تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickersDaisypath Anniversary tickersDaisypath Anniversary tickers من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


واي بد از يه قرن سر نزدن به وبلاگم يه  عالمه حرف نگفتني دارم .

اين روزا فكرم خيلي مشغوله.آقاي شيك بعد از 8 سال زنگي چيزي را مطرح مي كنه كه نمي دانم جوابش چيه. گرچه اگه جوابي هم داشته باشه كلا تا يك سالگي هلن بي معني و امكان ناپذيره.فعلا سر يه دوراهي موندم.از يه طرف يه جورايي بهش حق مي دم و از يه طرف تو دلم خيلي ازش عصبانيم.يه جورايي عادت داره كه گاهي دست منو تو پوست گردو بگذاره.زودتر بايد بجنبم و يه تكوني به زندگي اجتماعي و شغليم بدم وگرنه  از همسري از نظر فضاي كاري خيلي دور ميشم و اين اصلا به مزاجم خوش نمي ياد. يه جورايي تو زندگي شغليم اعتماد به نفس و جسارتم از بين رفته.اين يك سال ونيم تو خونه بودن بيسترين ضرر را تو اين قضيه بهم زد.دچار يه نوع ركود و سكون شدم.از پيشرفت تو زمينه  هاي كاريم هيچ خبري نبوده.چون اصلا انجام اين كارها تو دوران حاملگي و بعدش امكان پذيرنبوده و  نيست.به هر حال رو لبه پرتگاه وايستادم.اگه راهم را پيدا نكنم از اون بالا پرت مي شم تو دره..اما واقعا  ديگه نمي دونم چه جوري بايد راهم را پيدا كنم و چه جوري بفهمم از زندگيم چي مي خوام.ديگه نمي دونم كه گرافيستم يا عكاس.فيلمسازم يا ...همسري بهم مي گه تو چون پرستيژ كاري داشتي و اهل كاراي هنري بودي تو الويت من براي ازدواج قرار گرفتي.يه جورايي يعني وجود خودم كشك. مي گه الان تبديل شدي به يك زن خانه دار.ارتباط كاريمون با هم  قطع شده و فقط يه رشته عاطفي ما را بهم وصل كرده.مي ترسم كه يه روزي اونم قطع بشه.مي گيد چيكار كنم .از اعتماد به نفسم هيچ خبري نيست.يه جوري زمين خوردم كه نمي دونم چه جوري بايد بلند شم. خدايا خودت كمكم كن و يه راهي جلوي پام بگذار.

بگذريم.تو اين مدت نيومدم نيومدم وقتي هم اومدم چه جوري اومدم!!!!!!!!!!!!!!

اول از همه به سوشيانس گلم تبريك مي گم كه  به تازگي دندون دار شده. خاله ايشالا به قول مامانت دشمناتو گاز گاز كني.

تو اين دوهفته كه نبودم شيرين كاري هاي گل كوچولوم بيشتر و بيشتر شده.حالا ديگه به راحتي از پهلو ، البته فقط پهلوي چپ ،‌به شكم مي غلطه.ديرو ز گذاشته بودمش رو تخت خودمون و از گوشه در يواشكي نگاش مي كردم تا ببينم چي كار مي كنه.چه تلاشي براي زندگي كردن مي كرد.چه تلاشي براي حركت كردن مي كرد.خلاصه با كلي پشتكار به شكم غلطيد.حالا هم تا مي گذارمش تو تختش از اونجايي كه حتما بايد به پهلو بخوابه، يعني مدل خوابيدنش همينه ، به سرعت به شكم مي چرخه و با كله مي ره تو تورهاي تخت پاركش.هنوز طفلكم نفهميده كه از اين تورها نمي شه عبور كرد.باورتون نمي شه ديشب براي شير خوردن ساعت 4 صبح پاشد.اومدم بهش شير بدم كه ديدم اي واي جيش كرده و لباسش خيسه.خلاصه جاشو عوض كردم ، لباس هاشو عوض كردم ، ملافه هاي تختشو عوض كردو بهش شير دادم و گذاشتمش تو تختش.نگو خواب از سرش پريده و آنچنان مشغول بازيه كه نگو و نپرس.هيچي ديگه از اونجايي كه اگه من مي خوابيدم امكان داشت به شكم بچرخه و همين جور خوابش ببره مجبور شدم تا 5- 5.30  بيدار بمونم تا بازيشو بكنه و بخوابه وتا من بتونم به پشت سر جاش بخوابونمش.

- دخترك اصلا دوست نداره وقت خواب روش انداخته باشه براي همين تا خود صبح موش و گربه بازي داريم.

- تو هفته پيش خونه مامان بزرگم بوديم كه فرشته زندگيم اولين ماما ي زندگيش  را وسط گريه هاش گفت.از اون روز به بعد هم داره تمرين  مي كنه بابا  بگه كه فعلا تبديل به ، به به،   شده و هم هر موقع تنها مي شه و با من كار داره ماما مي كنه.الهي قربون اين حرف زدنت برم جيگر من.ايشالا كه به زودي مي توني  به جاي جيغ هاي بنفشي كه مي زني و همزمان اپرا مي خوني ، برام بلبل زبوني كني.

 

- يكشنبه 14 تير هم اولين دندان دخترك نيش زد.دخملكم تو دهانش مرواريد داشت حالا الماس دار هم شد.گل كوچولوي من دهان جواهر نشون داره.( شده جريان سوسكه كه قربون دست و پاي بلوري بچش مي رفت).

روز شنبه بردمش دكتر براي چك آپ.دكتر دهانش را معاينه كرد و گفت از دندون هيچ خبري نيست.وقتي پرسيدم كي بايد دندوند در بياره گفت بايد قاعدتا تا الان در مياورد ولي بعضي بچه ها هم تا 14 ماهگي دندون در نميارن.خلاصه بنده هم اون موقع كلي به خوش خيالي خودم خنديم.وقتي برگشتيم خونه البته خونه مامان همسري ،‌الكي الكي دخملك تب كرد.البته ضعيف بود .خلاصه آوردمش خونه و بردمش حمام و خوابوندمش. طفلك تا خود صبح خوابيد.صبح وقتي بيدار شد ديديم كه دندونش افتخار داده و از  حرف دكتر از قضا بهش برخورده و ، نيش زده.البته گفتم كه فعلا يكيش.گرچه من شنيدم دندان پايين و بالا دوتا دوتا در ميان.اما هنوز از اون يكي الماس خبري نيست.فكر كنم  سر جاش خوابش برده.كسي مي دونه اين دو دندان با چه فاصله زماني از هم در ميان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه كه از هر چيز بگذريم از اين نميشه گذشت كه اين جوجه كوچولو حسابي شيطون شده و ديگه از پسش بر اومدن داره مشكل ميشه.

- خدا را شكر آخرين واكسن هم زده شد تا يك سالگي .براي من بهترين واكسن بود.چون هم درد نداشت و هم خيلي كم عروسكم تب كرد.

راستي در مورد سوالي كه در مورد سن هلن كرده بودم.از همتون تشكر مي كنم كه بهم جواب داديد.اشتباه زماني از من بود.چون من اصلا دي ماه را حساب نمي كردم.اما در واقع چون هلن همون اول دي ماه به دنيا اومده بود بايد اون را هم حساب مي كردم .يعني الان هلنم 7 ماهش شده.واي اصلا نمي تونم باور كنم كه  7 ماهه با يه فرشته دارم زندگي مي كنم.فرشته ايي كه لحظه لحظه زندگيش به جونم وصل شده و نفسش به نفسم گره خورده.خدايا لحظه ها و نفسهاي عشق كوچكم را به دستاي پر مهرت مي سپارم.ازشون با بيشترين و بالاترين قدرتت مراقبت و محافظت كن.

خداي بزرگ هيچ كودكي را بي پناه خودت نگذار.اين فرشته هاي كوچك و معصوم را در دامان خودت محافظت كن و طعم خوش زندگي را به آنها بچشان .

ساناز نوشت: الهام عزیز راهی برای جواب دادن به سوالت نداشتم.اما فقط اینو بگم که من تواون زمینه کاری که تو گفتی با توجه به اینکه رشته درسیم بوده برای جایی کار نکردم.در واقع من این کارها را به صورت سفارشی و پروژه ایی انجام دادم و خیلی با شرکتهای مرتبط آشنایی ندارم. ببخش که نتونستم کمکی بهت بکنم.اصولا شغل من با رشته تحصیلیم یک نیست.

 


پنجشنبه هجدهم تیر 1388  توسط ساناز  |

 

هلنم ۷ماهه شد.با اوضاع و احوال این روزا نمی شد زودتر از این بیام تا بنویسم.دخملک مثل دفعه قبل یک ساعت بعد از ورود به ماه ششم شروع کرد به شکم غلتیدن.البته فقط وقتی خوابش میاد و از اونجایی که موقع خواب شصتش تو دهنش هست هنوز نتونسته کاملا به شکم برگرده.

هفته قبل تولد خودم هم بود.درست ۴ روز بعد از تولد آقای شیک.یه زمانی تولد گرفتن و رسیدن به روز تولد را دوست داشتم ولی الان دیگه نه.البته یه وقت خیال نکنید از هدیه اش اصلا بدم میاد هااااااااااااا نه.به هر حال هر چیزی جای خودش را داره(شوخی کردم جدی نگیرید).اینا را گفتم که بگم ۲۹ ساله شدم.اصلا دوست ندارم به ۳۰ سالگی نزدیک لشم.خیلی هم باور نمی کنم که نزدیک به ۳۰ هستم.اما از واقعیت نمی شه فرارکرد.از مامان یه اسپرسو ساز دلونگی کادو گرفتم و از همسری پول .مامان همسری هم که از مکه اومده بود با کلی سوغاتی.الحمدالله ما تو این ۶ ماه فقط ۲-۳ دست لباس خودمون براش خریدیم.همش یا بابا بزرگش براش سفارش داده یا مامانی باباش براش از مسافرت هاش سوغاتی آورده.خدا را شکر دخترم تو این زمینه خوش شانسه.

راستی واستون  چند تا عکس می گذارم.

این عکسها مال قرار وبلاگی بود که چند روز قبل از انتخابات توت فرنگی جون گذاشته بود.خوشبختانه این قرار مصادف شد با آمدن عسل بانو ی عزیز مامان امیر سام کوچول موچولوی خوشگل .از دیدن دوستای خوب دیگه ام خوشحال بودم که حضور عسل بانو آن را برام لذت بخش تر کرد.خیلی خوشحالم که یه دوست خیلی خیلی خوب پیدا کردم و بیشتر از اون خیلی خوشحالم که هلن یه دوست کوچولوی واقعی هم در کنار تمام دوستای مجازیش داره.جای همتون خالی روز خوبی بود و  خوش گذشت و اگه هلن بد خواب نمی شد و غر نمی زد بیشتر هم خوش می گذشت .دخملک آنقدر غر زد که سام قند عسل بهش چپ چپ نگاه می کرد.الهی جیگر سام خودم را برم که آنقدر شیرینه و با اولین نگاه تا ته قلب آدم نفوذ می کنه.

و اینهم دو فرشته  کوچولو من و عسل بانو :

 

 

 

اینهم هلن ۷ ماه.مشغول روروئک سواری.

البته بیشتر از ۱۰ دقیقه تو روروئک بند نمی شه.پاهاش هنوز به زمین نمی رسه.راستی هلن یه کوچولو هم می شینه.هنوز لقه ولی با کمک بالش می شینه.پروسه دندون در آوردن هم هر چند روز حال ما را می گیره و فرشته کوچولومو چند روزی بی حال می کنه.لثه اش سفید شده.خدا کنه زودتر دندوناش نیش بزنه تا بچم راحت بشه.

شنبه روز واکسن ۶ ماهگیه .دعا کنید بی دردسر بگذره و نانازم اذیت نشه.

ساناز نوشت: هلن ۲ دی ۸۷ به دنیا اومد .سر سنش با چند نفر کلنجار رفتم. من می گم هلن تازه وارد ۶ ما ه شده اما اونها معتقد هستن رفته تو ۷ ماه.شما چی می گید؟ من درست حساب می کنم یا اونها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


جمعه پنجم تیر 1388  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل
کودکانه
مامان صمیم و یونا کوچولو

 

 

 

 

RSS 2.0