تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickersDaisypath Anniversary tickersDaisypath Anniversary tickers من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


اول از همه يه خبر خوش.هليا خوشملي دختر روشن عزيز چند روزي هست كه پاهاي كوچولوشو تو اين دنيا گذاشته.روشن عزيز تولد دختر گلت را بهت تبريك مي گم.اميدوارم 120 سال به خوبي و خوشي و با لبي پر خنده در اين دنيا زندگي كنه.

 

تو پست قبلي كه گذاشتم خيلي ها با من همدردي كرده بودند كه ازشون صميمانه ممنونم.خيلي ها هم بهم راهكار داده بودند كه اونم برام غنيمت بود و باز هم سپاسگذارم.اما خيلي ها هم بودند كه همدرد من بودند.به همين خاطر حداقل خيالم راحت شد كه فقط من اينجوري نيستم.آخه يه ذره دچار عذاب وجدان شده بودم كه يه مادر نبايد آنقدر از خودش ضعف نشون بده  و همش به خودم مي گفتم معلومه كه مادر خوبي نيستم كه از چند ماه خونه نشيني اينجوري قاطي كردم و ...از اين حرفها.وقتي ديدم ماماناي ديگه هم مثل من هستند هم خيالم راحت شد و هم يه فكري به سرم زد.خوبه انيشتن نشدم من.پيشنهادم اينه.يه قرار وبلاگي بذاريم و همديگرو ببينيم.اينجوري هم از خونه بيرون مياييم ، هم تفريح مي كنيم و روحيه مون عوض ميشه و هم اينكه يه فرصت خوبي تا هم خودمون بيشتر با هم آشنا بشيم و هم  فرشته هامون از الان دوست پيدا كردن را ياد بگيرن.آخه اين روزا با اين زندگي ماشيني و آپارتمان نشيني بعيد مي دونم اين فرشته كوچولوها اصلا كسي را ببينند چه برسه به اينكه دوست پيدا كنند.

حالا اگه موافقيد بهم خبر بديد تا با هم يه جايي را انتخاب كنيم كه هم مناسب خودمون باشه و هم مناسب كوچولو ها.يعني هم آب داشته باشه و هم جايي براي شير دادن داشته باشه.پس اگه شما هم با اين پيشنهاد را پسنديديد بهم خبر بديد.

ساناز نوشت ۱: بچه ها بلاگفا چرا اینجوری شده؟ کسی می دونه چی شده؟ چرا عکس را قبول نمی کنه.چند رزو می خوام از هلن عکس بذارم اما همش پیغام می ده به دلیل محتوا امکان درج پست نیست.برای شما ها هم این اتفاق پیش اومده؟

 

ساناز نوشت ۲: آزاده جان مامان ماهان گل،‌چند روزه كه به وبلاگت سر مي زنم اما گويا قالب وبلاگت پريده.اگر قالبتو عوض كني دوباره وبلاگت باز ميشه گلم.

 

 


شنبه بیست و نهم فروردین 1388  توسط ساناز  |

 

یک سال گذشت.

يه مدته كه احساس مي كنم اعتماد به نفسم را از دست دادم.نمي دونم علتش سر كار نرفتن و تو خونه موندن يا چيز ديگه.احساس مي كنم بايد تو تصميمم تجديد نظر كنم و بعد از 6 ماهگي هلن برم سر كار.قبلا مي خواستم تا دخترك 1 سالش نشده  تنهاش نگذارم اما واقعا فكر نمي كنم بتونم اينجوري دوام بيارم.گرچه از يه طرف هم دلم نمي ياد بچه 6 ماه را بذارم مهد كودك.نمي دونم همه كسايي كه تازه مامان شدن مثل من هستند يا نه.آخه از وقتي دختركم دنيا اومده من بيشتر روزامو تو خونه مي گذرانم.اونم مني كه تا قبل از بچه دار شدن اصلا تحمل اينكه 2 روز پشت سر هم تو خونه بمونم را نداشتم حالا گاهي پيش مياد كه 2-3 هفته از خونه بيرون نمي رم.البته با وجود هلن بيرون رفتن كمي سخت شده.بازم اگه دخترك سر سختي نمي كرد و شيشه شير مي خورد منم مي تونستم گاهي با خودم ببرمش بيرون يا پيش كسي بذارمش.اما الان تا سر كوچه هم نمي تونم برم.همش مي گم اگه تو خيابون يكدفعه گرسنش بشه كجا و چه جوري بهش شير بدم.اينجور موقع ها كه از خونه نشيني دلم مي گيره و حوصلم سر مي ره نا خود آگاه به همسري گير مي دم.گرچه اونم مدتي كه ديگه حوصله منو نداره يا شايد داره اما من اينجوري احساس مي كنم.اين روزا تمام احساس هام بهم ريخته.نمي دونم دارم دچار افسردگي مي شم يا ...بگذريم.

 

چند روزي كه پاي هلن خانوم سوخته.اما با اينكه همش دارم بهش پماد مي زنم و هر 1-2 ساعت پوشكشو عوض مي كنم و هر دفعه هم يه ربع  يا بيست دقيقه بازش مي ذارم تا هوا بخوره اما خوب نمي شه كه نمي شه.راستش تا حالا پيش نيومده بود كه پاش بسوزه براي همين نمي دنم الان سوخته يا به پوشكش حساسيت پيدا كرده. تا امروز هميشه ماي بيبي براش مي گرفتم اما الان مي خوام براش يه مارك ديگه بگيرم تا ببينم جواب مي ده يا نه.كسي تا حالا از پوشك كامل هاي  مبارك استفاده كرده؟ خوبه؟ مثل پنبه ريز نيست كه پس بده؟ ميشه بهم اطلاعات بديد.

 

راستي كسي در مورد تتو اطلاعات داره . چند وقته مي خوام برم ابروهامو تتو كنم.تا الان اگه نرفتم به دو دليل بود.يكي اينكه نمي دونم  مواد تتو تو شير اثر مي ذاره يا نه.كه اگر بذاره اصلا نمي رم دنبالش.دوم اينكه اصلا بهم مياد.اگه تتو كنم بعد بهم نياد چي كار كنم.آخه ابروهاي خودم خيلي كم رنگه.رنگش طوسيه.البته اون خانومي كه مي خواست اينكار را برام انجام بده گفت كه برام خط نمي اندازه و توش هاشور مي زنه.حالا فعلا دارم دل دل مي كنم تا ببينم چطور ميشه.

راستی امروز تولد یک سالگی وبلاگمه.چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود که این خونه کوچولو را افتتاح کردم و تو این یک سال چه دوستای خوبی که پیدا نکردم.خوشحالم که تصمیم خوبی برای افتتاح خونه مجازیم گرفتم. می دونم اگه اینجار را هم نداشتم از تنهایی می مردم اما تو این مدت تا یه ذره احساس تنهایی به سراغم میومد حمایت های شما دوستای خوبم برام نجات بخش بود.تو این یه سال با  شما دوستای گلم خندیدم و گریه کردم .با همدیگه دوران خوب حاملگی را گذراندم و حالا باشما عزیزام یه فصل جدید دیگه را شروع کردم.فصل بچه داری. از ته دلم خوشحالم که شمارا دارم.شمایی که از خیلی افراد به اصطلاح نزدیک بهم نزدیک تر  و نزدیک تر بودید.فرق نمی کرد اینجا تو ایران بودید یا اون ور دنیا.اما صمیمتتون باعث شد که فاصله ها  کمرنگ و کمرنگ تر بشن.گوهر نابی که تو دوستی های این دنیای واقعی تبدیل به بدل شده.از همتون برای بودنتون در این یک سال متشکرم.سپاسگذارم که دوستم داشتید و اجازه دادید دوستتون داشته باشم.

 

 

 


دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  توسط ساناز  |

 

اولین پست سال 88

سلام سلام صد تا سلام

بالاخره تعطيلات عيد هم تموم شد و از فردا صبح زندگي كاري و رسمي همه تو سال جديد شروع ميشه.اميدوارم كه سال خوبي براي همه باشه.

ما خيلي زودتر از اونچه كه فكر مي كردم از مسافرت برگشتيم.يعني روز 8 فروردين.البته تمام 10 روز شمال بودن ما به خاطر سرد بودن هوا خلاصه شده بود در ، تو خونه نشستن و شير دادن به هلن و شستن لباسهاي دخمل كوچولو.البته چند جا هم رفتيم اما  همش به خاطر سرد بودن هوا و ترس از سرما خوردن دخترك زود بر مي گشتيم خونه.اما در مجموع بد نبود و خوش گذشت.

از هلن خانوم بگم كه تو اين تعطيلات عيد چند كار جديد ياد گرفت.تو روزاي اول عيد بود كه شروع كرد به

بلند خنديدن كه كلي هممون ذوقيديم بعد هم ياد گرفته به مدت طولاني چيزي را تو دستش نگه داره.به خصوص جغجغه اش را كه كلي با تكون دادنش مي خنده و از ذوقش دست و پا ميزنه.يه سري صداهاي جديد هم از خودش در مواقع ناراحتي در مياره  كه خيلي بامزه است و هر وقت هم كه خيلي گرسنه اش بشه با عصبانيت مي گه اينقهههههههههههههه ممممممممممه  يا اگه دلش غر غر كردن داشته باشه هر كاري كه كني مي گه اييييييييييييييييييييييييي...با دخترمون آخه كلي با اين اداهاش دختره.

راستي زبانم هم خيلي تقويت شده.انچنان به آغو آغو كردن افتادم كه خودم هم موندم.در روز كلي با هلن خانوم با زبون مخصوصش صحبت مي كنم واونم هم حسابي از خجالتم در مياد و جوابم را مي ده.فقط تو اين مدت يه عادت بد پيدا كرده و اونم اينه كه وقتي چيزي را مي خواد  ، اگه زود بهش توجه نكني  يا اگه چيزي ناراحتش كنه ، آنچنان قشقرقي راه مي اندازه كه حد نداره.يعني دختر بودنش را ثابت مي كنه اساسي.نمونه اش تو شمال بود .بنده تو اتاق مشغول عوض كردنش بودم كه مسري صدام كرد .منم از همه جه بي خبر تا جوابش را دادم يهو نگام افتاد به چشاي گشاد شده هلن خانوم كه داشت بر و بر نگام مي كرد .بعد آنچنان جيغي كشيد كه مامان همسري دويد تو اتاق كه ببينه چي شده.منم دختركو بغل كرده بودم و سعي داشتم آرومش كنم ولي مگه آروم مي شد.به قول مامان آقاي شيك مي گفت تو خودت بيشتر از بچه ترسيده بودي و از هولت رنگت مثله گچ شده بود.خلاصه كه با اين خانوم خانوما طي كردم كه اگه بازم از اين جيغها بزنه كه هول كنم در واقع نون خودشو آجر كرده چون 2 تا هول ديگه باعث ميشه كه از شير مير خبري نباشه و كلا بخشكه. به قول مامانم جوري بي مقدمه گريه مي كنه كه هركس ندونه فكر مي كنه يكي بشگونش گرفته.

خلاصه بگم كه در كنار خوش گذشتن اما مسافرت با بچه كوچيك واقعا سخته.آدم همش نگرانه كه نكنه  تو شهر غريب بچه مريض بشه ، نكنه فلان بشه نكنه بي سار بشه.منكه ديگه فكر نكنم تا يك سالگي دخملك  به مسافرت برم.از وقتي هم كه اومديم تهران تا همين امروز بيشتر در منزل مبارك هستيم و خستگي سفر در مي كنيم.

راستي با برگشتن به تهران عادت شيشه شير خوردن هلن خانوم باز هم از سرش افتاد و اين بار به هيچ عنوان حاضر به قبول شيشه نيست .منو كه حسابي از رو برده . انواع اقسام راه ها را امتحان كردم ،‌انواع سر شيشه ها را خريدم و...اما نشد كه نشد.جديدا از اين ليوان هاي شير دهي خريدم كه بچه هاي 7-8 ماه باهاش آبميوه  و سرلاك و ... مي خورن ..نمي دونم بالاخره موفق ميشم از اين طريق خوردن شير را بهش ياد بدم يا نه.اگه اين بار هم موفق نشم كلا بي خيال قضيه ميشم كه البته باعث ميشه 3-4 ماه تو خونه زندوني بشم و نتونم هيچ جا براي خريد يا گشتن و ... برم.دعا كنيد اين بار حريف دخملك بشم.بالاخره يا من از رو مي رم يا هلن ياد مي گيره از راه هاي ديگه هم شير بخوره  و هميشه وابسته به من نباشه.مثلا بعد از عيد تصميم داشتم برم كلاس زبان .اما با اين اوصاف بايد قيدشو بزنم.خوب خيلي حرف زدم بهتر بقيه را بذارم براي دفعه بعد.

این هم دوتا از عکسهای هلن در اولن سفر زندگیش به رامسر.

eim2q294e04ex8341pt7.jpg

و اینهم دختر قلیون کش ما در ییلاق درمد رامسر .از الان از این ژستها می گیره نمی دونم بزرگتر بشه چیکار می کنه.

ps1ey575fm4d42vgg33t.jpg

 

 


جمعه چهاردهم فروردین 1388  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل
کودکانه
مامان صمیم و یونا کوچولو

 

 

 

 

RSS 2.0