|
سلام سلام صد تا سلام
بالاخره تعطيلات عيد هم تموم شد و از فردا صبح زندگي كاري و رسمي همه تو سال جديد شروع ميشه.اميدوارم كه سال خوبي براي همه باشه.
ما خيلي زودتر از اونچه كه فكر مي كردم از مسافرت برگشتيم.يعني روز 8 فروردين.البته تمام 10 روز شمال بودن ما به خاطر سرد بودن هوا خلاصه شده بود در ، تو خونه نشستن و شير دادن به هلن و شستن لباسهاي دخمل كوچولو.البته چند جا هم رفتيم اما همش به خاطر سرد بودن هوا و ترس از سرما خوردن دخترك زود بر مي گشتيم خونه.اما در مجموع بد نبود و خوش گذشت.
از هلن خانوم بگم كه تو اين تعطيلات عيد چند كار جديد ياد گرفت.تو روزاي اول عيد بود كه شروع كرد به
بلند خنديدن كه كلي هممون ذوقيديم بعد هم ياد گرفته به مدت طولاني چيزي را تو دستش نگه داره.به خصوص جغجغه اش را كه كلي با تكون دادنش مي خنده و از ذوقش دست و پا ميزنه.يه سري صداهاي جديد هم از خودش در مواقع ناراحتي در مياره كه خيلي بامزه است و هر وقت هم كه خيلي گرسنه اش بشه با عصبانيت مي گه اينقهههههههههههههه ممممممممممه يا اگه دلش غر غر كردن داشته باشه هر كاري كه كني مي گه اييييييييييييييييييييييييي...با دخترمون آخه كلي با اين اداهاش دختره.
راستي زبانم هم خيلي تقويت شده.انچنان به آغو آغو كردن افتادم كه خودم هم موندم.در روز كلي با هلن خانوم با زبون مخصوصش صحبت مي كنم واونم هم حسابي از خجالتم در مياد و جوابم را مي ده.فقط تو اين مدت يه عادت بد پيدا كرده و اونم اينه كه وقتي چيزي را مي خواد ، اگه زود بهش توجه نكني يا اگه چيزي ناراحتش كنه ، آنچنان قشقرقي راه مي اندازه كه حد نداره.يعني دختر بودنش را ثابت مي كنه اساسي.نمونه اش تو شمال بود .بنده تو اتاق مشغول عوض كردنش بودم كه مسري صدام كرد .منم از همه جه بي خبر تا جوابش را دادم يهو نگام افتاد به چشاي گشاد شده هلن خانوم كه داشت بر و بر نگام مي كرد .بعد آنچنان جيغي كشيد كه مامان همسري دويد تو اتاق كه ببينه چي شده.منم دختركو بغل كرده بودم و سعي داشتم آرومش كنم ولي مگه آروم مي شد.به قول مامان آقاي شيك مي گفت تو خودت بيشتر از بچه ترسيده بودي و از هولت رنگت مثله گچ شده بود.خلاصه كه با اين خانوم خانوما طي كردم كه اگه بازم از اين جيغها بزنه كه هول كنم در واقع نون خودشو آجر كرده چون 2 تا هول ديگه باعث ميشه كه از شير مير خبري نباشه و كلا بخشكه. به قول مامانم جوري بي مقدمه گريه مي كنه كه هركس ندونه فكر مي كنه يكي بشگونش گرفته.
خلاصه بگم كه در كنار خوش گذشتن اما مسافرت با بچه كوچيك واقعا سخته.آدم همش نگرانه كه نكنه تو شهر غريب بچه مريض بشه ، نكنه فلان بشه نكنه بي سار بشه.منكه ديگه فكر نكنم تا يك سالگي دخملك به مسافرت برم.از وقتي هم كه اومديم تهران تا همين امروز بيشتر در منزل مبارك هستيم و خستگي سفر در مي كنيم.
راستي با برگشتن به تهران عادت شيشه شير خوردن هلن خانوم باز هم از سرش افتاد و اين بار به هيچ عنوان حاضر به قبول شيشه نيست .منو كه حسابي از رو برده . انواع اقسام راه ها را امتحان كردم ،انواع سر شيشه ها را خريدم و...اما نشد كه نشد.جديدا از اين ليوان هاي شير دهي خريدم كه بچه هاي 7-8 ماه باهاش آبميوه و سرلاك و ... مي خورن ..نمي دونم بالاخره موفق ميشم از اين طريق خوردن شير را بهش ياد بدم يا نه.اگه اين بار هم موفق نشم كلا بي خيال قضيه ميشم كه البته باعث ميشه 3-4 ماه تو خونه زندوني بشم و نتونم هيچ جا براي خريد يا گشتن و ... برم.دعا كنيد اين بار حريف دخملك بشم.بالاخره يا من از رو مي رم يا هلن ياد مي گيره از راه هاي ديگه هم شير بخوره و هميشه وابسته به من نباشه.مثلا بعد از عيد تصميم داشتم برم كلاس زبان .اما با اين اوصاف بايد قيدشو بزنم.خوب خيلي حرف زدم بهتر بقيه را بذارم براي دفعه بعد.
این هم دوتا از عکسهای هلن در اولن سفر زندگیش به رامسر.

و اینهم دختر قلیون کش ما در ییلاق درمد رامسر .از الان از این ژستها می گیره نمی دونم بزرگتر بشه چیکار می کنه.

|