تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers من و يه آقاي شيك

من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم

* دیشب هلن شب بدی را گذراند.انگار شامش رو دلش سنگینی کرده بود.نیم ساعت بعد از خوابیدنش بیدار  شد و ۳-۴ بار بالا آورد.بعد هم بد خواب شد از ساعت ۱۲ تا ۱ شب یک سره گریه کرد.تا حالا از زمانی که به دنیا اومده بود تا دیشب اینجوری یه نفس گریه نکرده بود.الهی بمیرم واسه فرشتم که از زور گریه خسته شد و خوابش برد.امروز خدا را شکر حالش خوب بود اما هر کاری کردم لب به صبحانه نزد.هنوز صبحانه نخوردن مشکل عمده ماست.گرچه یه مدت کلا بی اشتها شده و باید با کلی کلنجار رفتن ۲-۳ قاشق بهش غذا خوروند.با آبمیوه هم میانه ایی نداره.معمولا بعد از ظهر ها بهش از هر میوه یه تکه می دم تا خودش بخوره اما اون را هم بعد چند گاز کوچولو زدن به یه گوشه پرت می کنه.دیگه مجبور شدم میوهاش را با ماستش قاطی کنم و به خوردش بدم.گرچه می دونم این ترفندم هم یه چند روز کارگره بعد اثرشو از دست می ده.تا شنبه صبر می کنم .اگه بهتر نشد می برمش دکتر تا ببینم چکار می شه کرد.

دندون های هلن به هفت رسید.سه تاش تقریبا با هم در اومد.دندان شش و هفت با فاصله یک روز بعد از هم.حالا دخملک هفت تا دندان داره.۴ تا بالا و ۳ تا پایین.

*چند وقتی احساس کردم که اخلاق های هلن در حال تغییره.قبلا خیلی انعطاف پذیر تر بود اما الان داره تبدیل به یه فرشته خود رای می شه.نمی دونم این تغییرات موقتیه یا دائم.مثلا قبلا از مسواک زدن خیلی خوشش میومد و تا چشمش به مسواک انگشتیش می افتاد خودش زودتر دهانش را باز می کرد اما حالا دقیقا برعکسه.دیشب نیم ساعت داشتیم با هم کلنجار می رفتیم.حالا خوبه این کار بازی بازی بود.اما اصلا قبول نمی کرد که من مسواکش را دستم بگیرم و براش مسواک کنم.مسواکش را محکم تو دستش گرفته بود و می کرد تو دهانش بعد در می آورد می مالید به زمین.کلا من مرده این استقلال طلبیش هستم.تقریبا این اخلاقش مثل خودمه. البته خود رای نیستم هااااا.به هیچ وجه دوست ندارم که کسی تو کاری که دارم انجام می دم دخالت کنه.حالا چه یه کار کوچیم باشه و چه کار بزرگ.چه کار بیرون باشه و چه کار خونه.چه آشپزی و خونه داری باشه چه بچه داری و شوهر داری.

*هلن خانوم ما کارهای تازه ایی یاد گرفته.یه روز با مامانم نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که دیدیم هلن بدوبدو اومد پیش ما و بی هیچ مقدمه ایی از مبلی که روش نشسته بودیم تندی رفت بالا.من که کلی مغزم هنگ کرده بود.معمولا قبلا برای هرکاری مدتی تمرین می کرد ولی اینبار انگار تمرین هاشو تو مغز کوچولوش کرده بود و نقشه بالا رفتنش را کشیده بود.حالا روزی ۶۵ بار از مبلها می ره بالا اما هنوز بلد نیست که بیاد پایین.

از کاهای جدید دیگه اش اینه که روز زمین دراز می کشه و شنا می ره.انگار تو آبه.هی دست و پا می زنه.دختر خانوم ما دست به گاز گرفتنش هم خیلی خوبه.آنقدر که هرکسی منو ببینه فکر میکنه دراکولا بهم حمله کرده.جای دندان های تیزش روی کتفم زخم شده.البته انگشتهام هم از این لطف بی نصیب نمونده.تازه دل شیر می خواد که موقع گاز گرفتن آی و داد بکنی.همچین عصبانی می شه که چرا دردتون میاد.چرا آی و آخ می کنی.خلاصه که بساطی داریم از دست این دختر.

تازه دخترک جدیدا از پوشک هم خوشش نمیاد.تا پوشکش را می بندم در گیر و دار اینکه شلوارش را پاش کنم جفت چسب های پوشکش را باز کرده.تازه تو چشمام هم نگاه می کنه که مثلا من هیچ کاری نمی کنم.دفعه اول که این کار را کرد من اصلا نفهمیدم که چسبش شل شده.نتیجه اش این شد که نصفه شب ساعت ۳-۴ صبح مجبور به تعویض لباس و ملحفه و ... شدم.

*دیروز یه مجله شهرزاد خریدم.چند شماره ایی هست که این مجله را می خرم.مطالبش برای ما مامان های تازه کار مفیده.جالبتر از همه این بود که یه صفحه هم به اسم وبلاگ داره .مطالب چند تا از دوستهای خوب وبلاگ نویس در مورد فرشته هاشون را توش خوندم. به نظرم ابتکار جالبیه.البته اگه بعد از مدتی حذف نشه.

* این روزا فکرم خیلی مشغوله.دوباره دپ زدم اساسی.دخترک داره یک سالش می شه و من هنوز هیچ کاری پیدا نکردم.بدبختیش اینجاست که کارم هم جوری نیست که پاشم برم یه روزنامه همشهری بخرم و دنبال کار بگردم.دعا کنید که بتونم یه کار خوب پیدا کنم وگرنه کم کمک سر از تیمارستان درمیارم.دارم از بی کاری و خونه نشینی دیوانه می شم.یه جورایی انگار یکی پاشو گذاشته رو خرخرم و داره فشار میده.دارم نفس کم میارم.

خدایا رحمتت را روانه من و خانواده ام کن.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت13:0توسط ساناز | |

 * یه خبر مهم ...

چند روزه که پرنسسم کلمه  های  ماما ، بابا  و بهبه را به معنا و منظور خاصی بکار می بره.هر وقت کارش گیر می کنه ماما می کنه و اگه من دور وبرش نباشم بابا می کنه و هر وقت غذایی را می خوره که دوست داره تا آخرش به به می کنه.خدا را شکر که دخترکم داره به حرف زدن می افته.عروسکم دارهیه زندگی دیگه را شروع می کنه.دلبندم ، عزیزم حرف شیرین زبونیت مبارک باشه.ایشالا که همیشه از زبون نازت حرفهای خوب خوب بیرون بیاد .ایشالا که در تمام زندگیت زبونت به خیر بچرخه و خدای ناکرده بده کسی از زبونت نگذره.ایشالا که همیشه زبونت گره گشای کسی باشه نه اینکه در زندگی کسی گره بیاندازه.دخترکم این قسمت یکی از سخت ترین قسمتهای زندگیته.قسمتی که می تونه تو را همیشه جز بهترین  همنشینهای اطرافیانت بکنه یا بدترین همنشین ها.می تونه تو را تا عرش بالا ببره و یا خدای ناکرده تا نهایت به قعر پستی بکشونه.پس برای بیرون آمدن هر کلمه از دهانت  مراقب باش.سعی کن بهترین و شیرین ترین واژه ها از زبونت بگذره و دل شنوده ات را شاد کنه نه اینکه دل کسی را بشکونه.دخترم هیچ کس از زندگی خودش خبر نداره .اینها را می نویسم تا اگه روزی من نبودم بتونی راه و مسیر زندگیت را خودت پیدا کنی و درست و از غلط بشناسی.می دونم تو روزی تمام این خونه مجازی را زیرو رو می کنی .

*خبرمهم دیگه اینکه دندان پنجم هم دراه سرو کله اش پیدا می شه.فکر کنم امروز فردا نیش بزنه

*بلاخره طلسم کلاس رانندگی رفتن  شکست و راهی کلاس شدم.اما خدایی کلاس فنی خیلی چرنده و بنده بیشتر اوقات در حال چرت  زدن هستم.اگه خدا بخواد تا 2-3 روز دیگه هم کلاسهای عملی شهر هم شروع می شه و باز هم اگه خدا بخواد تا 1-2 ماه دیگه ماشینش هم می رسه.این چند روز مجبور بودم هلن را به دست آقای همیشه شیکمون بس÷رم اما دیروز وقتی برگشتم دیدم بنده خدا همسری تمام موهای سرش از دست وروجک خانوم سیخ شده از بس که دخملک تو اون 2 ساعت غر زده بود به جونش.

*چند روز ه که من و آقای شیک حسابی معتاد شدیم.اونم معتاد یه سریال کذایی.فرار از زندان.جوری هم معتاد شدیم که اگه مواد بهمون نرسه حالمون بد جور خراب می شه.چند روز پیش یکی از دوستای همسری چند قسمت از این سریال را برامون آورد.ما هم اولش با بی میلی گفتیم یه قسمتش را ببینیم  اما همون یه قسمت باعث شد که دیگه برای آو.ردن قسمتهای بعدی صبر نکنیم و تا پارتهایی که داریم تمام می شه می ریم سوپر سر کوچه و قسنتهای بعدی را می خریم.اونم دوبله جوانه پویا.حالا ببینید ما چقدر حالمون خرابه.جالب اینجاست که تو این اوضاع شبونه خانوم خانومای ما هم شبها دلش نمی خواد بخوابه و تا نصفه شب پا به پای ما بیدارهو تو اون تاریکی که نه من آقای شیک را می بینم و نه اون منو، دخملک انواع بازی ها را برای خودش می کنه.از سر و کولمون بالا می ره ، داد و بیداد می کنه و خلاصه هر آنچه که انرژی در بدن داره می گذاره برای همون 2-3 ساعت.

*من و همسری رسما چند روزه که تقسیم اراضی کردیم.یعنی اینکه لب تاپ رسما به همسری تعلق گرفت و کامپیوتر خونه به من.هر دومون جل و پلاسمون را از تو کامپیوتر اون یکی جمع کردیم.اینجوری خیلی بهتر شد.هم جامون باز تر شد و هم هر کسی به کار خودش می رسه و برای چند دقیقه کار منتظر این نمی شه که کار اون یکی تمام بشه.البته هنوز در بخش اینترنت با هم مشترکیم و همسری مستاجر بنده هست.نا گفته نمونه که منم صاحبخانه خوبی هستم و تمام امکانات را در اختیارش می گذارم.باز بگید صاحبخونه ها بدند.

*راستی این را یادم رفت بنویسم.هفته پیش هلن را برده بودم دکتر برای چکاپ.خدا را شکر که از هر نظر دخملک در شرایط ایده آل بود.اما دکترش می گفت سعی کن جاهای شلوغ نبریش.آنفولانزا خیلی زیاد شده.حتی خودش دخترک را سریع معاینه کرد و بهمون گفت زود از اینجا برید.گفت تب بیشتراز 2 روز و سرفه های مداوم همون نشانه های آنفولانزای خوکی هست و تو بچه ها خیلی زیاد شده.تو را خدا خیلی مواظب جوجه هاتون باشید و جاهای شلوغ نبریدشون.

*تحقیقم را برای از شیر گرفتن هلن شروع کردم.2 ماه وقت دارم.حسابی دارم رو این موضوع تمرکز می کنم.اما خیلی سخته.هلن به شدت خوابش وابسته به شیر خوردن هست.می ترسم خوابش بهم بریزه .بخصوص خواب شبونه اش.تو روز خیلی سراغی از شیر نمی گیره اما موقع خواب که می رسه خودش را به هر طریق بهم می رسونه و شروع می کنه  به کشیدن یقه لباسم و خودش را بهم می چسبونه.حالا نمی دونم باید چکار کنم.به هیچ طریق دیگه ایی هم نمی خوابه.شیشه شیر هم نمی خوره.حالا پیدا کنید پرتقال فروش را.

*ژاکتی را که داشتم برای هلن می بافتم بزرگ در اومد.کاملش می کنم و می گذارم برای سال دیگه اش.دوباره باید شروع کنم یکی دیگه براش ببافم.فکر کنم خدا هم دید من بد جور ضایع شدم برای همین هوا را گرم کرد تا من وقت کنم یکی دیگه برای امسالش ببافم.

اینهم عکس ۲تا فرشته در روز تولد سوشیانس گلم.

 آپلود عکس

 آپلود عکس

 آپلود عکس

پا نوشت:  امروز بهم ثابت شد دخترک خودش را خوب می شناسه.وقتی داشتم عکس آپلود می کردم با باز شدن عکس خودش کلی ذوق کرد.

بعدا نوشت: دیروز سر و کله دندان  پنجم هم پیدا شد.در انتظار ششمی هستیم.

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت13:16توسط ساناز | |

اول از همه تولد سوشیانس گلم مبارك.خاله ايشالا سالهاي طولاني را به خوشي و سلامتي به همراه مامان و باباي گلت پشت سر بذاري.عشق كوچولوي من براي خودش ديگه مردي شده.دوست داشتني ترين موجودي كه تا حالا ديدم.منكه از ته دل عاشقشم.

15 روز ديگه هم تولد يه عشق ديگه ام هستش .امیر سام  عزيزم كه از وقتي ديدمش براي خودش ته قلبم  يه جايي باز كرد.حيف و صد حيف كه نمي تونم زو د به زود ببينمش.براي همين به شدت دلتنگش هستم.امير سام قند عسلم تولدت مبارك.ايشالا كه تو هم 100 سال به خوشي و سلامتي به همراه مامان و باباي گلت روزگار بگذراني.عشقهاي كوچولوم دوستتون دارم و دلم  هميشه براي ديدنتون پر مي كشه.آخه شماها به همراه هلن دوستاي اون دنياي همديگه ايد و ارزشتون از همر چيز با ارزشي تو دنيا بيشتر و بيشتره.من و ماماناتون دوران  حاملگيمون را با هم روز به روز طي كرديم تا امروز كه شما فرشته ها تو بغلمونيد.پس قول بديد كه هميشه خوش و خندان و صد البته سلامت باشيد.

*خدا را صد هزار مرتبه شكر .بالاخره سر و كله دندان چهارم  پرنسس كوچولو هم پيدا شد.خدا كنه بقيه هم زود زود دربياد.

*اين روزا حالم خيلي خوبه و صد البته دليلش هم اينه كه تصميم گرفتم يه مامان شاد و يه همسر شادتر باشم.با اين تصميم حال خودم از همه بهتره.روزا تو خونه آنقدر با هلن بازي مي كنم كه شب بيهوش مي شم.دخملك هر روز شيرين تر از روز پيش مي شه و من هم مثل بقيه مادرها از حالا براي جدايي 2-3 ماه آيندهمون هم نگرانم و هم ناراضي.اما كار كردن من اول از همه براي آينده دخملك مفيده بعد براي خودمون.به هر حال آروم آروم دنبال كار گشتن را دارم شروع مي كنم.دوستاي قديمي مي دونند كه من به خاطر شرايط كاريم و ارجح بودن استراحت تو دوران حاملگي ، كار قبليم را از دست دادم براي همين چكمه هاي آهنيم را پوشيدم تا دنبال كار بگردم.

*2 ماه ديگه هلن يك سالش مي شه.آنقدر اين يك سال با همه سختي و فراز و نشيبش برام زود گذشته كه احساس مي كنم تمام اين مدت را تو خواب بودم و الانه كه بيدار بشم.اما واقعيت اينه كه از خواب و رويا خبري نيست.دخترك داره اولين سال زندگيش را پشت سر مي گذاره و وارد سال هاي بالاتر مي شه.ايشالا كه هميشه تو زندگيش ذلش خوش باشه و سلامت.اين دعا را نه تنها براي دردانه ام مي كنم بلكه آروزيي كه براي هر فرشته كوچكي مي كنم.اين فرشته ها  شور و شوق زندگي هستند.آدم به عشقشون روزش را شروع مي كنه و با عشقشون مي خوابه.گاهي فكر مي كنم چرا آنقدر دير به فكر بچه دار شدن افتاديم.شايد اگه مي دونستيم كه وجود هلن آنقدر بهمون انرژي و نشاط مي ده زودتر اين تصميم را عملي مي كرديم.

*از هلن بگم كه اين روزا واسه خودش شاهكاري شده عشق مامان.به شدت به روروئكش وابسته شده و صد البته مستقل. صبحها از خواب كه بيدار مي شه مي ره توش  و از اين گوشه خونه به اون گوشه و از اين اتاق به اون اتاق.جديدا وقتي مي ره تو اتاق ، از توي آشپزخانه كه صداش مي كنم به سرعت خودش را بهم ميرسونه و از پاهام آويزون مي شه كه بغلم كن.بعد هم همچين خودش را بهم مي چسبونه و خودش را تو بغلم جا مي كنه كه دلم مي خواد زمان همون جا استپ كنه و اون لحظه هيچوقت تمام نشه.

*رو پاتختي اتاقمون دو تا قاب عكس هست.يكي از عروسيمون و يكي از روز چله هلن كه هر سه نفرمون توش هستيم.هلن عاشق اين عكس سه نفره هست.روز 65 بار اين قاب را بر مي داره و نگاش مي كنه و بعد مي اندازه زمين و ميره سراغ اون يكي.جالبه كه چون خيلي دستش به اون يكي نمي رسه فهميده كه با كشيدن روميزي قاب بهش نزديك مي شه.براي همين براي بدست آوردنش تندي روزميزي را مي كشه مي اندازه زمين.كلا هلن خانوم دل خوشي از روميزي نداره.روزي 120 بار من روميزي ميزها را مي گذارم سرجاش وهلن به سرعت برق پشت سر من دوباره مي اندازدشون زمين.كلا ديگه قيدشون را زدم و تصميم دارم جمعشون كنم.

*ديگه اينكه عروسك مامان يواش يواش داره ماما  را به منظور خاص به كار مي بره و بيشتر در زمان لوس كردن خودش .مي دونه كه وقتي ماما مي گه نفسم بند مياد براي همين هر كار خلافي مي خواد بكنه ماما  ماما مي كنه به من نگاه مي كنه.اينجوري خانوم خانوما كار خودش را راه مي اندازه.گاهي اوقات كه صبحها زودتر از من بيدار مي شه پا ميشه تو تختش و آنقدر ماما مي كنه كه من بيدار بشم.

*قبلتر ها هلن خيلي خوب صبحانه مي خورد .اما نمي دونم چرا جديدا هر كاري مي كنه تا از زير صبحانه خوردن در بره.آنقدر كه گاهي اوقات همه چيز را تلف مي كنه بيرون.بايد حتما با دكترش مشورت كنم.ديگه اينكه جديدا هلن داره غذاهاي جديد را تست مي كنه.لوبيا پلو را تو اين غذاها بيشتر دوست داشته.تصميم دارم فردا براش استامبولي يا همون پلو قرمز خودمون را درست كنم.خودم كه عاشق اين غذام .بايد ببينم كه هلن هم دوست داره يا نه.

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت23:17توسط ساناز | |