تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickersDaisypath Anniversary tickersDaisypath Anniversary tickers من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


سلام سلام صد تا سلام

بالاخره رفتنمون  به رامسر  قطعي شد.يعني رفتنمون افتاد براي 4 شنبه اما برگشتمون با خداست.گرچه خيلي دلم مي خواست اين سفر را تنها با آقاي شيك و هلنم برم اما انگار قسمت نيست كه ما يه مسافرت تنهايي بريم.شايد باورتون نشه اما ما تو اين 7-8 سال كه با هم ازدواج كرديم هيچوقت تنها به مسافرت نرفتيم.حتي ماه عسلمون هم 11 نفره بود. اما بازم ناشكري نمي كنم .همينش هم بعد از 2 سال بي سفري غنيمته.از طرف ديگه اين سفر اولين سفر دخملك هست و قطعا براش جالب خواهد بود .گرچه بايد خاطراتش را از توي آلبوم عكس پيدا كنه.

از خدا مي خوام كه فقط همسري و دخملك باهام همكاري كنند تا من يه دل سير عكاسي كنم.دلم لك زده براي يه تور عكاسي .اما خوب فعلا با وجود دخملك ممكن نيست ، براي همين بايد اينبار از وجود همسري نهايت استفاده را بكنم .

 - سال نو هم داره  آروم آروم پاشو مي ذاره تو خونه هممون.اميدوارم سال جديد ،  سالي خوب و پر بركت و پر از سلامتي هم براي شما دوستاي گلم باشه و هم براي من و خانواده ام. امسال كه براي من پر از شو ر و هيجانه حاملگي و زايمان و اضافه شدن فرشته كوچكم به خانوده ام بود.نمي دونم براي شما هم امسال به خوبي مال من بود يا نه؟ اما من تصميم دارم از اين به بعد بدي هاي يه سال با خودم كول نكنم ببرم تو سال جديد كه گند بزنم به سال نوم.اميدوارم كه بتونم موفق بشم. برام دعا كنيد.

به هر حال از همين جا به تك تك شما دوستاي گلم كه يك سال تمام  را با من بوديد چه تو شاديم  خنديد و چه با غمم ، غصه خورديد سال نو را تبريك مي گم.تو را خدا اگه شما هم به سفر مي ريد مواظب خودتون باشيد و با احتياط بريد تا ايشالا سال ديگه بازهم دور هم جمع بشيم و گل بگيم و گل بشنويم.

دوتا عكس هم از دخملك مي ذارم كه خيلي زود به مناسبت نامزدي دختر خالم ، لباس عيدشو پوشيد تا همه را ذوق زده كنه.

iybgl2x8mi96il15noa.jpg

gw0i6hucq2ppn1k77lj.jpg

 


دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

بالاخره يه هفته ديگه هم گذشت.يه هفته كه همش كار بود كار بود و كار.مهم ترين كار اين هفته اين بود كه آخر نتونستم بر وسوسه خانه تكوني غلبه كنم و حسابي خونه را تكوندم تا براي سال جديد آماده بشيم.

دقت كرديد روزاي آخر هر سال چه شور و هيجاني تو چهره تك تك  مردم به چشم مي خوره؟ چه تو خرید کردن چه تو خونه تکونی و ... اما چه حيف كه درست چند ثانيه بعد از تحويل سال همه اين شور و شوق كاملا از بين ميره.انگار نذر كرديم كه فقط چند روز آخر سال را با هيجان زندگي كنيم.خلاصه که ما هم تو جو قرار گرفتیم.

بگذريم. ما كل اين هفته را در تكاپوي خانه تكوني بوديم.تازه مثلا قرار بود من خانه تكونيمو بذارم براي ارديبهشت و خرداد.اما نشد كه.ديدم اگه نيوفتم به جون خونه اونم بعد از يك سال ، عيد از 2 كيلومتري خونمون هم نمي گذره.اونم خونه ايي كه يه فرشته كوچولو بهش اضافه شده.براي همين دلم نيومد.كلي مامان آقاي شيك باهام دعوا كرد كه بچه تو تازه زايمان كردي، با اين كارات كار دست خودت مي دي، به جهنم كه خونه كثيف مي مونه و ... كلي مامان گلم اومد كمكم كه اگه نيومده بود بنده يه زايمان ديگه در آشپزخانه مي كردم و تا سال بعد همين موقع همچنان مشغول خونه تكوني بودم.حالا يه وقت نگيد كه اين دختره چقدر كثيف و شلخته هست هااااااااااااااااااااااا.اما تو اين يك سال كه حامله شدم و زايمان كردم تقريبا دست به سياه و سفيد خونه نزده بودم.به هر حال خوشحالم كه عيد به زودي به خونه ما هم مياد.

 - چند روزي كه بنده به يه زبون جديد مسلط شدم.اسمش زبون آغو ، اينقه و ... است.اين زبان را به همت هلن گلم ياد گرفتم.جديدا دخترك زبون باز كرده و حسابي دلبري مي كنه.مخصوصا وقتي با زبون خودش باهاش حرف بزني ، آنقدر ذوق مي كنه كه حد نداره.روزاي اول كه با هاش آغو آغو مي كردم  فقط گوش مي كرد و با تعجب نگام مي كرد.دو سه روز بعد خودش هم شروع كرد به حرف زدن.اول با خجالت آغو كرد بعد ديگه حسابي مسلط شد.آنقدر كه الان اگه يه جا تنها باشه كلي داد و بيداد راه مي اندازه كه زود باش بيا با من حرف بزن.جالبه كه وقتي شروع مي كنم باهاش حرف زدن كاملا آروم باشه مگه اينكه مشكلش چيز ديگ هايي باشه.البته سرگرمي خاي ديگ هايي هم براي خودش پيدا كرده.كلي به دستاش نگاه مي كنه و كشف مي كنه كه باهاش چيكار مي تونه بكنه.فعلا بهترين كاري كه تونسته بكنه اين بود كه دستاشو تا مچ مي كنه تو دهنش و يك ملچ مولوچي راه مي اندازه كه بيا و ببين.حالا نمي دونم اين عادت از سرش ميوفته يا اينكه بايد تركش بدم.البته الان كه نه.گذاشتم بچم يه ذره كيف كنه از ميك زدن دستش بعد.

 - ممكنه  از هفته ديگه  تا 15 فروردين  برم شمال.البته يه كوچولو دلم راضي نيست.از يه طرف آقاي شيك مي گه اون موقع جاده ها خلوت تر و كم خطر تر هستند از يه طرف ديگه چون امسال هلنم به جمعمون اضافه شده مي خوام كه اولين عيد را تو خونه خودمون و سر سفره هفت سين باشه.آخه براي من سفره هفت سين خيلي اهميت داره.براي همين موندم كه برم يا نرم.آقاي شيك مي گه اونجا هم مي توني براش سفره بندازي ولي منكه چشمم آب نمي خوره. حالا تا خدا چي بخواد.

ديروز چند تا عكس جديد از هلنم گرفتم .البته با لباس خونه .آخه همچين بدون كمك نشسته بود روي تشكچه اش كه  مبل بود  كه دلم نيومد اين صحنه را از دست بدم.

20xomasmv4er6e5zjy12.jpg

lesi7fvewk3sbcz14jf.jpg

 


چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

يواش يواش داره بوي عيد مي آيد.بوي خونه تكوني و لباس نو.من هميشه اين روزاي آخر سال را دوست داشتم.از كار طاقت فرساي خونه تكوني تا شور و شوق و شلوغي خيابونها و سر و صداي دست فروشاي تو پياده رو ها.معمولا تو اين روزا از خونه مي رم بيرون تا توي خيابونهاي پر  سرو صدا  و شلوغ كيف كنم.البته امسال تا حدودي از اين چيزا محروم شدم ديگه.هر جا مي رم يا بايد زودي برگردم يا با هلن كوچولو جاهاي شلوغ نرم.با همه اين تفاصيل روزا دارن به سرعت مي گذرند و هر روز به نوروز نزديك تر مي شويم.

 ديروز رفته بودم خونه مامانم.يه بخار شور خريده بود كه بايد براش راهش مي انداختم و كارشو بهش ياد مي دادم ، اما يك دفعه به خودمون اومديم و ديدم تا شب كل خونشون را خونه تكوني كرديم.دستگاه خوب و به درد بخوري هست كه آدم را از منت كشيدن هر چي كارگر خلاص مي كنه.تازه همه كار هم برات مي كنه.ديوار مي شوره ، فرش و موكت مي شوره ، مبل و سراميك و ....خلاصه هر آنچه كه تو خونه وجود داره را به راحتي مي شوره.اما آخر شب ديگه نا نداشتم برگردم خونه.فكرشو كنيد از ساعت 11 صبح تا 10 شب يعني 11 ساعت كار مفيد كرديم.اما وقتي  كارها تموم شد و مامانم  با يه آرامشي گفت كه امشب با آرامش سرم را رو بالش مي گذارم و ديگه حرص خونه تكوني را نمي خورم ، تموم خستگيم در رفت  و كلي احساس سبكي كردم.حالا بخارشور را آوردم خونه خودمون  تا خورد خورد منم خونه تكونيمو بكنم.از صبح تا مي ديدم  هلن خوابيده از فرصت استفاده مي كنم و يه كم از كارام را كردم تا بقيه اش ر ا  هر وقت خدا خواست انجام بدم.

 

 يه هفته ايي هست كه باز با هلن به مشكل خوردم.از وقتي كه هلن به دنيا اومد من هميشه با شيشه شير بهش ويتامين يا نبات ( براي وقتهايي كه دل درد مي شد)‌ يا عرق نعنا و ... مي دادم. چند روز يادم رفت با شيشه بهش چيزي بدم بخورد حالا همچنان از سرش شيشه خوردن افتاده كه حد نداره.البته تو اين يه هفته دارم باهاش كلنجار مي رم و به هر ترفندي كه هست روزي دو وعده شير خودم را مي ريزم تو شيشه و بهش مي دم.اما تا راضي بشه كه شيشه را بگيره كلي بد قلقي  و خون به جيگرم مي كنه.تو اين يه هفته تقريبا راجع به اين موضوع با همه در افتادم. انگار يه جورايي همه دايه داغ تر از مادر شدن و فكر مي كنند كه دارم بچمو اذيت مي كنم.اونم مني كه نفسم به نفس دخترم بسته است. واقعا دارم كم مي يارم ديگه.نمي دونم چيكار كنم .از يه طرف چاره ديگه ايي ندارم چون اگه شيشه را نگيره نه مي تونم بذارمش پيش كسي و نه مي تونم از خونه با خودم بيرون ببرمش.حالا اگه ماشين داشتيم يه چيزي.لااقل آدم با هزار ترفند تو ماشين مي تونه به بچه شير بده اما وقتي پياده هستي كه نمي شه تو كوچه و خيابون بشيني شير بدي.به همين خاطره كه اصرار دارم كه حتما به شيشه عادت كنه.كسي راه حلي براي اين موضوع داره كه اگه بچه شيشه را نگيره چه جوري ميشه بيرون بهش شير داد ؟ همه بهم مي گن الان ولش كن ،  اگه مجبور بشه و گرسنه بشه بالاخره شيشه را مي گيره .اما من واقعا طاقت ندارم كه بچم طعم گشنگي را بكشه كه مثلا مجبور بشه. نمي خوام اين سختي كه تو اين يه هفته كشيده را هربار كه پيش كسي مي ذارمش دوباره بكشه.مي خوام اين دوره را باخودم طي كنه.تو را خدا هر كي تجربه ايي تو اين مورد داره به من هم بگه.

 اين هم يه عكس از دختر مو ريخته  من در  كه 2 ماه و 8 روزگي اولين دامن عمرشو پوشيد.البته  دخترك كلي معترض به عكس گرفتنه.قيافه اش معلومه ، نه؟

p66oc379y80q7ou7jtzf.jpg

راستی عکس هلن را که در پست قبل گذاشته بودم برای شرکت در مسابقه در اینجا گذاشتم.اینم فرم شرکت در مسابقه.


پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صدتا سلام

بالاخره پروسه واكسن زدن هلن انجام شد.خدايي كار خيلي سختي بود.بچم بنده خدا از وقتي اومديم خونه كلي درد كشيد و از ته دل  گريه كرد .تب هم كه ديگه جاي خودشو داشت. جرات نداشتم از تو بغلم بذارمش زمين.آنچنان جيغي مي كشيد كه جيگر آدم كباب مي شد.خلاصه كه حسابي من و باباشو كباب كرد دخترك.اما خدا را شكر بعدازظهرش خيلي بهتر شد ، اين برام تجربه شد كه تمام واكسن هاشو صبح اول وقت ببرم بزنم كه اوج درد و تبش به شب كشيده نشه .اما به اين نتيجه رسيدم كه يه جورايي مريضي بچه روح و روان آدم را چقدر فرسوده مي كنه.

اما اين واكسن زدن دخملك يه جورايي منو به اوج سكته هم رسوند.تو اين مراكز بهداشت وقتي مي خواي واكسن بزني ، يه پرونده خانوار برات تشكيل مي دن. تو اين پرونده تمام مشخصات بچه را از جمله قد و وزن و... را تو هر بار مراجعه مي نويسند.اون خانومي كه مسئول اين كار بود وقتي قد و وزن و دور سر  هلن را گرفت و برگشت به من گفت اين دور سري كه تو كارت واكسن نوشتند براي بچه 3كيلو و 200 زياده و دور سر 35 مال بچه ايي كه زمان تولدش 3كيلو و 600 وزن داشته باشه.خلاصه كه اين دور سر با دور سري كه من اندازه گرفتم و 38 هست نمي خونه.2 هفته ديگه بيارش كه دوباره دور سر بچه را اندازه بگيرم و با معيارهاي خودمون بسنجم. منو مي گيد ، داشتم ديوانه مي شدم.اونم كه ديد من هول كردم شروع كرد به دلداري دادن من كه حالا كه چيزي معلوم نيست ،‌نگران نباش و... خلاصه كه من با همون حال اومدم خونه.اما به معناي واقعي رو به سكته بودم.ديروز ديگه طاقت نياوردم و هلن را برداشتم بردم پيش دكتر خودش كه حسابي بهش اطمينان دارم.اون بنده خدا هم معاينه كرد و گفت كه اينها همش حرف الكيه.بچه نرمال بايد دور سرش هر ماه 5/1 سانتيمتر رشد كنه.هلن هم الان 2 ماهشه و 3 سانتيمتر سرش رشد داشته.اينبار اگه رفتي همه حرفهاي منو بهشون بزن تا ديگه عيب رو بچه مردم نذارن.خلاصه كه ديروز من تازه نفس راحت كشيدم.يكي نيست به اينا بگه آخه وقتيي هيچي حاليتون نيست چرا دل مادر و پدرهاي بي نوا را اينجور مي لرزونيد.والا اگه از  تاريخ مصرف واكسنهايي كه تو مطب هاي خصوصي ميزنند مطمئن بودم اصلا پامو تو اون خراب شده نمي ذاشتم كه اينهمه تنم بلرزه.اما چاره چيه كه تنها مراكزي كه واكسن به روز براشون مياد همين مراكز بهداشته.

 

 

بعداز ظهر شنبه هم مامان همسر و برادر و خواهرش اومدن خونمون.آخه يكشنبه اش قرار بود مامان آقاي شيك بره كربلا .به جاي اينكه ما بريم ديدنش ، بنده خدا كه ديده بود ما درگير هلن هستيم خودش شام درست كرد و اومد خونمون. حالا هم اميدوارم با اين اوضاع و احوالي كه عراق داره صحيح و سلامت برگرده.

 

ديروز و امروز يك سري عكس از هلن 2 ماه و ۳ روزه  انداختم كه امروز براتون مي ذارم.

این دوتا عکس را دیروز قبل از رفتن به دکتر گرفتم.هلن خانوم ما همیشه قبل از بیرون رفتن یک دماری از روزگار ما در میاره که حد نداره.بچم اصلا از لباس پوشیدن خوشش نمیاد.اینجا هم نارضایتی از قیافش کاملا پیداست.

7p7dxpdyzadqk1d63r2.jpg

 

e7e23p5qgtwzhumf739q.jpg

تو این عکس هم دخترکم تو کالسکه اش نشسته و در سمت دستیار آهنگسازی به کار باباش نظارت می کرد.

u0chrpr6i2mhz9mxjfbj.jpg

راستي وبلاگ اختصاصي  كياراد كوچولو پسر گل پروين جون يه مسابقه از بامزه ترين عكسهاي بچه هاي زير يك سال گذاشته كه فكر مي كنم شركت كردنش  براي مامان هايي كه بچه هاشون زير يك سال هستند ، خالي از لطف نباشه.

 


چهارشنبه هفتم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 

هلنم دو ماهه شد.

سلام سلام صد تا سلام

امشب شب 2 ماهگي عروسكمه.هر روز به دختركم نگاه مي كنم و هر روز اين سوالو از خودم مي پرسم كه واقعا اين عروسك دختر منه؟ يعني خدا آنقدر منو دوست داشت كه اين فرشته را به من داد؟؟ نكنه دارم خواب مي بينم؟ يه خواب شيرين.نكنه يهو از خواب بيدار بشم و ببينم اين خوشبختي تنها رويا بوده؟ خدايا اگه روزي 100هزار بار هم شكرت كنم جايگزين اينهمه محبتي كه در حقم كردي نيست.چه جوري بايد اين مهرباني و بزرگيتو جبران كنم ؟

خدايا اگه هنوز پيشت آبرويي دارم ازت مي خوام كه اين لطف و مهربونيتو از  هيچ زني دريغ نكني.تازه مي فهمم مادر شدن چقدر لذت بخشه.

تو اين مدت  دختركم كارهاي زيادي انجام داد كه بعضي از آنها واقعا براي سنش زوده.

اولين ذوق كودكانه اش را روز 29 بهمن با يه خنده بلند و صدا دار نشون داد. گاهي وقتها وقتي دمر مي خوابونمش رو زمين تا دل دردش خوب بشه ، با تمام قوايي كه داره سعي مي كنه خودش را از اون حالت نجات بده .گاهي همچين پاهاشو مياره بالا  يا به دستاش فشار مياره براي بلند شدن كه حسابي متعجب ميشم.آخهاين كارها هنوز براي يه بچه يكي دوماهه زوده.جديدا هم كه وقتي شبها مي ذارمش تو تختش و هميشه هم وسط تخت  مي خوابونمش ، نصفه هاي شب مي بينم كه يه صداهايي مياد.نگاه كه مي كنم مي بينم  آنقدر دست و پا زده كه خودشو رسونده به يكي از ديواره هاي تختش  و هر بار كه دستشو تكون مي ده به ديواره تخت كشيده مي شه و صدا مي ده. خلاصه كه عروسكم داره يواش يواش براي خودش خانومي ميشه.داره بزرگ ميشه و چقدر لذت بخشه كه آدم بزرگ شدن و رشد كردن عزيزترين موجود زندگيشو به چشم ببينه.اما باز هم مي گم و هر بار مي نويسم كه چقدر دلم براي زماني كه دخترك تو شكمم بود تنگ ميشه.چقدر هواي تكون هاشو مي كنم.اون لگدهاي جون دار و بي جوني را كه با اون پاهاي كوچولوش به شكمم مي كوبيد.چقدر دلم براي اون زمان هايي كه تو تنهايي هام باهاش حرف مي زدم تنگ شده. اما الان دختركم از كنج دلم اسباب كشي كرده به ته دلم.جايي كه تنها و تنها مال خودشه و هيچكس نمي تونه جاشو به هيچ طريقي بگيره.

دختركم ، عروسكم 2 ماهگيت مبارك.شايد روزي اين نوشته هارا بخوني كه مني وجود نداشته باشم.اما بدون گرمايي  كه وجودت به زندگيم داد تمام سردي ها را از بين برد.بدون كه تنها با صداي آروم نفسهات آرامش مي گيرم .از خدا مي خوام كه اين نفسها را هيچوقت نه از من و نه از پدرت نگيره.

عزيزكم  آنقدر دوست دارم كه هيچ مقياسي را براي اون نمي تونم پيدا كنم.اما اينو بدون با اينكه تو عزيزترين هستي اما پدرت برام عزيزتره ، كه اگه اون نبود تويي هم وجود نداشتي.پس اول از خدا به خاطر وجودت تشكر مي كنم و بعد از او.

آقاي شيك ، همسر مهربون و با وفام ازت براي  همه چيز  اين زندگي خوب ممنونم و به خاطر هديه ايي كه بهم دادي هميشه متشكرت مي مونم و سر تعظيم براي تمام محبتهايي كه در حق  من و دخترمون  مي كني ، فرود مي آرم.از خدا مي خوام كه هميشه سايه ات بالاي سر ما باشه.


پنجشنبه یکم اسفند 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل
کودکانه
مامان صمیم و یونا کوچولو

 

 

 

 

RSS 2.0