تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickersDaisypath Anniversary tickersDaisypath Anniversary tickers من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


حجم اتفاقات و حوادث و اخبار اخير آنقدر زيادن كه گاهي فكر مي كنم  مغزم ديگه گنجايش اينهمه تجزيه و تحليل كردن را نداره.امسال نه از روز مادر خبري بود ونه از تبريكات آن.با پيش آمدن جريانات اخيرديگه  خيلي كسي حال و حوصله نداشت به اين روز فكر كنه.براي ما تازه مامان ها كه امسال اولين روز مادرمان بود خيلي خوشايند نبود. از اين روز كه بگذريم و بدتر از آن روز تولد آقاي شيك بود كه به خطر استرسي كه داشتم روزها را با هم قاطي كردم و نتيجه اش اين شد كه آن روز را يك روز ديرتر براي خودم محاسبه كرده بودم.هم ازش خجالت مي كشيدم و هم نارحت بودم و البته درك مي كردم كه او هم مثل من ناراحت است.اين ناراحتي را امروز كه 27 خرداد هست تازه بروز داده و نمي دانم كه چه جوري بايد بهش ثابت كنم كه من او را و زاد روز  او را فراموش نكرده بودم.با اتفاقات اخير تمام فكر و ذكرم اين بود كه شبها سالم به خانه بر مي گردد؟ اتفاقي برايش نمي افتد  و ...

                                         مطالب این پاراگراف حذف شد.

تو اين مدت شبها همش مظطربم. با شنيدن زنگ در خونه وحشت مي كنم. احساس نا امني يك لحظه هم راحتم نمي گذاره.تو اين مدت حتي نتونستم اونطور كه مي خوام براي هلن وقت بگذارم.خيلي حال و حوصله ندارم.بچم هم انگار اينها را فهميده.انگار اظطراب من به او هم منتقل شده.اون هم بي تابي مي كنه.

روز 25 خرداد دختركم  دوست داشت كه به همه چيز دست بزنه.از توبغلم خودش را به سمت همه چيز مي كشيد.دخترك اون روز اولين كاغذ زندگيش را پاره كرد. كم كمك داره سعي مي كنه كه بشينه.هنوز خيلي تعادل نداره.بين پاهام كه مي شونمش خودش را به سمت اسباب بازي هاش مي كشونه و وقتي كه برداشتشون خودش را بلند مي كنه و صاف مي شينه.

 

همه اين پست را جسته و گريخته نوشتم.نمي دونم مي تونم آپ كنمش يا نه.اگه شد كه خدا را شكر .اگه نشد اتفاقات بعدي را هم به اون اضافه مي كنم  تا زماني كه از اين حصار ارتباطي بيرون بياييم .

 

خدايا تمام جوانانمون را كه اين روزا در تلاش هستند در پناه خودت حفظ كن .خدايا تمام كسايي كه هر روز از خونه بيرون مي روند را به سلامت به خانواده هاشون برگردان.خدايا همسرم رابه دست تو مي سپارم و ازت مي خوام كه از  همه حوادث  واز  هر شر و بدي دور نگه دار.به خصوص در اين چند روز اخير.و خودت حافظش باش.


چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  توسط ساناز  |

 

امروز عکسهای آتلیه را که قبلا قول داده بودم گذاشتم براتون.راستی مدتی بود که به خاطر بدخلقی های هلن نمی تونستم به اینجا سر بزنم.

- از شیرین کاری های دخترک هم همین را بگم که دیگه پاهاشو به خوبی پیدا کرده و تا اونجا که می تون آنها را به سمت دهانش می بره.داره سعی می کنه که مثل شصتش بمیکدشون.

- کار جدید بعدی هم اینه که کلی این روزها از صدای خودش خوشش اومده و دم به دقیقه در حال آواز خوندنه.

- خانوم خانومای ما سوپ خور شد.کسی دستوری چیزی برای سوپ دخترک داره لطفاااااااااااااااااااا.

و اما عکسهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.البته همش نیست.کل عکسی که برامون فرستاده تا انتخاب کنیم ۲۵۰ تایی می شه.این نوشته های روی عکسها هم شماره تلفن خانوم عکاسه که روی کنتاکتهای عکس انداخته تا کسی نتونه خودش عکسها را چاپ کنه.ما هم به زور تونستیم عکس انتخاب کنیم چون کور شدیم با این نوشته ها.

 

ساناز نوشت:نمی دونم چرا اینترنت قاط زده باز.هر کار کردم نتونستم فول سایز عکسها را بگذارم.لطفا اگه خواستید عکسها را ببینید از ذره بین استفاده کنید.ایشالا وقتی حال اینترنت بهتر شد عکسها را با سایز بزرگ می گذارم که راحتتر دیده بشه.

 

 

جمعه پانزدهم خرداد 1388  توسط ساناز  |

 

امروز هلن وارد 5 ماهگي شد.چقدر اين 5 ماه به سرعت برق و باد گذشت.ديشب داشتم خاطرات به دنيا اومدنش را با خودم مرور مي كردم.باورم نمي شد.يعني چيزي حدود 150 روز است كه دخترك پا هي كوچولوش را به اين دنيا گذاشته.150 روزه كه همنشين گريه ها و خندهاش هستم. گاهي با خودم مي گم شايد اگه مي دونستم بچه آنقدر عزيز و شيرينه 7-8 سال اين موضوع را عقب نمي انداختم.اما بعد با خودم مي گم يعني اگه همون اوايل ازدواجم بچه دار مي شدم ، بچه ام همين هلنم بود يا يكي ديگه.بگذريم.دلم نمي خواد خيلي وارد اين مسائل بشم.

خيلي وقته به اين موضوع فكر مي كنم كه يك روز بالاخره نياز دخترم به من تمام مي شه مثل اين 5 ماه كه گذشت ، اما واقعا نيازمنهم به اون يه روز به  آخر مي رسه. نياز هلن به من براي شروع يه  زندگي جديده اما نياز من به اون يه نياز روحيه.يه آرامش ابدي  .آرامشي كه هيچكس نمي تونه از بين ببردش.

 

دخترم،‌فرشته كوچولوي من ، عزيز دلم ،‌عروسكم 5 ماهگيت مبارك.اگه به منه مادر باشه آرزو مي كنم كه ايشالا 500 ساله بشي.شايد اگه يك روز اين جمله را بخواني به حرفم بخندي، اما چه كنم كه اينها آرزوهاي مادرانه است .گرچه شايد به واقعيت تبديل نمي شند اما مي شه به اميدشون خوشحال بود.

دختركم شايد تو اين مدت برات مادر خوبي نبودم ، شايد كه نه ،‌حتما تو اين مدت خيلي اذيتت كرده باشم ، شايد خيلي از دستم كلافه شده باشي ، اما تو با اون روح پاك و معصومت منو ببخش.

آرزو مي كنم كه ماه ها و سال ها تو اين دنيا به سلامتي و خوشي زندگي كني و هميشه لبهات پر از خنده باشه.

 

- هلن ديشب در اولين ساعت  ورود به 5 ماهگي ، يعني ساعت 1 نصفه شب اولين تلاشهايش براي برگشتن به پهلوي سمت راست را شروع كرد.اما چون داشت خوابش مي برد خيلي موفق نشد.به غير از غلتيدن سعي هم كرد كه يك دستش را موقع خواب زير سرش بگذاره.حالا بايد ديد دخملك چند روزه موفق به برگشتن به - پهلو مي شه.

- چند وقت بود كه مي خواستم كه يه عكس از ودل خوابيدن هلن بگذارم كه نمي شد تا ديشب موفق شدم ازش عكس بگيرم.گرچه صداي دوربين از خواب بيدارش كرد و بعد يك نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت كه فكر كنم معنيش اين بود كه آخه آدم عاقل ساعت 2 نصفه شب وقت گرفتن عكسه؟؟؟؟؟؟؟؟

هر دو عكس را مي گذارم.


شنبه دوم خرداد 1388  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل
کودکانه
مامان صمیم و یونا کوچولو

 

 

 

 

RSS 2.0