|
سلام سلام صد تا سلام
خبر مهم اول: امیر سام گلم پسمل عسل بانوی عزیزم فردا پاهای کوچول موچولوشو میذاره تو این دنیا.عسل جون از ته دل بهت تبریک می گم که این نه ماه رو به پایان بردی و حالا تبدیل به یه مامان تمام عیار و مهربون شدی.ایشالا که امیر سام گلم زیر سایه تو و بابا هلوی خوبش ۱۰۰۰ ساله بشه.
همه اینها گفتم که بگم از الان حسابی هوای داماد منو داشته باش تا عروس خانوم از راه برسه.البته خودم باید بیشتر از تو هواسم به دامادم باشه از بس که این دخترک من سرتقه و از بس که امیر سامم مظلوم و آقا.
امیر سام عزیزم تولدت مبارک.ایشالا که به سلامتی و خوشی تو این دنیا زندگی کنی.
امیر سام عزیزم تولدت مبارک 
خبر مهم: ما مي بزرگ به لطف دعاي شما دوستاي گلم ديروز از بيمارستان مرخص شد و به سلامتي برگشت خونه اش.خدايا واقعا از لطفت ممنونم.
و اما خود ما.چند روزي طبق معمول به لطف مسئولان به ظاهر دلسوز تئاتر مملكت باز بي شوهر مي شويم و كوچ مي كنيم به خونه مامي خودمان.البته تا اين ساعت اين بي شوهري تنها مختص تهران مي شه و بعد از اون چي پيش بياد خدا مي دونه. مي دونيد نه اينكه تئاتر كشورمون خيلي بودجه داره به همين خاطر اين مسئولان به ظاهر دلسوز تصميم گرفتند براي جشنواره رضوي سنگ تموم بذارند و به جاي يه اختتاميه ، 2 تا اختتاميه يكي در تهران و يكي در بجنورد بگيرند كه همسر گرامي به اسم پاداش ولي به كام بيگاري جز هيات اعزامي به بجنورد بودند كه فعلا با سر هم كردن مقداري چاخان داره از سرمون مي گذره البته نه اينكه خداي نكرده فكر كنيد مياد خونه هاااااااااااااااااا نه بلكه بايد شب رو در تئاتر شهر جن زده بمونند و همون جا هم بخوابند كه نكنه يه وقت فردا صبحش كسي جيم بشه.حالا تا اين گروه به سمت بجنورد حركت كنند هزار تا خبر موثق و غير موثق به بنده مي رسه و هزار تا تصميم از سمت مدير همسري گرفته مي شه.
به هر حال اگه ديديد تا شنبه يا يكشنبه ازم خبري نشد بدونيد كه همسري رو به ضرب هر حيله ايي با خودشون بردند و بنده خونه مامي جا خوش كردم.
خلاصه اينكه همون طور كه گفتم ما داريم مي ريم خونه مامي.مامي هم امروز به يه دوره دوستانه دعوته و چون مي دونه كه من كلي غر مي زنم كه نميام ، لباس ندارم، با اين شكم قلنبه كجا بيام و... از اين جور حرفها نه تنها ديشب بهم چيزي نگفت بلكه همون اول صبح هم باهام اتمام حجت كرد كه كسي از توي حامله توقع آنچناني نداره و بيخود خودتو لوس نكن و بهونه نيار كه نمي ذارم تو خونه تنها بموني.خلاصه داريم مي ريم به يه تو فيق اجباري و ايشالا اگه دا بخواد فردا صبح مي ريم عيادت مامي بزرگه.
از اين حرفها كه بگذريم مي رسيم به اينكه شنبه بعد از 6 هفته تشريف بردم پيش دكترم كه از همين جا واقعا به خودم خسته نباشيد مي گم از بس كه به موقع رفتم.خلاصه پروسه فشار خون و شنيدن صداي قلب فسقل بانو ي عسلم و وزن گيري حل شد و به بنده اعلام شد عليرغم پيشگيري هاي بنده براي جلوگيري از افزايش وزن بالاخره اين شطر در خونه ما هم خوابيد و به اين بلاي خانمان سوز گرفتار شديم و از اونجايي كه اين خانوم دكتر ما فكر كرده كه بنده خيلي زرنگ تشريف دارم بهم توصيه پياده روي كرد اما كو گوش شنوا.از همون روزي كه اومدم خونه اصلا از در خونه ديگه بيرون نرفتم.حال كنيد... ببينيد من چقدر حرف گوش كن هستم....ياد بگيريد ...
خوب حالا برسيم به شيرين كاريهاي فسقل بانو در آغاز هفته ۳۲ .
ماهك من ، جيگرکم ، فسقل بانوي خودم هفته ۳۲ مبارك.
ايشالا زودي ۴۰ هفتهايي بشي كه با اين كارات دل مامانتو بي طاقت بي طاقت كردي.
من كه ديگه از دست اين دختره مردم از بس كه اين خانوم خانوما قر و فر داره.( فكر كنم به مامانش رفته) تو اين چند روزه مدل حركتهاش كلي فرق كرده. كلا اين دخملك از يه ور شكم بنده اسباب كشي مي كنه ميره اين ور شكمم بعد دوباره نيم سااعت بعد بار بنديلشو مي بنده و راه مي افته مي ره اون ور ديگه شكمم.5 دقيقه با معده ام گلاويزه ، 5 دقيقه از دست دنده هام عصباني مي شه و يه لگد حوالشون مي ده ، 5 دقيقه بعد هم آكروبات بازيش گل مي كنه و سر و ته مي شه.خلاصه كه جديدا هر دقيقه از يه گوشه شكم بنده سر در مياره.حالا خوبه كه جاش تنگه اگه تو يه جاي بزرگ بود بايد مي ديديم چه آتيشي مي سوزونه اين جيگر مامان.
خوب بهتره ديگه بلند شم يواش يواش خودمو براي مهموني اجباري آماده كنم كه تا يه ساعت ديگه آقاي پدر مياد دنبالم و اگه حاضر نباشم حسابي دادش در مياد.
قابل تو جه دوستاي كه از من سراغ عكس سيسموني مي گيرند:
قول داده بودم عكس وسايل سيسموني رو بذارم اما از اونجايي كه هنوز اتاق فسقل بانو حاضر نشده و احتمالا از دست خونسردي آقاي همسر تا بنده نرم تو اتاق زايمان هم آماده نمي شه فعلا عكسي براي گذاشتن ندارم ولي به محض آماده شدن اتاق حتما عكسهاشو مي ذارم به خدا .قول دادم آخه...
|