تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickersDaisypath Anniversary tickersDaisypath Anniversary tickers من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


تقريبا 2 هفته پيش بود كه يه مطلبي را در مورد قلك هاي محك تو وبلاگ نيما شير پسر خوندم.اين مطلب در مورد كمكهاي مردمي بود كه  اختصاص به بچه هاي سرطاني داشت.تو همين مطلب نوشته شده بود كه جزئي ترين كمك مردم هم در راه درمان اين بچه ها موثره.بعد از خوندن اين مطلب  وقتي به خودم اومدم كه زنگ زده بودم و چند تا از اين قلك ها را سفارش داده بودم.هم براي خودم و هم براي چند تا از اشناها.

اينها ننوشتم براي اينكه بگم كه واي همه بدونيد كه من چه آدم خير و نيكو كاريم.يا چقدر به فكر همنوع خودم هستم.نه.اينها را نوشتم براي اينكه بگم از اون روز تا حالا انگار دغدغه هام در مورد هلن عوض شده.تو اين چند روز همش دلم گذاشتم جاي دل مادرايي كه بچه هاشون به نوعي با اين بيماري ها درگيره.فرق نمي كنه  سرطاني ، هموفيلي، دياليزي و يا هر چي ديگه ايي.فرقي نمي كنه.بيماري ناعلاج نا علاجه. چه دل بزرگي دارن اين مادرا.تو سكوت و خفا چه دردي را تحمل مي كنند.اونوقت امثال من با يه واكسن جزيي تا 2 هفته روحشون خسته مي شه  و دچار افسردگي مي شند.

گاهي فكر ميكنم اين چه آزمايشيه كه خدا از اين مادرا مي كنه. تو اين مدت همش ورد زبونم اين بوده كه خدايا همه بچه ها را در پناه خودت نگه دار.هلن منهم در پناه خودت بگير.خدايا همه بچه ها را از شر هر بدي ، بيماري ، رنج و درد و حتي دشمني دور نگه دار.اين گوشه ها دختر من را هم دور نگه دار.خدايا همه بچه هاي بيمار را شفا بده.خدايا يه نور اميدي تو دل مادراشون روشن كن.خدايا نكنه اين آزمايش را از منهم بگيري.مطمئن باش من از اين ازمايش سر بلند بيرون نمي يام.مطمئن باش قبل دانستن هر چيز بدي در مورد هلنم 100 بار  مي ميرم.خدايا من مثل اين مادرا نه صبورم و نه بردبار. نه دلم آنقدر بزرگه و نه قلبم براي جا دادن اين چيزا جايي داره.قلبم با احساس اين چيزا از كا مي افته.من بنده توام.خودت منو خوب مي شناسي.مي دوني كه دلم طاقت حتي حرف زدن در مورد اين مسائل را نداره چه برسه به اينكه بخواد از نزديك لمسشون كنه.

تو اين مدت همش با خودم مي گم نكنه يه وقت زبانم لال ، دور از جان هلن ، اين بلا سر منهم بياد. از اون روز تا حالا يه خواب راحت ندارم.همش اضطراب دارم.همش با فكر كردن به اين موضوع يه بغض مياد مي شينه ته گلوم.

راستش شايد خيلي ها بهم بگن فراموش كن اما اونايي كه منو مي شناسن مي دونند كه من هيچ چيزي را نمي تونم از ذهنم بيرون كنم.شايد  يه موضوع يا يه حرفي به مرور زمان بره تو پستوهاي ذهنم اما با برخورد با حرف  يا مسائلي كه به اونها مربوط بشه دوباره تو ذهنم به جريان مي افته.حالا من موندم و يه فكر آشفته.نمي دونم خوندن اون مطلب براي من خير بود يا شر.اما هرچي كه بود انگار منو از يه خواب بيدار كرد.خوابي كه توش فكر مي  كنيم همه اتفاقات مال بقيه هست و ما ايمنيم.اما گاهي اوقات خودمون هم نمي دونيم كه چقدر به اين اتفاقات نزديكيم و هر آن ممكن ما هم گرفتارش بشيم.

 

با اجازه شيلا جان مامان نيما شير پسر اون مطلب را براي شما هم مي گذارم تا اگه دوست داشتيد شما هم يكي از اين قلك ها را به خونه خودتون بياريد.شايد با اين كار بتونيم يه كمك هر چند كوچيك به اين بچه ها در راه درمانشون كنيم.شايد يه روزي بياد كه ديگه مادرايي مثل من از خوندن اين مطالب آشفته نشند.شايد با اين كمك ها راه درمان اين بيماري ها باز بشه و همه بچه ها را از گرفتاري در بياره و دل مادرا و پدارشون را شاد كنه.اميد چيز خوبيه به شرطي كه كمك كنيم به واقعيت تبديل بشه.

خدايا همه بچه هاي دنيا را در پناه خودت ايمن و سالم حفظ كن و دختر من و بچه هاي همه دوستام را از اين قاعده مستثني نذار.آمين.

از دست من کارهای زیادی بر میاد اگه پر بشم. میتونم بیمارستان بسازم.دارو و تجهیزات پزشکی بخرم. تحقیقات علمی انجام بدم. هزینه های درمان تهیه کنم. به خیلی از مادرپدرها امید بدم. من میتونم کمک کنم که کودکان مبتلا به سرطان نجات پیدا کنن.

فقط با یک تماس با شماره ۲۲۴۵۱۴۱۴ یا یکی از دفاتر محک قلک ها بصورت رایگان در محل به شما تحویل داده خواهد شد و پس از پر شدن نیز با یک تماس تحویل گرفته می شود.

دفتر ستارخان:۶۶۵۰۴۱۳۶

دفتر ملت: ۲۲۰۳۷۴۷۳

دفتر چیذر: ۲۲۲۰۱۳۱۲

 

 


پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

- چند روز ياست كه دخترك به شدت در حال دست و پا زدن هست.مي گيد يعني چي؟ مي گم براتون.چند روزه كه به طور مستمر و با يه تصميم جدي از ديد خودش ، سعي مي كنه كه از جاش بلند بشه.وقتي يه جا مي خوابونمش به شدت تلاش مي كنه كه از جاش بلند بشه و تا حدودي هم داره موفق مي شه.پاها را از زمين بلند مي كنه و سر را زا به صورت دراز نشست بالا مياره و زور ميزنه كه خودش را تكون بده. حتي وقتي هم كه دستشو مي گيرم تا بشونمش يك دفعه پاهاشو صاف مي كنه و به كمك دستاي ما رو پاهاش مي ايسته.خلاصه كه از قرار تصميم گرفته تو همين يك ماه هم بشينه هم پاشه بايسته و هم راه بره. دختركم مثل مامان و باباش يه ذره هوله. فقط تو يه كار خيلي تنبله و اون هم دمر شدن و سينه خيز رفته و بيشتر 5 دقيقه اين وضعيت را تحمل نمي كنه و سر و صداش درمياد.

- كمابيش از خودش هم سر و صداهاي جديد در مياره.كافي احساس كنه كه ما حواسمون بهش نيست و مثلا داريم يه برنامه تلويزيوني را مي بينيم يا كتاب مي خونيم و يا خلاصه يه جايي به جز به اون ، سرمون گرمه مثل الان  كه من حواسم به نوشتنه .عنوان اقسام صداها را از خودش  درمياره و گاهي جيغهايي با تنهاي مختلف مي كشه .از آرومه اروم تا جيغ بنفش و مابينش كلي هم غر غر مي كنه.

- يواش يواش داره پاهاشو مي شناسه.كلي بالا مياردشون بهشون نگاه مي كنه و بهم مي مالدشون.

- از كاراي جديد ديگه ، اين چند روزه اش اينه كه تا چشمش به آب ميوفته دستاشو جلو مياره. نه اينكه از روزي كه به دنيا اومد تا همين الان روزي چند دفعه دست و صورتشو مي شورم اينه كه تا چشمش به شير آب ميوفته دستاشو جلو مياره و زير آب مي كنه.الهي قربون اين عقل كوچولوش برم كه داره يواش يواش همه چي را ياد مي گيره.

- وقتي خوابش مي گيره انگشت شصتش مي ره تو دهان  و با دست ديگه اش پتوشو مي كشه رو سرش و غر ميزنه.يعني اينكه من خوابم مياد و بيا منو بخوابون.

- جديدا بغل هركي ميره با چشماش دنبال من مي گرده و اگه جلوي چشمش پيدام نكنه گريه مي كنه.اين مورد را از  روز جمعه شروع كرد.جاتون خالي رفته بوديم نمايشگاه گل و گياه.خيلي قشنگ بود.هلن خانوم هم تو بغل بابام بود و جلوتر از ما وارد محوطه نمايشگاه شدن.دخملك كه ديد اطرافش شلوغه و من نيستم كلي گريه كرد اما همين كه اومد تو بغلم همچين خودشو بهم چسبوند و سرش را تو سينم كرد و همون جور ي خوابيد  كه كلي دلم ضعف رفت براش.خلاصه كه براي خودم و از نظر خودم حسابي شاهزاده خانومم خوردني شده.شد جريان سوسكه كه قربون دست و پاي بلورين بچه اش مي رفت.

- از ديروز طلسم كالسكه شكسته شد و ما رفتيم كالسكه سواري.قيافه من كه خيلي ديدني بود.اولش كلي زيگزاگ رفتم تا ياد گرفتم چه جوري بايد كاسكه را هدايت كنم.هلن هم كلي با تعجب اين و اونور را نگاه مي كرد.اما بالاخره هر دومون باهاش كنار اومديم.رفتيم خونه مامان زينتش.يه سري زديم و 1-2 ساعت مونديم و بعد دوباره رفتيم پياده روي.البته دخملك وسط راه خوابش گرفت و براي اينكه بد خواب نشه تو همون كوچه پس كوچه ها با كالسكه چرخوندمش تا راحت بخوابه.اما كلي عرقم در اومد.واقعا اين كالسكه براي كالري كم كردن بي نظيره.اما خوب خوش گذشت.حالا بايد يه برنامه ريزي بكنم تا به يه پياده روي روزانه برم.خدا را شكر كه هوا هم گرم شده و مي شه دخملك را لخت و پتي برد بيرون تا كلي هوا بخوره.

- راستي مهسا جون ازم پرسيده بود كه بالاخره هلن پستونك و شيشه گرفت يا نه.مهسا جون دختر من يه ذره تنوع طلبه انگار. چون يه دفعه چند روز هم پستونك مي خوره و هم شيشه تا جايي كه اميدوار مي شي كه آخيش بالاخره موفق شدم ه يه دفعه نظرش عوض مي شه و تا مدتها ديگه به هيچ كدومش لب نمي زنه.براي همين جواب اين سوال را دير بهت دادم تا ببينم تكليفم روشن مي شه يا نه كه ديدم نه.هنوز در تلاشم.اما  الان ديگه خيلي اهميت نداره كه شيشه نخوره.چون به غذا خوردن افتاده ديگه مي تون هر جا ميگذارمش به جای اون وعده ايي كه نيستم تا بهش شير بدم براش غذا بذارم.حتي وقتي بيرون هم ميرم غذاشو با  خودم مي برم تا اگه گشنه اش شد بهش بدم.اما همه بچه ها مثل هم نيستند.خيلي بچه ها هم هستند كه از شيشه و پستونك خوششون مياد.

 

_ هنوز براي عكس به آتليه نرفتيم.شايد يه ذره برنامه  عوض بشه.ممكن اقاي شيك برا ي ماموريت بره باكو.كه اگه بره براي روز آتليه غايبه.منم دلم مي خواد كه باشه و چند تا عكس سه تايي بگيرم.حالا ببينيم تا خدا چي مي خواد .شايد هم خودم هلن را بردم كه فعلا تنها عكساشو بگيره و دفعه بعد همه با هم بريم.

ساناز نوشت: ریزش موهام با شدت زیاد شروع شده؟ کسی راه حلی داره؟تو را خدا بگید وگرنه تا چند وقت دیگه با یه ساناز کچل روبه رو هستید.نگید نگفتم هااااااااااااااا.


سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

گاهي كه به هلن نگاه مي كنم  آنقدر احساس خوشبختي مي كنم كه حتي نمي تونم با زبان بيانش كنم چه برسه به اينكه بنويسمش.روزي 100 هزار بار خدا را شكر مي كنم كه اين نعمت شيرين را ازم دريغ نكرد ، گرچه شكر گزاري من به اندازه اين لطف نيست اما راه ديگه ايي براي شكر اين نعمت نمي شناسم.

خدایا همه فرشته های کوچولو را در پناه خودت بگیر و ازشون محافظت کن.خدایا هیچ زنی را از این نعمت بی بهره نگذار.بذار تا هم زن های دنیا  طعم شیرین و دوست داشتنی مادری را بچشند. باشد تا هیچ زنی حسرت این عشق را در پستوهای قلبش پنهان نکند.

خانوم خوشگله ما دقيقا يك هفته است كه روزي يك وعده فرني يا حريره بادام مي خوره.قاشق اول هنوز براش عجيبه ، اما قاشق هاي بعدي را با ميل و خنده مي خوره. هنوز نفهميدم كه خنده اش براي غذاست يا براي بازي است كه موقع غذا دادن بهش  انجام مي دم اما هر چي كه هست تا چشمش به قاشق مي افته دهان كوچولو و گنجيشكيش را باز مي كنه.خدا را شكر غذاش را مي خوره و فقط در مواقعي كه حواسم نيست و قاشق پر را دهانش مي گذارم ،‌چيزي را تف نمي كنه.كلا  تو اين مدت تميز غذا مي خوره.

ديروز داشتم فكر مي كردم اگه به جاي مغز  بادام تو حريره از مغز  آجيل خام  تو حريره اش استفاده كنم چي ميشه؟ يعني البته از عصارهاش.

تا امروز تو غذاي هلن از شير خودم استفاده كردم تا معدهاش اول به آرد برنج عادت كنه.از امروز جايگزين شير مادر شير گاو را كردم فقط اميدوارم معده كوچولوش اذيت نشه و خداي نكرده گلاب به روي همگي به اسهال نيوفته.

 

راستي به توصيه آزيتاي عزيز منم دنبال عكاسي كه گفته بود رفتم و نمونه كارهاشو تو فيس بوك پيدا كردم.خيلي از كاراش خوشم اومد.خانوم عكاس به ما هم براي 9 خرداد وقت داد.خودم از الان ذوق دارم.همه بهم مي گن بزار دخملك يه ذره بزرگتر بشه بعد اما من خودم چند شبه از ذوق گرفتن عكسهاي خوشگل همش دارم خواب مي بينم.فقط اميدوارم اون روز دخملك هم همكاري لازم را با ما بكنه و زودي خسته نشه. خانوم عكاس به ما هم كلي سفارشات جورواجور دادن كه براي رفتن به استوديوشون تهيه كنيم.از جمله سفارشات دستمال سر ست با شورت پفكي هست .اما من فعلا نمي دونم از كجا بايد براي يه فرشته 4ماه و نيمه دستمال سر پيدا كنم.

بهتر يواش يواش ديگه برم.خانوم خوشگله داره غردانش پر ميشه و مدام داره بهم غر ميزنه.حق  هم داره طفلك يه يك ربعي هست كه داره با خودش حرف ميزنه و الان ديگه طاقتش طاق شده و يه بازي حسابي مي خواد.

اين هم هلن در حال رقصيدن البته به همراه باباييش  با آهنگ بنیامین.کلا دخملک با بنیامین ارتباط خوبی پیدا کرده.ساعت رقصیدن  ۱۲ و نیم شب.

 

 


دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

امروز براي چكاپ 4ماه و نيمي دخملك رفتيم دكتر.خدا را شكر همه چيز خوب بود و چون وزن عسلكم به 2 برابر وزن تولدش رسيده بود قرار شد كه قطره مولتي ويتامين و آهن بخوره كه من از حالا موندم اگه بهش بدم وقتي دندوناش در بياد سياه ميشه يا الان تاثيري نداره.

به دكتر محترم گفتم كه خانوم خانوماي ما هميشه دستاش تا مچ تو دهانش هست و اگه يادش بره دست بخوره شروع به ميك زدن لباش ميكنه.آقاي دكتر هم فرمودند كه اين فسقلي از خوردن بساير لذت مي بره و اصلا منعش نكنم و چون اين كارها را مي كرد دخملكمون از امروز غذا خور شد.بله هلن خانوم هم اومد قاطي غذا خورهاااااااااااااااااااااااااااااااا.طبق دستور يك روز فرني و يك روز حريره بادام به ميزان 20 سي سي در روز و به جاي يك وعده شير. البته فعلا آبميوه و بقيه چيزها اكيدا ممنوع .خلاصه كه بنده عين نديد بديدها همش ميرم سراغ كمدش و به قابلمه هاي غذاش نگاه مي كنم و همش دعا دعا مي كم زودتر فردا بعداز ظهر بشه و اولين غذاي دخملك را بدم.

تو اين هفته ايي كه گذشت پرنسس ما چند كار جديد هم كرد.وقتي خوابش بياد يه شست دستشو ميك مي زنه و با دست ديگه اش روي چشمشو مي پوشونه كه تاريك بشه و خوابش ببره يا اگه از دستش استفاده نكنه پيش بندشو مي اندازه رو ي صورتش.

كار بعدي اينه كه خانوم خانوما را صاف مي خوابونم روي زمين تا بازي كنه وقتي برمي گردم مي بينم خودشو كج كرده.قشنگ ي45 درجه روي زمين يا تختش مي چرخه.خدارحم كرده كه تختش حفاظ داره وگرنه كه خانومي كله پا ميشد.

 

امروز آقاي شيك رفت و چند تا از كارتون هاي قديمي زمان بچگيمون را خريد.الان هم كارتون بامزي را گذاشته.يادتونه بامزي كوچولو را .همون خرس كوچولوه كه عسل مي خورد و قوي ميشد. من دارم ميرم كارتون ببينم و كيف كنم. هم جاي همه شما را هم با همه خاطره هاي اين كارتون هاي قشنگ  خالي ميكنم و هم به جاي هلن خانوم كارتون مي بينم.


یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 

ميگن آدم از هر چي بترسه سرش مياد ، بد نگفتند.حالا شده جريان من.نه اينكه از واكسن زدن دخملك  و  درد و تب بعدش  هميشه ترسيدم ، هميشه هم اين روزا برام عذاب آور گذشته.پنجشنبه پروژه واكسن زدن انجام شد و دخملكم تا ديشب تب داشت.البته خدا را شكر دردش از دفعه قبل خيلي كمتر بود اما امان از تب كه تا آخر شب ديشب دست از سرمون برنداشت و دخملكم كلي بي حال شد و نق نق كرد.گرچه اين وروجك خانوم ما تو چند دقيقه ايي كه تبش پايين ميومد آنقدر شيطنت مي كرد تا دوباره تبش مي رفت بالا.خلاصه كه همش پاشوره اش كرديم و قطره استامينوفن بود كه به زور به خوردش مي دادم.من نمي دونم يكي نيست به اين توليد كننده هاي مواد دارويي بگه آخه خودت يه ذره از اين داروها خوردي.مزه زهر مار ميده.ناسلامتي  قراره اين دارو ها را بچه هاي كوچيك بخورن نه آدم بزرگا.نمي كنند حداقل يه اسانسي ، چيزي بهش بزنند كه يه خورده مزه اش قابل تحمل تر بشه.آنقدر بد مزه هستند كه تا مي ريزي تو دهان بچه يا از تلخيش گلاب به روتون بالا ميارن يا تا روتو برمي گردوني تفش مي كنند بيرون.ما كه در راستاي كارهاي واكسن زني پورژه لباسشويي 6 ساعت به 6 ساعت هم داشتيم.از بس كه لباس هاي خانوم خانومامون از رنگ استامينوف تف كرده نارنجي ميشد.اما خدا رو شكر امروز ديگه دارم بعد از 2 روز سخت نفس مي كشم و هلنم هم آنچنان مشغول آواز خوني توام با دست ميك زدنه كه با دنيا و كائناتش كاري نداره.

 

يه سوال بارم پيش اومده.همه بچه ها آنقدر عجول هستند يا شاهزاده خانوم من اينجوريه.جديدا گير داده كه همش يا بشينه يا رو پاهاش وايسته.وقتي گريه مي كنه يا نق مي زنه فقط با اين دو كار آروم ميشه .بعدش هم مگه جرات داري بخوابونيش.قيامت مي كنه تا دوباره به حالت اول برش گردوني.به نظر شما از الان اين كارا را كردن بهش فشار نمياره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته كاراي جديد ديگ هايي هم مي كنه.مثلا با اينكه 24 ساعت يا داره شير مي خوره يا دستشو ميك مي زنه اما جديدا لبهاشو هم ميك مي زنه.هر كاري هم مي كنم كه پستونك بگيره تا لباشو ميك نزنه فايده ايي نداره.

خلاصه كه سرمون حسابي به دخملك و كارهاش گرمه.يعني اينكه به عبارت صحيح تر ، حالا حالا ها سر كاريم.

راستي سايت آپلود عكس free2freeجديدا فيلتر شده.كسي يه سايت خوب ديگه  كه تو ايران هم جواب بده ميشناسه.لطفا معرفي كنيد.فعلا اگه بشه يه عكس از 4 ماهگي عروسكم از سايت تايني پيك آپلود ميكنم تا سايت ديگه ايي را پيدا كنم.اميدوارم بتونيد ببينيد.

 


شنبه پنجم اردیبهشت 1388  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل
کودکانه
مامان صمیم و یونا کوچولو

 

 

 

 

RSS 2.0