
|
به خواب عميقي فرو رفتي.نفسهات آروم آرومه. دارم نگات مي كنم.گاهي وقتها دلم مي خواد همه وجودم چشم بشه تا تصويرت براي ابد تو وجودم حك بشه.نمي دانم چرا يهو از نگاه كردن بهت دلم گرفت.ماماني قول بده زود بزرگ نشي.قول بده تا مي تواني بچگي كني.مي دانم دلم براي اين روزات خيلي تنگ مي شه.درست مثل روزايي كه تو دلم و وجودم بودي و حالا نيستي.آخ... نمي داني چقدر جات تو دلم خاليه. شيطنتهات رو ز به روز داره بيشتر و شيرين تر مي شه.امروز تونستي يه قدم چهار دست و پا به جلو حركت كني.اين نتيجه تلاش دو روزه ات بين ساعتهاي 4 تا 6.30 صبح بود.بين من و بابات يه لگد به من و يه لگد به بابات مي زدي تا جاي بيشتري را براي انجام كارت باز كني.زود خسته شدي.اما نگران نباش ، فردا يك قدمت تبديل به دو قدم مي شه و به همين سرعت اگه خدا بخواد روي پاي خودت مي ايستي .يك روز هم كه خيلي دير نيست با اون دوتا پاي كوچولو و خشگلت تمام روز را مي دوي بدون اينكه خسته بشي. استخر بادي ديروز خونه مامان زينتت به پا شد و اولين آب تني تو يه ظهر داغ تابستوني را تجربه كردي.اول تعجب كرده بودي.اين را تو چشماي نازت مي ديدم.اما خيلي زود خودت را با شرايط وفق دادي و كلي آب بازي كردي.من و مامان زينت و بابايي و عمه و عموت هم دورت جمع شده بوديم و از خنديدنت مي خنديديم.آنقدر بازي كردي كه تا از آب بيرون اومدي از زور خستگي خوابت برد.خلاصه كه مامان جون اين روزا روزاي خوشيته.روزاي كودكيته.قدرشو حسابي بدون.تنها خاطره اين روزاست كه تو روزاي بزرگسالي سرمستت مي كنه.خدا كنه كه من و بابات بتونيم بهترين و طلايي ترين روزها را برات رقم بزنيم.بخواب گل كوچولوي من. آروم بخواب فردا روز ديگريست.فردا و فردا ها مال قدمهاي توست. پانوشت: گمشده ها هنوز پيدا نشدند.منتظر امداد غيبي هستم. پا نوشت ۲: پدرم در اومد تا این دو تا عکس آپلود شد.
وارد اولين داروخانه مي شوم. آقا بلدين داريد؟.....نه خانوم دومين داروخانه: آقا بلدين داريد؟ ......نه خانوم ما فقط غنچه و نهالين و...داريم. سومين داروخانه.... درمونده وارد چهارمين داروخانه مي شم.خانوم بلدين داريد؟ آره داريم.خوشحال ميشم.پيش خودم مي گم آخيش بالاخره پيدا كردم.خانوم فروشنده يه بلدين برام مياره..طعم برنج و هويج.مي گم ،خانوم فقط همين يه طعمه؟ مي گه اره همين مونده.2 تا هم بيشتر ازش نداريم.پيش خودم مي گم اگه قراره طعم برنج و هويج بدم به بچه بخوره خوب خودم تو خونه براش درست مي كنم ديگه.خيالم هم راحت تره.مي پرسم خانوم كي طعم هاي ديگه اش را مي ياريد؟ مي گه خانوم ديگه بلدين وارد نمي شه.تحريمه.سرم سوت مي كشه.آخه مگه غذاي بچه چيه كه اون هم تحريم شده.بيچاره بچه من و شما كه بايد تو اين سن به جاي طعم عسل و شكر طعم تحريم را بكشه.الحق كه خيلي تلخه. پيش خودم مي گم عيب نداره فعلا كاچي به از هيچي همين طعمش را براش مي گيرم.دنبال تاريخ توليد و انقضاش مي گردم.خانومه مي گه نگرد خانوم . 2 ماه ديگه تاريخ مصرف تمام ميشه.اينجاست كه ديگه به زمين و زمان فحش مي دم.دست از پا درازتر ميام بيرون.دارم با خودم فكر مي كنم كه چيكار كنم و چيكار نكنم كه يه دفعه يادم مياد هومانا هم غذاي بچه داره.دوباره داروخانه گردي شروع مي شه.اما اينبار اوضاع بدتره.غذاي بچه هومانا هم جز اقلام تحريميه.خلاصه كه آخر سر مجبور مي شم به 2 بسته سرلاك نستله رضايت بدم. تو اين هفته بيشتر از 20 تا داروخانه را گشتم.اما همشون يا غذاي نهالين داشتند و يا غنچه و ... از همين ايراني هاي خودمون.اين يكي را نمي دونم چرا اصلا دلم رضا نمي ده ايراني بخرم. دائم به خودم مي گم خودم غذا درست كنم بهتر از ايراني هاست.البته يه دفعه فكر نكنيد همش به شكم هلن سرلاك و غذاي آماده مي بندم هااااااااااااااااااااا.نخير هر روز خدا مثل بقيه مادرها 2-3 وعده غذاي تازه براي عروسك مي پزم.اما به هرحال اين غذاهاي بچه هم ويتامين هايي توش هست كه ممكن تو غذاهاي خونه كه درست مي شه نباشه و يا كمتر باشه.به هر حال كه كلي براي خودم و بچه ام متاسف شدم كه داريم تو كشوري زندگي مي كنيم كه حتي براي پيدا كردن غذاي بچه هم بايد بريم سراغ بازار سياه.تازه اون هم كه رحم تو وجود اين آدم ها نيست.هر آت و اشغالي را تازه از نوع تاريخ گذشته به آدم مي اندازند.فكر هم نمي كنند كه اون بچه بي گناهي كه اين غذا را مي خوره چه بلايي ممكنه سرش بياد. خلاصه كه بايد دست به دامن زمين و زمان بشم و كمين كنم ببينم كسي نمي خواد تعطيلات بره دبي و ... بگم براي عروسك خانوم از اونجا بياره.باور كنيد الان تو افغانستان هم مي تونيد بهترين و تازه ترين اجناس را پيدا كنيد. بگذريم.جديدا دارم از خونمون مي ترسم.باور كنيد همه چيز يه جورايي مشكوكه.اين شك ام به همسري هم سرايت كرد.داستان از اين قراره كه جديدا همه چيز تو خونمون يا گم مي شه و يا جابه جه.خوبه آدم خرافاتي نيستم وگرنه مطمئنا مي گفتم جن اومده تو خونمون.فعلا كه شمايل ون يكاد هلن غيب شده.جامدادي همسري نيت و نابود شده ،شيشه شور هلن خود به خود بال درآورده و از لا به لاي قاشق و چنگال ها رفته تو يه كابينت ديگه.حتي قاشق كوچولوي هلن هم گم شده بود كه تصادفا تونستم پيداش كنم.موندم حيرون.از يه طرف كلافه گم شدن ون يكاد هلنم و از يه طرف موندم چرا اينجوري شده.سابقه نداشته چيزي گم كنم. تازه گمشده هاي همسري را هم من پيدا مي كردم.دعا كنيد گمشده ها پيدا بشه.اگه از طلاهاي خودم گم مي شدم مي گفتم فداي سرم كه گم شد.اما ون يكاد هلن پيش من امانت بود آخه.مي دونم هم تا پيدا نشه خواب و خوراك ندارم. این دوتا عکس خیلی داغه.هنوز نیم ساعت نیست که این عکس ها را از دخملک گرفتم.
امروز فقط چند تا عکس می گذارم. هلن در حال کتاب خواندن البته از نوع کتاب حمام در صندلی غذاش.عاشق این عکسشم. از لای نرده های تختش داره منو نگاه می کنه. مشغول بازی
هشت ماه از به دنيا آمدنت گذشت.انگار نه انگار كه همان نطفه ايي هستي كه در وجودم لانه داشت. مي بيني روزا و ماه ها چه جوري مثل باد مي گذرند.روزي چشم باز مي كنيم و به خود مي آييم كه من پير و فرتوتم و تو جوان و شاداب.خدا كنه آن موقع هم به اندازه امروز به هم نزديك باشيم.در كنار هم و در قلب هم. اين روزا شاهد رشدت هستم.شاهد شكوفاييت.گاهي تنها دراتاق مي گذارمت و از گوشه در يواشكي نگاهت مي كنم .تحسين مي كنم تلاشي را كه براي حياتت مي كني.خودم را كه جاي تو مي گذارم مي بينم كه اگر پشتكار تو را داشتم الان براي خودم كسي بودم شايد ، در جايگاهي ديگر.به هر حال ... تو نمي داني چقدر لذت بخش است كه انسان تلاش ثمره زندگيش را به چشم ببيند و چه شيرينه نتيجه اين تلاش.ديدن موفقيتي كه شايد از نظر ما آسان باشد اما براي تو مهم و حياتي است. شكر خدا امروز هم به راحتي مي غلطي و هم دو دندان كوچك داري.تازه تازه داري ياد مي گيري كه چيزي را با دستان خودت بخوري.گرچه اين تلاشت جان مرا صد بار به لب مي رساند.ترس از پريدن تكه ايي از بيسكويت موذي در گلوي نرم و نازكت ، اما چاره ايي نيست .بايد خوردن را بياموزي. جديدا شروع كردم به نشان دادن چهره هاي تازه ايي از خودم تا بتواني نتيجه كارهاي درست و غلطت را از چهره ام بخواني.گاهي براي انجام كاري چهره ايي جدي به خودم مي گيرم و آنجاست كه چشمان معصومت با كنجكاوي در حال كنكاش و حلاجي كردن موضوع است.اما تو هم زيركي.مي داني كه جانم را براي يك خنده ات مي دهم.در اين مواقع با سخاوت لبخندي را نثارم مي كني . به چند ثانيه هم نمي رسد كه آن چهره جدي تبديل به چهره ايي خندان مي شود.اما بايد فكري كنم. اينطور نمي شود.اگر اينجور اسير خنده ات شوم از تعليم و تربيت درست ديگر خبري نيست.چيزي كه از نان شبم هم برايم مهم تر است. سخت گيري امروز آينده تو را مي سازد.زماني كه همه از معاشرت با تو لذت مي برند.زماني كه در يك جمع بهترين شناخته شوي.آن روز است كه شايد تو هم بهم حق بدهي. هنوز كوچكي گل من.هنوز غنچه ايي هستي ناشكفته و كشف نشده.هنوز راه بسيار در پيش داري.هنوز روزها و ساعتها و دقيقه ها و ثانيه ها را در پيش چشم داري. بخواب گل من.راه زيادي در اين دنيا در پيش داري.نيرو وانرژيت را جمع كن تا بتواني به سلامت اين راه را طي كني. ،همه فكر مي كنند كه بچه ها جز بازي كردن كاري ندارند.مسئوليتي ندارند.چه مي دانند كه شما فرشته هاي كوچولو چقدر سرتان شلوغه.چه مسئوليتي بر دوش داريد. مسئوليت زندگي.شما بايد بياموزيد كه زندگي كنيد .كه خوب زندگي كنيد.كه سوار زندگي باشيد.اينها چيز كمي نيست.سرتان خيلي شلوغه.پس شب را آرام و راحت بخواب و خود را آماده روز ديگر كن. _ جون و زندگيم 8 ماهه شد.8 ماه است كه به طور ناباورانه ايي لياقت مادر شدن را پيدا كردم. خديا به انازه تمام ثانيه شكرت را به جا مي آورم كه هديه ات را سخاوت مندانه ، در دامانم گذاشتي.به حق خودت و بزرگيت قسمت مي دهم كه از فرشته كوچك من و همه فرشتگان کوچک ، محافظت كني.خدايا هديه خودت را به دست خودت مي سپارم و ايمان دارم كه راهي روشن را پيش رويش قرار خواهي داد. خدايا هيچ زني را از نعمت مادري محروم نكن و هديه ات را دامانشان قرار ده.آمين. - دندان دوم عسل مامان هم در اومد به سلامتي.براي خودش كه خيلي تعجب آميزه و به جز خاراندن لثه اش ، همش سعي مي كنه با زبان لمسش كنه. هفته ديگه مي خوام براي چكاپ پيش دندان پزشك ببرمش.اما سر دو راهي ماندم.دو تا دكتر خوب مي شناسم.اولي دكتر بچگي هاي خودم هست كه كارش خيلي خوبه .دومي هم دوست خالم هست كه از قرار كار اون هم خيلي خوبه.آدرس هر دوشون هم بهم نزديكه.فقط تنها فرقشون اينه كه احتمالا دكتر خودم ديگه در حال فسيل شدن هست اما تجربه بالايي داره اما دوست خالم جوانه.حالا موندم پيش كدومشون برم.فقط دعا مي كنم كه اولا از دندان پزشك نترسه دوما جنس دندانش به من نرفته باشه. ساناز نوشت: 11 و 12 اين ماه ،آقاي شيك ، تو تالار رودكي كنسرت داره.دعا كنيد همه چيز به خوبي و خوشي پيش بره و اجراي خوبي داشته باشند.اگه اين اجرا خوب باشه آخر ماه هم يه اجراي ديگه را تو سينما كانون داره.قراره يك اركستر تقريبا 50 نفره را رهبري كنه و قطعات كلاسيك و تعدادي از موسيقي فيلمهاي مطرح را بزنند.خدايا توكل به تو .خودت هر چي كه صلاح هست را براش پيش بيار.
|
About![]()
من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو |