تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


سلام سلام صد تا سلام

ولنتاين همگي مبارك.ايشالا كه 1000 سال عاشق بمونيد و اين روز را جشن بگيريد.البته روز عشق خودمون هم 29 اسفنده ولي اسمش خيلي سخته  و  من هيچوقت تو يادم نمي مونه.براي همين به ولنتاين اكتفا مي كنم.

هفته ديگه هلن خانوم ما 2 ماهه ميشه.اين موضوع هم خوشايند و هم ناخوشايند .البته فقط براي من.از يه طرف دارم كلي كيف مي كنم كه دخمل خانوم روز به روز بزرگتر ميشه ولي از يه طرف هم دارم تو دلم عزاداري مي كنم كه من چه جوري اين دخملكو ببرم واكسن بزنه آخه اي خدا بگم مخترع اين آمپول و سرنگ و سوزنو چي كار كنه. بابا خوب يه راه حل ديگه پيدا مي كردي براي زدن واكسن.

خلاصه كه از الان عزاداري من شروع شده و از همين الان سنگامو با آقاي شيك وا كندم كه هر چي كار مار داري شنبه ديگه تعطيل مي كني و با من مياي براي زدن واكسن.تازه اتمام حجت هم كردم كه خودش بايد دخملك را ببره تو اتاق كه واكسن بزنه چون احتمالا بنده همون جا از گريه بچم غش مي كنم.

 

اين روزا هلنم كاراي تازه تري مي كنه.از ديروز احساس كردم  نوع نگاه كردنش به اطراف عوض شده.ديگه فقط به  اطرافش از يه طرف سر نگاه نمي كنه بلكه هر چيزي را به دقت  نگاه مي كنه و دنبال مي كنه.

جديدا خواب روزش كمتر و خواب شبش بيشتر شده.اما وقتي بيداره دوست داره همه توجه مون بهش باشه.مثلا اگه بغلش مي كنم حتما بايد باهاش بازي كنم نميشه كه همين جوري تو بغلم بشينه .اگه بهش توجه نشه همچين سر و صدايي را مي اندازه كه نگو و نپرس.عاشق سر و صدا در آردنش هم هستم .مخصوصا اصواتي كه از ته گلو ، وقتي ذوق زده ميشه و يا وقتي خيلي عصبانيه از خودش در مياره.از پوشك شدن و لباس پوشيدن هم خيلي بدش مياد.معمولا اين موقع ها آنقدر گريه مي كنه كه دلمو خون مي كنه.موندم باهاش چي كار كنم.

 

راستي راستي راستي مي خواستم  به همه مامان هاي منتظر كه دارن سيسموني مي خرن بگم كه خواهشا وسايل بهداشتي بچه را از مارك چيكو نخرين.خيلي مزخرفه .فقط اسم در كرده وگرنه  مفت گرونه و پولتون را ريختين تو جوي اب. .وقتي هر كدوم از محصولاتشو به بدن بچه ميزني از شامپو و صابون گرفته تا پودر و لوسيون و غيره ، بعد از يك روز بدن بچه آنچنان بوي گند روغن مونده ايي مي گيره كه حد نداره. منكه دلم آنقدر مي سوزه كه  اينهمه پول دادم براي اين وسايل.چون تصميم گرفتم  همه را بريزم سطل آشغال. چند روز پيش هم به آقاي شيك كه داشت مي رفت پيش دوستش كه نمايندگي محصولا كليون را داره ، سپردم كه يك سري از محصولات بچه اون مارك و برام بگيره.فعلا چند روزيه كه دارم لوسيونشو امتحان مي كنم  .خوش بو هست ولي بوي بچه نمي ده.بيشتر بوي شكلات مي ده.البته عطرشو هم گرفتيم كه هر وقت مي خوايم دخملكو ببريم مهموني ، بهش بزنيم.خلاصه كه دخمل ما از الان قرتي قرتي شده.هر جا ميره عطر ميزنه ، گل سر ميزنه.خلاصه كه خانوم از  مامانش كه بنده باشم گرفته تا بقيه خانومهاي فاميل مثل عمه اش را گذاشته تو جيبش از قرتي گري. حالا اين ماركو امتحان مي كنم و اگه خوب بود كه ديگه از اين به بعد همين را براش مي گيرم وگرنه دوباره بايد بگردم دنبال يه مارك ديگه.خودم از اول مي خواستم همه اين وسايل را مادر كر بگيرم اما آقاي شيك نذاشت و گفت كه چيكو معتبر تره.اما فعلا كه از قرار زوارش در رفته.

مي خوام براي عيد دخملك برم كفش بخرم اما نمي دونم از كجا شما مي دونيد كجا كفشاي خوشگل و شيكي براي يه دخمل بچه قرتی سه ماهه داره .( البته هلن خانوم عيد 3 ماهه ميشه)؟


شنبه بیست و ششم بهمن 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

چند وقتي بود داشتم با خودم فكر مي كردم كه اگه بخوام هلن را با خودم ببرم بيرون براي خريد واقعا كدوم يكي از اين وسايلي كه خريدم برام كاربرد داره. بالاخره روزجمعه عزممو جزم كردم كه حتما يه بار اين قضيه را امتحان كنم.به همين خاطر با همسري شال و كلاه كرديم كه بريم براي دخملك لباس بخريم.اول كرير را انتخاب كردم اما بعد ديدم اين كريره خودش به اندازه كافي سنگين هست چه برسه كه هلن هم بره توش ديگه نور علي نور ميشه ، به همين دليل اين گزينه رد شد.بعد تصميم گرفتم كالسكه را با خودم ببرم اما خوب كه فكر كردم ديدم كالسكه ، هم براي يه بچه 5/1 بزرگه  و هم اينكه به درد كسي مي خوره كه ماشين داشته باشه  كه تا محل مورد نظرش بذاردش توش.خلاصه با كلي دو دوتا چهار تا كردن به اين نتيجه رسيدم كه آغوش از فعلا از همه بهتره.

حالا آغوش را انتخاب كرديم مونده بوديم كه كي ببنده به خودش.همسري كه همون اول خيالمو راحت كرد كه من اينو به خودم نمي بندم.اگه مي خواي بچه را باخودت بياري بايد آغوشش را هم خودت ببندي.بنده هم كه معمولا تو اين مواقع كوتاه نمي يارم گفتم خودم مي بندم.ديگه از بقيه جريان خبر نداشتم.خلاصه براتون بگم كه لباس پوشيدم و آغوش را بستم به خودم ،ديدم پشتيش اومد تو دهنم از بس بالا بود.دوباره درش آوردم يه ذره فكر كردم ديدم چي كار كنم و چي كار نكنم ،ديدم چاره ايي نيست لباس زير پالتومو عوض كردم و يه چيز نازكتر پوشيدم و دكمه هاي پالتومو هم باز گذاشتم.اينجوري يه كوچولو بهتر شد.بعد با اعتماد به نفس كاذبي كه اون موقع اومده بود سراغم از آقاي شيك خواستم بچه را بذاره توش.شده بودم عين اين بنده خداهايي كه يه مهموني ميرن آنقدر طلا به گردنشون آويزون مي كنند كه ديگه توان نگه داشتن گردنشونو از سنگيني ندارن.ولي صدام كه در نيومد همون جوري رفتيم تيرا‍ژه گردي .حالا خوبه با آژانس رفتيم و تو تيراژه هم همسري به دادم رسيد و كمكم كرد.گرنه كه الان ديگه زنده نبودم. گرچه فعلا از ناحيه گردن مرخصم.

به هر حال  به اين نتيجه رسيدم كه اينهمه پول خرج اين وسايل كردم ولي عملا تا اطلاع ثانوي هيچكدوم كارايي برام نداره كه نداره.

تو تيراژه همكه از بس دنبال لباس بچه گونه گشتم پدرم در اومد.يادم اوايل خيلي لباس بچه فروشي توش بود ولي اينبار تك و توك بودند كه البته چيز قشنگي هم نداشتند كه قابل خريدن باشه .نشون به اون نشون كه اين خريد كردن به اسم هلن تموم شد و به كام خودمون.همسري كه دوتا پيارهن براي خودش خريد منم كه كلي شكلات و پپپاستيل براي خودم خريدم. تازه كادوي ولنتاينم رو هم  كه يه توستر مارك فلر بود ،همون جا از همسري گرفتم  و خوش خوشان اومديم خونه.اما چشمتون روز بد نبينه از وقتي رسيديم خونه هلن خانوم كه تازه از گردش خوشش اومده بود يك پدري از من و باباش در آورد كه نگو نپرس.انتقام خودشو ازمون گرفت كه دفعه آخرمون باشه به هواي اون ميريم يه كاري كنيم بعد مي چسبيم به كار خودمون.اون شب خانوم خانوما خواب به چشمش نمي يومد كه نمي اومد. باور مي كنيد از دست دخملك ساعت 12 شب يادمون افتاد كه شام بخوريم .اونم هول هولكي.

 

نمي دونم چرا دختركم چند روزه همش كلافه است.يعني تا دورو برش پر باشه آرومه اما همچين كه خلوت ميشه همش بهونه ميگيره و نق مي زنه و تا نصفه شب ،از هر ترفندي كه بتونه خوابش كنه استفاده مي كنيم كه بخوابه اما همچين كه به خودمون نويد مي ديدم كه خوابيده و ميزاريمش تو تختش يه دفعه مي بينيم چشماشو باز مي كنه و به ريشمون مي خنده.نمي دونم جايش درد مي كنه يا مشكل چيز ديگه است.حالا تو اين هاگير واگير همسري هم مشغول پايان نامه نوشتنه كه شبها با هم مي شينيم پاش اما مگه مي ذاره اين وروجك. فكر كنم اين ترم هم تموم ميشه ولي اين پايان نامه نه.

خوب انگار خيلي حرف زدم.چون هر چي فكر مي كنم ديگه حرفي براي گفتن ندارم.

 

بعدا نوشت: رهای عزیز لطفا برام  یه آدرس ایمیلی یا یه آدرس وبلاگی ...چیزی  بذار تا بتونم جواب سوالتو کامل بدم عزیزم.


یکشنبه بیستم بهمن 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

عذر تقصير جهت تاخير بنده را بپذيريد.راستش اين تاخير آخري تقصير من واقعا نبود بلكه تقصير مخابرات و جشنواره تئاتر فجر و ... بود.آخه از قرار تو شلوغ و پلوغي هاي به دنيا اومدن هلن ،‌قبض تلفن آمده بود و هيچ كس بهش محل نذاشته بود.اين شد كه دقيقا روزي كه من مي خواستم پست جديد بذارم دوزاريم افتاد كه اي دل غافل تلفن قطع شده و از اونجايي كه همسري در طول مدت برگزاري جشنواره تئاتر به شدت سرش شلوغ بود ، نمي رسيد به امور تلفن هم رسيدگي كنه.منم كه با هلن نمي تونستم راه بيوفتم برم بانك و مخابرات .اين بود كه ديروز كه روز چهله هلنم هم  بود تلفن وصل شد و من امروز در خدمت شما دوستاي گلم هستم.

از ديروز بگم كه ماميم از صبح اومد كه هلن را حموم چله ببريم .خلاصه تا مامان همسري بياد و خود همسري كاراش را انجام بده ( آخه گفته بود صبر كنيد تا منم بيام) و يه عالمه كار ديگه انجام بشه ، حموم روز چله به شب چله تبديل شد.ولي جاي همگي خالي خيلي خوش گذشت.عمو  و عمه هلن و بابابزرگ هلن كه باباي خودم هم باشه اومدن و كلي گل گفتيم و گل شنفتيم.شام هم بازم جاتون خالي ته چين مرغ و خورشت بادمجان پختم.بعد از شام هم با اينكه همه خيلي خسته بوديم اما كلي عكس گرفتيم .خلاصه اينكه خيلي خوش گذشت.اما شب كه همه رفتن تازه دخترك بيدار شد و منم كه هم خسته و هم  گيج خواب ،‌ هر كاري مي كردم نمي خوابيد كه نمي خوابيد تا ساعت 3 كه بالاخره با هر جون كندني بود تونستم خوابش كنم.

مي خواستم از عكساي هلن كه ديشب گرفته بوديم براتون بذارم اما هر چي گشتم ديدم همه عكسها زيادي خانوادگيه براي همين همون عكسايي كه از 34 روزگيش انتخاب  كرده بودم را مجبورم بذارم.شما خودتون اين 6 روز را به بزرگي خودتون ببخشيد و فاكتور بگيريد.

 

راستي آخر اين پست ، پست اون روزي كه تلفن قطع شد را هم مي ذارم  هم براي اينكه ببينيد من چه دختر راستگويي هستم و هم براي اينكه  اتفاقات آن هفته هم برام ثبت بشه.

البته مشكلات اون پست قبلي تا امروز همچنان پا برجاست.لطفا راهكار ارائه بديد.

 

پست هفته گذشته:

از بس بهم گفتيد تنبل ، بالاخره سر غيرت اومدم و يه تكوني به خودم دادم و كلي عكس از هلن گرفتم.البته طبق معمول دخملك در تمام عكسها خواب بود.اگه شما بيداري اين خانوم خانوما را تو طول روز ديديد ما هم مي بينيم.

 

پنجشنبه ، هلن خانومم اولين مهموني رسميشو تجربه كرد.با هم شال و كلاه كرديم راه افتاديم رفتيم خونه دختر دايي بابام.( همون كه گفتم خودمو از 3 ماهگي تا 3-4 سالگي بزرگ كرده.)خلاصه كلي خوش گذرونديم و كلي خوش به حالمون شد چونكه جاي همگي خالي كلي هديه گرفتم. هلن خانوم هم رو سفيدم كرد و دختر خيلي خوبي بود و اصلا اذيت نكرد.البته خانوم خانوما كلي خوش به حالش شده بود ،‌چونكه از تو بغلها اصلا پايين نيومد.حالا اين خانومي ما از قبل كه بغلي شده بود ، بغلي شدنش دو چندان شد.جوريكه اگه بيدار باشه جرات نمي كني از بغل دستش تكون بخوري.يا بايد مدام تو بغل باشه يا اينكه انتظار داره همه كار و زندگيتو ول كني و بشيني بغل دستش.كسي پيشنهادي  چيزي براي ترك دادن اين عادت داره ؟ مي ترسم آنقدر اين بغلي شدن شدت پيدا كنه كه مجبور شم براي ترك دادن هلن ، بچمو به تخت ببندم!!!!!!!!!!!!!!

شنبه هم دومين مهموني دخترك بود.قرار بود بريم خونه مادر بزرگم كه نهايتا سر از خونه خالم در آورديم.مامان بزرگم هم اونجا بود.جا تون خالي اونجا هم كلي خوش گذرونديم و شب جلوس فرموديم خونه.بنده خدا همسري فكر مي كرد ما زودتر از اون مي رسيم خونه ولي زهي خيال باطل ، چون ما از اون هم ديرتر رسيديم خونه.حالا دارم فكر مي كنم مهموني بعدي كجا بريم.مي ترسم آنقدر برم اينور و اونور كه همسري ديگه صداش در بياد و غار نشيني ما بيشتر براش صرف كنه.شوخي كردم .اون بنده خدا قرار بود تو ايام جشنواره فجر ما را بفرسته بريم مسافرت .ولي من ديدم دست تنها نمي تونم از پس هلن بربيام براي همين به يه وقت ديگه موكول شد.

اي واي... من برم كه خوشگل خانوم با كلي سر و صدا داره از خواب بيدار مي شه.

عکسهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هلن در این عکس خوابه:

6h7v8pozn69oxomfo.jpg

تو این عکس داره زیر چشمی نگاه می کنه ببینه چه خبره آنقدر دارن کج و راستش می کنن.تو همین عکس کم مونده یه فحش آبدار بهمون بده:

v64dz5hy34ultp8sf1pi.jpg

تو این عکس آخری هم دخترکم دید چه بد و بیراه بهمون بگه و نگه ما کار خودمون را می کنیم برای همین از خیرش گذشت و تصمیم گرفت دوباره بخوابه:

bvewfhg9ld93832gmdpa.jpg


یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  توسط ساناز  |

 

هلنم يك ماهه شد.

سلام سلام صد تا سلام

چقدر روزها زود مي گذره.انگار همين ديروز بود كه مي خواستم جواب آزمايش حاملگيمو بگيرم و براي اون لحظه چه ثانيه شماري ها كه نكردم.چقدر بعد شنيدن جواب آزمايشم اشك خوشحالي ريختم و چقدر تو گوش آقاي شيك مي خوندم كه حالا من اين نه ماه انتظار و چه جوري سر كنم و انگار همين ديروز بود كه داشتم آخرين روزهاي اون ماه هاي طلايي را مي گذروندم و  با گذشت  هر روز باز تو گوش همسري مي خوندم كه امروز هم گذشت مونده فلان قدر  روز تا فسقل بانو به دنيا بياد.

حالا امروز يك ماه از به دنيا اومدن گل كوچولوم مي گذره.يه ماهي كه اصلا نفهميدم كي گذشت و چه جوري گذشت.

گلكم يه ماهه شد.اون موجود ظريف و كوچولوي يه ماه پيش الان براي خودش ديگه كيا و بيايي داره و خودشو آنچنان با قدرت  تو دلها جا كرده كه هيچ چيزي نمي تونه تو جايگاهش خللي وارد كنه.

تو اين يه ماهي كه گذشت،  دلم خيلي براي تكونها و بازيگوشي هايي كه تو شكمم مي كرد تنگ شد.آنقدر كه آرزو مي كردم  اي كاش مي شد ، تنها چند ساعت ديگه اون لحظه ها را تجربه مي كردم.از تكرار نشدن اون روزها گاهي دلم مي گيره اما وجود هلنم كه هر روز با روز قبل متفاوت تره نمي ذاره كه خيلي تو بحر روزهاي گذشته برم.درسته كه فرشتم امروز از دنياي آسمونيش دل كنده و به دنياي ما زميني ها اومده اما فكر مي كنم اصلا نمي تونم و نميشه كه روزهاي قبل را فراموش نكنم.

تو اين يه ماه دختركم كلي كاراي مختلف ياد گرفته.مثلا روزاي اول حتي اگه از گشنگي ضعف هم مي كرد جيكش در نمي اومد اما امروز فقط كافي اراده كنه كه شير بخوره ،‌آنچنان كولي بازي در مياره كه بيا و ببين.تازه بازي كردن هم داره ياد مي گيره.پريشب ساعت 2 بود كه با شكم سير و جاي تميز خوابيد.بنده هم از زور خستگي تا سرمو گذاشتم رو بالش  و در حال  بيهوشي بودم كه دخملك آنچنان جيغي زد كه برق از سه فازم پريد و فكر كردم بلايي سرش اومده.خلاصه بعد از كلي كند و كاو فهميدم كه خانوم خانمها دلش بازي مي خواد .اونم نصفه شبي.نشون به اون نشون كه بنده تا ساعت 30/3 در حال بازي دادن هلن  بودم تا بالاخره رضايت داد و خوابيد.اگه بخوام از كاراي ديگه هلنم براتون بنويسم فكر كنم حالا حالا بايد بنويسم.براي همين به اين مقدار رضايت مي دم.

راستي كي گفته كه مادرا از مدل گريه بچشون مي فهمن كه بچه چي مي خواد؟ مامانايي كه مثل من تازه مامان شديد ، شما ها از گريه كوچولو هاتون مي فهميد كه تو اون لحظه چي مي خوان يا اينكه اين وسط  فقط من خنگ هنوز نفهميدم؟ با با من هنوز زبون فرشته بي زبونمو نفهميدم.هر وقت گريه مي كنه قيافم حسابي ديدني مي شه .آخه مثله ... تو گل گير مي كنم .براي همين از پوشك عوض كردن گرفته تا شير دادن و تو خونه گردوندنه  و ... همه و همه را امتحان مي كنم تا ببينم گريه هلن با كدوم يكي تو اون لحظه بند مياد.ااااااااااااا ،‌خوب بهم نخنديد ديگه.زبون اين فسقلي ها خيلي سخته آخه.لطفا اگه كسي مثله منه اعلام كنه تا با هم همدردي كنيم.

 

راستي راستي راستي، تو را خدا ببخشيد كه آنقدر دير آپ كردم.مي دونم به خاطر پست قبلي خيلي ها نگران شديد.عذر تقصير جهت تاخير.آخه اين دخمل ما به دو چيز آلرژي مزمن پيدا كرده.يكي پشت كامپيوتر نشستن من و يكي هم خوابيدنم.هر وقت اراده مي كنم يكي از اين دو كار و انجام بدم ، عسلك اگه سير باشه گشنه ميشه ، اگه خواب باشه بيدار ميشه و خلاصه همه كاري ميكنه كه من اين دو كار را انجام ندم.مثل همين الان كه از خواب بيدار شدو داره غر و غر مي كنه.اما به هر حال بگم كه دكي جون گفت دخملك هيچ چيزش نيست خدا را شكر جز كمي گاز معده كه تو شكمش جمع شده كه اون را هم براش تخليه كرد تا بچم آروم بگيره.

خوب جدي جدي ديگه برم كه هم همسري خسته و كوفته  از راه رسيد و هم هلن خانوم داره نغمه جيغ و داد را كوك مي كنه.


چهارشنبه دوم بهمن 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0