تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


سلام سلام صد تا سلام

نمي دونم چرا من و هلنم هميشه به  يه مشكل كوچولو مي خوريم .دخملكم ديشب تا خود صبح هر چي شير مي خورد را گلاب به روتون ، بالا مياورد.نصفه شبي هيچ كاري هم نمي تونستم براش بكنم.نمي دونم مال قطره دايمتيكونش بود يا چيز ديگه.امروز عصر مي خوا ببرمش دكتر.دعا كنيد دخملكم مريض نباشه.

خوب جونم براتون بگه كه تقريبا دارم براي هلن يه برنامه كوچولو مي ريزم.اول اينكه دارم يادش مي دم گه گاهي خودش خودشو بخوابونه و از من مستقل باشه.براي همين آخراي شير خوردنش مي ذارمش تو تختش .اونم يه كوچولو با خودش بازي مي كنه و يه ريزه سر و صدا در مياره بعد راحت مي خوابه.

برنامه دومم اينه كه هر روز براش كانال mezzo را روشن مي كنم وتا موسيقي خوب شنوه و گوشش تربيت بشه. مثلا همين الان آنقدر موسيقي اركسترال گوش كرد تا خوابيد.

راستي يه اعتراف.من اصلا فكر نمي كردم كه يه بچه نوزاد به اين زودي ها آنقدر به مادرش وابسته بشه.

قضيه از اين قراره كه هلن خانوم ما اون وسط مسطاي خوابش  ،همش بيدار ميشد و غر غر مي كرد در حاليكه غرق خواب بود.تقريبا از ديروز كشف كردم كه هر وقت خودم بغل دستش مي خوابم و آروم آروم سرشو ناز مي كنم يا دستشو تو دست خودم مي گيرم  تا وقتي خوابش تموم نشه ، بيدار نمي شه و از غرولند كردن هم خبري نيست.كلي خودم از اين كشف خودم الان در عجبم و بيشتر تعجبم از اينه كه چرا تا حالا عين پت و مت عقلم به اين موضوع نرسيده بود.

خوب از ماجراهاي خواب هلن گفتم ، از كشف خودم هم گفتم ، ديگه چي مي خواستم بگم؟ يادم رفت.آهان.يادم افتاد .يه چيزي بگم بخنديد.ديشب عجيب شب  بد آوردن ، همسري  به تمام معنا بود.ميگيد چرا؟ مي گم براتون.

طرفاي عصر دوستم خاله مهرناز زنگ زد كه مياد خونمون.آقاي همسر هم كه تازه از سر كار اومده بود كلي به خودش رسيد و منتظر نشسته بود و با هلن بازي مي كرد كه يه دفعه ديدم دادش در اومد كه بيا اين دخترتو بگير .منم بدو بدو رفتم ببينم چي شده كه با قيافه آقاي شيك رو به رو شدم.از خنده مرده بودم.آخه هلن خانوم يه حال اساسي به باباش داده بود و روش جيش كرده بود.حالا خوبه بچه پوشك بود.اگه نبود مي خواست چيكار كنه.

اتفاق بعدي يه 1 ساعت بعد افتاد.من و دوستم نشسته بوديم و مشغول حرف زدن بوديم كه همسري اومد هلن را از من گرفت برد تو اتاق و خودش هم تو همون اتاق مشغول درست كردن قفل در بود كه ديديم داره ما رو صدا مي كنه.بله آقا با بچه تو اتاق گير كرده بودن و در باز نميشد.خلاصه آنقدر با در كلنجار رفتيم تا باز شده و رفتيم تو اتاق .اما جالبش اينجا بود كه هلن خانوم آنچنان داشت به باباش مي خنديد كه دلم براي همسري كباب شد.

 خوب پاشم برم زنگ بزنم به دكتر دخملك، بعدا دوباره ميام از اتفاقات ديگه هم كه افتاده براتون مينوسيم.

فقط تو رو خدا دعا كنيد براي هلنم كه دارم مي برمش پيش دكي جونش ، يه وقت طوريش نباشه.گرچه مي دونم شما هيچوقت از دعا كردن براي من و دخملم كم نذاشتيد.

 

 

ساناز نوشت: بعضي از دوستاي خوبم برام كامنت گذاشته بودند كه نمي تونند عكس هايهلن را ببينند. راستش من فقط اين مدل عكس آپلود كردن را بلدم اگه كسي مي دونه مشكل چه جوري حل ميشه خوشحال ميشم بهم بگه تا بقيه هم بتونند عكسها را ببينند و من شرمندشون نشم.

 

 

 


چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

امروز هلنم اولین برف زمستونی عمرشو دید.بچم همچین هاج و واج برفها رو نگاه می کرد که خودم خندم گرفنه بود.اینو اول نوشتم تا همین جا ثبت بشه .

كم كم تو اين روزا ديگه داره روال بچه داري دستم مياد.يعني بنده خدا هلن داره با من سازش مي كنه تا منهم راه و رسم  كار و ياد بگيرم.

از شبها بگم كه كلا خواب ندارم.مثلا پريريشب  ساعت 30/7 صبح تازه تونستم چشمامو يه كوچولو ببندم اما هلن خانوم راس ساعت 8 صبح زنگ شير خوردنش به صدا در اومد ، بعد هم كه پروسه عوض كردن و دوباره شير خوردمن و باد گلو گرفتن كه براي بار دوم انجام شد.نشون به اون نشون كه به خودم اومدم ديدم ساعت 10 صبحه و بنده هنوز بيدارم.البته بعد از انجام اين مراسم صبحگاهي دختركم با خيال تخت گرفت خوابيد تا خود شب.فقط اين وسط من موندم  و بي خوابي.

چند روزيه كه به مشكلات من با دخترك دل درد هم اضافه شده.البته از مشكلات قبلي يه كوچولو كم شده هاااااااا.اما اين دل درد گرفتنها اعصابمو ريخته بهم.آخه نمي دونيد دخملم چنان به خودش مي پيچه كه آدم دلش ريش مي شه براش.از همه بدتر اينكه اصلا صداش هم در نمياد واسه همين دل من بيشتر براش كباب ميشه.پنجشنبه بردمش دكتراما گفت چيزي نيست و قطره دايمتيكون بهش داد و گفت ممكنه كه ، كوليك شبانه اش داره شروع ميشه.حالا از وقتي قطره را بهش مي دم احساس ميكنم بهتر شده اما كاملا خوب نشده.

 خوب، از شب بيداري و دل درد كه  گفتم . ديگه جونم براتون بگه كه يه مدته كه احساس فسيلي بهم دست داه.از خودم خسته شدم و يواش يواش ديگه چشم ندارم خودمو ببينم. از طرف ديگه هنوز از اون وزن زيادي نزديك به 6-7 كيلوش مونده كه نمي دونم كه اصلا برمي گرده سر جاش يا بايد خودم برش گردونم؟ اصلا اگه قراره كه برگرده چقدر معمولا زمان مي بره.خلاصه كه پاك از دست خودمو  و قيافم نا اميد شدم.حساس ميكنم همسري هم همين حسو نسبت بهم داره ولي روش نميشه بگه.البته اينها همش احساسات قر و قاطي منه هااااااااااا.واه واه ، خودمونيم هاااااااااااااا چقدر من بي جنبه ام خودم خبر نداشتم .تازه الان داره  دوزاريم مي افته.

خوب يواش يواش داره مرخصيم تموم ميشه.بهتر جل و پلاسمو جمع كنم فعلا برم چون مي خوام براتون عكس هم بذارم كه تا عكسه آپلود بشه 100 درصد از طرف هلن خانوم به خاطر تاخيري كه داشتم توبيخ ميشم.

Image and video hosting by TinyPic

دوشنبه بیست و سوم دی 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

امروز صبح من و هلن رسما تنها شديم.همسري ماموريت رفت گرگان و فعلا تا شنبه شب نيست.البته شايد اين ماموريت تا سه شنبه هم طول بكشه اما قبل رفتن ما را سپرد به مامانم.ماميم هم قرار شده شبها بياد پيشمون كه ديگه خيلي تنها نباشيم.

از اين حرفها بگذريم برسيم به امور بچه داري.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ، بابا بچه داري خيلي سخته. كي گفته كار راحتيه؟ هر كي گفته بياد خودش بگه ، من يه كار خصوصي با هاش دارم.مخصوصا اگه زبون اين فرشته كوچولو ها رو نفهمي.من كه  رسما تو اين 15-16روز پدرم در اومده.تازه هلن خانوم ما جز عجايب روزگاره و حسابي داره نجابت به خرج ميده چون خيلي اهل گريه و زاري نيست و معمولا براي رسيدن به خواسته هاش تنها به غر غر كردن بسنده مي كنه.البته اينم بگم كه اگه به غر غرش اهميت داده نشه غر غر تبديل به جيغ ميشه . مامانم و مامان همسري مي گن به كسي نگو كه بچه آرومي چشم مي خوري و دمار از روزگارت در مياد و  ...اما من به هيچكس كه نگم به شماها مي گم كه اين خانوم خانوماي ما تقريبا تمام روز را در خواب به سر مي بره اما امان از شبها.چي بگم از شبها كه معمولا دخملك  ساعتهاي 5 تا 7 صبح سر حال ميشه .البته در حالت عادي هم  تا خود صبح هر يك ساعت كارت مي زنه و از خواب بيدار ميشه .بنده هم تا خود صبح در حال كلنجار رفتن با ايشون  هستم كه بتونم بخوابونمش اما گاهي موفق نمي شم.چونكه هلن بنده را خواب مي كنه و خودش تو تختش آنقدر بازي مي كنه تا بخوابه.

چند روزي هم هست كه دل درد داره.اما من 2 روزه كه  فهميدم كه دل درد گرفتن بچه چه جوريه.البته هنوز كاري از دستم براش برنيومده .ديشب به توصيه مامانم يه كوچولو بهش نبات دادم كه يه ريزه بهتر شد ولي دوباره بعد از شير خوردن دل دردش شروع شد.امروز ديگه تصميم دارم ببرمش دكتر.ديشب دخملكم از بس به خودش پيچيد كه اعصابم داغون شد.تازه دارم مي فهمم مادري يعني چي.

مشكل ديگه من و هلن كه هنوز نتونستيم در موردش با هم كنار بياييم  پريدن شير تو گلوي كوچولوشه.من نمي دونم همه بچه ها همين مشكل را دارند يا اينكه فقط هلن اينجوريه. كسي اگه مي دونه لطفا به منهم بگه .معمولا در هر بار شير خوردن ما به اين مشكل بر مي خوريم .يعني تقريبا در روز تقريبا 15- 20 بار.آخه هلن تا از خواب بيدار ميشه فقط شير مي خواد.يعني فقط براي شير خوردن صداش در مياد.اما بنده خدا تا چند قلپ مي خوره شير مي پره تو گلوش.حالا به جز من و همسري كه تو اين مواقع خيلي مي ترسيم ،خودش هم مي ترسه و ترجيح مي ده ديگه شير نخوره.

يكي ديگه از شيرين كاري هاي هلن موقع شير خوردن اينه كه تند تند شير را مي خوره بعد همه رو گوشه لپش جمع مي كنه و يه دفعه قورت مي ده.تو اين مواقع هم خودش نفسشو حبس مي كنه و تا تكونش ندي نفس نمي كشه .فسقلي از الان حسابي داره ما رو با كاراش مي ترسونه.البته جواب ترس ما تو اين مواقع يه خنده كوچولوي شيطنت آميزه.

خلاصه ،‌جونم براتون گه كه ديگه بدجوري سرم گرمه بچه داري و رسيدن به امور دخملكم هست.ديروز همسري مي گفت اگه وقت پيدا كردي به من هم يه ذره برس.البته داشت شوخي مي كرد .شايد كسي باور نكنه كه تو اين 17 روز هنوز فرصت نكردم قيافه خودمو تو آيينه ببينم .شما دوستاي گلم كه تازه مثل من مامان شديد ، شما هم مثل من هستيد يا فقط من اينطوريم؟ اي كاش شما هم از مشكلاتتون با فرشته هاتون بگيد بلكه اينجوري بتونيم با هم مشكلاتمون را حل كنيم تا اين كوچولو ها هم از دست شيرين كاري هاي ما راحت بشن.

خوب،  فكر كنم اين مرخصي يه ربعه ما هم داره تموم ميشه و بايد برم به امور هلنم رسيدگي كنم .بعدا دوباره ميام و از كارهاي جديدش مي نويسم.

 

ساناز نوشت ۱: دوستاي خوبم من هر روز پستهاي جديدتون را مي خونم اما باور كنيد نمي م براتون كامنت بذارم.چون دخترك من انگاري به كامپيوتر آلرژي مزمن داره و من تا ميام براتون كامنت بذارم از خواب بيدار مي شه و  من مجبور ميشم برم سراغش.اينو گفتم كه بدنيد از حال همتون با خبرم و بهتون سر ميزم.ايشالا كه يه ذره تو كارام با هلن ، راه افتادم دوباره مثل سابق سر و كلم پيدا ميشه.

ساناز نوشت ۲: گلدونه عزیز شما نه برای من آدرس وبلاگتو گذاشتی نه ایمیلتو.خوب من چه جوری بهت جواب بدم.

دوست خوبم راستش من الان اصلا یادم نیست که قالب وبلاگم را از کدوم سایت پیدا کردم.اما اگه بخوای از این قالب استفاده کنی فکر کنم از تو لیست پیوندهام می تونی وارد اون سایتی بشی که کدهای این قالب توش وجود داره.


پنجشنبه نوزدهم دی 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

خودم مي دونم چقدر تاخير دارم و مي دونم كه از همه شما دوستاي گلم يه جورايي غافل شدم  و نتونستم بيام بهتون سر بزنم اما  مي دونم همتون با بزرگواري منو درك مي كنيد و مي بخشيد.

راستش اين روزا آنقدر برام به سرعت در حال گذر هستند كه هنوز باورم نميشه 8 روز از تولد هلن گذشته.البته تو اين روزاي خوب و دوستداشتني ، روزاي بدي داشتيم و از بلاي زردي دور نمونديم و هلنم به زردي دچار شد.

آنقدر روزي كه خودم تشخيص دادم كه هلن زردي گرفته  و به بيمارستان رسوندن و بستري شدنش برام تلخ هست كه  فكر مي كنم  شايد هيچوقت فراموشش نمي كنم. همونطور كه گفتم  هلنم تو 4 روزگي ،‌ يه روز تو بيمارستان بستري شد  و من هيچ كاري جز گريه براي دوري از عروسكم از دستم بر نمي اومد.البته خدا رو شكر مي كنم كه اين دوري تنها  يك روز طول كشيد اما همين يك روز آنقدر نيرومو تحيل برد كه بعد از برگشتن هلن به خونه دو روزي مريض شدم.

البته نبايد يادم بره كه اگه دورو بريهام نبودند شايد به جاي مريض شدن از غصه دوري دختركم دق مي كردم.واقعا نمي دونم چه جوري بايد ازشون تشكر كنم.هم از خانواده خودم به خصوص مامانم كه به قول خودش امور پرستاري از من و هلن رو به عهده داره و مادر همسري كه امور آشپزي به عهدش هست و حتي اگه نتونه بياد بهمون سر بزنه ، خورد و خوراك همون رو مي پزه و با آژانس مي فرسته.از عمو و عمه هم چي بگم كه بايد هرروز حتي شده براي  5 دقيقه  بياند خونه ما و هلن رو ببينند.خلاصه كه آنقدر اطرافم رو شلوغ كردند كه خدا رو شكر تا شب نمي فهمم چي به چيه و كي به كيه.

از اين حرفها بگذريم قرار بود بيام  از زايمانم بنويسم كه امروز تو اين فرصتي كه پيدا كردم  اينكارو انجام بدم.

روز اول دي ماه شب بود كه  احساس كردم حركات بچه خيلي كم شده. با همسري شال و كلاه كرديم راه افتاديم  رفتيم بيمارستان. از بيمارستان هم سريع با دكترم تماس گرفتند و وضعيت منو بهش گفتند و اون هم سريع خودش رو رسوند. همون شب ضربان قلب و نوار قلب بچه رو چك كردند و بهم گفتند كه مشكلي نيست و دستگاه  ما تمام حركات بچه رو ثبت می کند .اما من همچنان حركات بچه رو حس نمي كردم  و به قول اونها  مهم هم اين بود كه من خودم اين حركات رو بفهمم.به هر حال اون شب دكترم منو مرخص كرد و بهم گفت كه برم شام بخورم و باز دقت كنم كه بچه تكون مي خوره يا نه. اگه تكون خورد كه فردا صبحش برم سونو بدم اما اگه خبري از تكون نبود دوباره برگردم  تا در بيمارستان  بستري بشم.

از  بيمارستان به خونه  برگشتيم كه راننده آژانس آنقدر ماشين رو تو دست انداز انداخت  كه بچه شروع به تكون خوردن كرد.  به  خونه که رسيديم تلفني همه اتفاقات رو به مامان همسري گفتيم و قرار شد كه صبحش من تنها بيمارستان نرم.

صبح  2 دي ماه بود كه من خيال اينكه ميرم يه سونو مي دم و برمي گردم خونه بدون هيچ وسايلي رفتم دنبال مامان همسري و به اتفاق رفتيم بيمارستان.تو سونو گرافي بوديم كه دكتر  بهم گفت كه برخلاف روز شماري ما به جاي 38 هفته در اواسط هفته 39 هستم و بهم گفت يه ذراتي مي بينه كه يا ممكنه چربي باشه با اينكه بچه در حال دفع مدفوع هست و  علت كم شدن حركات بچه هم به خاطرهست.خلاصه اينكه سريع با دكترم تماس گرفت و گزارش خودش رو تلفني به اونهم گفت .در اين بين هم،‌ من مات و مبهوت يه طرف ، مامان همسري هم كه حسابي هول كرده و دست و پاشو گم كرده بود يه طرف. خلاصه از سونو گرافي اومديم بيرون و به همسري تلفن كرديم كه چه نشسته ايي كه دختركت امروز بايد به دنيا بياد .به مامانم هم زنگ زدم كه زود خودشو برسونه.بعد هم خودم راه افتادم رفتم بخش زنان و زايمان.اونجا ديگه تنهاي تنها بودم و مامان همسري رو داخل بخش راه ندادند.

وقتي رفتم داخل بخش تنها  زائو بودم .البته  چون مي دونستند كه اورژانسي هستم سريع همه كارهامو انجام دادند.لباسهامو عوض كردم ، يه سري آزمايش خون ازم گرفتند  و سرمم رو وصل كردند .بعد هم نوبت به بدترين قسمت ماجرا يعني سوند گذاشتن رسيد.البته برخلاف ترس من خيلي سخت هم نبود.اينو مي گم كه كسايي كه مثل من مي ترسند خيالشون يه كم راحت بشه. تو بخش بودم كه همسري بهم زنگ زد و گفت پشت در بخشه و چند دقيقه بعد بود كه نمي دونم با چه زبوني پرسنل بخش رو راضي كرده بود و كه بياد داخل پيشم و يه مدتي با من باشه.در اين بين كارهاي ديگه هم مثل تشكيل پرونده ، رضايت براي عمل و ...هم  در حال انجام بود.

خلاصه كه همه كارها در عرض كمتر از دو ساعت انجام شد.جالب قضيه اينجا بود كه من در طول دوران حاملگيم با خودم فكر مي كردم اگه قرارباشه روزی  سزارين بشم ،‌احتمالا كلي مضطرب مي شم .اما باز هم برخلاف فكر من و با كمك خداي بزرگم آنچنان آرامشي داشتم كه اصلا برام قابل وصف نبود.همه ازم مي پرسيدند كه نمي ترسي؟  و من واقعا نمي ترسيدم.

كارها كه تمام شد از اتاق عمل اومدند دنبالم.از بخش كه با برانكارد بيرون رفتيم ديدم  كه مامان و بابام هم خودشونو رسوندند.

تو اتاق عمل هم اوضاع خيلي خوب بود.پرستارها كلي با خنده و خوش رويي در مورد بچه مي پرسيدند كه دختره يا پسر ، و اينكه اسمش چيه.من تو اون بخش به اسم مامان هلن معروف شده بود. بعد از يه مدت دكتر بيهوشي اومد و ازم پرسيد كه از نوع چه نوع بيهوشي مي خوام استفاده كنم.منهم بي حسي موضعي يا اسپاينال رو ترجيح دادم كه بتونم اولين لحظات به دنيا اومدن دختركم رو ببينم.بعد هم يه پرستار كمك كرد تا بشينم و خودش هم منو گرفت تا تكون نخورم . آمپولي كه بهم  تزريق شد خيلي درد نداشت اما چون به هرحال در نخاع تزريق مي شد ناخود آگاه  آدم بهش واكنش نشون مي داد.به همين خاطر براي من دوبار اينكار انجام شد.وقتي هم كه مايع بيحسي داخل نخاع تزريق شد مثل اين بود كه يه پام رو به پريز برق 220 ولت وصل كردند.يه همچين لرزي در يه پام به وجود اومد.بعد از تزريق هم منو خوابوند ند  تا دكترم اومد  و كلي باهم خوش وبش كرد.بعد هم ازم پرسيد بيحس شدي يانه؟ منم گفتم نه.گفت پس پاتو تكون بده.منم تكون دادم البته به خيال خودم. دكترم بهم گفت پس تا بي حس بشي من مراحل كارو برات توضيح ميدم.بعد هم شروع به كار كرد و بهم گفت فعلا داريم بدنت رو شستشو مي ديم و ... در همين بين احساس كردم فشار خونم داره مياد پايين.ماسك اكسيژن رو برداشتم و گفتم من حالم  اصلا خوب نيست و يكم صبر كنيد.برام ملافه اوردند تا اگر حالم بهم خورد راحت باشم ، كه خورد.بعد هم دكتر بيهوشي از بالا سر من شروع به فشار دادن شكمم كرد و دكترم از آنور پرده مشغول بيرون كشيدن چيزي.البته من اينها رو حس مي كردم اما درد را نه. دكترم مي گفت بچه در وضعيتي قرار گرفته كه هر جور بهش دست مي زنيم كه بيرون بياريمش به يك سمت ديگه مي چرخه. در همين بين صداي گريه دخترم آمد و  پرده ايي رو كه جلوي روم بود پايين آوردند تا من دختركمو ببينم.

اصلا نمي تونم اون لحظه رو براتون توصيف كنم.آنقدر اون لحظه شيرين بود كه انگار تمام ساعتها و ثانيه ها  متوقف شد .نه تنها حالم در يه آن خوب شد بلكه انگار آبي بود كه رو آتش ريخته شده بود و چشمم به جز دختركم هيچكس ديگه رو نه مي ديد و نه حس مي كرد.من بودم و دختركم و عشقي كه در دلم به يك آن شكوفه كرد ، رشد كرد و به بار نشست.دختركم هم وقتي پيش اومد و بغلش كردم ساكت شد و با چشماي كنجكاوش به اطرافش نگاه مي كرد تا ببينه كه وارد چه دنيايي شده .

بعد از اينكه هلنم رو بهم نشون دادند سريع به اتاق نوزادان منتقلش كردند تا بقيه عمل من رو تمام كنند.در حال كار بودند كه من احساس كردم يه سمت پهلوم از درد در حال فلج شدن هست.آنقدر درد داشتم كه تنها مي تونستم اشك بريزم و ناله كنم .وقتي هم كه به ريكاوري بردنم همين وضع رو داشتم.البته دكترم مي گفت به خاطر جمع شدن رحم هست كه من اينهمه درد دارم.يك ربع بعد هم منو به بخش و به اتاقم بردند.بعد از آن ديگه  آنقدر دورم شلوغ شد كه دردم يادم رفت اما با وجود اونهمه درد بازهم خوشحال بودم كه بيهوشي عمومي نگرفتم.

تا بعدازظهر روز بعد هم در بيمارستان بودم.ظهر ، فرداي سزارينم به اصرار خودم كه از ثابت خوابيدن كلافه شده بودم  از تخت پايين آوردنم و تا راه برم و بعد از چند ساعت هم مرخصم كردند تا به خانه بيايم.

خوب دوستاي گلم اين هم از خاطره زايمان من كه قرار بود بنويسم.ببخشيد كه آنقدر طولاني شد اما چون ممكن بود كه حالا حالا ها فرصت نوشتن پيدا نكنم براي همين همه ماجرا را يه دفعه تعريف كردم.

 

 


چهارشنبه یازدهم دی 1387  توسط ساناز  |

 

عکس هلن کوچولو در 3 روزگی

سلام سلام صد تا سلام

دوستاي گلم خوبيد؟ خوشيد؟ خدا رو شكر.ببخشيد كه دير اومدم براي آپ كردن.اول از همه مي خواستم ازتون براي همه محبتها و اظهار لطفي كه به من و هلنم داشتيد تشكر كنم و بعد هم عكس فسقل بانوي سابق و هلن جديد رو براتون بذارم.

الان كه اومدم دخملكم 3 روزه كه پاهاي كوچولو و قشنگشو تو اين دنيا گذاشته و زندگي دو نفره ما رو رنگ و بويي ديگه داده.در حال حاضر خانوم خانوماي ما خوابه و من فرصت كردم بيام دو كلمه ايي بنويسم.

همونطور كه آقاي شيك تو آپ قبلي به همتون اطلاع داد هلن ما روز دوشنبه 2 دي ماه  به دنيا اومد.زايمان من خيلي اتفاقي و 10 روز زودتر و يه كوچولو اورژانسي پيش اومد كه سر فرصت ميام و همه چيز رو به طور مفصل براتون تعريف مي كنم.

فعلا اين عكسو كه 3 روزگي هلنم هست  از ما داشته باشيد تا بعد دوباره سر و كلم پيدا بشه.

 

Image and video hosting by TinyPic

پنجشنبه پنجم دی 1387  توسط ساناز  |

 

هلن اومد. هووووووووووووووووووورررررررررررررررررراااااااااااااااااا

هلن خانم ما ساعت ۱۳:۵۶ امروز در بیمارستان پارسیان به دنیا اومد.

وزن : ۲۷۵ / ۳                     قد : ۵۳ سانتیمتر


دوشنبه دوم دی 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0