود كه تصادفا تونستم پيداش كنم.موندم حيرون.از يه طرف كلافه گم شدن ون يكاد هلنم و از يه طرف موندم چرا اينجوري شده.سابقه نداشته چيزي گم كنم. تازه گمشده هاي همسري را هم من پيدا مي كردم.دعا كنيد گمشده ها پيدا بشه.اگه از طلاهاي خودم گم مي شدم مي گفتم فداي سرم كه گم شد.اما  ون يكاد هلن پيش من امانت بود آخه.مي دونم هم تا پيدا نشه خواب و خوراك ندارم.

این دوتا عکس خیلی داغه.هنوز نیم ساعت نیست که این عکس ها را از دخملک گرفتم.

 


شنبه هفدهم مرداد 1388  توسط ساناز  |

 

عکس

امروز فقط چند تا عکس می گذارم.

هلن در حال کتاب خواندن البته از نوع کتاب حمام در صندلی غذاش.عاشق این عکسشم.

از لای نرده های تختش داره منو نگاه می کنه.

مشغول  بازی

 


سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط ساناز  |

 

هشت ماه گذشت

هشت ماه از به دنيا آمدنت گذشت.انگار نه انگار كه همان نطفه ايي هستي كه در وجودم لانه داشت. مي بيني روزا و ماه ها چه جوري مثل باد مي گذرند.روزي چشم باز مي كنيم و به خود مي آييم كه من پير و فرتوتم و تو جوان و شاداب.خدا كنه آن موقع هم به اندازه امروز به  هم نزديك باشيم.در كنار هم و در قلب هم.

اين روزا شاهد رشدت هستم.شاهد شكوفاييت.گاهي تنها دراتاق مي گذارمت و از گوشه در يواشكي نگاهت مي كنم .تحسين مي كنم تلاشي را كه براي حياتت مي كني.خودم را كه جاي تو مي گذارم مي بينم كه  اگر پشتكار تو را داشتم الان براي خودم كسي بودم شايد ، در جايگاهي ديگر.به هر حال ...  تو نمي داني چقدر لذت بخش است كه انسان تلاش ثمره زندگيش را به چشم ببيند و چه شيرينه نتيجه اين تلاش.ديدن موفقيتي كه شايد از نظر ما آسان باشد اما براي تو مهم و حياتي است.

شكر خدا امروز هم به راحتي مي غلطي و هم دو دندان كوچك داري.تازه تازه داري ياد مي گيري كه چيزي را با دستان خودت بخوري.گرچه اين تلاشت جان مرا صد بار به لب مي رساند.ترس از پريدن تكه ايي از بيسكويت موذي در گلوي نرم و نازكت ، اما چاره ايي نيست .بايد خوردن را بياموزي.

جديدا شروع كردم به نشان دادن چهره هاي تازه ايي از خودم تا بتواني نتيجه كارهاي درست و غلطت را از چهره ام بخواني.گاهي براي انجام كاري چهره ايي جدي به خودم مي گيرم و آنجاست كه چشمان معصومت با كنجكاوي در حال كنكاش و حلاجي كردن موضوع است.اما تو هم زيركي.مي داني كه جانم را براي يك خنده ات مي دهم.در اين مواقع با سخاوت  لبخندي را نثارم مي كني . به چند ثانيه هم نمي رسد كه آن چهره جدي تبديل به چهره ايي خندان مي شود.اما بايد فكري كنم. اينطور نمي شود.اگر اينجور اسير خنده ات شوم از تعليم و تربيت درست ديگر خبري نيست.چيزي كه از نان شبم هم برايم مهم تر است. سخت گيري امروز آينده تو را مي سازد.زماني كه همه از معاشرت با تو لذت مي برند.زماني كه در يك جمع بهترين شناخته شوي.آن روز است كه شايد تو هم بهم حق بدهي.

هنوز كوچكي گل من.هنوز غنچه ايي هستي ناشكفته و كشف نشده.هنوز راه بسيار در پيش داري.هنوز روزها و ساعتها و دقيقه ها و ثانيه ها را در پيش چشم داري.

بخواب گل من.راه زيادي در اين دنيا در پيش داري.نيرو وانرژيت را جمع كن تا بتواني به سلامت اين راه را طي كني. ،‌همه فكر مي كنند كه بچه ها جز بازي كردن كاري ندارند.مسئوليتي ندارند.چه مي دانند  كه شما فرشته هاي كوچولو چقدر سرتان شلوغه.چه مسئوليتي بر دوش داريد. مسئوليت زندگي.شما بايد بياموزيد كه زندگي كنيد .كه خوب زندگي كنيد.كه سوار زندگي باشيد.اينها چيز كمي نيست.سرتان خيلي شلوغه.پس شب را آرام و راحت بخواب و خود را آماده روز ديگر كن.

 _ جون و زندگيم 8 ماهه شد.8 ماه است كه به طور ناباورانه ايي لياقت مادر شدن را پيدا كردم. خديا به انازه تمام ثانيه شكرت را به جا مي آورم كه هديه ات را سخاوت مندانه  ،‌ در دامانم گذاشتي.به حق خودت و بزرگيت قسمت مي دهم كه از فرشته كوچك من و همه فرشتگان کوچک  ، محافظت كني.خدايا هديه خودت را به دست خودت مي سپارم و ايمان دارم كه راهي روشن  را پيش رويش قرار خواهي داد.

خدايا هيچ زني را از نعمت مادري محروم نكن و هديه ات را دامانشان قرار ده.آمين.

 -  دندان دوم عسل مامان هم در اومد به سلامتي.براي خودش كه خيلي تعجب آميزه و به جز خاراندن لثه اش ، همش سعي مي كنه با زبان لمسش كنه. هفته ديگه مي خوام براي چكاپ پيش دندان پزشك ببرمش.اما سر دو راهي ماندم.دو تا دكتر خوب مي شناسم.اولي دكتر بچگي هاي خودم هست  كه كارش خيلي خوبه .دومي هم دوست خالم هست كه از قرار كار اون هم خيلي خوبه.آدرس هر دوشون هم بهم نزديكه.فقط تنها فرقشون اينه كه احتمالا دكتر خودم ديگه در حال فسيل شدن هست اما تجربه بالايي داره  اما دوست خالم جوانه.حالا موندم پيش كدومشون برم.فقط دعا مي كنم كه اولا از دندان پزشك نترسه دوما جنس دندانش به من نرفته باشه.

 ساناز نوشت: 11 و 12 اين ماه ،‌آقاي شيك ، تو تالار رودكي كنسرت داره.دعا كنيد همه چيز به خوبي و خوشي پيش بره و اجراي خوبي داشته باشند.اگه اين اجرا خوب باشه آخر ماه هم يه اجراي ديگه را تو سينما كانون داره.قراره يك اركستر تقريبا 50 نفره را رهبري كنه و قطعات كلاسيك و تعدادي از موسيقي فيلمهاي مطرح را بزنند.خدايا توكل به تو .خودت هر چي كه صلاح هست را براش پيش بيار.


شنبه سوم مرداد 1388  توسط ساناز  |

 

واي بد از يه قرن سر نزدن به وبلاگم يه  عالمه حرف نگفتني دارم .

اين روزا فكرم خيلي مشغوله.آقاي شيك بعد از 8 سال زنگي چيزي را مطرح مي كنه كه نمي دانم جوابش چيه. گرچه اگه جوابي هم داشته باشه كلا تا يك سالگي هلن بي معني و امكان ناپذيره.فعلا سر يه دوراهي موندم.از يه طرف يه جورايي بهش حق مي دم و از يه طرف تو دلم خيلي ازش عصبانيم.يه جورايي عادت داره كه گاهي دست منو تو پوست گردو بگذاره.زودتر بايد بجنبم و يه تكوني به زندگي اجتماعي و شغليم بدم وگرنه  از همسري از نظر فضاي كاري خيلي دور ميشم و اين اصلا به مزاجم خوش نمي ياد. يه جورايي تو زندگي شغليم اعتماد به نفس و جسارتم از بين رفته.اين يك سال ونيم تو خونه بودن بيسترين ضرر را تو اين قضيه بهم زد.دچار يه نوع ركود و سكون شدم.از پيشرفت تو زمينه  هاي كاريم هيچ خبري نبوده.چون اصلا انجام اين كارها تو دوران حاملگي و بعدش امكان پذيرنبوده و  نيست.به هر حال رو لبه پرتگاه وايستادم.اگه راهم را پيدا نكنم از اون بالا پرت مي شم تو دره..اما واقعا  ديگه نمي دونم چه جوري بايد راهم را پيدا كنم و چه جوري بفهمم از زندگيم چي مي خوام.ديگه نمي دونم كه گرافيستم يا عكاس.فيلمسازم يا ...همسري بهم مي گه تو چون پرستيژ كاري داشتي و اهل كاراي هنري بودي تو الويت من براي ازدواج قرار گرفتي.يه جورايي يعني وجود خودم كشك. مي گه الان تبديل شدي به يك زن خانه دار.ارتباط كاريمون با هم  قطع شده و فقط يه رشته عاطفي ما را بهم وصل كرده.مي ترسم كه يه روزي اونم قطع بشه.مي گيد چيكار كنم .از اعتماد به نفسم هيچ خبري نيست.يه جوري زمين خوردم كه نمي دونم چه جوري بايد بلند شم. خدايا خودت كمكم كن و يه راهي جلوي پام بگذار.

بگذريم.تو اين مدت نيومدم نيومدم وقتي هم اومدم چه جوري اومدم!!!!!!!!!!!!!!

اول از همه به سوشيانس گلم تبريك مي گم كه  به تازگي دندون دار شده. خاله ايشالا به قول مامانت دشمناتو گاز گاز كني.

تو اين دوهفته كه نبودم شيرين كاري هاي گل كوچولوم بيشتر و بيشتر شده.حالا ديگه به راحتي از پهلو ، البته فقط پهلوي چپ ،‌به شكم مي غلطه.ديرو ز گذاشته بودمش رو تخت خودمون و از گوشه در يواشكي نگاش مي كردم تا ببينم چي كار مي كنه.چه تلاشي براي زندگي كردن مي كرد.چه تلاشي براي حركت كردن مي كرد.خلاصه با كلي پشتكار به شكم غلطيد.حالا هم تا مي گذارمش تو تختش از اونجايي كه حتما بايد به پهلو بخوابه، يعني مدل خوابيدنش همينه ، به سرعت به شكم مي چرخه و با كله مي ره تو تورهاي تخت پاركش.هنوز طفلكم نفهميده كه از اين تورها نمي شه عبور كرد.باورتون نمي شه ديشب براي شير خوردن ساعت 4 صبح پاشد.اومدم بهش شير بدم كه ديدم اي واي جيش كرده و لباسش خيسه.خلاصه جاشو عوض كردم ، لباس هاشو عوض كردم ، ملافه هاي تختشو عوض كردو بهش شير دادم و گذاشتمش تو تختش.نگو خواب از سرش پريده و آنچنان مشغول بازيه كه نگو و نپرس.هيچي ديگه از اونجايي كه اگه من مي خوابيدم امكان داشت به شكم بچرخه و همين جور خوابش ببره مجبور شدم تا 5- 5.30  بيدار بمونم تا بازيشو بكنه و بخوابه وتا من بتونم به پشت سر جاش بخوابونمش.

- دخترك اصلا دوست نداره وقت خواب روش انداخته باشه براي همين تا خود صبح موش و گربه بازي داريم.

- تو هفته پيش خونه مامان بزرگم بوديم كه فرشته زندگيم اولين ماما ي زندگيش  را وسط گريه هاش گفت.از اون روز به بعد هم داره تمرين  مي كنه بابا  بگه كه فعلا تبديل به ، به به،   شده و هم هر موقع تنها مي شه و با من كار داره ماما مي كنه.الهي قربون اين حرف زدنت برم جيگر من.ايشالا كه به زودي مي توني  به جاي جيغ هاي بنفشي كه مي زني و همزمان اپرا مي خوني ، برام بلبل زبوني كني.

 

- يكشنبه 14 تير هم اولين دندان دخترك نيش زد.دخملكم تو دهانش مرواريد داشت حالا الماس دار هم شد.گل كوچولوي من دهان جواهر نشون داره.( شده جريان سوسكه كه قربون دست و پاي بلوري بچش مي رفت).

روز شنبه بردمش دكتر براي چك آپ.دكتر دهانش را معاينه كرد و گفت از دندون هيچ خبري نيست.وقتي پرسيدم كي بايد دندوند در بياره گفت بايد قاعدتا تا الان در مياورد ولي بعضي بچه ها هم تا 14 ماهگي دندون در نميارن.خلاصه بنده هم اون موقع كلي به خوش خيالي خودم خنديم.وقتي برگشتيم خونه البته خونه مامان همسري ،‌الكي الكي دخملك تب كرد.البته ضعيف بود .خلاصه آوردمش خونه و بردمش حمام و خوابوندمش. طفلك تا خود صبح خوابيد.صبح وقتي بيدار شد ديديم كه دندونش افتخار داده و از  حرف دكتر از قضا بهش برخورده و ، نيش زده.البته گفتم كه فعلا يكيش.گرچه من شنيدم دندان پايين و بالا دوتا دوتا در ميان.اما هنوز از اون يكي الماس خبري نيست.فكر كنم  سر جاش خوابش برده.كسي مي دونه اين دو دندان با چه فاصله زماني از هم در ميان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه كه از هر چيز بگذريم از اين نميشه گذشت كه اين جوجه كوچولو حسابي شيطون شده و ديگه از پسش بر اومدن داره مشكل ميشه.

- خدا را شكر آخرين واكسن هم زده شد تا يك سالگي .براي من بهترين واكسن بود.چون هم درد نداشت و هم خيلي كم عروسكم تب كرد.

راستي در مورد سوالي كه در مورد سن هلن كرده بودم.از همتون تشكر مي كنم كه بهم جواب داديد.اشتباه زماني از من بود.چون من اصلا دي ماه را حساب نمي كردم.اما در واقع چون هلن همون اول دي ماه به دنيا اومده بود بايد اون را هم حساب مي كردم .يعني الان هلنم 7 ماهش شده.واي اصلا نمي تونم باور كنم كه  7 ماهه با يه فرشته دارم زندگي مي كنم.فرشته ايي كه لحظه لحظه زندگيش به جونم وصل شده و نفسش به نفسم گره خورده.خدايا لحظه ها و نفسهاي عشق كوچكم را به دستاي پر مهرت مي سپارم.ازشون با بيشترين و بالاترين قدرتت مراقبت و محافظت كن.

خداي بزرگ هيچ كودكي را بي پناه خودت نگذار.اين فرشته هاي كوچك و معصوم را در دامان خودت محافظت كن و طعم خوش زندگي را به آنها بچشان .

ساناز نوشت: الهام عزیز راهی برای جواب دادن به سوالت نداشتم.اما فقط اینو بگم که من تواون زمینه کاری که تو گفتی با توجه به اینکه رشته درسیم بوده برای جایی کار نکردم.در واقع من این کارها را به صورت سفارشی و پروژه ایی انجام دادم و خیلی با شرکتهای مرتبط آشنایی ندارم. ببخش که نتونستم کمکی بهت بکنم.اصولا شغل من با رشته تحصیلیم یک نیست.

 


پنجشنبه هجدهم تیر 1388  توسط ساناز  |

 

هلنم ۷ماهه شد.با اوضاع و احوال این روزا نمی شد زودتر از این بیام تا بنویسم.دخملک مثل دفعه قبل یک ساعت بعد از ورود به ماه ششم شروع کرد به شکم غلتیدن.البته فقط وقتی خوابش میاد و از اونجایی که موقع خواب شصتش تو دهنش هست هنوز نتونسته کاملا به شکم برگرده.

هفته قبل تولد خودم هم بود.درست ۴ روز بعد از تولد آقای شیک.یه زمانی تولد گرفتن و رسیدن به روز تولد را دوست داشتم ولی الان دیگه نه.البته یه وقت خیال نکنید از هدیه اش اصلا بدم میاد هااااااااااااا نه.به هر حال هر چیزی جای خودش را داره(شوخی کردم جدی نگیرید).اینا را گفتم که بگم ۲۹ ساله شدم.اصلا دوست ندارم به ۳۰ سالگی نزدیک لشم.خیلی هم باور نمی کنم که نزدیک به ۳۰ هستم.اما از واقعیت نمی شه فرارکرد.از مامان یه اسپرسو ساز دلونگی کادو گرفتم و از همسری پول .مامان همسری هم که از مکه اومده بود با کلی سوغاتی.الحمدالله ما تو این ۶ ماه فقط ۲-۳ دست لباس خودمون براش خریدیم.همش یا بابا بزرگش براش سفارش داده یا مامانی باباش براش از مسافرت هاش سوغاتی آورده.خدا را شکر دخترم تو این زمینه خوش شانسه.

راستی واستون  چند تا عکس می گذارم.

این عکسها مال قرار وبلاگی بود که چند روز قبل از انتخابات توت فرنگی جون گذاشته بود.خوشبختانه این قرار مصادف شد با آمدن عسل بانو ی عزیز مامان امیر سام کوچول موچولوی خوشگل .از دیدن دوستای خوب دیگه ام خوشحال بودم که حضور عسل بانو آن را برام لذت بخش تر کرد.خیلی خوشحالم که یه دوست خیلی خیلی خوب پیدا کردم و بیشتر از اون خیلی خوشحالم که هلن یه دوست کوچولوی واقعی هم در کنار تمام دوستای مجازیش داره.جای همتون خالی روز خوبی بود و  خوش گذشت و اگه هلن بد خواب نمی شد و غر نمی زد بیشتر هم خوش می گذشت .دخملک آنقدر غر زد که سام قند عسل بهش چپ چپ نگاه می کرد.الهی جیگر سام خودم را برم که آنقدر شیرینه و با اولین نگاه تا ته قلب آدم نفوذ می کنه.

و اینهم دو فرشته  کوچولو من و عسل بانو :

 

 

 

اینهم هلن ۷ ماه.مشغول روروئک سواری.

البته بیشتر از ۱۰ دقیقه تو روروئک بند نمی شه.پاهاش هنوز به زمین نمی رسه.راستی هلن یه کوچولو هم می شینه.هنوز لقه ولی با کمک بالش می شینه.پروسه دندون در آوردن هم هر چند روز حال ما را می گیره و فرشته کوچولومو چند روزی بی حال می کنه.لثه اش سفید شده.خدا کنه زودتر دندوناش نیش بزنه تا بچم راحت بشه.

شنبه روز واکسن ۶ ماهگیه .دعا کنید بی دردسر بگذره و نانازم اذیت نشه.

ساناز نوشت: هلن ۲ دی ۸۷ به دنیا اومد .سر سنش با چند نفر کلنجار رفتم. من می گم هلن تازه وارد ۶ ما ه شده اما اونها معتقد هستن رفته تو ۷ ماه.شما چی می گید؟ من درست حساب می کنم یا اونها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


جمعه پنجم تیر 1388  توسط ساناز  |

 

حجم اتفاقات و حوادث و اخبار اخير آنقدر زيادن كه گاهي فكر مي كنم  مغزم ديگه گنجايش اينهمه تجزيه و تحليل كردن را نداره.امسال نه از روز مادر خبري بود ونه از تبريكات آن.با پيش آمدن جريانات اخيرديگه  خيلي كسي حال و حوصله نداشت به اين روز فكر كنه.براي ما تازه مامان ها كه امسال اولين روز مادرمان بود خيلي خوشايند نبود. از اين روز كه بگذريم و بدتر از آن روز تولد آقاي شيك بود كه به خطر استرسي كه داشتم روزها را با هم قاطي كردم و نتيجه اش اين شد كه آن روز را يك روز ديرتر براي خودم محاسبه كرده بودم.هم ازش خجالت مي كشيدم و هم نارحت بودم و البته درك مي كردم كه او هم مثل من ناراحت است.اين ناراحتي را امروز كه 27 خرداد هست تازه بروز داده و نمي دانم كه چه جوري بايد بهش ثابت كنم كه من او را و زاد روز  او را فراموش نكرده بودم.با اتفاقات اخير تمام فكر و ذكرم اين بود كه شبها سالم به خانه بر مي گردد؟ اتفاقي برايش نمي افتد  و ...

                                         مطالب این پاراگراف حذف شد.

تو اين مدت شبها همش مظطربم. با شنيدن زنگ در خونه وحشت مي كنم. احساس نا امني يك لحظه هم راحتم نمي گذاره.تو اين مدت حتي نتونستم اونطور كه مي خوام براي هلن وقت بگذارم.خيلي حال و حوصله ندارم.بچم هم انگار اينها را فهميده.انگار اظطراب من به او هم منتقل شده.اون هم بي تابي مي كنه.

روز 25 خرداد دختركم  دوست داشت كه به همه چيز دست بزنه.از توبغلم خودش را به سمت همه چيز مي كشيد.دخترك اون روز اولين كاغذ زندگيش را پاره كرد. كم كمك داره سعي مي كنه كه بشينه.هنوز خيلي تعادل نداره.بين پاهام كه مي شونمش خودش را به سمت اسباب بازي هاش مي كشونه و وقتي كه برداشتشون خودش را بلند مي كنه و صاف مي شينه.

 

همه اين پست را جسته و گريخته نوشتم.نمي دونم مي تونم آپ كنمش يا نه.اگه شد كه خدا را شكر .اگه نشد اتفاقات بعدي را هم به اون اضافه مي كنم  تا زماني كه از اين حصار ارتباطي بيرون بياييم .

 

خدايا تمام جوانانمون را كه اين روزا در تلاش هستند در پناه خودت حفظ كن .خدايا تمام كسايي كه هر روز از خونه بيرون مي روند را به سلامت به خانواده هاشون برگردان.خدايا همسرم رابه دست تو مي سپارم و ازت مي خوام كه از  همه حوادث  واز  هر شر و بدي دور نگه دار.به خصوص در اين چند روز اخير.و خودت حافظش باش.


چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  توسط ساناز  |

 

امروز عکسهای آتلیه را که قبلا قول داده بودم گذاشتم براتون.راستی مدتی بود که به خاطر بدخلقی های هلن نمی تونستم به اینجا سر بزنم.

- از شیرین کاری های دخترک هم همین را بگم که دیگه پاهاشو به خوبی پیدا کرده و تا اونجا که می تون آنها را به سمت دهانش می بره.داره سعی می کنه که مثل شصتش بمیکدشون.

- کار جدید بعدی هم اینه که کلی این روزها از صدای خودش خوشش اومده و دم به دقیقه در حال آواز خوندنه.

- خانوم خانومای ما سوپ خور شد.کسی دستوری چیزی برای سوپ دخترک داره لطفاااااااااااااااااااا.

و اما عکسهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.البته همش نیست.کل عکسی که برامون فرستاده تا انتخاب کنیم ۲۵۰ تایی می شه.این نوشته های روی عکسها هم شماره تلفن خانوم عکاسه که روی کنتاکتهای عکس انداخته تا کسی نتونه خودش عکسها را چاپ کنه.ما هم به زور تونستیم عکس انتخاب کنیم چون کور شدیم با این نوشته ها.

 

ساناز نوشت:نمی دونم چرا اینترنت قاط زده باز.هر کار کردم نتونستم فول سایز عکسها را بگذارم.لطفا اگه خواستید عکسها را ببینید از ذره بین استفاده کنید.ایشالا وقتی حال اینترنت بهتر شد عکسها را با سایز بزرگ می گذارم که راحتتر دیده بشه.

 

 

جمعه پانزدهم خرداد 1388  توسط ساناز  |

 

امروز هلن وارد 5 ماهگي شد.چقدر اين 5 ماه به سرعت برق و باد گذشت.ديشب داشتم خاطرات به دنيا اومدنش را با خودم مرور مي كردم.باورم نمي شد.يعني چيزي حدود 150 روز است كه دخترك پا هي كوچولوش را به اين دنيا گذاشته.150 روزه كه همنشين گريه ها و خندهاش هستم. گاهي با خودم مي گم شايد اگه مي دونستم بچه آنقدر عزيز و شيرينه 7-8 سال اين موضوع را عقب نمي انداختم.اما بعد با خودم مي گم يعني اگه همون اوايل ازدواجم بچه دار مي شدم ، بچه ام همين هلنم بود يا يكي ديگه.بگذريم.دلم نمي خواد خيلي وارد اين مسائل بشم.

خيلي وقته به اين موضوع فكر مي كنم كه يك روز بالاخره نياز دخترم به من تمام مي شه مثل اين 5 ماه كه گذشت ، اما واقعا نيازمنهم به اون يه روز به  آخر مي رسه. نياز هلن به من براي شروع يه  زندگي جديده اما نياز من به اون يه نياز روحيه.يه آرامش ابدي  .آرامشي كه هيچكس نمي تونه از بين ببردش.

 

دخترم،‌فرشته كوچولوي من ، عزيز دلم ،‌عروسكم 5 ماهگيت مبارك.اگه به منه مادر باشه آرزو مي كنم كه ايشالا 500 ساله بشي.شايد اگه يك روز اين جمله را بخواني به حرفم بخندي، اما چه كنم كه اينها آرزوهاي مادرانه است .گرچه شايد به واقعيت تبديل نمي شند اما مي شه به اميدشون خوشحال بود.

دختركم شايد تو اين مدت برات مادر خوبي نبودم ، شايد كه نه ،‌حتما تو اين مدت خيلي اذيتت كرده باشم ، شايد خيلي از دستم كلافه شده باشي ، اما تو با اون روح پاك و معصومت منو ببخش.

آرزو مي كنم كه ماه ها و سال ها تو اين دنيا به سلامتي و خوشي زندگي كني و هميشه لبهات پر از خنده باشه.

 

- هلن ديشب در اولين ساعت  ورود به 5 ماهگي ، يعني ساعت 1 نصفه شب اولين تلاشهايش براي برگشتن به پهلوي سمت راست را شروع كرد.اما چون داشت خوابش مي برد خيلي موفق نشد.به غير از غلتيدن سعي هم كرد كه يك دستش را موقع خواب زير سرش بگذاره.حالا بايد ديد دخملك چند روزه موفق به برگشتن به - پهلو مي شه.

- چند وقت بود كه مي خواستم كه يه عكس از ودل خوابيدن هلن بگذارم كه نمي شد تا ديشب موفق شدم ازش عكس بگيرم.گرچه صداي دوربين از خواب بيدارش كرد و بعد يك نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت كه فكر كنم معنيش اين بود كه آخه آدم عاقل ساعت 2 نصفه شب وقت گرفتن عكسه؟؟؟؟؟؟؟؟

هر دو عكس را مي گذارم.


شنبه دوم خرداد 1388  توسط ساناز  |

 

تقريبا 2 هفته پيش بود كه يه مطلبي را در مورد قلك هاي محك تو وبلاگ نيما شير پسر خوندم.اين مطلب در مورد كمكهاي مردمي بود كه  اختصاص به بچه هاي سرطاني داشت.تو همين مطلب نوشته شده بود كه جزئي ترين كمك مردم هم در راه درمان اين بچه ها موثره.بعد از خوندن اين مطلب  وقتي به خودم اومدم كه زنگ زده بودم و چند تا از اين قلك ها را سفارش داده بودم.هم براي خودم و هم براي چند تا از اشناها.

اينها ننوشتم براي اينكه بگم كه واي همه بدونيد كه من چه آدم خير و نيكو كاريم.يا چقدر به فكر همنوع خودم هستم.نه.اينها را نوشتم براي اينكه بگم از اون روز تا حالا انگار دغدغه هام در مورد هلن عوض شده.تو اين چند روز همش دلم گذاشتم جاي دل مادرايي كه بچه هاشون به نوعي با اين بيماري ها درگيره.فرق نمي كنه  سرطاني ، هموفيلي، دياليزي و يا هر چي ديگه ايي.فرقي نمي كنه.بيماري ناعلاج نا علاجه. چه دل بزرگي دارن اين مادرا.تو سكوت و خفا چه دردي را تحمل مي كنند.اونوقت امثال من با يه واكسن جزيي تا 2 هفته روحشون خسته مي شه  و دچار افسردگي مي شند.

گاهي فكر ميكنم اين چه آزمايشيه كه خدا از اين مادرا مي كنه. تو اين مدت همش ورد زبونم اين بوده كه خدايا همه بچه ها را در پناه خودت نگه دار.هلن منهم در پناه خودت بگير.خدايا همه بچه ها را از شر هر بدي ، بيماري ، رنج و درد و حتي دشمني دور نگه دار.اين گوشه ها دختر من را هم دور نگه دار.خدايا همه بچه هاي بيمار را شفا بده.خدايا يه نور اميدي تو دل مادراشون روشن كن.خدايا نكنه اين آزمايش را از منهم بگيري.مطمئن باش من از اين ازمايش سر بلند بيرون نمي يام.مطمئن باش قبل دانستن هر چيز بدي در مورد هلنم 100 بار  مي ميرم.خدايا من مثل اين مادرا نه صبورم و نه بردبار. نه دلم آنقدر بزرگه و نه قلبم براي جا دادن اين چيزا جايي داره.قلبم با احساس اين چيزا از كا مي افته.من بنده توام.خودت منو خوب مي شناسي.مي دوني كه دلم طاقت حتي حرف زدن در مورد اين مسائل را نداره چه برسه به اينكه بخواد از نزديك لمسشون كنه.

تو اين مدت همش با خودم مي گم نكنه يه وقت زبانم لال ، دور از جان هلن ، اين بلا سر منهم بياد. از اون روز تا حالا يه خواب راحت ندارم.همش اضطراب دارم.همش با فكر كردن به اين موضوع يه بغض مياد مي شينه ته گلوم.

راستش شايد خيلي ها بهم بگن فراموش كن اما اونايي كه منو مي شناسن مي دونند كه من هيچ چيزي را نمي تونم از ذهنم بيرون كنم.شايد  يه موضوع يا يه حرفي به مرور زمان بره تو پستوهاي ذهنم اما با برخورد با حرف  يا مسائلي كه به اونها مربوط بشه دوباره تو ذهنم به جريان مي افته.حالا من موندم و يه فكر آشفته.نمي دونم خوندن اون مطلب براي من خير بود يا شر.اما هرچي كه بود انگار منو از يه خواب بيدار كرد.خوابي كه توش فكر مي  كنيم همه اتفاقات مال بقيه هست و ما ايمنيم.اما گاهي اوقات خودمون هم نمي دونيم كه چقدر به اين اتفاقات نزديكيم و هر آن ممكن ما هم گرفتارش بشيم.

 

با اجازه شيلا جان مامان نيما شير پسر اون مطلب را براي شما هم مي گذارم تا اگه دوست داشتيد شما هم يكي از اين قلك ها را به خونه خودتون بياريد.شايد با اين كار بتونيم يه كمك هر چند كوچيك به اين بچه ها در راه درمانشون كنيم.شايد يه روزي بياد كه ديگه مادرايي مثل من از خوندن اين مطالب آشفته نشند.شايد با اين كمك ها راه درمان اين بيماري ها باز بشه و همه بچه ها را از گرفتاري در بياره و دل مادرا و پدارشون را شاد كنه.اميد چيز خوبيه به شرطي كه كمك كنيم به واقعيت تبديل بشه.

خدايا همه بچه هاي دنيا را در پناه خودت ايمن و سالم حفظ كن و دختر من و بچه هاي همه دوستام را از اين قاعده مستثني نذار.آمين.

از دست من کارهای زیادی بر میاد اگه پر بشم. میتونم بیمارستان بسازم.دارو و تجهیزات پزشکی بخرم. تحقیقات علمی انجام بدم. هزینه های درمان تهیه کنم. به خیلی از مادرپدرها امید بدم. من میتونم کمک کنم که کودکان مبتلا به سرطان نجات پیدا کنن.

فقط با یک تماس با شماره ۲۲۴۵۱۴۱۴ یا یکی از دفاتر محک قلک ها بصورت رایگان در محل به شما تحویل داده خواهد شد و پس از پر شدن نیز با یک تماس تحویل گرفته می شود.

دفتر ستارخان:۶۶۵۰۴۱۳۶

دفتر ملت: ۲۲۰۳۷۴۷۳

دفتر چیذر: ۲۲۲۰۱۳۱۲

 

 


پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

- چند روز ياست كه دخترك به شدت در حال دست و پا زدن هست.مي گيد يعني چي؟ مي گم براتون.چند روزه كه به طور مستمر و با يه تصميم جدي از ديد خودش ، سعي مي كنه كه از جاش بلند بشه.وقتي يه جا مي خوابونمش به شدت تلاش مي كنه كه از جاش بلند بشه و تا حدودي هم داره موفق مي شه.پاها را از زمين بلند مي كنه و سر را زا به صورت دراز نشست بالا مياره و زور ميزنه كه خودش را تكون بده. حتي وقتي هم كه دستشو مي گيرم تا بشونمش يك دفعه پاهاشو صاف مي كنه و به كمك دستاي ما رو پاهاش مي ايسته.خلاصه كه از قرار تصميم گرفته تو همين يك ماه هم بشينه هم پاشه بايسته و هم راه بره. دختركم مثل مامان و باباش يه ذره هوله. فقط تو يه كار خيلي تنبله و اون هم دمر شدن و سينه خيز رفته و بيشتر 5 دقيقه اين وضعيت را تحمل نمي كنه و سر و صداش درمياد.

- كمابيش از خودش هم سر و صداهاي جديد در مياره.كافي احساس كنه كه ما حواسمون بهش نيست و مثلا داريم يه برنامه تلويزيوني را مي بينيم يا كتاب مي خونيم و يا خلاصه يه جايي به جز به اون ، سرمون گرمه مثل الان  كه من حواسم به نوشتنه .عنوان اقسام صداها را از خودش  درمياره و گاهي جيغهايي با تنهاي مختلف مي كشه .از آرومه اروم تا جيغ بنفش و مابينش كلي هم غر غر مي كنه.

- يواش يواش داره پاهاشو مي شناسه.كلي بالا مياردشون بهشون نگاه مي كنه و بهم مي مالدشون.

- از كاراي جديد ديگه ، اين چند روزه اش اينه كه تا چشمش به آب ميوفته دستاشو جلو مياره. نه اينكه از روزي كه به دنيا اومد تا همين الان روزي چند دفعه دست و صورتشو مي شورم اينه كه تا چشمش به شير آب ميوفته دستاشو جلو مياره و زير آب مي كنه.الهي قربون اين عقل كوچولوش برم كه داره يواش يواش همه چي را ياد مي گيره.

- وقتي خوابش مي گيره انگشت شصتش مي ره تو دهان  و با دست ديگه اش پتوشو مي كشه رو سرش و غر ميزنه.يعني اينكه من خوابم مياد و بيا منو بخوابون.

- جديدا بغل هركي ميره با چشماش دنبال من مي گرده و اگه جلوي چشمش پيدام نكنه گريه مي كنه.اين مورد را از  روز جمعه شروع كرد.جاتون خالي رفته بوديم نمايشگاه گل و گياه.خيلي قشنگ بود.هلن خانوم هم تو بغل بابام بود و جلوتر از ما وارد محوطه نمايشگاه شدن.دخملك كه ديد اطرافش شلوغه و من نيستم كلي گريه كرد اما همين كه اومد تو بغلم همچين خودشو بهم چسبوند و سرش را تو سينم كرد و همون جور ي خوابيد  كه كلي دلم ضعف رفت براش.خلاصه كه براي خودم و از نظر خودم حسابي شاهزاده خانومم خوردني شده.شد جريان سوسكه كه قربون دست و پاي بلورين بچه اش مي رفت.

- از ديروز طلسم كالسكه شكسته شد و ما رفتيم كالسكه سواري.قيافه من كه خيلي ديدني بود.اولش كلي زيگزاگ رفتم تا ياد گرفتم چه جوري بايد كاسكه را هدايت كنم.هلن هم كلي با تعجب اين و اونور را نگاه مي كرد.اما بالاخره هر دومون باهاش كنار اومديم.رفتيم خونه مامان زينتش.يه سري زديم و 1-2 ساعت مونديم و بعد دوباره رفتيم پياده روي.البته دخملك وسط راه خوابش گرفت و براي اينكه بد خواب نشه تو همون كوچه پس كوچه ها با كالسكه چرخوندمش تا راحت بخوابه.اما كلي عرقم در اومد.واقعا اين كالسكه براي كالري كم كردن بي نظيره.اما خوب خوش گذشت.حالا بايد يه برنامه ريزي بكنم تا به يه پياده روي روزانه برم.خدا را شكر كه هوا هم گرم شده و مي شه دخملك را لخت و پتي برد بيرون تا كلي هوا بخوره.

- راستي مهسا جون ازم پرسيده بود كه بالاخره هلن پستونك و شيشه گرفت يا نه.مهسا جون دختر من يه ذره تنوع طلبه انگار. چون يه دفعه چند روز هم پستونك مي خوره و هم شيشه تا جايي كه اميدوار مي شي كه آخيش بالاخره موفق شدم ه يه دفعه نظرش عوض مي شه و تا مدتها ديگه به هيچ كدومش لب نمي زنه.براي همين جواب اين سوال را دير بهت دادم تا ببينم تكليفم روشن مي شه يا نه كه ديدم نه.هنوز در تلاشم.اما  الان ديگه خيلي اهميت نداره كه شيشه نخوره.چون به غذا خوردن افتاده ديگه مي تون هر جا ميگذارمش به جای اون وعده ايي كه نيستم تا بهش شير بدم براش غذا بذارم.حتي وقتي بيرون هم ميرم غذاشو با  خودم مي برم تا اگه گشنه اش شد بهش بدم.اما همه بچه ها مثل هم نيستند.خيلي بچه ها هم هستند كه از شيشه و پستونك خوششون مياد.

 

_ هنوز براي عكس به آتليه نرفتيم.شايد يه ذره برنامه  عوض بشه.ممكن اقاي شيك برا ي ماموريت بره باكو.كه اگه بره براي روز آتليه غايبه.منم دلم مي خواد كه باشه و چند تا عكس سه تايي بگيرم.حالا ببينيم تا خدا چي مي خواد .شايد هم خودم هلن را بردم كه فعلا تنها عكساشو بگيره و دفعه بعد همه با هم بريم.

ساناز نوشت: ریزش موهام با شدت زیاد شروع شده؟ کسی راه حلی داره؟تو را خدا بگید وگرنه تا چند وقت دیگه با یه ساناز کچل روبه رو هستید.نگید نگفتم هااااااااااااااا.


سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

گاهي كه به هلن نگاه مي كنم  آنقدر احساس خوشبختي مي كنم كه حتي نمي تونم با زبان بيانش كنم چه برسه به اينكه بنويسمش.روزي 100 هزار بار خدا را شكر مي كنم كه اين نعمت شيرين را ازم دريغ نكرد ، گرچه شكر گزاري من به اندازه اين لطف نيست اما راه ديگه ايي براي شكر اين نعمت نمي شناسم.

خدایا همه فرشته های کوچولو را در پناه خودت بگیر و ازشون محافظت کن.خدایا هیچ زنی را از این نعمت بی بهره نگذار.بذار تا هم زن های دنیا  طعم شیرین و دوست داشتنی مادری را بچشند. باشد تا هیچ زنی حسرت این عشق را در پستوهای قلبش پنهان نکند.

خانوم خوشگله ما دقيقا يك هفته است كه روزي يك وعده فرني يا حريره بادام مي خوره.قاشق اول هنوز براش عجيبه ، اما قاشق هاي بعدي را با ميل و خنده مي خوره. هنوز نفهميدم كه خنده اش براي غذاست يا براي بازي است كه موقع غذا دادن بهش  انجام مي دم اما هر چي كه هست تا چشمش به قاشق مي افته دهان كوچولو و گنجيشكيش را باز مي كنه.خدا را شكر غذاش را مي خوره و فقط در مواقعي كه حواسم نيست و قاشق پر را دهانش مي گذارم ،‌چيزي را تف نمي كنه.كلا  تو اين مدت تميز غذا مي خوره.

ديروز داشتم فكر مي كردم اگه به جاي مغز  بادام تو حريره از مغز  آجيل خام  تو حريره اش استفاده كنم چي ميشه؟ يعني البته از عصارهاش.

تا امروز تو غذاي هلن از شير خودم استفاده كردم تا معدهاش اول به آرد برنج عادت كنه.از امروز جايگزين شير مادر شير گاو را كردم فقط اميدوارم معده كوچولوش اذيت نشه و خداي نكرده گلاب به روي همگي به اسهال نيوفته.

 

راستي به توصيه آزيتاي عزيز منم دنبال عكاسي كه گفته بود رفتم و نمونه كارهاشو تو فيس بوك پيدا كردم.خيلي از كاراش خوشم اومد.خانوم عكاس به ما هم براي 9 خرداد وقت داد.خودم از الان ذوق دارم.همه بهم مي گن بزار دخملك يه ذره بزرگتر بشه بعد اما من خودم چند شبه از ذوق گرفتن عكسهاي خوشگل همش دارم خواب مي بينم.فقط اميدوارم اون روز دخملك هم همكاري لازم را با ما بكنه و زودي خسته نشه. خانوم عكاس به ما هم كلي سفارشات جورواجور دادن كه براي رفتن به استوديوشون تهيه كنيم.از جمله سفارشات دستمال سر ست با شورت پفكي هست .اما من فعلا نمي دونم از كجا بايد براي يه فرشته 4ماه و نيمه دستمال سر پيدا كنم.

بهتر يواش يواش ديگه برم.خانوم خوشگله داره غردانش پر ميشه و مدام داره بهم غر ميزنه.حق  هم داره طفلك يه يك ربعي هست كه داره با خودش حرف ميزنه و الان ديگه طاقتش طاق شده و يه بازي حسابي مي خواد.

اين هم هلن در حال رقصيدن البته به همراه باباييش  با آهنگ بنیامین.کلا دخملک با بنیامین ارتباط خوبی پیدا کرده.ساعت رقصیدن  ۱۲ و نیم شب.

 

 


دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

امروز براي چكاپ 4ماه و نيمي دخملك رفتيم دكتر.خدا را شكر همه چيز خوب بود و چون وزن عسلكم به 2 برابر وزن تولدش رسيده بود قرار شد كه قطره مولتي ويتامين و آهن بخوره كه من از حالا موندم اگه بهش بدم وقتي دندوناش در بياد سياه ميشه يا الان تاثيري نداره.

به دكتر محترم گفتم كه خانوم خانوماي ما هميشه دستاش تا مچ تو دهانش هست و اگه يادش بره دست بخوره شروع به ميك زدن لباش ميكنه.آقاي دكتر هم فرمودند كه اين فسقلي از خوردن بساير لذت مي بره و اصلا منعش نكنم و چون اين كارها را مي كرد دخملكمون از امروز غذا خور شد.بله هلن خانوم هم اومد قاطي غذا خورهاااااااااااااااااااااااااااااااا.طبق دستور يك روز فرني و يك روز حريره بادام به ميزان 20 سي سي در روز و به جاي يك وعده شير. البته فعلا آبميوه و بقيه چيزها اكيدا ممنوع .خلاصه كه بنده عين نديد بديدها همش ميرم سراغ كمدش و به قابلمه هاي غذاش نگاه مي كنم و همش دعا دعا مي كم زودتر فردا بعداز ظهر بشه و اولين غذاي دخملك را بدم.

تو اين هفته ايي كه گذشت پرنسس ما چند كار جديد هم كرد.وقتي خوابش بياد يه شست دستشو ميك مي زنه و با دست ديگه اش روي چشمشو مي پوشونه كه تاريك بشه و خوابش ببره يا اگه از دستش استفاده نكنه پيش بندشو مي اندازه رو ي صورتش.

كار بعدي اينه كه خانوم خانوما را صاف مي خوابونم روي زمين تا بازي كنه وقتي برمي گردم مي بينم خودشو كج كرده.قشنگ ي45 درجه روي زمين يا تختش مي چرخه.خدارحم كرده كه تختش حفاظ داره وگرنه كه خانومي كله پا ميشد.

 

امروز آقاي شيك رفت و چند تا از كارتون هاي قديمي زمان بچگيمون را خريد.الان هم كارتون بامزي را گذاشته.يادتونه بامزي كوچولو را .همون خرس كوچولوه كه عسل مي خورد و قوي ميشد. من دارم ميرم كارتون ببينم و كيف كنم. هم جاي همه شما را هم با همه خاطره هاي اين كارتون هاي قشنگ  خالي ميكنم و هم به جاي هلن خانوم كارتون مي بينم.


یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

ميگن آدم از هر چي بترسه سرش مياد ، بد نگفتند.حالا شده جريان من.نه اينكه از واكسن زدن دخملك  و  درد و تب بعدش  هميشه ترسيدم ، هميشه هم اين روزا برام عذاب آور گذشته.پنجشنبه پروژه واكسن زدن انجام شد و دخملكم تا ديشب تب داشت.البته خدا را شكر دردش از دفعه قبل خيلي كمتر بود اما امان از تب كه تا آخر شب ديشب دست از سرمون برنداشت و دخملكم كلي بي حال شد و نق نق كرد.گرچه اين وروجك خانوم ما تو چند دقيقه ايي كه تبش پايين ميومد آنقدر شيطنت مي كرد تا دوباره تبش مي رفت بالا.خلاصه كه همش پاشوره اش كرديم و قطره استامينوفن بود كه به زور به خوردش مي دادم.من نمي دونم يكي نيست به اين توليد كننده هاي مواد دارويي بگه آخه خودت يه ذره از اين داروها خوردي.مزه زهر مار ميده.ناسلامتي  قراره اين دارو ها را بچه هاي كوچيك بخورن نه آدم بزرگا.نمي كنند حداقل يه اسانسي ، چيزي بهش بزنند كه يه خورده مزه اش قابل تحمل تر بشه.آنقدر بد مزه هستند كه تا مي ريزي تو دهان بچه يا از تلخيش گلاب به روتون بالا ميارن يا تا روتو برمي گردوني تفش مي كنند بيرون.ما كه در راستاي كارهاي واكسن زني پورژه لباسشويي 6 ساعت به 6 ساعت هم داشتيم.از بس كه لباس هاي خانوم خانومامون از رنگ استامينوف تف كرده نارنجي ميشد.اما خدا رو شكر امروز ديگه دارم بعد از 2 روز سخت نفس مي كشم و هلنم هم آنچنان مشغول آواز خوني توام با دست ميك زدنه كه با دنيا و كائناتش كاري نداره.

 

يه سوال بارم پيش اومده.همه بچه ها آنقدر عجول هستند يا شاهزاده خانوم من اينجوريه.جديدا گير داده كه همش يا بشينه يا رو پاهاش وايسته.وقتي گريه مي كنه يا نق مي زنه فقط با اين دو كار آروم ميشه .بعدش هم مگه جرات داري بخوابونيش.قيامت مي كنه تا دوباره به حالت اول برش گردوني.به نظر شما از الان اين كارا را كردن بهش فشار نمياره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته كاراي جديد ديگ هايي هم مي كنه.مثلا با اينكه 24 ساعت يا داره شير مي خوره يا دستشو ميك مي زنه اما جديدا لبهاشو هم ميك مي زنه.هر كاري هم مي كنم كه پستونك بگيره تا لباشو ميك نزنه فايده ايي نداره.

خلاصه كه سرمون حسابي به دخملك و كارهاش گرمه.يعني اينكه به عبارت صحيح تر ، حالا حالا ها سر كاريم.

راستي سايت آپلود عكس free2freeجديدا فيلتر شده.كسي يه سايت خوب ديگه  كه تو ايران هم جواب بده ميشناسه.لطفا معرفي كنيد.فعلا اگه بشه يه عكس از 4 ماهگي عروسكم از سايت تايني پيك آپلود ميكنم تا سايت ديگه ايي را پيدا كنم.اميدوارم بتونيد ببينيد.

 


شنبه پنجم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

اول از همه يه خبر خوش.هليا خوشملي دختر روشن عزيز چند روزي هست كه پاهاي كوچولوشو تو اين دنيا گذاشته.روشن عزيز تولد دختر گلت را بهت تبريك مي گم.اميدوارم 120 سال به خوبي و خوشي و با لبي پر خنده در اين دنيا زندگي كنه.

 

تو پست قبلي كه گذاشتم خيلي ها با من همدردي كرده بودند كه ازشون صميمانه ممنونم.خيلي ها هم بهم راهكار داده بودند كه اونم برام غنيمت بود و باز هم سپاسگذارم.اما خيلي ها هم بودند كه همدرد من بودند.به همين خاطر حداقل خيالم راحت شد كه فقط من اينجوري نيستم.آخه يه ذره دچار عذاب وجدان شده بودم كه يه مادر نبايد آنقدر از خودش ضعف نشون بده  و همش به خودم مي گفتم معلومه كه مادر خوبي نيستم كه از چند ماه خونه نشيني اينجوري قاطي كردم و ...از اين حرفها.وقتي ديدم ماماناي ديگه هم مثل من هستند هم خيالم راحت شد و هم يه فكري به سرم زد.خوبه انيشتن نشدم من.پيشنهادم اينه.يه قرار وبلاگي بذاريم و همديگرو ببينيم.اينجوري هم از خونه بيرون مياييم ، هم تفريح مي كنيم و روحيه مون عوض ميشه و هم اينكه يه فرصت خوبي تا هم خودمون بيشتر با هم آشنا بشيم و هم  فرشته هامون از الان دوست پيدا كردن را ياد بگيرن.آخه اين روزا با اين زندگي ماشيني و آپارتمان نشيني بعيد مي دونم اين فرشته كوچولوها اصلا كسي را ببينند چه برسه به اينكه دوست پيدا كنند.

حالا اگه موافقيد بهم خبر بديد تا با هم يه جايي را انتخاب كنيم كه هم مناسب خودمون باشه و هم مناسب كوچولو ها.يعني هم آب داشته باشه و هم جايي براي شير دادن داشته باشه.پس اگه شما هم با اين پيشنهاد را پسنديديد بهم خبر بديد.

ساناز نوشت ۱: بچه ها بلاگفا چرا اینجوری شده؟ کسی می دونه چی شده؟ چرا عکس را قبول نمی کنه.چند رزو می خوام از هلن عکس بذارم اما همش پیغام می ده به دلیل محتوا امکان درج پست نیست.برای شما ها هم این اتفاق پیش اومده؟

 

ساناز نوشت ۲: آزاده جان مامان ماهان گل،‌چند روزه كه به وبلاگت سر مي زنم اما گويا قالب وبلاگت پريده.اگر قالبتو عوض كني دوباره وبلاگت باز ميشه گلم.

 

 


شنبه بیست و نهم فروردین 1388  توسط ساناز  |

 

یک سال گذشت.

يه مدته كه احساس مي كنم اعتماد به نفسم را از دست دادم.نمي دونم علتش سر كار نرفتن و تو خونه موندن يا چيز ديگه.احساس مي كنم بايد تو تصميمم تجديد نظر كنم و بعد از 6 ماهگي هلن برم سر كار.قبلا مي خواستم تا دخترك 1 سالش نشده  تنهاش نگذارم اما واقعا فكر نمي كنم بتونم اينجوري دوام بيارم.گرچه از يه طرف هم دلم نمي ياد بچه 6 ماه را بذارم مهد كودك.نمي دونم همه كسايي كه تازه مامان شدن مثل من هستند يا نه.آخه از وقتي دختركم دنيا اومده من بيشتر روزامو تو خونه مي گذرانم.اونم مني كه تا قبل از بچه دار شدن اصلا تحمل اينكه 2 روز پشت سر هم تو خونه بمونم را نداشتم حالا گاهي پيش مياد كه 2-3 هفته از خونه بيرون نمي رم.البته با وجود هلن بيرون رفتن كمي سخت شده.بازم اگه دخترك سر سختي نمي كرد و شيشه شير مي خورد منم مي تونستم گاهي با خودم ببرمش بيرون يا پيش كسي بذارمش.اما الان تا سر كوچه هم نمي تونم برم.همش مي گم اگه تو خيابون يكدفعه گرسنش بشه كجا و چه جوري بهش شير بدم.اينجور موقع ها كه از خونه نشيني دلم مي گيره و حوصلم سر مي ره نا خود آگاه به همسري گير مي دم.گرچه اونم مدتي كه ديگه حوصله منو نداره يا شايد داره اما من اينجوري احساس مي كنم.اين روزا تمام احساس هام بهم ريخته.نمي دونم دارم دچار افسردگي مي شم يا ...بگذريم.

 

چند روزي كه پاي هلن خانوم سوخته.اما با اينكه همش دارم بهش پماد مي زنم و هر 1-2 ساعت پوشكشو عوض مي كنم و هر دفعه هم يه ربع  يا بيست دقيقه بازش مي ذارم تا هوا بخوره اما خوب نمي شه كه نمي شه.راستش تا حالا پيش نيومده بود كه پاش بسوزه براي همين نمي دنم الان سوخته يا به پوشكش حساسيت پيدا كرده. تا امروز هميشه ماي بيبي براش مي گرفتم اما الان مي خوام براش يه مارك ديگه بگيرم تا ببينم جواب مي ده يا نه.كسي تا حالا از پوشك كامل هاي  مبارك استفاده كرده؟ خوبه؟ مثل پنبه ريز نيست كه پس بده؟ ميشه بهم اطلاعات بديد.

 

راستي كسي در مورد تتو اطلاعات داره . چند وقته مي خوام برم ابروهامو تتو كنم.تا الان اگه نرفتم به دو دليل بود.يكي اينكه نمي دونم  مواد تتو تو شير اثر مي ذاره يا نه.كه اگر بذاره اصلا نمي رم دنبالش.دوم اينكه اصلا بهم مياد.اگه تتو كنم بعد بهم نياد چي كار كنم.آخه ابروهاي خودم خيلي كم رنگه.رنگش طوسيه.البته اون خانومي كه مي خواست اينكار را برام انجام بده گفت كه برام خط نمي اندازه و توش هاشور مي زنه.حالا فعلا دارم دل دل مي كنم تا ببينم چطور ميشه.

راستی امروز تولد یک سالگی وبلاگمه.چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود که این خونه کوچولو را افتتاح کردم و تو این یک سال چه دوستای خوبی که پیدا نکردم.خوشحالم که تصمیم خوبی برای افتتاح خونه مجازیم گرفتم. می دونم اگه اینجار را هم نداشتم از تنهایی می مردم اما تو این مدت تا یه ذره احساس تنهایی به سراغم میومد حمایت های شما دوستای خوبم برام نجات بخش بود.تو این یه سال با  شما دوستای گلم خندیدم و گریه کردم .با همدیگه دوران خوب حاملگی را گذراندم و حالا باشما عزیزام یه فصل جدید دیگه را شروع کردم.فصل بچه داری. از ته دلم خوشحالم که شمارا دارم.شمایی که از خیلی افراد به اصطلاح نزدیک بهم نزدیک تر  و نزدیک تر بودید.فرق نمی کرد اینجا تو ایران بودید یا اون ور دنیا.اما صمیمتتون باعث شد که فاصله ها  کمرنگ و کمرنگ تر بشن.گوهر نابی که تو دوستی های این دنیای واقعی تبدیل به بدل شده.از همتون برای بودنتون در این یک سال متشکرم.سپاسگذارم که دوستم داشتید و اجازه دادید دوستتون داشته باشم.

 

 

 


دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  توسط ساناز  |

 

اولین پست سال 88

سلام سلام صد تا سلام

بالاخره تعطيلات عيد هم تموم شد و از فردا صبح زندگي كاري و رسمي همه تو سال جديد شروع ميشه.اميدوارم كه سال خوبي براي همه باشه.

ما خيلي زودتر از اونچه كه فكر مي كردم از مسافرت برگشتيم.يعني روز 8 فروردين.البته تمام 10 روز شمال بودن ما به خاطر سرد بودن هوا خلاصه شده بود در ، تو خونه نشستن و شير دادن به هلن و شستن لباسهاي دخمل كوچولو.البته چند جا هم رفتيم اما  همش به خاطر سرد بودن هوا و ترس از سرما خوردن دخترك زود بر مي گشتيم خونه.اما در مجموع بد نبود و خوش گذشت.

از هلن خانوم بگم كه تو اين تعطيلات عيد چند كار جديد ياد گرفت.تو روزاي اول عيد بود كه شروع كرد به

بلند خنديدن كه كلي هممون ذوقيديم بعد هم ياد گرفته به مدت طولاني چيزي را تو دستش نگه داره.به خصوص جغجغه اش را كه كلي با تكون دادنش مي خنده و از ذوقش دست و پا ميزنه.يه سري صداهاي جديد هم از خودش در مواقع ناراحتي در مياره  كه خيلي بامزه است و هر وقت هم كه خيلي گرسنه اش بشه با عصبانيت مي گه اينقهههههههههههههه ممممممممممه  يا اگه دلش غر غر كردن داشته باشه هر كاري كه كني مي گه اييييييييييييييييييييييييي...با دخترمون آخه كلي با اين اداهاش دختره.

راستي زبانم هم خيلي تقويت شده.انچنان به آغو آغو كردن افتادم كه خودم هم موندم.در روز كلي با هلن خانوم با زبون مخصوصش صحبت مي كنم واونم هم حسابي از خجالتم در مياد و جوابم را مي ده.فقط تو اين مدت يه عادت بد پيدا كرده و اونم اينه كه وقتي چيزي را مي خواد  ، اگه زود بهش توجه نكني  يا اگه چيزي ناراحتش كنه ، آنچنان قشقرقي راه مي اندازه كه حد نداره.يعني دختر بودنش را ثابت مي كنه اساسي.نمونه اش تو شمال بود .بنده تو اتاق مشغول عوض كردنش بودم كه مسري صدام كرد .منم از همه جه بي خبر تا جوابش را دادم يهو نگام افتاد به چشاي گشاد شده هلن خانوم كه داشت بر و بر نگام مي كرد .بعد آنچنان جيغي كشيد كه مامان همسري دويد تو اتاق كه ببينه چي شده.منم دختركو بغل كرده بودم و سعي داشتم آرومش كنم ولي مگه آروم مي شد.به قول مامان آقاي شيك مي گفت تو خودت بيشتر از بچه ترسيده بودي و از هولت رنگت مثله گچ شده بود.خلاصه كه با اين خانوم خانوما طي كردم كه اگه بازم از اين جيغها بزنه كه هول كنم در واقع نون خودشو آجر كرده چون 2 تا هول ديگه باعث ميشه كه از شير مير خبري نباشه و كلا بخشكه. به قول مامانم جوري بي مقدمه گريه مي كنه كه هركس ندونه فكر مي كنه يكي بشگونش گرفته.

خلاصه بگم كه در كنار خوش گذشتن اما مسافرت با بچه كوچيك واقعا سخته.آدم همش نگرانه كه نكنه  تو شهر غريب بچه مريض بشه ، نكنه فلان بشه نكنه بي سار بشه.منكه ديگه فكر نكنم تا يك سالگي دخملك  به مسافرت برم.از وقتي هم كه اومديم تهران تا همين امروز بيشتر در منزل مبارك هستيم و خستگي سفر در مي كنيم.

راستي با برگشتن به تهران عادت شيشه شير خوردن هلن خانوم باز هم از سرش افتاد و اين بار به هيچ عنوان حاضر به قبول شيشه نيست .منو كه حسابي از رو برده . انواع اقسام راه ها را امتحان كردم ،‌انواع سر شيشه ها را خريدم و...اما نشد كه نشد.جديدا از اين ليوان هاي شير دهي خريدم كه بچه هاي 7-8 ماه باهاش آبميوه  و سرلاك و ... مي خورن ..نمي دونم بالاخره موفق ميشم از اين طريق خوردن شير را بهش ياد بدم يا نه.اگه اين بار هم موفق نشم كلا بي خيال قضيه ميشم كه البته باعث ميشه 3-4 ماه تو خونه زندوني بشم و نتونم هيچ جا براي خريد يا گشتن و ... برم.دعا كنيد اين بار حريف دخملك بشم.بالاخره يا من از رو مي رم يا هلن ياد مي گيره از راه هاي ديگه هم شير بخوره  و هميشه وابسته به من نباشه.مثلا بعد از عيد تصميم داشتم برم كلاس زبان .اما با اين اوصاف بايد قيدشو بزنم.خوب خيلي حرف زدم بهتر بقيه را بذارم براي دفعه بعد.

این هم دوتا از عکسهای هلن در اولن سفر زندگیش به رامسر.

eim2q294e04ex8341pt7.jpg

و اینهم دختر قلیون کش ما در ییلاق درمد رامسر .از الان از این ژستها می گیره نمی دونم بزرگتر بشه چیکار می کنه.

ps1ey575fm4d42vgg33t.jpg

 

 


جمعه چهاردهم فروردین 1388  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

بالاخره رفتنمون  به رامسر  قطعي شد.يعني رفتنمون افتاد براي 4 شنبه اما برگشتمون با خداست.گرچه خيلي دلم مي خواست اين سفر را تنها با آقاي شيك و هلنم برم اما انگار قسمت نيست كه ما يه مسافرت تنهايي بريم.شايد باورتون نشه اما ما تو اين 7-8 سال كه با هم ازدواج كرديم هيچوقت تنها به مسافرت نرفتيم.حتي ماه عسلمون هم 11 نفره بود. اما بازم ناشكري نمي كنم .همينش هم بعد از 2 سال بي سفري غنيمته.از طرف ديگه اين سفر اولين سفر دخملك هست و قطعا براش جالب خواهد بود .گرچه بايد خاطراتش را از توي آلبوم عكس پيدا كنه.

از خدا مي خوام كه فقط همسري و دخملك باهام همكاري كنند تا من يه دل سير عكاسي كنم.دلم لك زده براي يه تور عكاسي .اما خوب فعلا با وجود دخملك ممكن نيست ، براي همين بايد اينبار از وجود همسري نهايت استفاده را بكنم .

 - سال نو هم داره  آروم آروم پاشو مي ذاره تو خونه هممون.اميدوارم سال جديد ،  سالي خوب و پر بركت و پر از سلامتي هم براي شما دوستاي گلم باشه و هم براي من و خانواده ام. امسال كه براي من پر از شو ر و هيجانه حاملگي و زايمان و اضافه شدن فرشته كوچكم به خانوده ام بود.نمي دونم براي شما هم امسال به خوبي مال من بود يا نه؟ اما من تصميم دارم از اين به بعد بدي هاي يه سال با خودم كول نكنم ببرم تو سال جديد كه گند بزنم به سال نوم.اميدوارم كه بتونم موفق بشم. برام دعا كنيد.

به هر حال از همين جا به تك تك شما دوستاي گلم كه يك سال تمام  را با من بوديد چه تو شاديم  خنديد و چه با غمم ، غصه خورديد سال نو را تبريك مي گم.تو را خدا اگه شما هم به سفر مي ريد مواظب خودتون باشيد و با احتياط بريد تا ايشالا سال ديگه بازهم دور هم جمع بشيم و گل بگيم و گل بشنويم.

دوتا عكس هم از دخملك مي ذارم كه خيلي زود به مناسبت نامزدي دختر خالم ، لباس عيدشو پوشيد تا همه را ذوق زده كنه.

iybgl2x8mi96il15noa.jpg

gw0i6hucq2ppn1k77lj.jpg

 


دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

بالاخره يه هفته ديگه هم گذشت.يه هفته كه همش كار بود كار بود و كار.مهم ترين كار اين هفته اين بود كه آخر نتونستم بر وسوسه خانه تكوني غلبه كنم و حسابي خونه را تكوندم تا براي سال جديد آماده بشيم.

دقت كرديد روزاي آخر هر سال چه شور و هيجاني تو چهره تك تك  مردم به چشم مي خوره؟ چه تو خرید کردن چه تو خونه تکونی و ... اما چه حيف كه درست چند ثانيه بعد از تحويل سال همه اين شور و شوق كاملا از بين ميره.انگار نذر كرديم كه فقط چند روز آخر سال را با هيجان زندگي كنيم.خلاصه که ما هم تو جو قرار گرفتیم.

بگذريم. ما كل اين هفته را در تكاپوي خانه تكوني بوديم.تازه مثلا قرار بود من خانه تكونيمو بذارم براي ارديبهشت و خرداد.اما نشد كه.ديدم اگه نيوفتم به جون خونه اونم بعد از يك سال ، عيد از 2 كيلومتري خونمون هم نمي گذره.اونم خونه ايي كه يه فرشته كوچولو بهش اضافه شده.براي همين دلم نيومد.كلي مامان آقاي شيك باهام دعوا كرد كه بچه تو تازه زايمان كردي، با اين كارات كار دست خودت مي دي، به جهنم كه خونه كثيف مي مونه و ... كلي مامان گلم اومد كمكم كه اگه نيومده بود بنده يه زايمان ديگه در آشپزخانه مي كردم و تا سال بعد همين موقع همچنان مشغول خونه تكوني بودم.حالا يه وقت نگيد كه اين دختره چقدر كثيف و شلخته هست هااااااااااااااااااااااا.اما تو اين يك سال كه حامله شدم و زايمان كردم تقريبا دست به سياه و سفيد خونه نزده بودم.به هر حال خوشحالم كه عيد به زودي به خونه ما هم مياد.

 - چند روزي كه بنده به يه زبون جديد مسلط شدم.اسمش زبون آغو ، اينقه و ... است.اين زبان را به همت هلن گلم ياد گرفتم.جديدا دخترك زبون باز كرده و حسابي دلبري مي كنه.مخصوصا وقتي با زبون خودش باهاش حرف بزني ، آنقدر ذوق مي كنه كه حد نداره.روزاي اول كه با هاش آغو آغو مي كردم  فقط گوش مي كرد و با تعجب نگام مي كرد.دو سه روز بعد خودش هم شروع كرد به حرف زدن.اول با خجالت آغو كرد بعد ديگه حسابي مسلط شد.آنقدر كه الان اگه يه جا تنها باشه كلي داد و بيداد راه مي اندازه كه زود باش بيا با من حرف بزن.جالبه كه وقتي شروع مي كنم باهاش حرف زدن كاملا آروم باشه مگه اينكه مشكلش چيز ديگ هايي باشه.البته سرگرمي خاي ديگ هايي هم براي خودش پيدا كرده.كلي به دستاش نگاه مي كنه و كشف مي كنه كه باهاش چيكار مي تونه بكنه.فعلا بهترين كاري كه تونسته بكنه اين بود كه دستاشو تا مچ مي كنه تو دهنش و يك ملچ مولوچي راه مي اندازه كه بيا و ببين.حالا نمي دونم اين عادت از سرش ميوفته يا اينكه بايد تركش بدم.البته الان كه نه.گذاشتم بچم يه ذره كيف كنه از ميك زدن دستش بعد.

 - ممكنه  از هفته ديگه  تا 15 فروردين  برم شمال.البته يه كوچولو دلم راضي نيست.از يه طرف آقاي شيك مي گه اون موقع جاده ها خلوت تر و كم خطر تر هستند از يه طرف ديگه چون امسال هلنم به جمعمون اضافه شده مي خوام كه اولين عيد را تو خونه خودمون و سر سفره هفت سين باشه.آخه براي من سفره هفت سين خيلي اهميت داره.براي همين موندم كه برم يا نرم.آقاي شيك مي گه اونجا هم مي توني براش سفره بندازي ولي منكه چشمم آب نمي خوره. حالا تا خدا چي بخواد.

ديروز چند تا عكس جديد از هلنم گرفتم .البته با لباس خونه .آخه همچين بدون كمك نشسته بود روي تشكچه اش كه  مبل بود  كه دلم نيومد اين صحنه را از دست بدم.

20xomasmv4er6e5zjy12.jpg

lesi7fvewk3sbcz14jf.jpg

 


چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

يواش يواش داره بوي عيد مي آيد.بوي خونه تكوني و لباس نو.من هميشه اين روزاي آخر سال را دوست داشتم.از كار طاقت فرساي خونه تكوني تا شور و شوق و شلوغي خيابونها و سر و صداي دست فروشاي تو پياده رو ها.معمولا تو اين روزا از خونه مي رم بيرون تا توي خيابونهاي پر  سرو صدا  و شلوغ كيف كنم.البته امسال تا حدودي از اين چيزا محروم شدم ديگه.هر جا مي رم يا بايد زودي برگردم يا با هلن كوچولو جاهاي شلوغ نرم.با همه اين تفاصيل روزا دارن به سرعت مي گذرند و هر روز به نوروز نزديك تر مي شويم.

 ديروز رفته بودم خونه مامانم.يه بخار شور خريده بود كه بايد براش راهش مي انداختم و كارشو بهش ياد مي دادم ، اما يك دفعه به خودمون اومديم و ديدم تا شب كل خونشون را خونه تكوني كرديم.دستگاه خوب و به درد بخوري هست كه آدم را از منت كشيدن هر چي كارگر خلاص مي كنه.تازه همه كار هم برات مي كنه.ديوار مي شوره ، فرش و موكت مي شوره ، مبل و سراميك و ....خلاصه هر آنچه كه تو خونه وجود داره را به راحتي مي شوره.اما آخر شب ديگه نا نداشتم برگردم خونه.فكرشو كنيد از ساعت 11 صبح تا 10 شب يعني 11 ساعت كار مفيد كرديم.اما وقتي  كارها تموم شد و مامانم  با يه آرامشي گفت كه امشب با آرامش سرم را رو بالش مي گذارم و ديگه حرص خونه تكوني را نمي خورم ، تموم خستگيم در رفت  و كلي احساس سبكي كردم.حالا بخارشور را آوردم خونه خودمون  تا خورد خورد منم خونه تكونيمو بكنم.از صبح تا مي ديدم  هلن خوابيده از فرصت استفاده مي كنم و يه كم از كارام را كردم تا بقيه اش ر ا  هر وقت خدا خواست انجام بدم.

 

 يه هفته ايي هست كه باز با هلن به مشكل خوردم.از وقتي كه هلن به دنيا اومد من هميشه با شيشه شير بهش ويتامين يا نبات ( براي وقتهايي كه دل درد مي شد)‌ يا عرق نعنا و ... مي دادم. چند روز يادم رفت با شيشه بهش چيزي بدم بخورد حالا همچنان از سرش شيشه خوردن افتاده كه حد نداره.البته تو اين يه هفته دارم باهاش كلنجار مي رم و به هر ترفندي كه هست روزي دو وعده شير خودم را مي ريزم تو شيشه و بهش مي دم.اما تا راضي بشه كه شيشه را بگيره كلي بد قلقي  و خون به جيگرم مي كنه.تو اين يه هفته تقريبا راجع به اين موضوع با همه در افتادم. انگار يه جورايي همه دايه داغ تر از مادر شدن و فكر مي كنند كه دارم بچمو اذيت مي كنم.اونم مني كه نفسم به نفس دخترم بسته است. واقعا دارم كم مي يارم ديگه.نمي دونم چيكار كنم .از يه طرف چاره ديگه ايي ندارم چون اگه شيشه را نگيره نه مي تونم بذارمش پيش كسي و نه مي تونم از خونه با خودم بيرون ببرمش.حالا اگه ماشين داشتيم يه چيزي.لااقل آدم با هزار ترفند تو ماشين مي تونه به بچه شير بده اما وقتي پياده هستي كه نمي شه تو كوچه و خيابون بشيني شير بدي.به همين خاطره كه اصرار دارم كه حتما به شيشه عادت كنه.كسي راه حلي براي اين موضوع داره كه اگه بچه شيشه را نگيره چه جوري ميشه بيرون بهش شير داد ؟ همه بهم مي گن الان ولش كن ،  اگه مجبور بشه و گرسنه بشه بالاخره شيشه را مي گيره .اما من واقعا طاقت ندارم كه بچم طعم گشنگي را بكشه كه مثلا مجبور بشه. نمي خوام اين سختي كه تو اين يه هفته كشيده را هربار كه پيش كسي مي ذارمش دوباره بكشه.مي خوام اين دوره را باخودم طي كنه.تو را خدا هر كي تجربه ايي تو اين مورد داره به من هم بگه.

 اين هم يه عكس از دختر مو ريخته  من در  كه 2 ماه و 8 روزگي اولين دامن عمرشو پوشيد.البته  دخترك كلي معترض به عكس گرفتنه.قيافه اش معلومه ، نه؟

p66oc379y80q7ou7jtzf.jpg

راستی عکس هلن را که در پست قبل گذاشته بودم برای شرکت در مسابقه در اینجا گذاشتم.اینم فرم شرکت در مسابقه.


پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صدتا سلام

بالاخره پروسه واكسن زدن هلن انجام شد.خدايي كار خيلي سختي بود.بچم بنده خدا از وقتي اومديم خونه كلي درد كشيد و از ته دل  گريه كرد .تب هم كه ديگه جاي خودشو داشت. جرات نداشتم از تو بغلم بذارمش زمين.آنچنان جيغي مي كشيد كه جيگر آدم كباب مي شد.خلاصه كه حسابي من و باباشو كباب كرد دخترك.اما خدا را شكر بعدازظهرش خيلي بهتر شد ، اين برام تجربه شد كه تمام واكسن هاشو صبح اول وقت ببرم بزنم كه اوج درد و تبش به شب كشيده نشه .اما به اين نتيجه رسيدم كه يه جورايي مريضي بچه روح و روان آدم را چقدر فرسوده مي كنه.

اما اين واكسن زدن دخملك يه جورايي منو به اوج سكته هم رسوند.تو اين مراكز بهداشت وقتي مي خواي واكسن بزني ، يه پرونده خانوار برات تشكيل مي دن. تو اين پرونده تمام مشخصات بچه را از جمله قد و وزن و... را تو هر بار مراجعه مي نويسند.اون خانومي كه مسئول اين كار بود وقتي قد و وزن و دور سر  هلن را گرفت و برگشت به من گفت اين دور سري كه تو كارت واكسن نوشتند براي بچه 3كيلو و 200 زياده و دور سر 35 مال بچه ايي كه زمان تولدش 3كيلو و 600 وزن داشته باشه.خلاصه كه اين دور سر با دور سري كه من اندازه گرفتم و 38 هست نمي خونه.2 هفته ديگه بيارش كه دوباره دور سر بچه را اندازه بگيرم و با معيارهاي خودمون بسنجم. منو مي گيد ، داشتم ديوانه مي شدم.اونم كه ديد من هول كردم شروع كرد به دلداري دادن من كه حالا كه چيزي معلوم نيست ،‌نگران نباش و... خلاصه كه من با همون حال اومدم خونه.اما به معناي واقعي رو به سكته بودم.ديروز ديگه طاقت نياوردم و هلن را برداشتم بردم پيش دكتر خودش كه حسابي بهش اطمينان دارم.اون بنده خدا هم معاينه كرد و گفت كه اينها همش حرف الكيه.بچه نرمال بايد دور سرش هر ماه 5/1 سانتيمتر رشد كنه.هلن هم الان 2 ماهشه و 3 سانتيمتر سرش رشد داشته.اينبار اگه رفتي همه حرفهاي منو بهشون بزن تا ديگه عيب رو بچه مردم نذارن.خلاصه كه ديروز من تازه نفس راحت كشيدم.يكي نيست به اينا بگه آخه وقتيي هيچي حاليتون نيست چرا دل مادر و پدرهاي بي نوا را اينجور مي لرزونيد.والا اگه از  تاريخ مصرف واكسنهايي كه تو مطب هاي خصوصي ميزنند مطمئن بودم اصلا پامو تو اون خراب شده نمي ذاشتم كه اينهمه تنم بلرزه.اما چاره چيه كه تنها مراكزي كه واكسن به روز براشون مياد همين مراكز بهداشته.

 

 

بعداز ظهر شنبه هم مامان همسر و برادر و خواهرش اومدن خونمون.آخه يكشنبه اش قرار بود مامان آقاي شيك بره كربلا .به جاي اينكه ما بريم ديدنش ، بنده خدا كه ديده بود ما درگير هلن هستيم خودش شام درست كرد و اومد خونمون. حالا هم اميدوارم با اين اوضاع و احوالي كه عراق داره صحيح و سلامت برگرده.

 

ديروز و امروز يك سري عكس از هلن 2 ماه و ۳ روزه  انداختم كه امروز براتون مي ذارم.

این دوتا عکس را دیروز قبل از رفتن به دکتر گرفتم.هلن خانوم ما همیشه قبل از بیرون رفتن یک دماری از روزگار ما در میاره که حد نداره.بچم اصلا از لباس پوشیدن خوشش نمیاد.اینجا هم نارضایتی از قیافش کاملا پیداست.

7p7dxpdyzadqk1d63r2.jpg

 

e7e23p5qgtwzhumf739q.jpg

تو این عکس هم دخترکم تو کالسکه اش نشسته و در سمت دستیار آهنگسازی به کار باباش نظارت می کرد.

u0chrpr6i2mhz9mxjfbj.jpg

راستي وبلاگ اختصاصي  كياراد كوچولو پسر گل پروين جون يه مسابقه از بامزه ترين عكسهاي بچه هاي زير يك سال گذاشته كه فكر مي كنم شركت كردنش  براي مامان هايي كه بچه هاشون زير يك سال هستند ، خالي از لطف نباشه.

 


چهارشنبه هفتم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

هلنم دو ماهه شد.

سلام سلام صد تا سلام

امشب شب 2 ماهگي عروسكمه.هر روز به دختركم نگاه مي كنم و هر روز اين سوالو از خودم مي پرسم كه واقعا اين عروسك دختر منه؟ يعني خدا آنقدر منو دوست داشت كه اين فرشته را به من داد؟؟ نكنه دارم خواب مي بينم؟ يه خواب شيرين.نكنه يهو از خواب بيدار بشم و ببينم اين خوشبختي تنها رويا بوده؟ خدايا اگه روزي 100هزار بار هم شكرت كنم جايگزين اينهمه محبتي كه در حقم كردي نيست.چه جوري بايد اين مهرباني و بزرگيتو جبران كنم ؟

خدايا اگه هنوز پيشت آبرويي دارم ازت مي خوام كه اين لطف و مهربونيتو از  هيچ زني دريغ نكني.تازه مي فهمم مادر شدن چقدر لذت بخشه.

تو اين مدت  دختركم كارهاي زيادي انجام داد كه بعضي از آنها واقعا براي سنش زوده.

اولين ذوق كودكانه اش را روز 29 بهمن با يه خنده بلند و صدا دار نشون داد. گاهي وقتها وقتي دمر مي خوابونمش رو زمين تا دل دردش خوب بشه ، با تمام قوايي كه داره سعي مي كنه خودش را از اون حالت نجات بده .گاهي همچين پاهاشو مياره بالا  يا به دستاش فشار مياره براي بلند شدن كه حسابي متعجب ميشم.آخهاين كارها هنوز براي يه بچه يكي دوماهه زوده.جديدا هم كه وقتي شبها مي ذارمش تو تختش و هميشه هم وسط تخت  مي خوابونمش ، نصفه هاي شب مي بينم كه يه صداهايي مياد.نگاه كه مي كنم مي بينم  آنقدر دست و پا زده كه خودشو رسونده به يكي از ديواره هاي تختش  و هر بار كه دستشو تكون مي ده به ديواره تخت كشيده مي شه و صدا مي ده. خلاصه كه عروسكم داره يواش يواش براي خودش خانومي ميشه.داره بزرگ ميشه و چقدر لذت بخشه كه آدم بزرگ شدن و رشد كردن عزيزترين موجود زندگيشو به چشم ببينه.اما باز هم مي گم و هر بار مي نويسم كه چقدر دلم براي زماني كه دخترك تو شكمم بود تنگ ميشه.چقدر هواي تكون هاشو مي كنم.اون لگدهاي جون دار و بي جوني را كه با اون پاهاي كوچولوش به شكمم مي كوبيد.چقدر دلم براي اون زمان هايي كه تو تنهايي هام باهاش حرف مي زدم تنگ شده. اما الان دختركم از كنج دلم اسباب كشي كرده به ته دلم.جايي كه تنها و تنها مال خودشه و هيچكس نمي تونه جاشو به هيچ طريقي بگيره.

دختركم ، عروسكم 2 ماهگيت مبارك.شايد روزي اين نوشته هارا بخوني كه مني وجود نداشته باشم.اما بدون گرمايي  كه وجودت به زندگيم داد تمام سردي ها را از بين برد.بدون كه تنها با صداي آروم نفسهات آرامش مي گيرم .از خدا مي خوام كه اين نفسها را هيچوقت نه از من و نه از پدرت نگيره.

عزيزكم  آنقدر دوست دارم كه هيچ مقياسي را براي اون نمي تونم پيدا كنم.اما اينو بدون با اينكه تو عزيزترين هستي اما پدرت برام عزيزتره ، كه اگه اون نبود تويي هم وجود نداشتي.پس اول از خدا به خاطر وجودت تشكر مي كنم و بعد از او.

آقاي شيك ، همسر مهربون و با وفام ازت براي  همه چيز  اين زندگي خوب ممنونم و به خاطر هديه ايي كه بهم دادي هميشه متشكرت مي مونم و سر تعظيم براي تمام محبتهايي كه در حق  من و دخترمون  مي كني ، فرود مي آرم.از خدا مي خوام كه هميشه سايه ات بالاي سر ما باشه.


پنجشنبه یکم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

ولنتاين همگي مبارك.ايشالا كه 1000 سال عاشق بمونيد و اين روز را جشن بگيريد.البته روز عشق خودمون هم 29 اسفنده ولي اسمش خيلي سخته  و  من هيچوقت تو يادم نمي مونه.براي همين به ولنتاين اكتفا مي كنم.

هفته ديگه هلن خانوم ما 2 ماهه ميشه.اين موضوع هم خوشايند و هم ناخوشايند .البته فقط براي من.از يه طرف دارم كلي كيف مي كنم كه دخمل خانوم روز به روز بزرگتر ميشه ولي از يه طرف هم دارم تو دلم عزاداري مي كنم كه من چه جوري اين دخملكو ببرم واكسن بزنه آخه اي خدا بگم مخترع اين آمپول و سرنگ و سوزنو چي كار كنه. بابا خوب يه راه حل ديگه پيدا مي كردي براي زدن واكسن.

خلاصه كه از الان عزاداري من شروع شده و از همين الان سنگامو با آقاي شيك وا كندم كه هر چي كار مار داري شنبه ديگه تعطيل مي كني و با من مياي براي زدن واكسن.تازه اتمام حجت هم كردم كه خودش بايد دخملك را ببره تو اتاق كه واكسن بزنه چون احتمالا بنده همون جا از گريه بچم غش مي كنم.

 

اين روزا هلنم كاراي تازه تري مي كنه.از ديروز احساس كردم  نوع نگاه كردنش به اطراف عوض شده.ديگه فقط به  اطرافش از يه طرف سر نگاه نمي كنه بلكه هر چيزي را به دقت  نگاه مي كنه و دنبال مي كنه.

جديدا خواب روزش كمتر و خواب شبش بيشتر شده.اما وقتي بيداره دوست داره همه توجه مون بهش باشه.مثلا اگه بغلش مي كنم حتما بايد باهاش بازي كنم نميشه كه همين جوري تو بغلم بشينه .اگه بهش توجه نشه همچين سر و صدايي را مي اندازه كه نگو و نپرس.عاشق سر و صدا در آردنش هم هستم .مخصوصا اصواتي كه از ته گلو ، وقتي ذوق زده ميشه و يا وقتي خيلي عصبانيه از خودش در مياره.از پوشك شدن و لباس پوشيدن هم خيلي بدش مياد.معمولا اين موقع ها آنقدر گريه مي كنه كه دلمو خون مي كنه.موندم باهاش چي كار كنم.

 

راستي راستي راستي مي خواستم  به همه مامان هاي منتظر كه دارن سيسموني مي خرن بگم كه خواهشا وسايل بهداشتي بچه را از مارك چيكو نخرين.خيلي مزخرفه .فقط اسم در كرده وگرنه  مفت گرونه و پولتون را ريختين تو جوي اب. .وقتي هر كدوم از محصولاتشو به بدن بچه ميزني از شامپو و صابون گرفته تا پودر و لوسيون و غيره ، بعد از يك روز بدن بچه آنچنان بوي گند روغن مونده ايي مي گيره كه حد نداره. منكه دلم آنقدر مي سوزه كه  اينهمه پول دادم براي اين وسايل.چون تصميم گرفتم  همه را بريزم سطل آشغال. چند روز پيش هم به آقاي شيك كه داشت مي رفت پيش دوستش كه نمايندگي محصولا كليون را داره ، سپردم كه يك سري از محصولات بچه اون مارك و برام بگيره.فعلا چند روزيه كه دارم لوسيونشو امتحان مي كنم  .خوش بو هست ولي بوي بچه نمي ده.بيشتر بوي شكلات مي ده.البته عطرشو هم گرفتيم كه هر وقت مي خوايم دخملكو ببريم مهموني ، بهش بزنيم.خلاصه كه دخمل ما از الان قرتي قرتي شده.هر جا ميره عطر ميزنه ، گل سر ميزنه.خلاصه كه خانوم از  مامانش كه بنده باشم گرفته تا بقيه خانومهاي فاميل مثل عمه اش را گذاشته تو جيبش از قرتي گري. حالا اين ماركو امتحان مي كنم و اگه خوب بود كه ديگه از اين به بعد همين را براش مي گيرم وگرنه دوباره بايد بگردم دنبال يه مارك ديگه.خودم از اول مي خواستم همه اين وسايل را مادر كر بگيرم اما آقاي شيك نذاشت و گفت كه چيكو معتبر تره.اما فعلا كه از قرار زوارش در رفته.

مي خوام براي عيد دخملك برم كفش بخرم اما نمي دونم از كجا شما مي دونيد كجا كفشاي خوشگل و شيكي براي يه دخمل بچه قرتی سه ماهه داره .( البته هلن خانوم عيد 3 ماهه ميشه)؟


شنبه بیست و ششم بهمن 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

چند وقتي بود داشتم با خودم فكر مي كردم كه اگه بخوام هلن را با خودم ببرم بيرون براي خريد واقعا كدوم يكي از اين وسايلي كه خريدم برام كاربرد داره. بالاخره روزجمعه عزممو جزم كردم كه حتما يه بار اين قضيه را امتحان كنم.به همين خاطر با همسري شال و كلاه كرديم كه بريم براي دخملك لباس بخريم.اول كرير را انتخاب كردم اما بعد ديدم اين كريره خودش به اندازه كافي سنگين هست چه برسه كه هلن هم بره توش ديگه نور علي نور ميشه ، به همين دليل اين گزينه رد شد.بعد تصميم گرفتم كالسكه را با خودم ببرم اما خوب كه فكر كردم ديدم كالسكه ، هم براي يه بچه 5/1 بزرگه  و هم اينكه به درد كسي مي خوره كه ماشين داشته باشه  كه تا محل مورد نظرش بذاردش توش.خلاصه با كلي دو دوتا چهار تا كردن به اين نتيجه رسيدم كه آغوش از فعلا از همه بهتره.

حالا آغوش را انتخاب كرديم مونده بوديم كه كي ببنده به خودش.همسري كه همون اول خيالمو راحت كرد كه من اينو به خودم نمي بندم.اگه مي خواي بچه را باخودت بياري بايد آغوشش را هم خودت ببندي.بنده هم كه معمولا تو اين مواقع كوتاه نمي يارم گفتم خودم مي بندم.ديگه از بقيه جريان خبر نداشتم.خلاصه براتون بگم كه لباس پوشيدم و آغوش را بستم به خودم ،ديدم پشتيش اومد تو دهنم از بس بالا بود.دوباره درش آوردم يه ذره فكر كردم ديدم چي كار كنم و چي كار نكنم ،ديدم چاره ايي نيست لباس زير پالتومو عوض كردم و يه چيز نازكتر پوشيدم و دكمه هاي پالتومو هم باز گذاشتم.اينجوري يه كوچولو بهتر شد.بعد با اعتماد به نفس كاذبي كه اون موقع اومده بود سراغم از آقاي شيك خواستم بچه را بذاره توش.شده بودم عين اين بنده خداهايي كه يه مهموني ميرن آنقدر طلا به گردنشون آويزون مي كنند كه ديگه توان نگه داشتن گردنشونو از سنگيني ندارن.ولي صدام كه در نيومد همون جوري رفتيم تيرا‍ژه گردي .حالا خوبه با آژانس رفتيم و تو تيراژه هم همسري به دادم رسيد و كمكم كرد.گرنه كه الان ديگه زنده نبودم. گرچه فعلا از ناحيه گردن مرخصم.

به هر حال  به اين نتيجه رسيدم كه اينهمه پول خرج اين وسايل كردم ولي عملا تا اطلاع ثانوي هيچكدوم كارايي برام نداره كه نداره.

تو تيراژه همكه از بس دنبال لباس بچه گونه گشتم پدرم در اومد.يادم اوايل خيلي لباس بچه فروشي توش بود ولي اينبار تك و توك بودند كه البته چيز قشنگي هم نداشتند كه قابل خريدن باشه .نشون به اون نشون كه اين خريد كردن به اسم هلن تموم شد و به كام خودمون.همسري كه دوتا پيارهن براي خودش خريد منم كه كلي شكلات و پپپاستيل براي خودم خريدم. تازه كادوي ولنتاينم رو هم  كه يه توستر مارك فلر بود ،همون جا از همسري گرفتم  و خوش خوشان اومديم خونه.اما چشمتون روز بد نبينه از وقتي رسيديم خونه هلن خانوم كه تازه از گردش خوشش اومده بود يك پدري از من و باباش در آورد كه نگو نپرس.انتقام خودشو ازمون گرفت كه دفعه آخرمون باشه به هواي اون ميريم يه كاري كنيم بعد مي چسبيم به كار خودمون.اون شب خانوم خانوما خواب به چشمش نمي يومد كه نمي اومد. باور مي كنيد از دست دخملك ساعت 12 شب يادمون افتاد كه شام بخوريم .اونم هول هولكي.

 

نمي دونم چرا دختركم چند روزه همش كلافه است.يعني تا دورو برش پر باشه آرومه اما همچين كه خلوت ميشه همش بهونه ميگيره و نق مي زنه و تا نصفه شب ،از هر ترفندي كه بتونه خوابش كنه استفاده مي كنيم كه بخوابه اما همچين كه به خودمون نويد مي ديدم كه خوابيده و ميزاريمش تو تختش يه دفعه مي بينيم چشماشو باز مي كنه و به ريشمون مي خنده.نمي دونم جايش درد مي كنه يا مشكل چيز ديگه است.حالا تو اين هاگير واگير همسري هم مشغول پايان نامه نوشتنه كه شبها با هم مي شينيم پاش اما مگه مي ذاره اين وروجك. فكر كنم اين ترم هم تموم ميشه ولي اين پايان نامه نه.

خوب انگار خيلي حرف زدم.چون هر چي فكر مي كنم ديگه حرفي براي گفتن ندارم.

 

بعدا نوشت: رهای عزیز لطفا برام  یه آدرس ایمیلی یا یه آدرس وبلاگی ...چیزی  بذار تا بتونم جواب سوالتو کامل بدم عزیزم.


یکشنبه بیستم بهمن 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

عذر تقصير جهت تاخير بنده را بپذيريد.راستش اين تاخير آخري تقصير من واقعا نبود بلكه تقصير مخابرات و جشنواره تئاتر فجر و ... بود.آخه از قرار تو شلوغ و پلوغي هاي به دنيا اومدن هلن ،‌قبض تلفن آمده بود و هيچ كس بهش محل نذاشته بود.اين شد كه دقيقا روزي كه من مي خواستم پست جديد بذارم دوزاريم افتاد كه اي دل غافل تلفن قطع شده و از اونجايي كه همسري در طول مدت برگزاري جشنواره تئاتر به شدت سرش شلوغ بود ، نمي رسيد به امور تلفن هم رسيدگي كنه.منم كه با هلن نمي تونستم راه بيوفتم برم بانك و مخابرات .اين بود كه ديروز كه روز چهله هلنم هم  بود تلفن وصل شد و من امروز در خدمت شما دوستاي گلم هستم.

از ديروز بگم كه ماميم از صبح اومد كه هلن را حموم چله ببريم .خلاصه تا مامان همسري بياد و خود همسري كاراش را انجام بده ( آخه گفته بود صبر كنيد تا منم بيام) و يه عالمه كار ديگه انجام بشه ، حموم روز چله به شب چله تبديل شد.ولي جاي همگي خالي خيلي خوش گذشت.عمو  و عمه هلن و بابابزرگ هلن كه باباي خودم هم باشه اومدن و كلي گل گفتيم و گل شنفتيم.شام هم بازم جاتون خالي ته چين مرغ و خورشت بادمجان پختم.بعد از شام هم با اينكه همه خيلي خسته بوديم اما كلي عكس گرفتيم .خلاصه اينكه خيلي خوش گذشت.اما شب كه همه رفتن تازه دخترك بيدار شد و منم كه هم خسته و هم  گيج خواب ،‌ هر كاري مي كردم نمي خوابيد كه نمي خوابيد تا ساعت 3 كه بالاخره با هر جون كندني بود تونستم خوابش كنم.

مي خواستم از عكساي هلن كه ديشب گرفته بوديم براتون بذارم اما هر چي گشتم ديدم همه عكسها زيادي خانوادگيه براي همين همون عكسايي كه از 34 روزگيش انتخاب  كرده بودم را مجبورم بذارم.شما خودتون اين 6 روز را به بزرگي خودتون ببخشيد و فاكتور بگيريد.

 

راستي آخر اين پست ، پست اون روزي كه تلفن قطع شد را هم مي ذارم  هم براي اينكه ببينيد من چه دختر راستگويي هستم و هم براي اينكه  اتفاقات آن هفته هم برام ثبت بشه.

البته مشكلات اون پست قبلي تا امروز همچنان پا برجاست.لطفا راهكار ارائه بديد.

 

پست هفته گذشته:

از بس بهم گفتيد تنبل ، بالاخره سر غيرت اومدم و يه تكوني به خودم دادم و كلي عكس از هلن گرفتم.البته طبق معمول دخملك در تمام عكسها خواب بود.اگه شما بيداري اين خانوم خانوما را تو طول روز ديديد ما هم مي بينيم.

 

پنجشنبه ، هلن خانومم اولين مهموني رسميشو تجربه كرد.با هم شال و كلاه كرديم راه افتاديم رفتيم خونه دختر دايي بابام.( همون كه گفتم خودمو از 3 ماهگي تا 3-4 سالگي بزرگ كرده.)خلاصه كلي خوش گذرونديم و كلي خوش به حالمون شد چونكه جاي همگي خالي كلي هديه گرفتم. هلن خانوم هم رو سفيدم كرد و دختر خيلي خوبي بود و اصلا اذيت نكرد.البته خانوم خانوما كلي خوش به حالش شده بود ،‌چونكه از تو بغلها اصلا پايين نيومد.حالا اين خانومي ما از قبل كه بغلي شده بود ، بغلي شدنش دو چندان شد.جوريكه اگه بيدار باشه جرات نمي كني از بغل دستش تكون بخوري.يا بايد مدام تو بغل باشه يا اينكه انتظار داره همه كار و زندگيتو ول كني و بشيني بغل دستش.كسي پيشنهادي  چيزي براي ترك دادن اين عادت داره ؟ مي ترسم آنقدر اين بغلي شدن شدت پيدا كنه كه مجبور شم براي ترك دادن هلن ، بچمو به تخت ببندم!!!!!!!!!!!!!!

شنبه هم دومين مهموني دخترك بود.قرار بود بريم خونه مادر بزرگم كه نهايتا سر از خونه خالم در آورديم.مامان بزرگم هم اونجا بود.جا تون خالي اونجا هم كلي خوش گذرونديم و شب جلوس فرموديم خونه.بنده خدا همسري فكر مي كرد ما زودتر از اون مي رسيم خونه ولي زهي خيال باطل ، چون ما از اون هم ديرتر رسيديم خونه.حالا دارم فكر مي كنم مهموني بعدي كجا بريم.مي ترسم آنقدر برم اينور و اونور كه همسري ديگه صداش در بياد و غار نشيني ما بيشتر براش صرف كنه.شوخي كردم .اون بنده خدا قرار بود تو ايام جشنواره فجر ما را بفرسته بريم مسافرت .ولي من ديدم دست تنها نمي تونم از پس هلن بربيام براي همين به يه وقت ديگه موكول شد.

اي واي... من برم كه خوشگل خانوم با كلي سر و صدا داره از خواب بيدار مي شه.

عکسهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هلن در این عکس خوابه:

6h7v8pozn69oxomfo.jpg

تو این عکس داره زیر چشمی نگاه می کنه ببینه چه خبره آنقدر دارن کج و راستش می کنن.تو همین عکس کم مونده یه فحش آبدار بهمون بده:

v64dz5hy34ultp8sf1pi.jpg

تو این عکس آخری هم دخترکم دید چه بد و بیراه بهمون بگه و نگه ما کار خودمون را می کنیم برای همین از خیرش گذشت و تصمیم گرفت دوباره بخوابه:

bvewfhg9ld93832gmdpa.jpg


یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  توسط ساناز  |

 

هلنم يك ماهه شد.

سلام سلام صد تا سلام

چقدر روزها زود مي گذره.انگار همين ديروز بود كه مي خواستم جواب آزمايش حاملگيمو بگيرم و براي اون لحظه چه ثانيه شماري ها كه نكردم.چقدر بعد شنيدن جواب آزمايشم اشك خوشحالي ريختم و چقدر تو گوش آقاي شيك مي خوندم كه حالا من اين نه ماه انتظار و چه جوري سر كنم و انگار همين ديروز بود كه داشتم آخرين روزهاي اون ماه هاي طلايي را مي گذروندم و  با گذشت  هر روز باز تو گوش همسري مي خوندم كه امروز هم گذشت مونده فلان قدر  روز تا فسقل بانو به دنيا بياد.

حالا امروز يك ماه از به دنيا اومدن گل كوچولوم مي گذره.يه ماهي كه اصلا نفهميدم كي گذشت و چه جوري گذشت.

گلكم يه ماهه شد.اون موجود ظريف و كوچولوي يه ماه پيش الان براي خودش ديگه كيا و بيايي داره و خودشو آنچنان با قدرت  تو دلها جا كرده كه هيچ چيزي نمي تونه تو جايگاهش خللي وارد كنه.

تو اين يه ماهي كه گذشت،  دلم خيلي براي تكونها و بازيگوشي هايي كه تو شكمم مي كرد تنگ شد.آنقدر كه آرزو مي كردم  اي كاش مي شد ، تنها چند ساعت ديگه اون لحظه ها را تجربه مي كردم.از تكرار نشدن اون روزها گاهي دلم مي گيره اما وجود هلنم كه هر روز با روز قبل متفاوت تره نمي ذاره كه خيلي تو بحر روزهاي گذشته برم.درسته كه فرشتم امروز از دنياي آسمونيش دل كنده و به دنياي ما زميني ها اومده اما فكر مي كنم اصلا نمي تونم و نميشه كه روزهاي قبل را فراموش نكنم.

تو اين يه ماه دختركم كلي كاراي مختلف ياد گرفته.مثلا روزاي اول حتي اگه از گشنگي ضعف هم مي كرد جيكش در نمي اومد اما امروز فقط كافي اراده كنه كه شير بخوره ،‌آنچنان كولي بازي در مياره كه بيا و ببين.تازه بازي كردن هم داره ياد مي گيره.پريشب ساعت 2 بود كه با شكم سير و جاي تميز خوابيد.بنده هم از زور خستگي تا سرمو گذاشتم رو بالش  و در حال  بيهوشي بودم كه دخملك آنچنان جيغي زد كه برق از سه فازم پريد و فكر كردم بلايي سرش اومده.خلاصه بعد از كلي كند و كاو فهميدم كه خانوم خانمها دلش بازي مي خواد .اونم نصفه شبي.نشون به اون نشون كه بنده تا ساعت 30/3 در حال بازي دادن هلن  بودم تا بالاخره رضايت داد و خوابيد.اگه بخوام از كاراي ديگه هلنم براتون بنويسم فكر كنم حالا حالا بايد بنويسم.براي همين به اين مقدار رضايت مي دم.

راستي كي گفته كه مادرا از مدل گريه بچشون مي فهمن كه بچه چي مي خواد؟ مامانايي كه مثل من تازه مامان شديد ، شما ها از گريه كوچولو هاتون مي فهميد كه تو اون لحظه چي مي خوان يا اينكه اين وسط  فقط من خنگ هنوز نفهميدم؟ با با من هنوز زبون فرشته بي زبونمو نفهميدم.هر وقت گريه مي كنه قيافم حسابي ديدني مي شه .آخه مثله ... تو گل گير مي كنم .براي همين از پوشك عوض كردن گرفته تا شير دادن و تو خونه گردوندنه  و ... همه و همه را امتحان مي كنم تا ببينم گريه هلن با كدوم يكي تو اون لحظه بند مياد.ااااااااااااا ،‌خوب بهم نخنديد ديگه.زبون اين فسقلي ها خيلي سخته آخه.لطفا اگه كسي مثله منه اعلام كنه تا با هم همدردي كنيم.

 

راستي راستي راستي، تو را خدا ببخشيد كه آنقدر دير آپ كردم.مي دونم به خاطر پست قبلي خيلي ها نگران شديد.عذر تقصير جهت تاخير.آخه اين دخمل ما به دو چيز آلرژي مزمن پيدا كرده.يكي پشت كامپيوتر نشستن من و يكي هم خوابيدنم.هر وقت اراده مي كنم يكي از اين دو كار و انجام بدم ، عسلك اگه سير باشه گشنه ميشه ، اگه خواب باشه بيدار ميشه و خلاصه همه كاري ميكنه كه من اين دو كار را انجام ندم.مثل همين الان كه از خواب بيدار شدو داره غر و غر مي كنه.اما به هر حال بگم كه دكي جون گفت دخملك هيچ چيزش نيست خدا را شكر جز كمي گاز معده كه تو شكمش جمع شده كه اون را هم براش تخليه كرد تا بچم آروم بگيره.

خوب جدي جدي ديگه برم كه هم همسري خسته و كوفته  از راه رسيد و هم هلن خانوم داره نغمه جيغ و داد را كوك مي كنه.


چهارشنبه دوم بهمن 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

نمي دونم چرا من و هلنم هميشه به  يه مشكل كوچولو مي خوريم .دخملكم ديشب تا خود صبح هر چي شير مي خورد را گلاب به روتون ، بالا مياورد.نصفه شبي هيچ كاري هم نمي تونستم براش بكنم.نمي دونم مال قطره دايمتيكونش بود يا چيز ديگه.امروز عصر مي خوا ببرمش دكتر.دعا كنيد دخملكم مريض نباشه.

خوب جونم براتون بگه كه تقريبا دارم براي هلن يه برنامه كوچولو مي ريزم.اول اينكه دارم يادش مي دم گه گاهي خودش خودشو بخوابونه و از من مستقل باشه.براي همين آخراي شير خوردنش مي ذارمش تو تختش .اونم يه كوچولو با خودش بازي مي كنه و يه ريزه سر و صدا در مياره بعد راحت مي خوابه.

برنامه دومم اينه كه هر روز براش كانال mezzo را روشن مي كنم وتا موسيقي خوب شنوه و گوشش تربيت بشه. مثلا همين الان آنقدر موسيقي اركسترال گوش كرد تا خوابيد.

راستي يه اعتراف.من اصلا فكر نمي كردم كه يه بچه نوزاد به اين زودي ها آنقدر به مادرش وابسته بشه.

قضيه از اين قراره كه هلن خانوم ما اون وسط مسطاي خوابش  ،همش بيدار ميشد و غر غر مي كرد در حاليكه غرق خواب بود.تقريبا از ديروز كشف كردم كه هر وقت خودم بغل دستش مي خوابم و آروم آروم سرشو ناز مي كنم يا دستشو تو دست خودم مي گيرم  تا وقتي خوابش تموم نشه ، بيدار نمي شه و از غرولند كردن هم خبري نيست.كلي خودم از اين كشف خودم الان در عجبم و بيشتر تعجبم از اينه كه چرا تا حالا عين پت و مت عقلم به اين موضوع نرسيده بود.

خوب از ماجراهاي خواب هلن گفتم ، از كشف خودم هم گفتم ، ديگه چي مي خواستم بگم؟ يادم رفت.آهان.يادم افتاد .يه چيزي بگم بخنديد.ديشب عجيب شب  بد آوردن ، همسري  به تمام معنا بود.ميگيد چرا؟ مي گم براتون.

طرفاي عصر دوستم خاله مهرناز زنگ زد كه مياد خونمون.آقاي همسر هم كه تازه از سر كار اومده بود كلي به خودش رسيد و منتظر نشسته بود و با هلن بازي مي كرد كه يه دفعه ديدم دادش در اومد كه بيا اين دخترتو بگير .منم بدو بدو رفتم ببينم چي شده كه با قيافه آقاي شيك رو به رو شدم.از خنده مرده بودم.آخه هلن خانوم يه حال اساسي به باباش داده بود و روش جيش كرده بود.حالا خوبه بچه پوشك بود.اگه نبود مي خواست چيكار كنه.

اتفاق بعدي يه 1 ساعت بعد افتاد.من و دوستم نشسته بوديم و مشغول حرف زدن بوديم كه همسري اومد هلن را از من گرفت برد تو اتاق و خودش هم تو همون اتاق مشغول درست كردن قفل در بود كه ديديم داره ما رو صدا مي كنه.بله آقا با بچه تو اتاق گير كرده بودن و در باز نميشد.خلاصه آنقدر با در كلنجار رفتيم تا باز شده و رفتيم تو اتاق .اما جالبش اينجا بود كه هلن خانوم آنچنان داشت به باباش مي خنديد كه دلم براي همسري كباب شد.

 خوب پاشم برم زنگ بزنم به دكتر دخملك، بعدا دوباره ميام از اتفاقات ديگه هم كه افتاده براتون مينوسيم.

فقط تو رو خدا دعا كنيد براي هلنم كه دارم مي برمش پيش دكي جونش ، يه وقت طوريش نباشه.گرچه مي دونم شما هيچوقت از دعا كردن براي من و دخملم كم نذاشتيد.

 

 

ساناز نوشت: بعضي از دوستاي خوبم برام كامنت گذاشته بودند كه نمي تونند عكس هايهلن را ببينند. راستش من فقط اين مدل عكس آپلود كردن را بلدم اگه كسي مي دونه مشكل چه جوري حل ميشه خوشحال ميشم بهم بگه تا بقيه هم بتونند عكسها را ببينند و من شرمندشون نشم.

 

 

 


چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

امروز هلنم اولین برف زمستونی عمرشو دید.بچم همچین هاج و واج برفها رو نگاه می کرد که خودم خندم گرفنه بود.اینو اول نوشتم تا همین جا ثبت بشه .

كم كم تو اين روزا ديگه داره روال بچه داري دستم مياد.يعني بنده خدا هلن داره با من سازش مي كنه تا منهم راه و رسم  كار و ياد بگيرم.

از شبها بگم كه كلا خواب ندارم.مثلا پريريشب  ساعت 30/7 صبح تازه تونستم چشمامو يه كوچولو ببندم اما هلن خانوم راس ساعت 8 صبح زنگ شير خوردنش به صدا در اومد ، بعد هم كه پروسه عوض كردن و دوباره شير خوردمن و باد گلو گرفتن كه براي بار دوم انجام شد.نشون به اون نشون كه به خودم اومدم ديدم ساعت 10 صبحه و بنده هنوز بيدارم.البته بعد از انجام اين مراسم صبحگاهي دختركم با خيال تخت گرفت خوابيد تا خود شب.فقط اين وسط من موندم  و بي خوابي.

چند روزيه كه به مشكلات من با دخترك دل درد هم اضافه شده.البته از مشكلات قبلي يه كوچولو كم شده هاااااااا.اما اين دل درد گرفتنها اعصابمو ريخته بهم.آخه نمي دونيد دخملم چنان به خودش مي پيچه كه آدم دلش ريش مي شه براش.از همه بدتر اينكه اصلا صداش هم در نمياد واسه همين دل من بيشتر براش كباب ميشه.پنجشنبه بردمش دكتراما گفت چيزي نيست و قطره دايمتيكون بهش داد و گفت ممكنه كه ، كوليك شبانه اش داره شروع ميشه.حالا از وقتي قطره را بهش مي دم احساس ميكنم بهتر شده اما كاملا خوب نشده.

 خوب، از شب بيداري و دل درد كه  گفتم . ديگه جونم براتون بگه كه يه مدته كه احساس فسيلي بهم دست داه.از خودم خسته شدم و يواش يواش ديگه چشم ندارم خودمو ببينم. از طرف ديگه هنوز از اون وزن زيادي نزديك به 6-7 كيلوش مونده كه نمي دونم كه اصلا برمي گرده سر جاش يا بايد خودم برش گردونم؟ اصلا اگه قراره كه برگرده چقدر معمولا زمان مي بره.خلاصه كه پاك از دست خودمو  و قيافم نا اميد شدم.حساس ميكنم همسري هم همين حسو نسبت بهم داره ولي روش نميشه بگه.البته اينها همش احساسات قر و قاطي منه هااااااااااا.واه واه ، خودمونيم هاااااااااااااا چقدر من بي جنبه ام خودم خبر نداشتم .تازه الان داره  دوزاريم مي افته.

خوب يواش يواش داره مرخصيم تموم ميشه.بهتر جل و پلاسمو جمع كنم فعلا برم چون مي خوام براتون عكس هم بذارم كه تا عكسه آپلود بشه 100 درصد از طرف هلن خانوم به خاطر تاخيري كه داشتم توبيخ ميشم.

Image and video hosting by TinyPic

دوشنبه بیست و سوم دی 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

امروز صبح من و هلن رسما تنها شديم.همسري ماموريت رفت گرگان و فعلا تا شنبه شب نيست.البته شايد اين ماموريت تا سه شنبه هم طول بكشه اما قبل رفتن ما را سپرد به مامانم.ماميم هم قرار شده شبها بياد پيشمون كه ديگه خيلي تنها نباشيم.

از اين حرفها بگذريم برسيم به امور بچه داري.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ، بابا بچه داري خيلي سخته. كي گفته كار راحتيه؟ هر كي گفته بياد خودش بگه ، من يه كار خصوصي با هاش دارم.مخصوصا اگه زبون اين فرشته كوچولو ها رو نفهمي.من كه  رسما تو اين 15-16روز پدرم در اومده.تازه هلن خانوم ما جز عجايب روزگاره و حسابي داره نجابت به خرج ميده چون خيلي اهل گريه و زاري نيست و معمولا براي رسيدن به خواسته هاش تنها به غر غر كردن بسنده مي كنه.البته اينم بگم كه اگه به غر غرش اهميت داده نشه غر غر تبديل به جيغ ميشه . مامانم و مامان همسري مي گن به كسي نگو كه بچه آرومي چشم مي خوري و دمار از روزگارت در مياد و  ...اما من به هيچكس كه نگم به شماها مي گم كه اين خانوم خانوماي ما تقريبا تمام روز را در خواب به سر مي بره اما امان از شبها.چي بگم از شبها كه معمولا دخملك  ساعتهاي 5 تا 7 صبح سر حال ميشه .البته در حالت عادي هم  تا خود صبح هر يك ساعت كارت مي زنه و از خواب بيدار ميشه .بنده هم تا خود صبح در حال كلنجار رفتن با ايشون  هستم كه بتونم بخوابونمش اما گاهي موفق نمي شم.چونكه هلن بنده را خواب مي كنه و خودش تو تختش آنقدر بازي مي كنه تا بخوابه.

چند روزي هم هست كه دل درد داره.اما من 2 روزه كه  فهميدم كه دل درد گرفتن بچه چه جوريه.البته هنوز كاري از دستم براش برنيومده .ديشب به توصيه مامانم يه كوچولو بهش نبات دادم كه يه ريزه بهتر شد ولي دوباره بعد از شير خوردن دل دردش شروع شد.امروز ديگه تصميم دارم ببرمش دكتر.ديشب دخملكم از بس به خودش پيچيد كه اعصابم داغون شد.تازه دارم مي فهمم مادري يعني چي.

مشكل ديگه من و هلن كه هنوز نتونستيم در موردش با هم كنار بياييم  پريدن شير تو گلوي كوچولوشه.من نمي دونم همه بچه ها همين مشكل را دارند يا اينكه فقط هلن اينجوريه. كسي اگه مي دونه لطفا به منهم بگه .معمولا در هر بار شير خوردن ما به اين مشكل بر مي خوريم .يعني تقريبا در روز تقريبا 15- 20 بار.آخه هلن تا از خواب بيدار ميشه فقط شير مي خواد.يعني فقط براي شير خوردن صداش در مياد.اما بنده خدا تا چند قلپ مي خوره شير مي پره تو گلوش.حالا به جز من و همسري كه تو اين مواقع خيلي مي ترسيم ،خودش هم مي ترسه و ترجيح مي ده ديگه شير نخوره.

يكي ديگه از شيرين كاري هاي هلن موقع شير خوردن اينه كه تند تند شير را مي خوره بعد همه رو گوشه لپش جمع مي كنه و يه دفعه قورت مي ده.تو اين مواقع هم خودش نفسشو حبس مي كنه و تا تكونش ندي نفس نمي كشه .فسقلي از الان حسابي داره ما رو با كاراش مي ترسونه.البته جواب ترس ما تو اين مواقع يه خنده كوچولوي شيطنت آميزه.

خلاصه ،‌جونم براتون گه كه ديگه بدجوري سرم گرمه بچه داري و رسيدن به امور دخملكم هست.ديروز همسري مي گفت اگه وقت پيدا كردي به من هم يه ذره برس.البته داشت شوخي مي كرد .شايد كسي باور نكنه كه تو اين 17 روز هنوز فرصت نكردم قيافه خودمو تو آيينه ببينم .شما دوستاي گلم كه تازه مثل من مامان شديد ، شما هم مثل من هستيد يا فقط من اينطوريم؟ اي كاش شما هم از مشكلاتتون با فرشته هاتون بگيد بلكه اينجوري بتونيم با هم مشكلاتمون را حل كنيم تا اين كوچولو ها هم از دست شيرين كاري هاي ما راحت بشن.

خوب،  فكر كنم اين مرخصي يه ربعه ما هم داره تموم ميشه و بايد برم به امور هلنم رسيدگي كنم .بعدا دوباره ميام و از كارهاي جديدش مي نويسم.

 

ساناز نوشت ۱: دوستاي خوبم من هر روز پستهاي جديدتون را مي خونم اما باور كنيد نمي م براتون كامنت بذارم.چون دخترك من انگاري به كامپيوتر آلرژي مزمن داره و من تا ميام براتون كامنت بذارم از خواب بيدار مي شه و  من مجبور ميشم برم سراغش.اينو گفتم كه بدنيد از حال همتون با خبرم و بهتون سر ميزم.ايشالا كه يه ذره تو كارام با هلن ، راه افتادم دوباره مثل سابق سر و كلم پيدا ميشه.

ساناز نوشت ۲: گلدونه عزیز شما نه برای من آدرس وبلاگتو گذاشتی نه ایمیلتو.خوب من چه جوری بهت جواب بدم.

دوست خوبم راستش من الان اصلا یادم نیست که قالب وبلاگم را از کدوم سایت پیدا کردم.اما اگه بخوای از این قالب استفاده کنی فکر کنم از تو لیست پیوندهام می تونی وارد اون سایتی بشی که کدهای این قالب توش وجود داره.


پنجشنبه نوزدهم دی 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

خودم مي دونم چقدر تاخير دارم و مي دونم كه از همه شما دوستاي گلم يه جورايي غافل شدم  و نتونستم بيام بهتون سر بزنم اما  مي دونم همتون با بزرگواري منو درك مي كنيد و مي بخشيد.

راستش اين روزا آنقدر برام به سرعت در حال گذر هستند كه هنوز باورم نميشه 8 روز از تولد هلن گذشته.البته تو اين روزاي خوب و دوستداشتني ، روزاي بدي داشتيم و از بلاي زردي دور نمونديم و هلنم به زردي دچار شد.

آنقدر روزي كه خودم تشخيص دادم كه هلن زردي گرفته  و به بيمارستان رسوندن و بستري شدنش برام تلخ هست كه  فكر مي كنم  شايد هيچوقت فراموشش نمي كنم. همونطور كه گفتم  هلنم تو 4 روزگي ،‌ يه روز تو بيمارستان بستري شد  و من هيچ كاري جز گريه براي دوري از عروسكم از دستم بر نمي اومد.البته خدا رو شكر مي كنم كه اين دوري تنها  يك روز طول كشيد اما همين يك روز آنقدر نيرومو تحيل برد كه بعد از برگشتن هلن به خونه دو روزي مريض شدم.

البته نبايد يادم بره كه اگه دورو بريهام نبودند شايد به جاي مريض شدن از غصه دوري دختركم دق مي كردم.واقعا نمي دونم چه جوري بايد ازشون تشكر كنم.هم از خانواده خودم به خصوص مامانم كه به قول خودش امور پرستاري از من و هلن رو به عهده داره و مادر همسري كه امور آشپزي به عهدش هست و حتي اگه نتونه بياد بهمون سر بزنه ، خورد و خوراك همون رو مي پزه و با آژانس مي فرسته.از عمو و عمه هم چي بگم كه بايد هرروز حتي شده براي  5 دقيقه  بياند خونه ما و هلن رو ببينند.خلاصه كه آنقدر اطرافم رو شلوغ كردند كه خدا رو شكر تا شب نمي فهمم چي به چيه و كي به كيه.

از اين حرفها بگذريم قرار بود بيام  از زايمانم بنويسم كه امروز تو اين فرصتي كه پيدا كردم  اينكارو انجام بدم.

روز اول دي ماه شب بود كه  احساس كردم حركات بچه خيلي كم شده. با همسري شال و كلاه كرديم راه افتاديم  رفتيم بيمارستان. از بيمارستان هم سريع با دكترم تماس گرفتند و وضعيت منو بهش گفتند و اون هم سريع خودش رو رسوند. همون شب ضربان قلب و نوار قلب بچه رو چك كردند و بهم گفتند كه مشكلي نيست و دستگاه  ما تمام حركات بچه رو ثبت می کند .اما من همچنان حركات بچه رو حس نمي كردم  و به قول اونها  مهم هم اين بود كه من خودم اين حركات رو بفهمم.به هر حال اون شب دكترم منو مرخص كرد و بهم گفت كه برم شام بخورم و باز دقت كنم كه بچه تكون مي خوره يا نه. اگه تكون خورد كه فردا صبحش برم سونو بدم اما اگه خبري از تكون نبود دوباره برگردم  تا در بيمارستان  بستري بشم.

از  بيمارستان به خونه  برگشتيم كه راننده آژانس آنقدر ماشين رو تو دست انداز انداخت  كه بچه شروع به تكون خوردن كرد.  به  خونه که رسيديم تلفني همه اتفاقات رو به مامان همسري گفتيم و قرار شد كه صبحش من تنها بيمارستان نرم.

صبح  2 دي ماه بود كه من خيال اينكه ميرم يه سونو مي دم و برمي گردم خونه بدون هيچ وسايلي رفتم دنبال مامان همسري و به اتفاق رفتيم بيمارستان.تو سونو گرافي بوديم كه دكتر  بهم گفت كه برخلاف روز شماري ما به جاي 38 هفته در اواسط هفته 39 هستم و بهم گفت يه ذراتي مي بينه كه يا ممكنه چربي باشه با اينكه بچه در حال دفع مدفوع هست و  علت كم شدن حركات بچه هم به خاطرهست.خلاصه اينكه سريع با دكترم تماس گرفت و گزارش خودش رو تلفني به اونهم گفت .در اين بين هم،‌ من مات و مبهوت يه طرف ، مامان همسري هم كه حسابي هول كرده و دست و پاشو گم كرده بود يه طرف. خلاصه از سونو گرافي اومديم بيرون و به همسري تلفن كرديم كه چه نشسته ايي كه دختركت امروز بايد به دنيا بياد .به مامانم هم زنگ زدم كه زود خودشو برسونه.بعد هم خودم راه افتادم رفتم بخش زنان و زايمان.اونجا ديگه تنهاي تنها بودم و مامان همسري رو داخل بخش راه ندادند.

وقتي رفتم داخل بخش تنها  زائو بودم .البته  چون مي دونستند كه اورژانسي هستم سريع همه كارهامو انجام دادند.لباسهامو عوض كردم ، يه سري آزمايش خون ازم گرفتند  و سرمم رو وصل كردند .بعد هم نوبت به بدترين قسمت ماجرا يعني سوند گذاشتن رسيد.البته برخلاف ترس من خيلي سخت هم نبود.اينو مي گم كه كسايي كه مثل من مي ترسند خيالشون يه كم راحت بشه. تو بخش بودم كه همسري بهم زنگ زد و گفت پشت در بخشه و چند دقيقه بعد بود كه نمي دونم با چه زبوني پرسنل بخش رو راضي كرده بود و كه بياد داخل پيشم و يه مدتي با من باشه.در اين بين كارهاي ديگه هم مثل تشكيل پرونده ، رضايت براي عمل و ...هم  در حال انجام بود.

خلاصه كه همه كارها در عرض كمتر از دو ساعت انجام شد.جالب قضيه اينجا بود كه من در طول دوران حاملگيم با خودم فكر مي كردم اگه قرارباشه روزی  سزارين بشم ،‌احتمالا كلي مضطرب مي شم .اما باز هم برخلاف فكر من و با كمك خداي بزرگم آنچنان آرامشي داشتم كه اصلا برام قابل وصف نبود.همه ازم مي پرسيدند كه نمي ترسي؟  و من واقعا نمي ترسيدم.

كارها كه تمام شد از اتاق عمل اومدند دنبالم.از بخش كه با برانكارد بيرون رفتيم ديدم  كه مامان و بابام هم خودشونو رسوندند.

تو اتاق عمل هم اوضاع خيلي خوب بود.پرستارها كلي با خنده و خوش رويي در مورد بچه مي پرسيدند كه دختره يا پسر ، و اينكه اسمش چيه.من تو اون بخش به اسم مامان هلن معروف شده بود. بعد از يه مدت دكتر بيهوشي اومد و ازم پرسيد كه از نوع چه نوع بيهوشي مي خوام استفاده كنم.منهم بي حسي موضعي يا اسپاينال رو ترجيح دادم كه بتونم اولين لحظات به دنيا اومدن دختركم رو ببينم.بعد هم يه پرستار كمك كرد تا بشينم و خودش هم منو گرفت تا تكون نخورم . آمپولي كه بهم  تزريق شد خيلي درد نداشت اما چون به هرحال در نخاع تزريق مي شد ناخود آگاه  آدم بهش واكنش نشون مي داد.به همين خاطر براي من دوبار اينكار انجام شد.وقتي هم كه مايع بيحسي داخل نخاع تزريق شد مثل اين بود كه يه پام رو به پريز برق 220 ولت وصل كردند.يه همچين لرزي در يه پام به وجود اومد.بعد از تزريق هم منو خوابوند ند  تا دكترم اومد  و كلي باهم خوش وبش كرد.بعد هم ازم پرسيد بيحس شدي يانه؟ منم گفتم نه.گفت پس پاتو تكون بده.منم تكون دادم البته به خيال خودم. دكترم بهم گفت پس تا بي حس بشي من مراحل كارو برات توضيح ميدم.بعد هم شروع به كار كرد و بهم گفت فعلا داريم بدنت رو شستشو مي ديم و ... در همين بين احساس كردم فشار خونم داره مياد پايين.ماسك اكسيژن رو برداشتم و گفتم من حالم  اصلا خوب نيست و يكم صبر كنيد.برام ملافه اوردند تا اگر حالم بهم خورد راحت باشم ، كه خورد.بعد هم دكتر بيهوشي از بالا سر من شروع به فشار دادن شكمم كرد و دكترم از آنور پرده مشغول بيرون كشيدن چيزي.البته من اينها رو حس مي كردم اما درد را نه. دكترم مي گفت بچه در وضعيتي قرار گرفته كه هر جور بهش دست مي زنيم كه بيرون بياريمش به يك سمت ديگه مي چرخه. در همين بين صداي گريه دخترم آمد و  پرده ايي رو كه جلوي روم بود پايين آوردند تا من دختركمو ببينم.

اصلا نمي تونم اون لحظه رو براتون توصيف كنم.آنقدر اون لحظه شيرين بود كه انگار تمام ساعتها و ثانيه ها  متوقف شد .نه تنها حالم در يه آن خوب شد بلكه انگار آبي بود كه رو آتش ريخته شده بود و چشمم به جز دختركم هيچكس ديگه رو نه مي ديد و نه حس مي كرد.من بودم و دختركم و عشقي كه در دلم به يك آن شكوفه كرد ، رشد كرد و به بار نشست.دختركم هم وقتي پيش اومد و بغلش كردم ساكت شد و با چشماي كنجكاوش به اطرافش نگاه مي كرد تا ببينه كه وارد چه دنيايي شده .

بعد از اينكه هلنم رو بهم نشون دادند سريع به اتاق نوزادان منتقلش كردند تا بقيه عمل من رو تمام كنند.در حال كار بودند كه من احساس كردم يه سمت پهلوم از درد در حال فلج شدن هست.آنقدر درد داشتم كه تنها مي تونستم اشك بريزم و ناله كنم .وقتي هم كه به ريكاوري بردنم همين وضع رو داشتم.البته دكترم مي گفت به خاطر جمع شدن رحم هست كه من اينهمه درد دارم.يك ربع بعد هم منو به بخش و به اتاقم بردند.بعد از آن ديگه  آنقدر دورم شلوغ شد كه دردم يادم رفت اما با وجود اونهمه درد بازهم خوشحال بودم كه بيهوشي عمومي نگرفتم.

تا بعدازظهر روز بعد هم در بيمارستان بودم.ظهر ، فرداي سزارينم به اصرار خودم كه از ثابت خوابيدن كلافه شده بودم  از تخت پايين آوردنم و تا راه برم و بعد از چند ساعت هم مرخصم كردند تا به خانه بيايم.

خوب دوستاي گلم اين هم از خاطره زايمان من كه قرار بود بنويسم.ببخشيد كه آنقدر طولاني شد اما چون ممكن بود كه حالا حالا ها فرصت نوشتن پيدا نكنم براي همين همه ماجرا را يه دفعه تعريف كردم.

 

 


چهارشنبه یازدهم دی 1387  توسط ساناز  |

 

عکس هلن کوچولو در 3 روزگی

سلام سلام صد تا سلام

دوستاي گلم خوبيد؟ خوشيد؟ خدا رو شكر.ببخشيد كه دير اومدم براي آپ كردن.اول از همه مي خواستم ازتون براي همه محبتها و اظهار لطفي كه به من و هلنم داشتيد تشكر كنم و بعد هم عكس فسقل بانوي سابق و هلن جديد رو براتون بذارم.

الان كه اومدم دخملكم 3 روزه كه پاهاي كوچولو و قشنگشو تو اين دنيا گذاشته و زندگي دو نفره ما رو رنگ و بويي ديگه داده.در حال حاضر خانوم خانوماي ما خوابه و من فرصت كردم بيام دو كلمه ايي بنويسم.

همونطور كه آقاي شيك تو آپ قبلي به همتون اطلاع داد هلن ما روز دوشنبه 2 دي ماه  به دنيا اومد.زايمان من خيلي اتفاقي و 10 روز زودتر و يه كوچولو اورژانسي پيش اومد كه سر فرصت ميام و همه چيز رو به طور مفصل براتون تعريف مي كنم.

فعلا اين عكسو كه 3 روزگي هلنم هست  از ما داشته باشيد تا بعد دوباره سر و كلم پيدا بشه.

 

Image and video hosting by TinyPic

پنجشنبه پنجم دی 1387  توسط ساناز  |

 

هلن اومد. هووووووووووووووووووورررررررررررررررررراااااااااااااااااا

هلن خانم ما ساعت ۱۳:۵۶ امروز در بیمارستان پارسیان به دنیا اومد.

وزن : ۲۷۵ / ۳                     قد : ۵۳ سانتیمتر


دوشنبه دوم دی 1387  توسط ساناز  |

 

هفتمین سالگرد ازدواجمون

سلام سلام صدتا سلام

وووووووووووووووووووووووووو ...چند سال گذشت ؟ باورم نمي شه اينهمه از روزي كه با آقاي شيك تو محضر عقد كرديم گذشته باشه.يادش ب خير چه روزهايي بود.چقدر زود همديگرو ديديم ،‌عاشق شدي،‌ازدواج كرديم ...و حالا تو هفتمين سال زندگيمون بچه دار شديم.

امروز شب سالگرد ازدواجمونه .شب هفتمين سالگرد.براي همين تصميم گرفتم اين پست رو به اين موضوع اختصاص بدم.

سال 80 بود و من تو اون سال تو كلاسهاي فيلمسازي انجمن سينماي جوانان دوره فيلمسازي مي ديدم.يادمه براي پروژه ايي كه بايد در آخر دوره تحويل مي داديم ، يه فيلم كوتاه 3 دقيقه ايي ساختم.يه روز كه رفته بودم انجمن يكي از مسئولين ازم گله كرد كه تو چرا فيلمتو تموم نمي كني؟ منم گفتم كه تمام مراحل  كار انجام شده تنها موسيقي فيلمم مونده كه نمي دونم بايد چكار كنم و كسي رو پيدا نكردم كه برام موسيقي بسازه.همون موقع بود كه اون آقا بهم گفت كه يه نفر و مي شناسه  كه قبول كرده با بچه هاي انجمن همكاري كنه و همون موقع قرار شد باهاش تماس بگيره.از قضا اون شخصي كه اين آقا سراغ داشت ، خود آقاي شيك بود.خلاصه اون آقاهه زنگ زد خونه آقاي شيك ، اما خونه نبود.براي همين پيش برادرش علي پيغام گذاشت بعد هم تلفونشونو به من داد كه فردا ظهرش  تا ساعت 12 تماس بگيرم.اون روز گذشت و فرداي اون روز من اصلا يادم رفت كه قرار بود كه من با آقاي شيك تماس بگيرم تا ساعت 2 بعدازظهر بود كه يه دفعه يادم افتاد.خلاصه زنگ زدم به خونشون.اتفاقا خودش گوشي رو برداشت و با هم صحبت كرديم و قرار شد من براي يك ساعت بعدش تو ميدون ونك جلوي داروخانه قانون منتظرش باشم.

خلاصه كه مني كه هميشه هر جا مي خواستم برم بايد از 2-3 ساعت قبلش شروع به آماده شدن مي كردم اصلا نفهميدم چه جوري در عرض يه ساعت خودمو رسوندم ميدون ونك.حالا هي منتظر واستا كه آقا تشريف بيارن .مگه ميومد.منم از انتظار تو خيابون متنفر.خلاصه از عصبانيت خون خونمو داشت مي خورد.تقريبا يه نيم ساعتي واستادم.ديگه داشتم كلافه مي شدم و به خودم و آقاي شيك تو دلم كلي بد و بيراه مي گفتم كه يه دفعه چشمم افتاد به يه پسري كه چند متر اون ور تر وايستاده بود.يه ذره همديگر و بر و بر نگاه كرديم  تا اينكه اومد جلو گفت شما خانوم فلاني نيستيد؟ گفتم چرا. اونهم خودشو معرفي كرد .يادم كلي اون روز خنديديم.آخه عين پت و مت نيم ساعت بود كنار هم واستاده بوديم ولي هيچكدوم فكر نمي رديم كه طرفمون كيه و همديگرو نمي شناختيم.

خلاصه كه اون روز نشستيم و در مورد كار با هم حرف زديم و من فيلمم رو دادم تا آقاي شيك ببره ببينه.

از اون روز يه ماه گذشت و ما كار فيلم رو تموم كرديم.تو اين يه ماه خيلي بهم نزديك شده بوديم ولي با اين حال هيچكدون نمي دونستيم كه آيا شخص ديگه ايي تو زندگي طرف مقابلمون هست يا نه.

يواش يواش داشتيم پرونده اين همكاري و ي بستيم كه يه روز آقاي شيك يه نوار كاست به من داد تا ببرم گوش كنم.از آهنگهايي بود كه تازه ساخته بود.در واقع اولين آثارش بود.يادمه بعد از گوش كردن اون آهنگها خيلي تحت تاثير قرار گرفتم و وقتي كه بهم زنگ زد تا نظرم رو بپرسه با يه ساناز احساساتي گريون مواجه شد .همون جا بود كه از هميدگه راجع به زندگيمون پرسيديم.حالا هم من مي دونستم كه اون دختري تو زندگيش نيست و هم اون مي دونست كه من با پسر ديگه ايي نيستم.همون روز بهم قول داديم كه اگه قراره رابطه ايي بينمون باشه يه رابطه محكم باشه نه از اين دوستي هاي بي سر و ته.بهم قول داديم تا آخرش با همه مشكلات پاي هم وايستيم و اين رابطه رو براي ازدواج تا 4 سال بعد برنامه ريزي كرديم اما 6 ماه بعد از اين جريان موضوع دوستي ما به گوش پدر آقاي شيك رسيد و از اونجايي كه آدم بسيار مذهبي بود به آقاي شيك گفت كه ما مي ريم خواستگاري اگه دخترشونو دادند كه مباركه اما اگه ندادند ديگه دورو بر هم نبايد بگرديد.بماند كه گفتن ماجراي خواستگاري به مامان من با اينكه از رابطمون با خبر بود چقدر سخت بود وبماند كه باباي بنده تا چند ساعت به اومدن خواستگارا به خونمون نمي دونست اينهمه ريخت و پاش و تميز كاري و جنب و جوش براي چيه و بماند از تهديد داداشم كه مي گفت اين آخرين خواستگاري كه من قند مي شكونم.يا اين دختره رو شوهر بديد بره يا از دفعه بعد من يكي ديگه نيستم و باز هم بماند كه مراسم خواستگاري 5 ساعت طول كشيد و در اين 5 ساعت 10 دفعه همه مبارك باد مي  گفتند و شيريني  مي خوردند و بعدش دوباره يه چيز ديگه يادشون  مي افتاد و نيم ساعت در موردش بحث مي كردند و در آخر نظر من و آقاي شيك رو مي پرسيدند اما جواب ما فقط يه چيز بود ،‌هرچي آقاي شيك بگه يا هر چي ساناز بگه.خلاصه كه بعد 5 ساعت همه مسائل حل شد و من و آقاي شيك با كلي پرورويي پيش هم ديگه نشسته بوديم و براي همديگه ميوه پوست مي كنديم و به قول معروف  جلوي چشمان هاج و واج بقيه ميوه دهن هم مي ذاشتيم اما خدايي الان كه به اون روزا فكر مي كنم كلي از كاراي خودمون مي خندم .به قول آقاي شيك كه تو همه اين سالها ازم مي پرسه چطور شد كه تو روز خواستگاري ، تو عوض اينكه بگي هر چي پدر و مادرم بگن ، يه دفعه برگشتي گفتي هر چي آقاي شيك بگه قبوله؟

بگذريم، بعد از خواستگاري يه جلسه ايي قرار شد فردا شبش ما براي ديدن فوتبال ايران و بحرين به خونه آقاي شيك دعوت شديم.حالا منو آ‌قاي شيك كلي ذوق مرگ بوديم كه ديگه همه چيز تموم شده و همه چيز بر وفق مراده كه نمي دونم چي شد باباي من وباباي آقاي شيك رفتن يه گوشه و شروع به صحبت كردند. صحبتشون تقريبا يه 3 ساعتي طول كشيد و بعدش اومدن اعلام كردند كه روز بله برون كه شب قبل مشخص شده بود ، كنسل شد.آنگار يه سطل آب يخ ريختن رو سر من و آقاي شيك.خلاصه اون شب ما يا چشم گريون از هم جدا شديم.از اون شب تا يه هفته بعدش خيلي دوران سختي بود.من از صبح زود از خونه ميومدم بيرون ومي رفتم روزنامه سر كارتا عصر، عصر هم با آقاي شيك مي رفتيم يه گوشه مي شستيم تا شب ،  كه يه راهي پيدا كنيم كه مشكل حل بشه  اما دست از پا درازتر ميومديم خونه .بعد من مي رفتم تو اتاقم و تا فردا صبح از اتاقم بيرون نميومدم.نه غذا مي خوردم و نه تا صبح مي خوابيدم.4 روزي از اين ماجرا گذشت و يه روز با شيلا مامان نيما شير پسر ، كه با هم يه جا كار مي كرديم و البته دختر عموي همديگه هستيم ، نشستيم نقشه كشيديم كه شيلا زنگ بزنه به مامان بابام و بهش بگه كه جريان چيه و به قول معروف با يه تير دو نشون بزنيم.اول اينكه مادر و پسر رو بندازيم به جون هم ، چون مي دونستيم مامان بزرگم از اين ميدون پيروز بيرون مياد و از طرفي خون  عروس و مادرشوهري و تو رگ مامانم به جوش بندازيم كه يعني خودش بايد براي بچش تصميم بگيره.الحق  موفق هم شديم.چون همون شب مامان بزرگم زنگ زد به بابام تا بره بياردش خونمون.بعد از اون هم يه 2 ساعتي مامان و بابام و مادر بزرگم با هم جلسه گذاشتن كه نتيجه اش اين شد كه ماانم گوشي تلفن را برداشت و زنگ زد به مامان آقاي شيك و گفت كه بابام به جلسه بله برون راضي شده  .

از اون روز منو آقاي شيك كفش آهني پوشيديم و راه افتاديم دنبال كارامون.يه روز آزمايشگاه ، يه روز محضر ،‌يه روز خريد حلقه و...آنقدر هول بوديم و مي ترسيديم دوباره كارها بهم بريزه كه روز حلقه خريدن افتاد به روز قبل عقدمون .حالا از شانسمون اون روز آقاي شيك چنان سرمايي خورده بود كه اصلا نمي تونست رو پاش واسته چه برسه به خريد.اما من آنقدر تا عصرش بهش ليوان ليوان آب پرتقال و ليمو شيرين خوروندم كه عصرش اصلا انگار نه انگار كه اين همون آدم سرماخورده ايي بوده كه از زور مريضي حتي نمي تونست چشماشو باز كنه چه برسه كه بره خريد ..فكر كنم يه چيزي حدود 30 تا ليوان آبميوه رو اونروز خورد.حالا فكر كنيد تموم اين اتفاقات تو خونه آقاي شيك داشت ميوفتاد و مامان آقاي شيك از اينهمه عجله ما در تعجب بود.عصر هم عوض اينكه مثل آدمهاي نرمال كه يا با مادراشون مي رن حلقه مي خرن يا خودشون تنهايي ،‌ما باباهامونو كول كرديم دنبال خودمون راه انداختيم.

خلاصه كه با همه پت و مت بازيهامون موفق شديم فردا صبح خودمونو به محضر برسونيم.تو محضر هم موقع عقد آنقدر دلقك بازي در آورديم كه اصلا نصف چيزايي كه عاقد مي خوند رونفهميده و واسه خودمون بله گفتيم و 6 ماه بعد از اون روز هم  به خونه خودمون رفتيم.

حالا 7 سال از اون روز مي گذره.از روزي كه ما با خنده ها و گريه هامون بالاخره پيروز شديم كاري كه مي خواستيم رو به انجام برسونيم.شايد براي همينه كه هميشه تو اين 7 سال برخلاف خيلي ها كه روز عروسيشون رو به عنوان سالگرد جشن مي گيرن ،‌ما روز عقدمون رو جشن مي گيريم چون از ته دلم مي تونم بگم كه شيريني كه روز عقدمون داشت ، تو روز عروسيمون نبود گرچه اونروز هم لطف خودش رو داشت اما 29 آذر 1380 براي ما يه چيز ديگه است.


پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

ما همچنان منتظر ورود فسقل بانو هستيم.اينكه مي گم ما منظورم سه خانواده است.خانواده خودمون يعني من و آقاي شيك، خانواده خودم يعني مامان و بابام و خانواده همسري.خلاصه كه اين دخملك اساسي همه رو بي طاقت كرده و از قرار اصلا دلش نمي خواد به جمع ما بياد.هرچي نصيحتش مي كنم ،‌باهاش صحبت مي كنم، نازشو مي كشم و... فايده نداره كه نداره.اصلا اين دخملك به حرف مامانش گوش نمي كنه و به دنيا نمياد. بابا خوب من مردم از اين همه انتظاررررررررررررررررررر.

اين روزا همه كسايي كه دورو برم هستند ازم مي پرسند كه داري روزاي سختي رو مي گذروني، اما براي من واقعا اينجوري نيست. وقتي خوب فكر مي كنم ، مي بينم كه از هر ثانيه به وجود اومدن و رشد كردن دختركم تا به امروز كه به تكامل رسيده بي اغراق لذت بردم و خدا رو شكر مي كنم كه تا امروز گوش شيطون كر برايم لحظه ايي پيش نيومد كه از وجود جيگر گوشم پيش خدا  گله يا ناشكري كنم. البته مي دونم كه خداي من آنقدر مهربون و دوست داشتني هست كه اين شرايط ايده ال رو در روزهاي آينده  هم بهم هديه بده.

جديدا با اولين انقباضها در روز نا خود آگاه چشمم به ساعت خیره میشه و شروع به تايم گرفتن مي كنم و ته دلم از شدت هيجان به دلشوره مي افتم و هر بار به خودم مي گم كه ديگه وقتشه.ديگه حتما امروز فسقل بانو به دنيا مياد اما هنوز چيزي نمي گذره كه حسابي ضايع ميشم و دو زاريم مي افته كه نخير اين انتظار همچنان ادامه داره.

تو هفته گذشته اتفاقهاي زيادي افتاد.از تولد نوزاد هاي  دو قلوي   پسر دايي همسري گرفته تا فوت عموي همسري.

به مهموني ايي كه براي تولد دوقلوها گرفته شده بود رفتم.دوتا دختر كه حسابي كوچول موچولو بودن .يكي 2 كيلو و نيم و اون يكي 2كيلو 200.خيلي ظريف و كوچولو بودند.آدم جرات نمي كرد بهشون دست بزنه از ترس اينكه يه وقت خداي نكرده چيزيشون بشه .تازه هر 5 دقيقه هم شير مي خوردند.

اما از مراسم ختم عموي بزرگ همسري بگم كه بنده هنوز تو هيچكدوم از مراسمشون شركت نكردم.تازه فردا مراسم هفتم هست.خودم مي خوام برم هااااااااا اما همسري و مامانش مخالفت مي كنند.نه اينكه خيلي تحفه تباركم ، مي ترسند چشم بخورم.مي ترس آبروم آخر جلوي خانواده عموي همسري بره.البته اونها مي دونند كه بنده به اصطلاح پا به ماه هستم ولي خوب به هر حال اونها هم عزادارند ديگه يه جورهايي ممكنه توقع داشته باشند.البته اين عمويي كه مي گم رو من تو اين 7-8 سال فقط دو دفعه ديدم.اصلا هيچ رفت و آمدي باهاشون نه ما و نه خانواده همسري داشتيم .حتي خبر فوتش رو هم با هزار زحمت به ما دادند .يعني چون هيچ نشوني از ما نداشتند مجبور شده بودند به محل كار همسري زنگ بزنند و شماره خونه ما رو بگيرند و خبر بدند.حالا با اين تفاصيل به نظر شما خيلي بده كه به هيچ  كدوم از مراسمشون نرفتم ؟

 

 

ديروز هم آخرين خورده كاري هاي اتاق فسقل بانو به مدد مامان و بابام  تموم شد .شب هم با مامانم رفتيم بيرون و بنده بالاخره با كلي تلاش و كوشش اون جا دستمال كاغذي و رو سطلي كه به دنبالش بودم رو پيدا كردم و خريدم.از اون طرف هم رفتيم رولان.قابل توجه مامانهاي عزيز كه رولان حراج كرده و تا آخر برج هم حراجش ادامه داره. خيلي لباسهاي خوشگلي داره.خلاصه يه بلوز براي زير سرهمي كه خودم براي فسقل بانو بافتم خريدم .اما امان از اين  دل من كه هر لباسي رو مي ديدم دلم مي خواست بخرم اما مامانم با جديت خاص خودش بهم اجازه نداد كه نداد.به قول مامانم كه بهم هميشه مي گه دلم عين بچه ها مي مونه و هرچي رو ببينم فوري مي خوام بخرم.خلاصه كه نذاشتند من خريد كنم.آخه راستشو بخوايد تقريبا كمد لباس اين خانوم خانوماي ما داره مي تركه ديگه .از من و باباش بيشتر لباس داره ولي من همش فكر مي كنم كمه.

 اگه خدا بخواد مي خوام  تو اين هفته يه كم  ديگه به خودم برسم و سر و صورتي صفا بدم كه دخملكم  تو اولين لحظه زندگيش چشمش به يه گوريل پشمالو نيوفته.

با همسري امشب شرط بندي كرديم كه چه تاريخي فسقل بانو به دنيا مياد.آقاي شيك مي گه هفته بعد نه هفته بعدش اما من مي گم بين اين هفته و هفته ديگه.راستي به نظر شما كدوم يكي از ما درست حدس زده؟

 

خداي خوب و بزرگم به مدد تو روزهاي حاملگيم داره به آخرين روزهاي خودش نزديك ميشه.تو تموم اين روزها از وجود معجزه الهيت در وجودم به خودم باليدم و از اينكه لايق نام مادري كرديم هزاران بار به زبان خودم شكر گذارت بودم.

خداي خوبم عزيزترين موجود زندگيم رو در اين روزهاي آخر باز هم به دستان مهربون و بخشنده خودت مي سپارم تا روزي  كه پاهاي قشنگشو تو اين دنيا بذاره و خوشبختي و شادي زندگيمو كامل كنه.

خداي خوبم تنها ازت مي خوام كه در هيچ مرحله از زندگي دختركم اون رو حتي براي لحظه ايي به خودش وا نگذاري و هميشه نگهدارش باشي و خوشبختي ، سلامت و آرامش را در  زندگي بهش هديه دهي.

خداي بزرگم به خاطر  همه داده و نداده هايت ، داشته و نداشته هايم روزي هزار مرتبه شكر گذارت بودم ، هستم و خواهم بود.

 


یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

دوستاي گلم خوبيد؟ خوشيد؟ خدا رو شكر.اگه فكر كرديد كه تو اين چند روز كه نبودم فسقل بانو ممكنه به دنيا اومده باشه كاملا اشتباه كرديد و اين خانوم خانوما به سختي و خيلي محكم به من چسبيده  و مشغول شيطنت  هست.البته گاهي قاطي اين شيطنت ها يه چشمه رقص عربي مياد  و آنچنان كمر و باسن مبارك رو قر ميده كه تقريبا  هر روز اشك منه بيچاره رو در مياره، ‌اما با اين حال  من و آقاي شيك هر دو داريم لحظه شماري مي كنيم كه اين 20 و چند روزهم بگذره و گاهي تو دلمون يواشكي از خدا مي خواهيم كه فسقل بانومون حتي اگه شده چند روز زودتر به دنيا بياد.اما تو نيمچه پست قبلي گفتم كه علت نبودنم تو اين چند روز به خاطر قطع تلفن بود كه خدا رو شكر حل شد  .اما تو اين مدت كه نبودم كلي به پدر و مادر اون كسي  كه سيستم gprs رو پايه گذاري كرد رحمت فرستادم چون از طريق موبايلم هر شب تونستم كامنتاي شما عزيزامو بخونم گرچه هنوز اين سيستم تو همراه اول ها آنقدر كامل نيست كه بتونم كامنتامو تاييد كنم اما از قديم هم گفتن كاچي به از هيچيه.حالا هم شده بود جريان ما.همين كه مي تونستم  كاكمنتاتونو به هر طريق بخونم برام مهم بود.

 اما بگم كه ،اين چند روز كه بي تلفن بوديم بنده تبديل به پرين شده بودم.پرين رو كه يادتونه ،كارتون بي خانمان ، همون دختره كه يه الاغ داشت به اسم پاريكال.آهان... آفرين همونه....خلاصه بنده شده بودم پرين و از زور بي حوصلگي وبي تلفني  هر روز خونه يكي بودم  .آخه جون من به جون تلفن بسته شده .با اينكه اصلا اهل تلفن بازي نيستم هااااااا و تموم استفاده من از تلفن به يكي دو بار صحبت با مامانم يا همسري در روز  اونم تو تايم كمتر از 5 دقيقه مي گذره  اما نبودنش هميشه برام يه معضل اساسيه. خلاصه اينكه يه روز خونه مامانم...يه روز خونه مامان همسري... يه روز خونه دختر دايي بابام و يه روز هم خونه شيلا مامان نيما شير پسر... بودم . گشت و گذارهاي آخرم رو هم كردم كه تا اطلاع ثانوي بعد از تولد فسقل بانو نه كسي ازم دلخور بشه و نه دلم خيلي براي كسي تنگ بشه.البته تو اين چند روز هم همسري زودتر از ساعت 10 -11 خونه نميومد و من هم براي خودم دلي از عزا در آوردم.البته گشت و گذارها همچنان ادامه داره.

ديروز هم روز ويزيت هفتگي من و فسقل بانو بود كه باز هم 2 كيلو افزايش وزن داشتم و باز هم بايد برم آزمايش بدم.  بازهم توصیه برنج نخوردن و پیاده روی کردن.حالا خوبه خودم روزی حداقل یه ربع پیاده روی رو می کنم هاااااااااااااا تا امروز هم هرکسی خودمو دیده و از قبل می شناختتم بهم گفته که خودم اصلا چاق نشدم اما هر روز داره وزنم بالاتر میره .می ترسم آخر به ۲۰ کیلو برسم.حالا  این اضافه وزن از کجا میاد و به کجا میره نمی دونم.شما ها می دونید ؟  خدا رو شكر فسقل بانو ی عسلم این وسط مسطا حالش خوبه به طوریکه  آنقدر  موقع گوش كردن به صداي قلبش شیطونی کرد که ،‌صداي خانوم دكتر رو در آورد كه اين بچه چقدر وول مي خوره.از اونجا هم با همسري سر از خونه مامان همسري در آورديم و تا شب جاتون خالي همش يا داشتيم كيك مي پختيم يا شيريني يا غذا.خلاصه كه با مامان همسري تصميم گرفتيم يه آشپزخونه مر كزي بزنيم.از حق نگذريم تو اين مدت مامان همسري از هيچي براي من دريغ نكردالبته تو اين همه سال همين جوري بود اما از زماني كه فهميد من حامله هستم خدايي حسابي سنگ تموم برام گذاشت و به قول معروف ،‌حرف از دهنم در نيومده مثل بهشت موعود برام فراهم مي كنه.اميدوارم واقعا بتونم يه روز خوبي هاي به خصوصو اين مدتشو جبران كنم.خلاصه ديشب آنقدر به من انواع اقسام خوراكي ها و غذا ها رو خوروند كه تا صبح از معده درد تو خونه راه مي رفتم.

الان مي خوام برم خونه دختر دايي بابام تا سر همي فسقل بانو رو اگه خدا بخواد تموم كنم.حتما ازش عكس مي اندازم و مي ذارم.بعد دوباره مي آم و به طور مفصل از اتفاقات اخير مي نويسم.

 


یکشنبه هفدهم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

اومدم بگم ما حالمون خوبه و فقط  یه مدتیه تلفن خونمون قطع شده.به محض اینکه درست شد سر و کله ام پیدا میشه و از اتفاقات اخیر می نویسم.

تمام کامنتاتون رو از طریق سیستم جی پی ار اس موبایلم می خونم و به روح پدر  مبتکر این طرح رمت می فرستم.تنها مشکل اینه که نمی تونم کامنتها رو تایید کنم برای همین تایید رو بر می دارم.

الان هم اومدم خونه مامان همسری این پست رو جهت رفع نگرانی شما دوستای گلم بذارم.

راستی تو کامنتها بعضی دوستای خوبم  راجع به عکسهای اتاق فسقل بانو  ازم سوال کرده بودند که باید بگم  به خدا چند پست قبل تر گذاشتم.من به قولم وفا کردم هاااااااااااا

سعی می کنم به زودی زود بر گردم.تا بعد


جمعه پانزدهم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

لیست لوازم مورد نیاز در سیسمونی

سلام سلام صد تا سلام

امروز من و اقاي شيك رفته بوديم دخمل بينون.روز ويزيت دكترم بود و اين خانوم دكتر ما تو مطبش دستگاه سونو گرافي داره و ما از ديدن دخملك دلي از عزا در آورديم.دخملك تو اين هفته ديگه پا در هوا شده.يعني سرش پايينه و باسنش تو معده بنده و پاهاي كوچول موچولوش تو پهلوي سمت راستم ، قرار گرفته.از نوك سرشو و ديد زديم تا نوك پاش.البته اين دخملك كلي هم برامون قر و قميش اومد هاااااااااااااا

اولش كه مي خواستيم صورتشو ببينيم دستشو آورد جلوي صورتش بعد هم كه خواستيم دوباره از جنسيتش مطمئن بشيم همچين پاهاشو بهم چسبوند كه هر كاري كرديم نشد سرك بكشيم كه نشد.اما صورتشو به هر ترفندي ديديم.يك مماخ سر بالايي داره كه.تازه كلي خانوم دكتره از ديدن پاهاش ذوق كرد از بس ساق پاهاي عسلكم توپولي بود.بعد از ديد زدن دخملي هم پروسه وزن گيري و فشار و ...انجام شد.يادتونه تو چند پست قبل نوشتم چه افزايش وزن نجومي پيدا كردم؟ اين دفعه 100 گرم از دفعه قبل لاغر تر شده بودم كه دكتر گفت احتمالا از بي خوابي شبهاست.آخه اين دخملك فكر كرده مثانه بنده بالش پر قو هست به همين خاطر با آرامش سرش رو گذاشته رو ش و هي فشار مي ده و من بيچاره شبها تا 5-6 صبح هر 5 دقيقه تو دستشويي هستم.به قول الميرا جون احتمالا بايد اين 1 ماه باقي مونده رو اون تو زندگي كنم.

از اين به بعد هم ويزيت دكترم به هر هفته تغيير كرد و ما شنبه ها عصر مطب دكتر كارت مي زنيم تا 10 دي برسه و فسقلك ما به دنيا بياد.

راستي پرستو جون خواسته بود ليست وسايل سيسموني رو بذارم كه با اجازه همه تو اين پست اينكا رو مي كنم.

مواد لازم براي سيسموني :

1-     چند دست سر همي ، كه بهتره پا دار نباشه چون اكثر دكترها معتقدند بچه موقع خواب تو پاهاش جوراب و از اينجور چيزها نباشه.

2-     2 يا 3 دست لباس زير كه شامل زير پوش ،‌شلوار، شورت،‌بلوز آستين بلند ،‌بلوز آستين كوتاه ، بلوز زير دكمه دار .البته من خودم 2 دست بيشتر نگرفتم اونم سايز 0-3 ماه.گذاشتم فسقلك به دنيا بياد ببينم جثه اش چه جوري بعد بقيه رو بخرم.

3-     دو تا شيشه شير.يكي طلقي و يكي شيشه ايي.

4-     وسايل بهداشتي مثل ،‌شامپو، صابون ، لوسيون بدن ، پودر و روغن

5-     دستمال مرطوب

6-     سرويس مانيكور ( ناخن گير، سوهان ناخن )، شيشه شور،‌درجه تب،‌فين گير يا همون دماغ گير، دندوني ،‌شيشه دارو خوري ،برس ، مسواك انگشتي

7-     1 عدد پستونك و زنجيرش

8-     2 دست پارچه تعويض بچه

9-     حوله هم بار يحمام و هم براي خشك كردن بچه

10- مشمع تعويض

11- سرويس غذاخوري

12- پتو

13- سرويس كالسكه

14- سرويس تختخواب

15-  وان حمام كه حتما بايد سوراخ دار باشد

16- شير دوش

اينها چيزهاي ضروريه كه براي بچه  از روز اول استفاده ميشه .بقيه هم چيز هاييه كه تقريبا سليقه اييه و بستگي به مقدار بودجه ايي داره كه براي اينكار اختصاص پيدا مي كنه. بازم اگه چيزي يادم اومد مي نويسم.

 

 


شنبه نهم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

گلاي عزيزم خوبيد؟ خوشيد ؟ خدا رو شكر.ما هم خدا رو شكر خوبيم.امشب برگشتيم خونمون.يعني  آقاي شيك اومد دنبالمون .ما هم از خدا خواسته  سر حال و قبراق دويديم اومديم خونه.البته همسري ما رو گذاشت خونه و خودش رفت راديو.آخه امشب ازش دعوت كرده بودند تا توي يه مصاحبه شركت كنه  كه فردا ساعت 12-11 پخش ميشه.منم ديدم تا آقاي شيك خونه نيست و منم بيكارم از فرصت استفاده كنم و بيام يه سري اينجا بزنم.

كامنتهاي همتون رو خوندم.از همتون واقعا ممنونم كه هيچوقت و در هيچ شرايطي تنهام نذاشتيد. بايد اعتراف كنم بعد از مدتها دارم طعم خوب دوستي رو درست تو جايي توقع نداشتم ، مي چشم و چقدر شيرينه كه آدم  مي دونه كسايي هستند كه بدون اينكه از نزديك بشناسند فقط و فقط به خاطر خودت ،‌دوست دارند.چيزي كه من تو هيچ دوستي اونو بدست نياوردم و بالاجبار پناهنده اين خونه مجازي شدم.اما الان خيلي خوشحالم كه حاصل  اين اجبار بوجود اومدن دوستي هايي بود كه اينهمه برام ارزشمنده  و خدا رو شكر مي كنم كه اين خونه رو بهم هديه داد.

در مورد پست قبل خيلي از دوستاي خوبم گفته بودند كه من عصبانيم.درست گفته بودند چون نه تنها عصباني بودم كه آنقدر دلم شكسته بود كه اگه نمي نوشتمشون از غصه  خفه مي شدم و دلم مي تركيد.مي دونيد من هميشه سعي كردم جوري زندگي كنم كه آزارم حتي به يه مورچه هم نرسه.هميشه سعي كردم آنقدر مواظب حركات و رفتار و زبونم باشم كه يه وقت كسي از دستم دلخور نشه و به كسي بدي نكنم.حالا نمي دونم چقدر موفق بودم اينو بايد كساني بگن كه منو از نزديك مي شناسند ، اما هر چي كه هست من سعي خودم  رو كردم اگر هم در حق كسي بدي كردم واقعا نا خواسته بوده.اما نمي دونم چرا و به چه دليل روز جمعه آنقدر شيطون به راحتي تونست بهم غلبه كنه و بي رحمانه دل يكي از عزيزترينهاي خودمو بشكنم.گرچه تو ساليان قبل اين آدم خيلي به من ظلم كرده بود اما باز هم برام عزيز بود و هميشه از خطاهاش به راحتي گذشته بودم.آخر شب همون جمعه كه ديگه آروم شده بود يهو به خودم اومدم كه اي دل غافل ، اين من بودم كه همچين كاري رو كردم ؟ اين من بودم كه آنقدر بي رحم شده بودم و حرفي زده بودم كه نبايد مي زدم؟ .... خلاصه آنقدر از حرف خودم پشيمون بودم كه دلم طاقت نياورد همون شبونه سعي كردم اين قضيه رو از دل اونطرفم در بيارم.برام مهم بود كه منو ببخشه.براي همين باهاش صحبت كردم و بهش گفتم كه چقدر پشيمونم و ازش خواستم منو ببخشه.اما اونهم به تلافي آزاري كه ديده بود در برابر همه خواهشهاي من ايستاد و يك كلام گفت كه نمي بخشمت.راستش برام خيلي سنگين بود.مني كه تا اونروز هيچوقت از كسي هيچ خواهشي نكرده بودم الان داشتم به التماس مي افتادم و اگه راستشو بخواهيد،به التماس هم  افتادم، اما بخودم مي گفتم حقته .تا تو باشي كه قبل از حرف زدن فكر كني.

خلاصه اينكه اون طرف آنچنان تو اين مدت منو به معناي واقعي چزوند كه  حد نداشت.نه تنها از كار خودم ناراحت بودم بلكه از اين نارحت بودم كه چرا من گناه هاي بقيه رو نمي بينم و آنقدر راحت از حقم مي گذرم .فهميدم كه  از اين به بعد بايد از هركي بدي ديدم بهش بفهمونم كه بديش به راحتي قابل گذشت نيست و به قول معروف بايد براي بخشيدنش باج بده.دقيقا كاري كه خودم مجبور شدم عليرغم ميل باطنيم انجام بدم. نمي دونم شايد توقع من زياد بود كه چون تا حالا من از همه گناههاي اون گذشتم پس اونهم بايد يه دفعه از گناه من بگذره

اما هر چي بود فعلا كه اين ماجرا تموم شد اما واقعا اين هفته يكي از گندترين هفته هاي عمرم شد كه بي اغراق هيچوقت فراموشش مي كنم..

 از اين حرفها بهتره بگذريم،‌ ديروز رفتم خونه مامانم.انگار مامانم هم فهميده بود من يه چيزيم هست .با اينكه بهش هيچي نگفتم.به همين خاطر كلي از ديروز لوسم كرد .امروز هم باهم رفتيم بيرون و غافلگيرانه برام يه بلوز خيلي خوشگل خريد كه حسابي حالمو جا آورد.شب هم كه آقاي شيك مثل يه شوهر خوب خودش  اومد دنبالم و آوردم خونه  و نذاشت با بابام بيام.الهي بميرم براي مامانم. وقتي داشتيم ميومديم خونه تا فهميد قراره تا 12- 1 شب تنها باشم نمي دونم چرا آنقدر دلواپسم شده بود.با اينكه تا رسيدم خونه بهش زنگ زدم اما از صداش معلوم بود كه نگرانمه. اين اواخر همش ناراحت تنهايي منه. نمي دونم چه جوري بهش ثابت كنم كه حالم خوبه.حالا خوبه مي دونه اگه چيزيم باشه هم فوري بهش زنگ مي زنم و هم اينكه خونه مامان همسري 4 تا كوچه بالاتره  اون بنده خدا ها هم خودشونو زود بهم مي رسونند.اما مادره ديگه...

راستي يادتونه تو دوتا پست قبل تر گفتم شكمم اومده پايين.حالا الان بايد در كمال تعجب بگم كه اين شكم دوباره با تمام قوا برگشت سر جاي قبلي خودش .بالاي بالا. استوار استوار. مي بينيد تو رو خدا .يه شكم هم مار و فيلم كرده چه برسه به بقيه...فكر كنم فسقل بانو قصد داشتند نزول اجلال كنند اما چون ديدند تو اين هفته بهشون تو دل بنده خيلي سخت گذشته فعلا تنبيهمون كردند و از تشريف فرمايي پشيمون شدند.احتمالا بچم با خودش گفته همون تو بمونم بهتره فعلا اون بيرون اوضاع خرابه...

وووووووووووووووو من چقدر حرف زدم و خودم خبر ندارم. جون من فحشم نديد خودمم نفهميدم چقدر حرف زدم. بهتره   ديگه با زبون خوش برم.والا صبر شما هم تموم ميشه و واويلااااااااااااااااااااااااااااااا.پس تا بعد مواظب خودتون باشيد دوستاي گلم.


چهارشنبه ششم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

چند روزی ممکنه نباشم .میرم خونه مامانم.این چند روز حال روحیم اصلا خوب نیست و احتیاج به یه تنهایی دارم.دلم از دست خیلی ها  هم پره و هم شکسته.آنقدر که تحمل وجود هیچ کس رو ندارم. داره حالم از همه دور و بری هام بهم می خوره. آNمهای کلاشی که ادعای دوست داشتنتو می کنند اما تا یه اشتباه ازت می بینند تبدیل به گرگهایی می شند که جز دریدنت به  هیچ چیز دیگه ایی فکر نمی کنند.دلم می خواد تنها باشم تا تو تنهاییم یه تغییر رویه تو احساسات و رفتارهام بدم.

تو این چند روز خیلی چیزها رو فهمیدم.فهمیدم که آدم وقتی از حق خودش می گذره چه کار ابلهانه ایی انجام می ده. و من چقدر تا امروز احمق بودم خیلی دیر فهمیدم اما فهمیدم .فهمیدم که منم باید مثل همه اطرافیانم بی رحم و بی احساس باشم .فهمیدم که نباید به راحتی از همه چیز بگذرم.

حالا منم می خوام مثل خودشون بشم.مثل خودشون به آدمها  و دنیا نگاه کنم. حالا که جواب یه اشتباه کوچیک من آنقدر با بی رحمی داده می شه پس برای چی من باید به راحتی از حق خودم بگذرم.منم می شم عین خودشون.منم دیگه از اشتباهات هیچکس نمی گذرم حتی اگه اون طرف التماسمو بکنه.حتی اگه به دست و پام بیفته.

چند روز می رم تا همه اون کسایی که من براشون حکم مزاحم رو داشتم با خیال راحت به آرامش برسند اما وقتی برگردم  می دونم که دنیام حسابی زیرو رو شده.می دونم که همه احساساتمو تو دلم خفه می کنم.

عیب نداره خدای منم بزرگه.از خدا می خوام تقاص  تموم بدیهای این چند ساله به خصوص این اواخر رو  که آنقدر به راحتی بخشیدم  ثانیه به ثانیه از همه تون بگیره.

این چند روز می خوام رو خودم بدجوری کار کنم.وقتی برگردم می دونم دیگه ساناز قبل نیستم.می دونم اینبار از کوچکترین اشتباه نمی گذرم ...می دونم...

بالاخره یه روز نیازتون به من می افته... اما اون روز دیگه مثل روزای قبل نیستم .اینو هم یه خودم قول دادم هم به شما قول می دم.

اینا رو اینجا نوشتم تا یه روز یادم نره که باهام چه کردید.ثبتش می کنم تا یادم بمونه و بدیهات هیچ وقت از یادم نره.


دوشنبه چهارم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

عکسهای اتاق فسقل بانو (سیسمونی)

سلام سلام صد تا سلام

از بعد  از چيده شدن اتاق فسقل بانو حسابي انواع اقسام كارها به سراغم اومدند براي همين تا امروز فرصت نكردم بيام به خونه مجازيم سر بزنم فقط مي تونستم كامنتاي دوستاي خوبمو تاييد كنم .

شدم يه خانوم خونه دار اساسي.حسابي مشغول پر كردن فريزر براي بعد از به دنيا اومدن عروسكم هستم اما در كنار اون هم شروع به بافتن يه سرهمي كوچولو براي عروسك خانوم كردم البته اميدوارم تا روزي كه به دنيا مي آد تموم بشه.

فردا هم تصميم دارم لباسهاي عسلكم رو بشورم تا ديگه آروم آروم شروع به بستن ساك بيمارستانم كنم اما هنوز نمي دونم براي شستن لباسهاي فسقل بانو از چه مارك  پودر لباسشويي كه مخصوص كودكان استفاده كنم و اينكه اصلا اين پودر ها رو بايد از سوپر ماركت بخرم يا داروخانه.كسي مي دونه؟ اگه مي دونيد بهم بگيد لطفااااااااااااا. آخه شنيدم پودرهاي فيروز خيلي تعريفي ندارند وگرنه تو شهروند موجوده.

تو اين هفته هركسي منو مي بينه بهم مي گه كه شكمم خيلي اومده پايين.منم تا حالا هركي رو ديدم كه شكمش اومده پايين ظرف يه هفته زايمان كرده به خاطر همين بدجور توهم زدم كه ممكن فسقل بانو زودتر از موعد به دنيا بياد كه البته اميدوارم اينها همه در حد همون توهم باقي بمونه و دخملك سر موعد به دنيا بياد آخه من هنوز كارام تموم نشده براي همين هم براي انجام دادن كارهام افتادم رو دور تند.راستي يادتونه گفتم ممكن دكترم تو تاريخ زايمانم نباشه؟ خب خدا رو شكر دعاهام حسابي مستجاب شد و سفر خانوم دكتر ما كنسل شد و كابوس منهم از بي دكتر موندن تموم شد.

از خوابيدن شبهام بگم كه برام شده يه معضل . معمولا از ساعت 1-12  كه ميرم تو رختخواب تا ساعت 3 همش از اين دنده به اون دنده ميشم آخر سر هم مجبورم نصفه شب بيام رو كاناپه ولو شم چند صفحه كتاب بخونم تا يه ذره چشمام سنگين بشه بعد هم كه دوباره بر مي گردم سر جام يه پروسه دبليو سي رفتن مدام دارم تا خود صبح.صبح هم كه جديدا به جاي ساعت 11-12 قديم سر ساعت 30/9 بيدار باش داريم .خلاصه كه اين دخملك كل زندگي بنده رو نيومده مختل كرده خدا به داد وقتي كه بياد.

 راستي راستي ،‌اين تيكر جديد را كه بالاي وبم مي بينيد هديه دوست خوبم مامان ساراي عزيزه وبلاگ يك عدد سارا هست  ،  كه همينجا از اينكه آنقدر به يادم بود تشكر مي كنم .

راستي دوستاي خوبم قول داده بودم كه عكسها رو بذارم .به همين خاطر امروز به قولم عمل كردم و تعدادي از عكسهاي اتاق فسقل بانو رو گذاشتم فقط قبلش بگم كه ما هنوز پرده اتاق را نزديم و پرده ايي كه تو عكسها مي بينيد پرده قبلي اتاق  كارمون هست .

سرويس روتختي عروسكم

سرويس خواب عروسكم

تاج بالاي تخت

تخت پارك /كرير /صندلي غذا عروسكم

مرسدس بنز و بي ام و عروسك خانوم

وسايل حمام عروسك

وسايل غذا خوري خانوم خانوما

وسايل پخت و پز غذاي عروسك

وسايل مانيكور / برس / شيشه شور و...

فرش اتاق

صندلي عسلكم

تابلوهاي اتاق

پتوي دست باف خودم براي عروسك خانوم

كمد لباسهاي عسلك

شنل عروسكم كه من خودم عاشقشم

 

 


جمعه یکم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

اين چند روز خيلي گرفتار چيدن اتاق فسقل بانو بودم اما بالاخره با كمك همسري و مامان و بابام اين كار هم به سر انجام رسيد.فقط يه مقدار كار هاي خرده ريز مونده كه اگه اونها هم انجام بشه ديگه پامونو رو پامون مي ندازيم تا خانوم خانوما نزول اجلال كنند.قول داده بودم عكسهاي  سيسموني رو بذارم اما انگار بخت بازم با ما يار نيست چون حالا كه اينبار بلاگفا باهامون سر  ياري داره  سيم رابط رم ريدرم قطعي پيدا كرده و مجبورم يه كوچولو صبر كنم ، البته بگم عكسهامو گرفتم.

خوب داشتم از چيدن اتاق فسقل بانو مي گفتم كه ديروز يعني 24 آبان 87 از ساعت 12 شروع به كار كرديم و حدودا تا 10 شب طول كشيد.با اينكه دست تنها نبودم اما ديگه نه كمر برام موند و نه پا از بس دولا و راست شدم.همه كار ها هم كار خودم بود و نمي تونستم به كس ديگه ايي محول كنم به همين خاطر آخر شب يه دل دردي گرفتم كه فكر كردم همون شب بايد برم بيمارستان بخوابم.زنگ زدم بيمارستان و از ماماهاي اونجا سئوال كردم ،‌اونها هم همون شبونه با دكترم تماس گرفتند و وضعيتمو بهش گفتند.خلاصه قرار شد كه يه كوچولو استراحت كنم و بعد اگه خوب نشد برم بيمارستان.منم ترسو تا اين حرفو شنيدم پريدم تو حموم كه اگه قرار شد برم بيمارستان حداقل مثل ژولي پولي نباشم. خلاصه كه خدا نخواست ما ديشب از خونه خودمون دور بمونيم و با يه مقدار استراحت دردم افتاد و به خير گذشت ، اما همين درد باعث شد كه قيد خونه تكوني و كلا  از بيخ و بن بزنم.

امروز صبح هم با كمك همسري افتاديم به جون خونمون كه به خاطر روز قبل تبديل به خونه قمر خانوم شده بود  و حسابي تميزش كرديم البته بيشتر كارها رو همسري كرد. بنده خدا مثلا روز تعطيلش بود . آخه از اين بعد تعطيلي همسري از پنجشنبه و جمعه به جمعه و شنبه تغيير پيدا كرده. خلاصه بچم به جاي استراحت همش كار كرد تا من خيلي به خودم فشار نيارم.بعد از ظهر هم من وقت ويزيت دكتر داشتم كه با همسري شال وكلاه كرديم و رفتيم.تو مطب بوديم كه يه خانوم و آقا با پسر 7-8 ماهشون اومدن .آنقدر اين پسرشون دل ما رو برد  و آنقدر با نمك بود كه حد نداشت ، تازه شيطوني نكرده اين بود واي به حالي كه شيطوني مي كرد يا يه ذره برومون مي خنديد.احتمالا فهميده بود ما يه ذره بي جنبه ايم و به همين خاطر بهمون رو نداد. حالا خدا كنه الكي الكي بچه مردمو چشم نكرده باشيم.

 يه ربعي  تو مطب منتظر نشستيم تا رفتيم پيش دكترم.فشار خون و ضربان قلب عسلكم  رو چك كرد و خدا رو شكر خوب بود اما امان از اضافه وزن .خودم كه با ترس و لرز رفتم رو ترازو.دكترم بهم مي خنديد و ميگفت خودت مي دوني تو اين دو هفته با خودت  چيكار كردي كه مي ترسي بري رو ترازو. بله 4 كيلو ناقابل تو اين دو هفته وزن اضافه كرده بودم.بابا نگيد ماشالله ، بلكه يه ذره چشم بخورم شايد وزنم متوقف بشه ديگه!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه كه اضافه وزنم شده دقيقا جريان اون مثل قديمي كه مي گفتند از هرچي بترسي سرت مياد.از بس مي ترسيدم وزنم زياد بالا بره كه واقعا بالا رفت. حالا خوبه پر خوري نمي كنم نمي دونم اگه زياد مي خوردم قرار بود چنر كيلو بشم.دكترم برام آزمايش نوشت  تا مطمئن بشه تو ( گلاب به روتون ) ادرارم پروتئين نباشه البته گفت اگه مشكل پر.تئين و فشار خون نداشته باشم وزنم مهم نيست اما  توصيه اكيد كرد به خاطر اين افزايش وزن يكدفعه ايي  روزي دوبار شكممو چرب كنم،البته تا امروز به جز پاهام جاي ديگه ام ترك نخورده.خدا كنه بقيه اش هم همين جور بمونه،ضمن اينكه برنج خوردن كم بشه و سبزيجات به وفور اضافه بشه و پياده روي هم انجام بشه كه تصميم گرفتم از فردا صبح يه برنامه پياده روي براي خودم بريزم.بعد هم از وضعيت قرار گرفتن فسقل بانو پرسيدم كه دكترم گفت يه كوچولو چرخيده اما بايد تا 2-3 هفته ديگه باز هم صبر كنيم.مي گفت وقتي بچه تا ماه 8 نچرخيده باشه احتمال اينكه لگن كوچيك باشه خيلي  هست. خلاصه دخملكم الان بين زمين و آسمون معلق مونده و در حال اسباب كشيه البته در حد كارتن كردن وسايلشه هنوز اما اگه تا 2-3 هفته ديگه به حالت اصليش اسباب كشي نكنه خود ب خود زايمان طبيعي من به سزارين تغيير پيدا مي كنه.

شب هم تازه به خونه رسيديم كه خواهر همسري زنگيد و گفت مي خواد بياد خونمون.منم با مامي همسري صحبت كردم و خلاصه با كلي اصرار اونو هم كشونديم خونمون.البته شام نموندن و 1-2 ساعت بعد رفتند. مامي شوهر همش مي گفت نمي خواستم دست خالي بيام خونتون و سيسموني دخملكو ببينم.اما خدايي خودم هم توقع نداشتم كه بخوان برام كادو بگيرند .چون 2 شب قبلش برام يه پانچو خيلي خوشگل و يه روسري خريده بود و تو اين مدت پا به پاي من براي خريد كاغذ ديواري و موكت دويده بود.خلاصه سيسموني رونمايي شد و كلي همه ذوقيدن و مامي همسري كلي از مامانم تشكر كرد و خواست كه تشكراتشو به ماميم برسونم.بقيه شب هم به  خوبي گذشت تا همين الان كه اومدم آپ كنم و مثلا عكسها رو بذارم كه اين رم ريدر لعنتي حسابي حالمو گرفت.اما در اولين فرصت بعد از رفع اين اشكال حتما اينكار رو مي كنم.

فسقل بانو از اول نوشتنم همچنان داره با قدرت  براي خودش سكسكه مي كنه و دست و پا مي زنه.بهتره برم بخوابم تا جاي بازي بچم باز بشه و با فراغ بال به امر مهم سكسكه بپردازه.

راستی کسی می دونه من اگه بخوان عکس بذارم که تو صفحات جداگونه باز بشه و فقط آدرس آپلودش تو وبم باشه باید چکار کنم؟ اگه می دونید میشه راهنماییم کنید؟ مرسی از همتون.


شنبه بیست و پنجم آبان 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
سایت اختصاصی مهدی وجدانی
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و ني ني تو راهي
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0