تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickersDaisypath Anniversary tickersDaisypath Anniversary tickers من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


هفتمین سالگرد ازدواجمون

سلام سلام صدتا سلام

وووووووووووووووووووووووووو ...چند سال گذشت ؟ باورم نمي شه اينهمه از روزي كه با آقاي شيك تو محضر عقد كرديم گذشته باشه.يادش ب خير چه روزهايي بود.چقدر زود همديگرو ديديم ،‌عاشق شدي،‌ازدواج كرديم ...و حالا تو هفتمين سال زندگيمون بچه دار شديم.

امروز شب سالگرد ازدواجمونه .شب هفتمين سالگرد.براي همين تصميم گرفتم اين پست رو به اين موضوع اختصاص بدم.

سال 80 بود و من تو اون سال تو كلاسهاي فيلمسازي انجمن سينماي جوانان دوره فيلمسازي مي ديدم.يادمه براي پروژه ايي كه بايد در آخر دوره تحويل مي داديم ، يه فيلم كوتاه 3 دقيقه ايي ساختم.يه روز كه رفته بودم انجمن يكي از مسئولين ازم گله كرد كه تو چرا فيلمتو تموم نمي كني؟ منم گفتم كه تمام مراحل  كار انجام شده تنها موسيقي فيلمم مونده كه نمي دونم بايد چكار كنم و كسي رو پيدا نكردم كه برام موسيقي بسازه.همون موقع بود كه اون آقا بهم گفت كه يه نفر و مي شناسه  كه قبول كرده با بچه هاي انجمن همكاري كنه و همون موقع قرار شد باهاش تماس بگيره.از قضا اون شخصي كه اين آقا سراغ داشت ، خود آقاي شيك بود.خلاصه اون آقاهه زنگ زد خونه آقاي شيك ، اما خونه نبود.براي همين پيش برادرش علي پيغام گذاشت بعد هم تلفونشونو به من داد كه فردا ظهرش  تا ساعت 12 تماس بگيرم.اون روز گذشت و فرداي اون روز من اصلا يادم رفت كه قرار بود كه من با آقاي شيك تماس بگيرم تا ساعت 2 بعدازظهر بود كه يه دفعه يادم افتاد.خلاصه زنگ زدم به خونشون.اتفاقا خودش گوشي رو برداشت و با هم صحبت كرديم و قرار شد من براي يك ساعت بعدش تو ميدون ونك جلوي داروخانه قانون منتظرش باشم.

خلاصه كه مني كه هميشه هر جا مي خواستم برم بايد از 2-3 ساعت قبلش شروع به آماده شدن مي كردم اصلا نفهميدم چه جوري در عرض يه ساعت خودمو رسوندم ميدون ونك.حالا هي منتظر واستا كه آقا تشريف بيارن .مگه ميومد.منم از انتظار تو خيابون متنفر.خلاصه از عصبانيت خون خونمو داشت مي خورد.تقريبا يه نيم ساعتي واستادم.ديگه داشتم كلافه مي شدم و به خودم و آقاي شيك تو دلم كلي بد و بيراه مي گفتم كه يه دفعه چشمم افتاد به يه پسري كه چند متر اون ور تر وايستاده بود.يه ذره همديگر و بر و بر نگاه كرديم  تا اينكه اومد جلو گفت شما خانوم فلاني نيستيد؟ گفتم چرا. اونهم خودشو معرفي كرد .يادم كلي اون روز خنديديم.آخه عين پت و مت نيم ساعت بود كنار هم واستاده بوديم ولي هيچكدوم فكر نمي رديم كه طرفمون كيه و همديگرو نمي شناختيم.

خلاصه كه اون روز نشستيم و در مورد كار با هم حرف زديم و من فيلمم رو دادم تا آقاي شيك ببره ببينه.

از اون روز يه ماه گذشت و ما كار فيلم رو تموم كرديم.تو اين يه ماه خيلي بهم نزديك شده بوديم ولي با اين حال هيچكدون نمي دونستيم كه آيا شخص ديگه ايي تو زندگي طرف مقابلمون هست يا نه.

يواش يواش داشتيم پرونده اين همكاري و ي بستيم كه يه روز آقاي شيك يه نوار كاست به من داد تا ببرم گوش كنم.از آهنگهايي بود كه تازه ساخته بود.در واقع اولين آثارش بود.يادمه بعد از گوش كردن اون آهنگها خيلي تحت تاثير قرار گرفتم و وقتي كه بهم زنگ زد تا نظرم رو بپرسه با يه ساناز احساساتي گريون مواجه شد .همون جا بود كه از هميدگه راجع به زندگيمون پرسيديم.حالا هم من مي دونستم كه اون دختري تو زندگيش نيست و هم اون مي دونست كه من با پسر ديگه ايي نيستم.همون روز بهم قول داديم كه اگه قراره رابطه ايي بينمون باشه يه رابطه محكم باشه نه از اين دوستي هاي بي سر و ته.بهم قول داديم تا آخرش با همه مشكلات پاي هم وايستيم و اين رابطه رو براي ازدواج تا 4 سال بعد برنامه ريزي كرديم اما 6 ماه بعد از اين جريان موضوع دوستي ما به گوش پدر آقاي شيك رسيد و از اونجايي كه آدم بسيار مذهبي بود به آقاي شيك گفت كه ما مي ريم خواستگاري اگه دخترشونو دادند كه مباركه اما اگه ندادند ديگه دورو بر هم نبايد بگرديد.بماند كه گفتن ماجراي خواستگاري به مامان من با اينكه از رابطمون با خبر بود چقدر سخت بود وبماند كه باباي بنده تا چند ساعت به اومدن خواستگارا به خونمون نمي دونست اينهمه ريخت و پاش و تميز كاري و جنب و جوش براي چيه و بماند از تهديد داداشم كه مي گفت اين آخرين خواستگاري كه من قند مي شكونم.يا اين دختره رو شوهر بديد بره يا از دفعه بعد من يكي ديگه نيستم و باز هم بماند كه مراسم خواستگاري 5 ساعت طول كشيد و در اين 5 ساعت 10 دفعه همه مبارك باد مي  گفتند و شيريني  مي خوردند و بعدش دوباره يه چيز ديگه يادشون  مي افتاد و نيم ساعت در موردش بحث مي كردند و در آخر نظر من و آقاي شيك رو مي پرسيدند اما جواب ما فقط يه چيز بود ،‌هرچي آقاي شيك بگه يا هر چي ساناز بگه.خلاصه كه بعد 5 ساعت همه مسائل حل شد و من و آقاي شيك با كلي پرورويي پيش هم ديگه نشسته بوديم و براي همديگه ميوه پوست مي كنديم و به قول معروف  جلوي چشمان هاج و واج بقيه ميوه دهن هم مي ذاشتيم اما خدايي الان كه به اون روزا فكر مي كنم كلي از كاراي خودمون مي خندم .به قول آقاي شيك كه تو همه اين سالها ازم مي پرسه چطور شد كه تو روز خواستگاري ، تو عوض اينكه بگي هر چي پدر و مادرم بگن ، يه دفعه برگشتي گفتي هر چي آقاي شيك بگه قبوله؟

بگذريم، بعد از خواستگاري يه جلسه ايي قرار شد فردا شبش ما براي ديدن فوتبال ايران و بحرين به خونه آقاي شيك دعوت شديم.حالا منو آ‌قاي شيك كلي ذوق مرگ بوديم كه ديگه همه چيز تموم شده و همه چيز بر وفق مراده كه نمي دونم چي شد باباي من وباباي آقاي شيك رفتن يه گوشه و شروع به صحبت كردند. صحبتشون تقريبا يه 3 ساعتي طول كشيد و بعدش اومدن اعلام كردند كه روز بله برون كه شب قبل مشخص شده بود ، كنسل شد.آنگار يه سطل آب يخ ريختن رو سر من و آقاي شيك.خلاصه اون شب ما يا چشم گريون از هم جدا شديم.از اون شب تا يه هفته بعدش خيلي دوران سختي بود.من از صبح زود از خونه ميومدم بيرون ومي رفتم روزنامه سر كارتا عصر، عصر هم با آقاي شيك مي رفتيم يه گوشه مي شستيم تا شب ،  كه يه راهي پيدا كنيم كه مشكل حل بشه  اما دست از پا درازتر ميومديم خونه .بعد من مي رفتم تو اتاقم و تا فردا صبح از اتاقم بيرون نميومدم.نه غذا مي خوردم و نه تا صبح مي خوابيدم.4 روزي از اين ماجرا گذشت و يه روز با شيلا مامان نيما شير پسر ، كه با هم يه جا كار مي كرديم و البته دختر عموي همديگه هستيم ، نشستيم نقشه كشيديم كه شيلا زنگ بزنه به مامان بابام و بهش بگه كه جريان چيه و به قول معروف با يه تير دو نشون بزنيم.اول اينكه مادر و پسر رو بندازيم به جون هم ، چون مي دونستيم مامان بزرگم از اين ميدون پيروز بيرون مياد و از طرفي خون  عروس و مادرشوهري و تو رگ مامانم به جوش بندازيم كه يعني خودش بايد براي بچش تصميم بگيره.الحق  موفق هم شديم.چون همون شب مامان بزرگم زنگ زد به بابام تا بره بياردش خونمون.بعد از اون هم يه 2 ساعتي مامان و بابام و مادر بزرگم با هم جلسه گذاشتن كه نتيجه اش اين شد كه ماانم گوشي تلفن را برداشت و زنگ زد به مامان آقاي شيك و گفت كه بابام به جلسه بله برون راضي شده  .

از اون روز منو آقاي شيك كفش آهني پوشيديم و راه افتاديم دنبال كارامون.يه روز آزمايشگاه ، يه روز محضر ،‌يه روز خريد حلقه و...آنقدر هول بوديم و مي ترسيديم دوباره كارها بهم بريزه كه روز حلقه خريدن افتاد به روز قبل عقدمون .حالا از شانسمون اون روز آقاي شيك چنان سرمايي خورده بود كه اصلا نمي تونست رو پاش واسته چه برسه به خريد.اما من آنقدر تا عصرش بهش ليوان ليوان آب پرتقال و ليمو شيرين خوروندم كه عصرش اصلا انگار نه انگار كه اين همون آدم سرماخورده ايي بوده كه از زور مريضي حتي نمي تونست چشماشو باز كنه چه برسه كه بره خريد ..فكر كنم يه چيزي حدود 30 تا ليوان آبميوه رو اونروز خورد.حالا فكر كنيد تموم اين اتفاقات تو خونه آقاي شيك داشت ميوفتاد و مامان آقاي شيك از اينهمه عجله ما در تعجب بود.عصر هم عوض اينكه مثل آدمهاي نرمال كه يا با مادراشون مي رن حلقه مي خرن يا خودشون تنهايي ،‌ما باباهامونو كول كرديم دنبال خودمون راه انداختيم.

خلاصه كه با همه پت و مت بازيهامون موفق شديم فردا صبح خودمونو به محضر برسونيم.تو محضر هم موقع عقد آنقدر دلقك بازي در آورديم كه اصلا نصف چيزايي كه عاقد مي خوند رونفهميده و واسه خودمون بله گفتيم و 6 ماه بعد از اون روز هم  به خونه خودمون رفتيم.

حالا 7 سال از اون روز مي گذره.از روزي كه ما با خنده ها و گريه هامون بالاخره پيروز شديم كاري كه مي خواستيم رو به انجام برسونيم.شايد براي همينه كه هميشه تو اين 7 سال برخلاف خيلي ها كه روز عروسيشون رو به عنوان سالگرد جشن مي گيرن ،‌ما روز عقدمون رو جشن مي گيريم چون از ته دلم مي تونم بگم كه شيريني كه روز عقدمون داشت ، تو روز عروسيمون نبود گرچه اونروز هم لطف خودش رو داشت اما 29 آذر 1380 براي ما يه چيز ديگه است.


پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

ما همچنان منتظر ورود فسقل بانو هستيم.اينكه مي گم ما منظورم سه خانواده است.خانواده خودمون يعني من و آقاي شيك، خانواده خودم يعني مامان و بابام و خانواده همسري.خلاصه كه اين دخملك اساسي همه رو بي طاقت كرده و از قرار اصلا دلش نمي خواد به جمع ما بياد.هرچي نصيحتش مي كنم ،‌باهاش صحبت مي كنم، نازشو مي كشم و... فايده نداره كه نداره.اصلا اين دخملك به حرف مامانش گوش نمي كنه و به دنيا نمياد. بابا خوب من مردم از اين همه انتظاررررررررررررررررررر.

اين روزا همه كسايي كه دورو برم هستند ازم مي پرسند كه داري روزاي سختي رو مي گذروني، اما براي من واقعا اينجوري نيست. وقتي خوب فكر مي كنم ، مي بينم كه از هر ثانيه به وجود اومدن و رشد كردن دختركم تا به امروز كه به تكامل رسيده بي اغراق لذت بردم و خدا رو شكر مي كنم كه تا امروز گوش شيطون كر برايم لحظه ايي پيش نيومد كه از وجود جيگر گوشم پيش خدا  گله يا ناشكري كنم. البته مي دونم كه خداي من آنقدر مهربون و دوست داشتني هست كه اين شرايط ايده ال رو در روزهاي آينده  هم بهم هديه بده.

جديدا با اولين انقباضها در روز نا خود آگاه چشمم به ساعت خیره میشه و شروع به تايم گرفتن مي كنم و ته دلم از شدت هيجان به دلشوره مي افتم و هر بار به خودم مي گم كه ديگه وقتشه.ديگه حتما امروز فسقل بانو به دنيا مياد اما هنوز چيزي نمي گذره كه حسابي ضايع ميشم و دو زاريم مي افته كه نخير اين انتظار همچنان ادامه داره.

تو هفته گذشته اتفاقهاي زيادي افتاد.از تولد نوزاد هاي  دو قلوي   پسر دايي همسري گرفته تا فوت عموي همسري.

به مهموني ايي كه براي تولد دوقلوها گرفته شده بود رفتم.دوتا دختر كه حسابي كوچول موچولو بودن .يكي 2 كيلو و نيم و اون يكي 2كيلو 200.خيلي ظريف و كوچولو بودند.آدم جرات نمي كرد بهشون دست بزنه از ترس اينكه يه وقت خداي نكرده چيزيشون بشه .تازه هر 5 دقيقه هم شير مي خوردند.

اما از مراسم ختم عموي بزرگ همسري بگم كه بنده هنوز تو هيچكدوم از مراسمشون شركت نكردم.تازه فردا مراسم هفتم هست.خودم مي خوام برم هااااااااا اما همسري و مامانش مخالفت مي كنند.نه اينكه خيلي تحفه تباركم ، مي ترسند چشم بخورم.مي ترس آبروم آخر جلوي خانواده عموي همسري بره.البته اونها مي دونند كه بنده به اصطلاح پا به ماه هستم ولي خوب به هر حال اونها هم عزادارند ديگه يه جورهايي ممكنه توقع داشته باشند.البته اين عمويي كه مي گم رو من تو اين 7-8 سال فقط دو دفعه ديدم.اصلا هيچ رفت و آمدي باهاشون نه ما و نه خانواده همسري داشتيم .حتي خبر فوتش رو هم با هزار زحمت به ما دادند .يعني چون هيچ نشوني از ما نداشتند مجبور شده بودند به محل كار همسري زنگ بزنند و شماره خونه ما رو بگيرند و خبر بدند.حالا با اين تفاصيل به نظر شما خيلي بده كه به هيچ  كدوم از مراسمشون نرفتم ؟

 

 

ديروز هم آخرين خورده كاري هاي اتاق فسقل بانو به مدد مامان و بابام  تموم شد .شب هم با مامانم رفتيم بيرون و بنده بالاخره با كلي تلاش و كوشش اون جا دستمال كاغذي و رو سطلي كه به دنبالش بودم رو پيدا كردم و خريدم.از اون طرف هم رفتيم رولان.قابل توجه مامانهاي عزيز كه رولان حراج كرده و تا آخر برج هم حراجش ادامه داره. خيلي لباسهاي خوشگلي داره.خلاصه يه بلوز براي زير سرهمي كه خودم براي فسقل بانو بافتم خريدم .اما امان از اين  دل من كه هر لباسي رو مي ديدم دلم مي خواست بخرم اما مامانم با جديت خاص خودش بهم اجازه نداد كه نداد.به قول مامانم كه بهم هميشه مي گه دلم عين بچه ها مي مونه و هرچي رو ببينم فوري مي خوام بخرم.خلاصه كه نذاشتند من خريد كنم.آخه راستشو بخوايد تقريبا كمد لباس اين خانوم خانوماي ما داره مي تركه ديگه .از من و باباش بيشتر لباس داره ولي من همش فكر مي كنم كمه.

 اگه خدا بخواد مي خوام  تو اين هفته يه كم  ديگه به خودم برسم و سر و صورتي صفا بدم كه دخملكم  تو اولين لحظه زندگيش چشمش به يه گوريل پشمالو نيوفته.

با همسري امشب شرط بندي كرديم كه چه تاريخي فسقل بانو به دنيا مياد.آقاي شيك مي گه هفته بعد نه هفته بعدش اما من مي گم بين اين هفته و هفته ديگه.راستي به نظر شما كدوم يكي از ما درست حدس زده؟

 

خداي خوب و بزرگم به مدد تو روزهاي حاملگيم داره به آخرين روزهاي خودش نزديك ميشه.تو تموم اين روزها از وجود معجزه الهيت در وجودم به خودم باليدم و از اينكه لايق نام مادري كرديم هزاران بار به زبان خودم شكر گذارت بودم.

خداي خوبم عزيزترين موجود زندگيم رو در اين روزهاي آخر باز هم به دستان مهربون و بخشنده خودت مي سپارم تا روزي  كه پاهاي قشنگشو تو اين دنيا بذاره و خوشبختي و شادي زندگيمو كامل كنه.

خداي خوبم تنها ازت مي خوام كه در هيچ مرحله از زندگي دختركم اون رو حتي براي لحظه ايي به خودش وا نگذاري و هميشه نگهدارش باشي و خوشبختي ، سلامت و آرامش را در  زندگي بهش هديه دهي.

خداي بزرگم به خاطر  همه داده و نداده هايت ، داشته و نداشته هايم روزي هزار مرتبه شكر گذارت بودم ، هستم و خواهم بود.

 


یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

دوستاي گلم خوبيد؟ خوشيد؟ خدا رو شكر.اگه فكر كرديد كه تو اين چند روز كه نبودم فسقل بانو ممكنه به دنيا اومده باشه كاملا اشتباه كرديد و اين خانوم خانوما به سختي و خيلي محكم به من چسبيده  و مشغول شيطنت  هست.البته گاهي قاطي اين شيطنت ها يه چشمه رقص عربي مياد  و آنچنان كمر و باسن مبارك رو قر ميده كه تقريبا  هر روز اشك منه بيچاره رو در مياره، ‌اما با اين حال  من و آقاي شيك هر دو داريم لحظه شماري مي كنيم كه اين 20 و چند روزهم بگذره و گاهي تو دلمون يواشكي از خدا مي خواهيم كه فسقل بانومون حتي اگه شده چند روز زودتر به دنيا بياد.اما تو نيمچه پست قبلي گفتم كه علت نبودنم تو اين چند روز به خاطر قطع تلفن بود كه خدا رو شكر حل شد  .اما تو اين مدت كه نبودم كلي به پدر و مادر اون كسي  كه سيستم gprs رو پايه گذاري كرد رحمت فرستادم چون از طريق موبايلم هر شب تونستم كامنتاي شما عزيزامو بخونم گرچه هنوز اين سيستم تو همراه اول ها آنقدر كامل نيست كه بتونم كامنتامو تاييد كنم اما از قديم هم گفتن كاچي به از هيچيه.حالا هم شده بود جريان ما.همين كه مي تونستم  كاكمنتاتونو به هر طريق بخونم برام مهم بود.

 اما بگم كه ،اين چند روز كه بي تلفن بوديم بنده تبديل به پرين شده بودم.پرين رو كه يادتونه ،كارتون بي خانمان ، همون دختره كه يه الاغ داشت به اسم پاريكال.آهان... آفرين همونه....خلاصه بنده شده بودم پرين و از زور بي حوصلگي وبي تلفني  هر روز خونه يكي بودم  .آخه جون من به جون تلفن بسته شده .با اينكه اصلا اهل تلفن بازي نيستم هااااااا و تموم استفاده من از تلفن به يكي دو بار صحبت با مامانم يا همسري در روز  اونم تو تايم كمتر از 5 دقيقه مي گذره  اما نبودنش هميشه برام يه معضل اساسيه. خلاصه اينكه يه روز خونه مامانم...يه روز خونه مامان همسري... يه روز خونه دختر دايي بابام و يه روز هم خونه شيلا مامان نيما شير پسر... بودم . گشت و گذارهاي آخرم رو هم كردم كه تا اطلاع ثانوي بعد از تولد فسقل بانو نه كسي ازم دلخور بشه و نه دلم خيلي براي كسي تنگ بشه.البته تو اين چند روز هم همسري زودتر از ساعت 10 -11 خونه نميومد و من هم براي خودم دلي از عزا در آوردم.البته گشت و گذارها همچنان ادامه داره.

ديروز هم روز ويزيت هفتگي من و فسقل بانو بود كه باز هم 2 كيلو افزايش وزن داشتم و باز هم بايد برم آزمايش بدم.  بازهم توصیه برنج نخوردن و پیاده روی کردن.حالا خوبه خودم روزی حداقل یه ربع پیاده روی رو می کنم هاااااااااااااا تا امروز هم هرکسی خودمو دیده و از قبل می شناختتم بهم گفته که خودم اصلا چاق نشدم اما هر روز داره وزنم بالاتر میره .می ترسم آخر به ۲۰ کیلو برسم.حالا  این اضافه وزن از کجا میاد و به کجا میره نمی دونم.شما ها می دونید ؟  خدا رو شكر فسقل بانو ی عسلم این وسط مسطا حالش خوبه به طوریکه  آنقدر  موقع گوش كردن به صداي قلبش شیطونی کرد که ،‌صداي خانوم دكتر رو در آورد كه اين بچه چقدر وول مي خوره.از اونجا هم با همسري سر از خونه مامان همسري در آورديم و تا شب جاتون خالي همش يا داشتيم كيك مي پختيم يا شيريني يا غذا.خلاصه كه با مامان همسري تصميم گرفتيم يه آشپزخونه مر كزي بزنيم.از حق نگذريم تو اين مدت مامان همسري از هيچي براي من دريغ نكردالبته تو اين همه سال همين جوري بود اما از زماني كه فهميد من حامله هستم خدايي حسابي سنگ تموم برام گذاشت و به قول معروف ،‌حرف از دهنم در نيومده مثل بهشت موعود برام فراهم مي كنه.اميدوارم واقعا بتونم يه روز خوبي هاي به خصوصو اين مدتشو جبران كنم.خلاصه ديشب آنقدر به من انواع اقسام خوراكي ها و غذا ها رو خوروند كه تا صبح از معده درد تو خونه راه مي رفتم.

الان مي خوام برم خونه دختر دايي بابام تا سر همي فسقل بانو رو اگه خدا بخواد تموم كنم.حتما ازش عكس مي اندازم و مي ذارم.بعد دوباره مي آم و به طور مفصل از اتفاقات اخير مي نويسم.

 


یکشنبه هفدهم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

اومدم بگم ما حالمون خوبه و فقط  یه مدتیه تلفن خونمون قطع شده.به محض اینکه درست شد سر و کله ام پیدا میشه و از اتفاقات اخیر می نویسم.

تمام کامنتاتون رو از طریق سیستم جی پی ار اس موبایلم می خونم و به روح پدر  مبتکر این طرح رمت می فرستم.تنها مشکل اینه که نمی تونم کامنتها رو تایید کنم برای همین تایید رو بر می دارم.

الان هم اومدم خونه مامان همسری این پست رو جهت رفع نگرانی شما دوستای گلم بذارم.

راستی تو کامنتها بعضی دوستای خوبم  راجع به عکسهای اتاق فسقل بانو  ازم سوال کرده بودند که باید بگم  به خدا چند پست قبل تر گذاشتم.من به قولم وفا کردم هاااااااااااا

سعی می کنم به زودی زود بر گردم.تا بعد


جمعه پانزدهم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

لیست لوازم مورد نیاز در سیسمونی

سلام سلام صد تا سلام

امروز من و اقاي شيك رفته بوديم دخمل بينون.روز ويزيت دكترم بود و اين خانوم دكتر ما تو مطبش دستگاه سونو گرافي داره و ما از ديدن دخملك دلي از عزا در آورديم.دخملك تو اين هفته ديگه پا در هوا شده.يعني سرش پايينه و باسنش تو معده بنده و پاهاي كوچول موچولوش تو پهلوي سمت راستم ، قرار گرفته.از نوك سرشو و ديد زديم تا نوك پاش.البته اين دخملك كلي هم برامون قر و قميش اومد هاااااااااااااا

اولش كه مي خواستيم صورتشو ببينيم دستشو آورد جلوي صورتش بعد هم كه خواستيم دوباره از جنسيتش مطمئن بشيم همچين پاهاشو بهم چسبوند كه هر كاري كرديم نشد سرك بكشيم كه نشد.اما صورتشو به هر ترفندي ديديم.يك مماخ سر بالايي داره كه.تازه كلي خانوم دكتره از ديدن پاهاش ذوق كرد از بس ساق پاهاي عسلكم توپولي بود.بعد از ديد زدن دخملي هم پروسه وزن گيري و فشار و ...انجام شد.يادتونه تو چند پست قبل نوشتم چه افزايش وزن نجومي پيدا كردم؟ اين دفعه 100 گرم از دفعه قبل لاغر تر شده بودم كه دكتر گفت احتمالا از بي خوابي شبهاست.آخه اين دخملك فكر كرده مثانه بنده بالش پر قو هست به همين خاطر با آرامش سرش رو گذاشته رو ش و هي فشار مي ده و من بيچاره شبها تا 5-6 صبح هر 5 دقيقه تو دستشويي هستم.به قول الميرا جون احتمالا بايد اين 1 ماه باقي مونده رو اون تو زندگي كنم.

از اين به بعد هم ويزيت دكترم به هر هفته تغيير كرد و ما شنبه ها عصر مطب دكتر كارت مي زنيم تا 10 دي برسه و فسقلك ما به دنيا بياد.

راستي پرستو جون خواسته بود ليست وسايل سيسموني رو بذارم كه با اجازه همه تو اين پست اينكا رو مي كنم.

مواد لازم براي سيسموني :

1-     چند دست سر همي ، كه بهتره پا دار نباشه چون اكثر دكترها معتقدند بچه موقع خواب تو پاهاش جوراب و از اينجور چيزها نباشه.

2-     2 يا 3 دست لباس زير كه شامل زير پوش ،‌شلوار، شورت،‌بلوز آستين بلند ،‌بلوز آستين كوتاه ، بلوز زير دكمه دار .البته من خودم 2 دست بيشتر نگرفتم اونم سايز 0-3 ماه.گذاشتم فسقلك به دنيا بياد ببينم جثه اش چه جوري بعد بقيه رو بخرم.

3-     دو تا شيشه شير.يكي طلقي و يكي شيشه ايي.

4-     وسايل بهداشتي مثل ،‌شامپو، صابون ، لوسيون بدن ، پودر و روغن

5-     دستمال مرطوب

6-     سرويس مانيكور ( ناخن گير، سوهان ناخن )، شيشه شور،‌درجه تب،‌فين گير يا همون دماغ گير، دندوني ،‌شيشه دارو خوري ،برس ، مسواك انگشتي

7-     1 عدد پستونك و زنجيرش

8-     2 دست پارچه تعويض بچه

9-     حوله هم بار يحمام و هم براي خشك كردن بچه

10- مشمع تعويض

11- سرويس غذاخوري

12- پتو

13- سرويس كالسكه

14- سرويس تختخواب

15-  وان حمام كه حتما بايد سوراخ دار باشد

16- شير دوش

اينها چيزهاي ضروريه كه براي بچه  از روز اول استفاده ميشه .بقيه هم چيز هاييه كه تقريبا سليقه اييه و بستگي به مقدار بودجه ايي داره كه براي اينكار اختصاص پيدا مي كنه. بازم اگه چيزي يادم اومد مي نويسم.

 

 


شنبه نهم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

گلاي عزيزم خوبيد؟ خوشيد ؟ خدا رو شكر.ما هم خدا رو شكر خوبيم.امشب برگشتيم خونمون.يعني  آقاي شيك اومد دنبالمون .ما هم از خدا خواسته  سر حال و قبراق دويديم اومديم خونه.البته همسري ما رو گذاشت خونه و خودش رفت راديو.آخه امشب ازش دعوت كرده بودند تا توي يه مصاحبه شركت كنه  كه فردا ساعت 12-11 پخش ميشه.منم ديدم تا آقاي شيك خونه نيست و منم بيكارم از فرصت استفاده كنم و بيام يه سري اينجا بزنم.

كامنتهاي همتون رو خوندم.از همتون واقعا ممنونم كه هيچوقت و در هيچ شرايطي تنهام نذاشتيد. بايد اعتراف كنم بعد از مدتها دارم طعم خوب دوستي رو درست تو جايي توقع نداشتم ، مي چشم و چقدر شيرينه كه آدم  مي دونه كسايي هستند كه بدون اينكه از نزديك بشناسند فقط و فقط به خاطر خودت ،‌دوست دارند.چيزي كه من تو هيچ دوستي اونو بدست نياوردم و بالاجبار پناهنده اين خونه مجازي شدم.اما الان خيلي خوشحالم كه حاصل  اين اجبار بوجود اومدن دوستي هايي بود كه اينهمه برام ارزشمنده  و خدا رو شكر مي كنم كه اين خونه رو بهم هديه داد.

در مورد پست قبل خيلي از دوستاي خوبم گفته بودند كه من عصبانيم.درست گفته بودند چون نه تنها عصباني بودم كه آنقدر دلم شكسته بود كه اگه نمي نوشتمشون از غصه  خفه مي شدم و دلم مي تركيد.مي دونيد من هميشه سعي كردم جوري زندگي كنم كه آزارم حتي به يه مورچه هم نرسه.هميشه سعي كردم آنقدر مواظب حركات و رفتار و زبونم باشم كه يه وقت كسي از دستم دلخور نشه و به كسي بدي نكنم.حالا نمي دونم چقدر موفق بودم اينو بايد كساني بگن كه منو از نزديك مي شناسند ، اما هر چي كه هست من سعي خودم  رو كردم اگر هم در حق كسي بدي كردم واقعا نا خواسته بوده.اما نمي دونم چرا و به چه دليل روز جمعه آنقدر شيطون به راحتي تونست بهم غلبه كنه و بي رحمانه دل يكي از عزيزترينهاي خودمو بشكنم.گرچه تو ساليان قبل اين آدم خيلي به من ظلم كرده بود اما باز هم برام عزيز بود و هميشه از خطاهاش به راحتي گذشته بودم.آخر شب همون جمعه كه ديگه آروم شده بود يهو به خودم اومدم كه اي دل غافل ، اين من بودم كه همچين كاري رو كردم ؟ اين من بودم كه آنقدر بي رحم شده بودم و حرفي زده بودم كه نبايد مي زدم؟ .... خلاصه آنقدر از حرف خودم پشيمون بودم كه دلم طاقت نياورد همون شبونه سعي كردم اين قضيه رو از دل اونطرفم در بيارم.برام مهم بود كه منو ببخشه.براي همين باهاش صحبت كردم و بهش گفتم كه چقدر پشيمونم و ازش خواستم منو ببخشه.اما اونهم به تلافي آزاري كه ديده بود در برابر همه خواهشهاي من ايستاد و يك كلام گفت كه نمي بخشمت.راستش برام خيلي سنگين بود.مني كه تا اونروز هيچوقت از كسي هيچ خواهشي نكرده بودم الان داشتم به التماس مي افتادم و اگه راستشو بخواهيد،به التماس هم  افتادم، اما بخودم مي گفتم حقته .تا تو باشي كه قبل از حرف زدن فكر كني.

خلاصه اينكه اون طرف آنچنان تو اين مدت منو به معناي واقعي چزوند كه  حد نداشت.نه تنها از كار خودم ناراحت بودم بلكه از اين نارحت بودم كه چرا من گناه هاي بقيه رو نمي بينم و آنقدر راحت از حقم مي گذرم .فهميدم كه  از اين به بعد بايد از هركي بدي ديدم بهش بفهمونم كه بديش به راحتي قابل گذشت نيست و به قول معروف بايد براي بخشيدنش باج بده.دقيقا كاري كه خودم مجبور شدم عليرغم ميل باطنيم انجام بدم. نمي دونم شايد توقع من زياد بود كه چون تا حالا من از همه گناههاي اون گذشتم پس اونهم بايد يه دفعه از گناه من بگذره

اما هر چي بود فعلا كه اين ماجرا تموم شد اما واقعا اين هفته يكي از گندترين هفته هاي عمرم شد كه بي اغراق هيچوقت فراموشش مي كنم..

 از اين حرفها بهتره بگذريم،‌ ديروز رفتم خونه مامانم.انگار مامانم هم فهميده بود من يه چيزيم هست .با اينكه بهش هيچي نگفتم.به همين خاطر كلي از ديروز لوسم كرد .امروز هم باهم رفتيم بيرون و غافلگيرانه برام يه بلوز خيلي خوشگل خريد كه حسابي حالمو جا آورد.شب هم كه آقاي شيك مثل يه شوهر خوب خودش  اومد دنبالم و آوردم خونه  و نذاشت با بابام بيام.الهي بميرم براي مامانم. وقتي داشتيم ميومديم خونه تا فهميد قراره تا 12- 1 شب تنها باشم نمي دونم چرا آنقدر دلواپسم شده بود.با اينكه تا رسيدم خونه بهش زنگ زدم اما از صداش معلوم بود كه نگرانمه. اين اواخر همش ناراحت تنهايي منه. نمي دونم چه جوري بهش ثابت كنم كه حالم خوبه.حالا خوبه مي دونه اگه چيزيم باشه هم فوري بهش زنگ مي زنم و هم اينكه خونه مامان همسري 4 تا كوچه بالاتره  اون بنده خدا ها هم خودشونو زود بهم مي رسونند.اما مادره ديگه...

راستي يادتونه تو دوتا پست قبل تر گفتم شكمم اومده پايين.حالا الان بايد در كمال تعجب بگم كه اين شكم دوباره با تمام قوا برگشت سر جاي قبلي خودش .بالاي بالا. استوار استوار. مي بينيد تو رو خدا .يه شكم هم مار و فيلم كرده چه برسه به بقيه...فكر كنم فسقل بانو قصد داشتند نزول اجلال كنند اما چون ديدند تو اين هفته بهشون تو دل بنده خيلي سخت گذشته فعلا تنبيهمون كردند و از تشريف فرمايي پشيمون شدند.احتمالا بچم با خودش گفته همون تو بمونم بهتره فعلا اون بيرون اوضاع خرابه...

وووووووووووووووو من چقدر حرف زدم و خودم خبر ندارم. جون من فحشم نديد خودمم نفهميدم چقدر حرف زدم. بهتره   ديگه با زبون خوش برم.والا صبر شما هم تموم ميشه و واويلااااااااااااااااااااااااااااااا.پس تا بعد مواظب خودتون باشيد دوستاي گلم.


چهارشنبه ششم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

چند روزی ممکنه نباشم .میرم خونه مامانم.این چند روز حال روحیم اصلا خوب نیست و احتیاج به یه تنهایی دارم.دلم از دست خیلی ها  هم پره و هم شکسته.آنقدر که تحمل وجود هیچ کس رو ندارم. داره حالم از همه دور و بری هام بهم می خوره. آNمهای کلاشی که ادعای دوست داشتنتو می کنند اما تا یه اشتباه ازت می بینند تبدیل به گرگهایی می شند که جز دریدنت به  هیچ چیز دیگه ایی فکر نمی کنند.دلم می خواد تنها باشم تا تو تنهاییم یه تغییر رویه تو احساسات و رفتارهام بدم.

تو این چند روز خیلی چیزها رو فهمیدم.فهمیدم که آدم وقتی از حق خودش می گذره چه کار ابلهانه ایی انجام می ده. و من چقدر تا امروز احمق بودم خیلی دیر فهمیدم اما فهمیدم .فهمیدم که منم باید مثل همه اطرافیانم بی رحم و بی احساس باشم .فهمیدم که نباید به راحتی از همه چیز بگذرم.

حالا منم می خوام مثل خودشون بشم.مثل خودشون به آدمها  و دنیا نگاه کنم. حالا که جواب یه اشتباه کوچیک من آنقدر با بی رحمی داده می شه پس برای چی من باید به راحتی از حق خودم بگذرم.منم می شم عین خودشون.منم دیگه از اشتباهات هیچکس نمی گذرم حتی اگه اون طرف التماسمو بکنه.حتی اگه به دست و پام بیفته.

چند روز می رم تا همه اون کسایی که من براشون حکم مزاحم رو داشتم با خیال راحت به آرامش برسند اما وقتی برگردم  می دونم که دنیام حسابی زیرو رو شده.می دونم که همه احساساتمو تو دلم خفه می کنم.

عیب نداره خدای منم بزرگه.از خدا می خوام تقاص  تموم بدیهای این چند ساله به خصوص این اواخر رو  که آنقدر به راحتی بخشیدم  ثانیه به ثانیه از همه تون بگیره.

این چند روز می خوام رو خودم بدجوری کار کنم.وقتی برگردم می دونم دیگه ساناز قبل نیستم.می دونم اینبار از کوچکترین اشتباه نمی گذرم ...می دونم...

بالاخره یه روز نیازتون به من می افته... اما اون روز دیگه مثل روزای قبل نیستم .اینو هم یه خودم قول دادم هم به شما قول می دم.

اینا رو اینجا نوشتم تا یه روز یادم نره که باهام چه کردید.ثبتش می کنم تا یادم بمونه و بدیهات هیچ وقت از یادم نره.


دوشنبه چهارم آذر 1387  توسط ساناز  |

 

عکسهای اتاق فسقل بانو (سیسمونی)

سلام سلام صد تا سلام

از بعد  از چيده شدن اتاق فسقل بانو حسابي انواع اقسام كارها به سراغم اومدند براي همين تا امروز فرصت نكردم بيام به خونه مجازيم سر بزنم فقط مي تونستم كامنتاي دوستاي خوبمو تاييد كنم .

شدم يه خانوم خونه دار اساسي.حسابي مشغول پر كردن فريزر براي بعد از به دنيا اومدن عروسكم هستم اما در كنار اون هم شروع به بافتن يه سرهمي كوچولو براي عروسك خانوم كردم البته اميدوارم تا روزي كه به دنيا مي آد تموم بشه.

فردا هم تصميم دارم لباسهاي عسلكم رو بشورم تا ديگه آروم آروم شروع به بستن ساك بيمارستانم كنم اما هنوز نمي دونم براي شستن لباسهاي فسقل بانو از چه مارك  پودر لباسشويي كه مخصوص كودكان استفاده كنم و اينكه اصلا اين پودر ها رو بايد از سوپر ماركت بخرم يا داروخانه.كسي مي دونه؟ اگه مي دونيد بهم بگيد لطفااااااااااااا. آخه شنيدم پودرهاي فيروز خيلي تعريفي ندارند وگرنه تو شهروند موجوده.

تو اين هفته هركسي منو مي بينه بهم مي گه كه شكمم خيلي اومده پايين.منم تا حالا هركي رو ديدم كه شكمش اومده پايين ظرف يه هفته زايمان كرده به خاطر همين بدجور توهم زدم كه ممكن فسقل بانو زودتر از موعد به دنيا بياد كه البته اميدوارم اينها همه در حد همون توهم باقي بمونه و دخملك سر موعد به دنيا بياد آخه من هنوز كارام تموم نشده براي همين هم براي انجام دادن كارهام افتادم رو دور تند.راستي يادتونه گفتم ممكن دكترم تو تاريخ زايمانم نباشه؟ خب خدا رو شكر دعاهام حسابي مستجاب شد و سفر خانوم دكتر ما كنسل شد و كابوس منهم از بي دكتر موندن تموم شد.

از خوابيدن شبهام بگم كه برام شده يه معضل . معمولا از ساعت 1-12  كه ميرم تو رختخواب تا ساعت 3 همش از اين دنده به اون دنده ميشم آخر سر هم مجبورم نصفه شب بيام رو كاناپه ولو شم چند صفحه كتاب بخونم تا يه ذره چشمام سنگين بشه بعد هم كه دوباره بر مي گردم سر جام يه پروسه دبليو سي رفتن مدام دارم تا خود صبح.صبح هم كه جديدا به جاي ساعت 11-12 قديم سر ساعت 30/9 بيدار باش داريم .خلاصه كه اين دخملك كل زندگي بنده رو نيومده مختل كرده خدا به داد وقتي كه بياد.

 راستي راستي ،‌اين تيكر جديد را كه بالاي وبم مي بينيد هديه دوست خوبم مامان ساراي عزيزه وبلاگ يك عدد سارا هست  ،  كه همينجا از اينكه آنقدر به يادم بود تشكر مي كنم .

راستي دوستاي خوبم قول داده بودم كه عكسها رو بذارم .به همين خاطر امروز به قولم عمل كردم و تعدادي از عكسهاي اتاق فسقل بانو رو گذاشتم فقط قبلش بگم كه ما هنوز پرده اتاق را نزديم و پرده ايي كه تو عكسها مي بينيد پرده قبلي اتاق  كارمون هست .

سرويس روتختي عروسكم

سرويس خواب عروسكم

تاج بالاي تخت

تخت پارك /كرير /صندلي غذا عروسكم

مرسدس بنز و بي ام و عروسك خانوم

وسايل حمام عروسك

وسايل غذا خوري خانوم خانوما

وسايل پخت و پز غذاي عروسك

وسايل مانيكور / برس / شيشه شور و...

فرش اتاق

صندلي عسلكم

تابلوهاي اتاق

پتوي دست باف خودم براي عروسك خانوم

كمد لباسهاي عسلك

شنل عروسكم كه من خودم عاشقشم

 

 


جمعه یکم آذر 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل
کودکانه
مامان صمیم و یونا کوچولو

 

 

 

 

RSS 2.0