|
سلام سلام صد تا سلام
ما همچنان منتظر ورود فسقل بانو هستيم.اينكه مي گم ما منظورم سه خانواده است.خانواده خودمون يعني من و آقاي شيك، خانواده خودم يعني مامان و بابام و خانواده همسري.خلاصه كه اين دخملك اساسي همه رو بي طاقت كرده و از قرار اصلا دلش نمي خواد به جمع ما بياد.هرچي نصيحتش مي كنم ،باهاش صحبت مي كنم، نازشو مي كشم و... فايده نداره كه نداره.اصلا اين دخملك به حرف مامانش گوش نمي كنه و به دنيا نمياد. بابا خوب من مردم از اين همه انتظاررررررررررررررررررر.
اين روزا همه كسايي كه دورو برم هستند ازم مي پرسند كه داري روزاي سختي رو مي گذروني، اما براي من واقعا اينجوري نيست. وقتي خوب فكر مي كنم ، مي بينم كه از هر ثانيه به وجود اومدن و رشد كردن دختركم تا به امروز كه به تكامل رسيده بي اغراق لذت بردم و خدا رو شكر مي كنم كه تا امروز گوش شيطون كر برايم لحظه ايي پيش نيومد كه از وجود جيگر گوشم پيش خدا گله يا ناشكري كنم. البته مي دونم كه خداي من آنقدر مهربون و دوست داشتني هست كه اين شرايط ايده ال رو در روزهاي آينده هم بهم هديه بده.
جديدا با اولين انقباضها در روز نا خود آگاه چشمم به ساعت خیره میشه و شروع به تايم گرفتن مي كنم و ته دلم از شدت هيجان به دلشوره مي افتم و هر بار به خودم مي گم كه ديگه وقتشه.ديگه حتما امروز فسقل بانو به دنيا مياد اما هنوز چيزي نمي گذره كه حسابي ضايع ميشم و دو زاريم مي افته كه نخير اين انتظار همچنان ادامه داره.
تو هفته گذشته اتفاقهاي زيادي افتاد.از تولد نوزاد هاي دو قلوي پسر دايي همسري گرفته تا فوت عموي همسري.
به مهموني ايي كه براي تولد دوقلوها گرفته شده بود رفتم.دوتا دختر كه حسابي كوچول موچولو بودن .يكي 2 كيلو و نيم و اون يكي 2كيلو 200.خيلي ظريف و كوچولو بودند.آدم جرات نمي كرد بهشون دست بزنه از ترس اينكه يه وقت خداي نكرده چيزيشون بشه .تازه هر 5 دقيقه هم شير مي خوردند.
اما از مراسم ختم عموي بزرگ همسري بگم كه بنده هنوز تو هيچكدوم از مراسمشون شركت نكردم.تازه فردا مراسم هفتم هست.خودم مي خوام برم هااااااااا اما همسري و مامانش مخالفت مي كنند.نه اينكه خيلي تحفه تباركم ، مي ترسند چشم بخورم.مي ترس آبروم آخر جلوي خانواده عموي همسري بره.البته اونها مي دونند كه بنده به اصطلاح پا به ماه هستم ولي خوب به هر حال اونها هم عزادارند ديگه يه جورهايي ممكنه توقع داشته باشند.البته اين عمويي كه مي گم رو من تو اين 7-8 سال فقط دو دفعه ديدم.اصلا هيچ رفت و آمدي باهاشون نه ما و نه خانواده همسري داشتيم .حتي خبر فوتش رو هم با هزار زحمت به ما دادند .يعني چون هيچ نشوني از ما نداشتند مجبور شده بودند به محل كار همسري زنگ بزنند و شماره خونه ما رو بگيرند و خبر بدند.حالا با اين تفاصيل به نظر شما خيلي بده كه به هيچ كدوم از مراسمشون نرفتم ؟
ديروز هم آخرين خورده كاري هاي اتاق فسقل بانو به مدد مامان و بابام تموم شد .شب هم با مامانم رفتيم بيرون و بنده بالاخره با كلي تلاش و كوشش اون جا دستمال كاغذي و رو سطلي كه به دنبالش بودم رو پيدا كردم و خريدم.از اون طرف هم رفتيم رولان.قابل توجه مامانهاي عزيز كه رولان حراج كرده و تا آخر برج هم حراجش ادامه داره. خيلي لباسهاي خوشگلي داره.خلاصه يه بلوز براي زير سرهمي كه خودم براي فسقل بانو بافتم خريدم .اما امان از اين دل من كه هر لباسي رو مي ديدم دلم مي خواست بخرم اما مامانم با جديت خاص خودش بهم اجازه نداد كه نداد.به قول مامانم كه بهم هميشه مي گه دلم عين بچه ها مي مونه و هرچي رو ببينم فوري مي خوام بخرم.خلاصه كه نذاشتند من خريد كنم.آخه راستشو بخوايد تقريبا كمد لباس اين خانوم خانوماي ما داره مي تركه ديگه .از من و باباش بيشتر لباس داره ولي من همش فكر مي كنم كمه.
اگه خدا بخواد مي خوام تو اين هفته يه كم ديگه به خودم برسم و سر و صورتي صفا بدم كه دخملكم تو اولين لحظه زندگيش چشمش به يه گوريل پشمالو نيوفته.
با همسري امشب شرط بندي كرديم كه چه تاريخي فسقل بانو به دنيا مياد.آقاي شيك مي گه هفته بعد نه هفته بعدش اما من مي گم بين اين هفته و هفته ديگه.راستي به نظر شما كدوم يكي از ما درست حدس زده؟
خداي خوب و بزرگم به مدد تو روزهاي حاملگيم داره به آخرين روزهاي خودش نزديك ميشه.تو تموم اين روزها از وجود معجزه الهيت در وجودم به خودم باليدم و از اينكه لايق نام مادري كرديم هزاران بار به زبان خودم شكر گذارت بودم.
خداي خوبم عزيزترين موجود زندگيم رو در اين روزهاي آخر باز هم به دستان مهربون و بخشنده خودت مي سپارم تا روزي كه پاهاي قشنگشو تو اين دنيا بذاره و خوشبختي و شادي زندگيمو كامل كنه.
خداي خوبم تنها ازت مي خوام كه در هيچ مرحله از زندگي دختركم اون رو حتي براي لحظه ايي به خودش وا نگذاري و هميشه نگهدارش باشي و خوشبختي ، سلامت و آرامش را در زندگي بهش هديه دهي.
خداي بزرگم به خاطر همه داده و نداده هايت ، داشته و نداشته هايم روزي هزار مرتبه شكر گذارت بودم ، هستم و خواهم بود.
|