تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


سلام سلام صد تا سلام

اين چند روز خيلي گرفتار چيدن اتاق فسقل بانو بودم اما بالاخره با كمك همسري و مامان و بابام اين كار هم به سر انجام رسيد.فقط يه مقدار كار هاي خرده ريز مونده كه اگه اونها هم انجام بشه ديگه پامونو رو پامون مي ندازيم تا خانوم خانوما نزول اجلال كنند.قول داده بودم عكسهاي  سيسموني رو بذارم اما انگار بخت بازم با ما يار نيست چون حالا كه اينبار بلاگفا باهامون سر  ياري داره  سيم رابط رم ريدرم قطعي پيدا كرده و مجبورم يه كوچولو صبر كنم ، البته بگم عكسهامو گرفتم.

خوب داشتم از چيدن اتاق فسقل بانو مي گفتم كه ديروز يعني 24 آبان 87 از ساعت 12 شروع به كار كرديم و حدودا تا 10 شب طول كشيد.با اينكه دست تنها نبودم اما ديگه نه كمر برام موند و نه پا از بس دولا و راست شدم.همه كار ها هم كار خودم بود و نمي تونستم به كس ديگه ايي محول كنم به همين خاطر آخر شب يه دل دردي گرفتم كه فكر كردم همون شب بايد برم بيمارستان بخوابم.زنگ زدم بيمارستان و از ماماهاي اونجا سئوال كردم ،‌اونها هم همون شبونه با دكترم تماس گرفتند و وضعيتمو بهش گفتند.خلاصه قرار شد كه يه كوچولو استراحت كنم و بعد اگه خوب نشد برم بيمارستان.منم ترسو تا اين حرفو شنيدم پريدم تو حموم كه اگه قرار شد برم بيمارستان حداقل مثل ژولي پولي نباشم. خلاصه كه خدا نخواست ما ديشب از خونه خودمون دور بمونيم و با يه مقدار استراحت دردم افتاد و به خير گذشت ، اما همين درد باعث شد كه قيد خونه تكوني و كلا  از بيخ و بن بزنم.

امروز صبح هم با كمك همسري افتاديم به جون خونمون كه به خاطر روز قبل تبديل به خونه قمر خانوم شده بود  و حسابي تميزش كرديم البته بيشتر كارها رو همسري كرد. بنده خدا مثلا روز تعطيلش بود . آخه از اين بعد تعطيلي همسري از پنجشنبه و جمعه به جمعه و شنبه تغيير پيدا كرده. خلاصه بچم به جاي استراحت همش كار كرد تا من خيلي به خودم فشار نيارم.بعد از ظهر هم من وقت ويزيت دكتر داشتم كه با همسري شال وكلاه كرديم و رفتيم.تو مطب بوديم كه يه خانوم و آقا با پسر 7-8 ماهشون اومدن .آنقدر اين پسرشون دل ما رو برد  و آنقدر با نمك بود كه حد نداشت ، تازه شيطوني نكرده اين بود واي به حالي كه شيطوني مي كرد يا يه ذره برومون مي خنديد.احتمالا فهميده بود ما يه ذره بي جنبه ايم و به همين خاطر بهمون رو نداد. حالا خدا كنه الكي الكي بچه مردمو چشم نكرده باشيم.

 يه ربعي  تو مطب منتظر نشستيم تا رفتيم پيش دكترم.فشار خون و ضربان قلب عسلكم  رو چك كرد و خدا رو شكر خوب بود اما امان از اضافه وزن .خودم كه با ترس و لرز رفتم رو ترازو.دكترم بهم مي خنديد و ميگفت خودت مي دوني تو اين دو هفته با خودت  چيكار كردي كه مي ترسي بري رو ترازو. بله 4 كيلو ناقابل تو اين دو هفته وزن اضافه كرده بودم.بابا نگيد ماشالله ، بلكه يه ذره چشم بخورم شايد وزنم متوقف بشه ديگه!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه كه اضافه وزنم شده دقيقا جريان اون مثل قديمي كه مي گفتند از هرچي بترسي سرت مياد.از بس مي ترسيدم وزنم زياد بالا بره كه واقعا بالا رفت. حالا خوبه پر خوري نمي كنم نمي دونم اگه زياد مي خوردم قرار بود چنر كيلو بشم.دكترم برام آزمايش نوشت  تا مطمئن بشه تو ( گلاب به روتون ) ادرارم پروتئين نباشه البته گفت اگه مشكل پر.تئين و فشار خون نداشته باشم وزنم مهم نيست اما  توصيه اكيد كرد به خاطر اين افزايش وزن يكدفعه ايي  روزي دوبار شكممو چرب كنم،البته تا امروز به جز پاهام جاي ديگه ام ترك نخورده.خدا كنه بقيه اش هم همين جور بمونه،ضمن اينكه برنج خوردن كم بشه و سبزيجات به وفور اضافه بشه و پياده روي هم انجام بشه كه تصميم گرفتم از فردا صبح يه برنامه پياده روي براي خودم بريزم.بعد هم از وضعيت قرار گرفتن فسقل بانو پرسيدم كه دكترم گفت يه كوچولو چرخيده اما بايد تا 2-3 هفته ديگه باز هم صبر كنيم.مي گفت وقتي بچه تا ماه 8 نچرخيده باشه احتمال اينكه لگن كوچيك باشه خيلي  هست. خلاصه دخملكم الان بين زمين و آسمون معلق مونده و در حال اسباب كشيه البته در حد كارتن كردن وسايلشه هنوز اما اگه تا 2-3 هفته ديگه به حالت اصليش اسباب كشي نكنه خود ب خود زايمان طبيعي من به سزارين تغيير پيدا مي كنه.

شب هم تازه به خونه رسيديم كه خواهر همسري زنگيد و گفت مي خواد بياد خونمون.منم با مامي همسري صحبت كردم و خلاصه با كلي اصرار اونو هم كشونديم خونمون.البته شام نموندن و 1-2 ساعت بعد رفتند. مامي شوهر همش مي گفت نمي خواستم دست خالي بيام خونتون و سيسموني دخملكو ببينم.اما خدايي خودم هم توقع نداشتم كه بخوان برام كادو بگيرند .چون 2 شب قبلش برام يه پانچو خيلي خوشگل و يه روسري خريده بود و تو اين مدت پا به پاي من براي خريد كاغذ ديواري و موكت دويده بود.خلاصه سيسموني رونمايي شد و كلي همه ذوقيدن و مامي همسري كلي از مامانم تشكر كرد و خواست كه تشكراتشو به ماميم برسونم.بقيه شب هم به  خوبي گذشت تا همين الان كه اومدم آپ كنم و مثلا عكسها رو بذارم كه اين رم ريدر لعنتي حسابي حالمو گرفت.اما در اولين فرصت بعد از رفع اين اشكال حتما اينكار رو مي كنم.

فسقل بانو از اول نوشتنم همچنان داره با قدرت  براي خودش سكسكه مي كنه و دست و پا مي زنه.بهتره برم بخوابم تا جاي بازي بچم باز بشه و با فراغ بال به امر مهم سكسكه بپردازه.

راستی کسی می دونه من اگه بخوان عکس بذارم که تو صفحات جداگونه باز بشه و فقط آدرس آپلودش تو وبم باشه باید چکار کنم؟ اگه می دونید میشه راهنماییم کنید؟ مرسی از همتون.


شنبه بیست و پنجم آبان 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

ما دوباره پيدامون شد.يعني برگشتيم سر خونه و زندگي خودمون. البته همون پنجشنبه شب برگشتيم.به اون مهموني توفيق اجباريه هم رفتيم. الحق دوستاي ماميم حسابي تحويلم گرفتند.ولي جاي همگي خالي خيلي خوش گذشت.شب هم از اونجا با مامي رفتيم دنبال خريد جا دستمالي و رو سطلي اتاق فسقلي بانو جونم اما پيدا نكرديم.اينم شانس من بود .آخه يه ماه پيش كه رفتم دنباش مغازه داره بهم گفت تا يه ماه ديگه ست كاملش مياد منم يه ماه صبر كردم  بعد وقتي رفتم گفت ديگه اصلا از اون مدل گير نمي اد و من دست از پا درازتر از مغازه اومدم بيرون و به خودم  كلي بد و بيراه گفتم كه چرا اون موقع به حرف اين فروشندهه گوش دادم و عقلمو دادم دستش  كه حالا اينجوري حالم گرفته بشه.   

ديگه براتون بگم كه از روز جمعه ما همين جور در حال كار كردن هستيم.جمعه صبح مامي و برادر همسري اومدن خونمون و ديوار اتاق فسقل بانو رو كاغذ ديواري كردند .بعد هم تغيير دكوراسيون داشتيم و كلا اتاقو تخيله كرديم.خونمون شده بود عين خونه هايي كه اسباب كشي دارن.همه چيز ريخته بود وسط.خلاصه با كلي اينور و اونور كردن وسايل بالاخره تونستيم ميز كامپيوتر و كتابخونه رو جا به جا كنيم  و الان به نظرم خونمون بيشتر شبيه سمساري شده تا خونه از بس كه شلوغ پلوغ شده دور و برم.البته بنده كه فقط تماشا مي كردم وگاهي هم ساز مخالف مي زدم.تنها كاري كه از صبح تا شب كردم يه شام پختن بود جون حتي ناهار رو هم مامي همسري پخته بود و با خودش آورده بود كه من كاري نكنم.(بنده خدا خيلي زن مهربونيه البته گوش شيطون كر.) فقط يه بار اومدم زير وسايلي كه داشت جا به جا مي شد رو جارو برقي بكشم ، حواسم پرت شد و جارو رو بلند كردم كه يهويي داد مامي همسري در اومد و كلي دعوام كرد كه مگه مي خواي امشب بزايي و ، لازم نكرده تو كار كني و .... خلاصه كه خودش بنده خدا هم جارو كرد و هم تي كشيد .

تصميم داشتم موكت اناق فسقل بانو رو هم تو اين هفته بشورم كه مامي همسري آقاي شيك رو مجبور كرد كلا موكتو عوض كنه كه بنده حسابي كيف كردم و تو اين هفته ميريم خريد موكت.حالا هم اگه خدا بخواد روز جمعه به كمك  مامان  و باباي خودم اتاقو مي چينيم.البته خودم فكر مي كنم هنوز چيدن اتاق يه كوچولو زود باشه آخه همش روش خاك مي شينه ولي از يه طرف مي گم زودتر بچينم تا بفهمم كم و كسري هست يا نه.

ديروز هم كه به شستشوي پرده  هاي خونه و تميز كاري گذشت  تا شب.شام هم جاتون خالي با همسري رفتيم بيرون.جالب اينجا بود كه تصميم گرفتيم بريم جام جم كه رستورانهاش بين الملليه اما از اونجايي كه خيلي وقت بود سري به اونجا نزده بوديم وقتي رفتيم در كمال تعجب ديديم كه از اونهمه رستوران مختلف فقط يه بوف مونده.خلاصه كه كلي ضايع شديم و كفر آقاي شيك حسابي در اومد.    به قول خودش اگه قرار بود بره بوف فست فود بخوره سر راه اينهمه  رستوران بهتر از بوف بود .خلاصه كه كلي به خودمون خنديديم.

امروز هم از صبح دوباره افتادم به تر تميز كردن خونه.مي خوام اگه شد يه خونه تكوني كوچولو كنم تا خونه براي ورود فسقل بانو آماده بشه.آنقدر كار دارم كه اصلا نمي دونم از كجا شروع كنم. به هيچكس هم نگفتم دارم خونه تكوني مي كنم وگرنه سر و صداي هم مامي خودم و هم مامي شوهر اساسي در مياد.حالا ببينم تا كي مي تونم به اين پنهون كاري ادامه بدم و كارامو انجام بدم.مي دونيد مي تنم بهشون بگم كه بيان كمكم ولي من اصولا آدمي هستم كه سعي مي كنم تا مجبور نشم از كسي كمك نخوام.نمي دونم اسموشو غرور مي ذاريد يا هر چيز ديگه.اما اصلا دوست ندارم به كسي احساس دين كنم و نيازم به كسي باشه حتي اگه اون يه نفر مادرم يا اقاي شيك باشه. شايد هم به همين خاطره كه اگه الان براي خودم جايي دارم البته اگه جايگاهي باشه ،‌همه رو از خودم دارم و از هيچ كسي تا حالا  كمك نخواستم تا كسي هم ازم توقعي نداشته باشه.نه اينكه نخوام به ديگران كمك كنم هاااااااااااااااا نه، اما دوست  هم ندارم كه كسي هم كمكهامو به حساب وظيفم بذاره  و ازم توقعي داشته باشه.حالا نمي دونم به نظر شما اين اگه عيب هست  شما بهم بگيد تا خودمو اصلاح كنم. اما به نظرم آدم نبايد از هيچ بني بشري  جز خودش توقع داشته باشه.

بگذريم، راستي خريدهاي بهداشتي فسقل بانو رو هم همون پنجشنبه  انجام دادم ،البته بنده رو به زور از خيابون بهار بيرون كشيدن .چون اگه به من بود و ولم مي كردند همه بهارو جارو مي كردم و بازم مي گفتم فلان چيز كمه اما  بالاخره پروسه سيسموني خريدن تموم شد.به قول مامانم جهاز خريدن از سيسموني خريدن خيلي راحت تره. راست هم مي گه . آخه من از خريد جهازم اصلا خبر دار نشدم و همه وسائلمو خود مامانم خريد.اما امون از دست اين سيسموني كه پدرم اساسي در اومد.الان هم همش احساس مي كنم چيزي كمه يا ممكنه يه چيزي رو از قلم انداخته باشيم.خدا مي دونه.

خوب خيلي حرف زدم ،‌ بهتره پاشم برم دنبال كارم. كار ماشين لباسشويي تموم شده و لباسهاي خيس دارند صدام مي كنند و التماس دعا دارند.

راستي دنبال اين ستاره هايي مي گردم كه شب تاب هستند .كسي مي دونه بايد از كجا پيدا كنم؟


یکشنبه نوزدهم آبان 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

خبر مهم اول: امیر سام گلم پسمل عسل بانوی عزیزم فردا پاهای کوچول موچولوشو میذاره تو این دنیا.عسل جون از ته دل بهت تبریک می گم که این نه ماه رو به پایان بردی و حالا تبدیل به یه مامان تمام عیار و مهربون شدی.ایشالا که امیر سام گلم زیر سایه تو و بابا هلوی خوبش ۱۰۰۰ ساله بشه.

همه اینها گفتم که بگم از الان حسابی هوای داماد منو داشته باش تا عروس خانوم از راه برسه.البته خودم باید بیشتر از تو هواسم به دامادم باشه از بس که این دخترک من سرتقه و از بس که امیر سامم مظلوم و آقا.

امیر سام عزیزم تولدت مبارک.ایشالا که به سلامتی و خوشی تو این دنیا زندگی کنی.

          امیر سام عزیزم تولدت مبارک

خبر مهم: ما مي بزرگ به لطف دعاي شما دوستاي گلم ديروز از بيمارستان مرخص شد و به سلامتي برگشت خونه اش.خدايا واقعا از لطفت ممنونم.

و اما خود ما.چند روزي  طبق معمول به لطف مسئولان به ظاهر دلسوز تئاتر مملكت باز بي شوهر مي شويم و كوچ مي كنيم به خونه مامي خودمان.البته تا اين ساعت اين بي شوهري تنها مختص تهران مي شه و بعد از اون چي پيش بياد خدا مي دونه‌. مي دونيد نه اينكه تئاتر كشورمون خيلي بودجه داره به همين خاطر اين مسئولان به ظاهر دلسوز تصميم گرفتند براي جشنواره رضوي سنگ تموم بذارند و به جاي يه اختتاميه ، 2 تا اختتاميه يكي در تهران و يكي در بجنورد بگيرند كه همسر گرامي به اسم پاداش ولي به كام بيگاري جز هيات اعزامي به بجنورد بودند كه فعلا با سر هم كردن مقداري چاخان داره از سرمون مي گذره البته نه اينكه خداي نكرده  فكر كنيد مياد خونه هاااااااااااااااااا نه بلكه بايد شب رو در تئاتر شهر جن زده بمونند و همون جا هم بخوابند كه نكنه يه وقت فردا صبحش كسي جيم بشه.حالا تا اين گروه به سمت بجنورد حركت كنند هزار تا خبر موثق و غير موثق به بنده مي رسه  و هزار تا تصميم از سمت مدير همسري گرفته مي شه.

به هر حال اگه ديديد تا شنبه يا يكشنبه ازم خبري نشد بدونيد كه همسري رو به ضرب هر حيله ايي با خودشون بردند و بنده خونه مامي جا خوش كردم.

خلاصه اينكه  همون طور كه گفتم ما داريم مي ريم خونه مامي.مامي هم امروز به يه دوره دوستانه دعوته  و چون مي دونه كه من كلي غر مي زنم كه نميام ، لباس ندارم، با اين شكم قلنبه كجا بيام و...  از اين جور حرفها  نه تنها ديشب بهم چيزي نگفت  بلكه همون اول صبح هم  باهام اتمام حجت كرد كه كسي از توي حامله توقع آنچناني نداره و بيخود خودتو لوس نكن و بهونه نيار كه نمي ذارم تو خونه تنها بموني.خلاصه داريم مي ريم به يه تو فيق اجباري و ايشالا اگه دا بخواد فردا صبح مي ريم عيادت مامي بزرگه.

از اين حرفها كه بگذريم مي رسيم به اينكه شنبه بعد از 6 هفته تشريف بردم پيش دكترم كه از همين جا واقعا به خودم خسته نباشيد مي گم از بس كه به موقع رفتم.خلاصه پروسه فشار خون و شنيدن صداي قلب فسقل بانو ي عسلم و وزن گيري حل شد و به بنده اعلام شد عليرغم پيشگيري هاي بنده براي جلوگيري از افزايش وزن بالاخره اين شطر در خونه ما هم خوابيد و  به اين بلاي خانمان سوز گرفتار شديم و از اونجايي كه اين خانوم دكتر ما فكر كرده كه بنده خيلي زرنگ تشريف دارم بهم توصيه پياده روي كرد اما كو گوش شنوا.از  همون روزي كه اومدم خونه اصلا از در خونه ديگه بيرون نرفتم.حال كنيد... ببينيد من چقدر حرف گوش كن هستم....ياد بگيريد ...

خوب حالا برسيم به شيرين كاريهاي فسقل بانو در آغاز هفته ۳۲ .

         ماهك من ، جيگرکم ، فسقل بانوي خودم هفته ۳۲  مبارك.

ايشالا زودي ۴۰ هفتهايي بشي كه با اين كارات دل مامانتو بي طاقت بي طاقت كردي.

من كه ديگه از دست اين دختره مردم از بس كه اين خانوم خانوما قر و فر داره.( فكر كنم به مامانش رفته) تو اين چند روزه مدل حركتهاش كلي فرق كرده. كلا اين دخملك از يه ور شكم بنده اسباب كشي مي كنه ميره اين ور شكمم بعد دوباره نيم سااعت بعد بار  بنديلشو مي بنده و راه مي افته مي ره اون ور ديگه شكمم.5 دقيقه با معده ام گلاويزه ، 5 دقيقه از دست دنده هام عصباني مي شه و يه لگد حوالشون مي ده ، 5 دقيقه بعد هم آكروبات بازيش گل مي كنه و سر و ته مي شه.خلاصه كه جديدا هر دقيقه از يه گوشه شكم بنده سر در مياره.حالا خوبه كه جاش تنگه اگه تو يه جاي بزرگ بود بايد مي ديديم چه آتيشي مي سوزونه اين جيگر مامان.

خوب بهتره ديگه بلند شم يواش يواش خودمو براي مهموني اجباري آماده كنم كه تا يه ساعت ديگه آقاي پدر مياد دنبالم  و اگه حاضر نباشم حسابي دادش در مياد.

قابل تو جه دوستاي كه از من سراغ عكس سيسموني مي گيرند:

قول داده بودم عكس وسايل سيسموني رو بذارم  اما از اونجايي كه هنوز اتاق فسقل بانو حاضر نشده و احتمالا از دست خونسردي آقاي همسر تا بنده نرم تو اتاق زايمان هم آماده نمي شه  فعلا عكسي براي گذاشتن ندارم ولي به محض آماده شدن  اتاق حتما عكسهاشو مي ذارم به خدا .قول دادم آخه...


چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

مي خوام اين پستو اول از همه اختصاص بدم به تشكر از همه شما دوستاي گلم كه در اين مدت كه مامان بزرگم تو بيمارستان بود حسابي دلداريم داديد و همين دلداريهاي مهربانانه شما بود كه باعث دلگرميم شده بود.البته بايد زودتر از اينها اين پست رو مي ذاشتم كه نمي دونم چرا وبلاگم از چهارشنبه قاط زد و هر كار مي كردم نمي تونستم وبم رو باز كنم.اول فكر كردم شايد هكم كردند و كلي تو اين چند روز غصه خوردم و تصميم گرفتم اگه تا شنبه درست نشد كلا آدرس وبمو عوض كنم اما امروز كه رفتم به عسل بانوي گلم سر بزنم ديدم براي خرابي وبم از همه دوستان نظر خواسته ، كه تو همين نظرها بود كه ديدم ساناز وبلاگ ساناز و شوشو گفته بود قالب وبم پريده .خلاصه كه به دنبال حرف ساناز قالبم رو عوض كردم و ديدم كه بله،‌وبم درست شد.همه اينها رو گفتم كه اگه اين بلا سر شما هم اومد مثل من به هكرهاي بدبخت تهمت نزنيد و هرچي بد وبيراه هست نثار روحشون نكنيد.

بگذريم ، خير سرم داشتم تشكر مي كردم مثلا. به هر حال بايد بگم كه واقعا از داشتن دوستايي به خوبي شما به خودم مي بالم. درسته كه اكثرا همديگرو به چهره نمي شناسيم اما همين كه در مواقع سختي و گرفتاري يه نفر آنقدر بي توقع سعي مي كنيد به دادش برسيد و اگر از دستتون بربياد قدمي جلو بگذاريد واقعا ارزشمنده.درست برعكس عموما دوستي هايي كه الان وجود داره.شايد براي همين  چيزها هست كه خود من اينجور گرفتار اين دنياي مجازي شدم و يه جورايي همدم و مونسم شده. به هرحال از صميم قلب از همتون باز هم  تشكر مي كنم.

از اين صحبتها كه بگذريم مي رسيم به اتفاقات اين چند روز.سه شنبه كه قرار وبلاگي توتي جون بود و جاي همه اونهايي كه نيومدن رو خالي كرديم و با وجود هواي سرد  ،  خيلي خوش گذشت.البته من توتي جون رو از كمي قبل تر مي شناختم اما سه شنبه با مامان مريم ، مامان بچه شير آشنا شدم كه از همين جا بهش مي گم كه مريم جون از اينكه باهات آشنا شدم از ته دل خوشحالم و اميدوارم لياقت دوستي با تو رو داشته باشم.چهارشنبه خيلي اتفاق خاصي نيوفتاد فقط بعد از ظهرش با آقاي شيك رفتيم خونه مامان همسري  كه كلي خوش گذشت.بنده خدا مامان همسري با وجود اينكه كلي خريد كرده بود و كلي كار سرش ريخته بود نه تنها نگذاشت بنده دست به سياه و سفيد بزنم بلكه چون مي دونست من كيكهايي كه مي پزه رو دوست دارم برام سفارشي كيك پخت كه داد با خودم آوردم خونه.در كل خوش گذشت.

امروز هم كه ظهر رفتم عيادت مامان بزرگي .يكمي سرما خورده بود ولي خدا رو صد هزار مرتبه شكر حالش خوب بود.كلي با هاش شوخي كرديم.دكترش مي گفت ما حريف ايشون نمي شيم كه ببريمش تو بخش .مامان بزرگم هم مي گفت برم تو بخش چي كار كنم.اينجا شماها رو مي بينم كه همتون خوشگل مشكلين.برم تو بخش كه قاطي يه مشت پيرمرد و پيرزن بشم و اونا رو ببينم.حالا خود مامان بزرگ بنده به نظرتون چند سالشه؟ خودم ميگم 80 سال كه ايشالا خدا به 200 سال برسوندش و ازمون نگيردش.اعتماد به نفس و كيف كرديد.اونوقت ما جوونها تا تقي به توقي مي خوره يا مي خوايم خودمونو بكشيم  يا مي خوايم خدا مرگمون بده و ... خلاصه كه بعد از بيمارستان هم با مامان همسري رفتيم سهروردي و طلسمو شكونديم و كاغذ ديواري اتاق فسقل بانو رو خريديم.آخه يه 2 ماهي مي شدكه مي خواستيم بريم اما نمي شد.حالا قراره شنبه  كاغذها رو برامون بفرستند خونه و اگه خدا بخواد جمعه مامان همسري با برادرش يعني عموي فسقل بانو بيان خونمون براي چسبوندن كاغذ ديواري ها. حالا هر وقت كل ا تاق چسبونده شد از طرحش عكس مي گيرم و براتون مي گذارم.البته طرحش خيلي ساده است ولي به نظر خودم كه با وجود سادگيش خيلي شيك و خوشگله .

خوب بنده از ذوق درست شدن وبلاگم كلي حرف زدم  اونم نصفه شبي.بهتره پاشم برم چون هم آقاي شيك منتظره تا با هم فيلم ببينيم و هم چشماي شما  رو از خوندن اين همه حرف كه الان  داغون شده نجات بدم.


پنجشنبه نهم آبان 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

دوستاي گلم خوبيد؟ اميدوارم اين تعطيلات بهتون خوش گذشته باشه.براي ما هم اي بدك نبود.تمام تعطيلي رو آقاي شيك تا ساعت 10-11 شب سركاربود.ديگه امشب هم آخرين شب اينهمه بدو بدو كردنه و به قول خودش مثل اسب بخار كار كردنه  و فردا بعد از برپايي مراسم تالارشون گوش شيطون كر زندگي ما هم به حالت عادي برمي گرده.

ديشب خالم اينها سر زده با مامان و بابام اومدن خونه ما كه  البته زود رفتن.بعد بنده كشف كردم كه از بيمارستان اومدند.از قرار ماما ن بزرگ تپلي و مهربونمو تو بيمارستان بستري كردن به علت قلب درد.الان تو سي سي يو هستش.اما بازم من بدبختو هيچكس آدم حساب نكرد كه بهم بگه و خودم به زور از زير زبونشون كشيدم بيرون.

امروز مي خوام بر ملاقات.صبح به خالم كه تو همون بيمارستان كار مي كنه زنگ زدم و حالشو پرسيدم .گفت دكتر گفته بايد دوباره آنژيو بشه.تو رو خدا براي ماماني من دعا كنيد كه زود زود ، صحيح و سالم از بيمارستان بياد خونه.

امروز بعد  از بيمارستان همه قشون خونواده مادري يعني همه خاله قراره بريزيم خونه همون خالم كه اومده بود خونمون .از اونجا هم مراسم خريد رفتن و آرايشگاه رفتن و ... داريم. بعدازظهر هم احتمالا با مامان و بابام ميرم خونه دادشيم يه سر به اونا  بزنيم و من عشق كوچولومو يعني برادرزاده مو  ببينم ووووووو  احيانا اگه وقتي باقي موند بر مي گرديم خونه مامانم و شب رو  همون جا بخوابم.

مي بينيد شدم دوباره دختر مامان.از اون دختر هايي كه هميشه دنبال مامانشون هستند. اااااااااااااااااااا چرا مي خنديد خوب؟ اصلا به من چه كه خوب همسري خونه نيست ديگه.به قول مامان نيما شير پسر يه 2 هفته ايي هست كه همسري رويت نشده.شما اگه ديديدش سلام منم  رو هم برسونيد .

راستي سه شنبه قرار وبلاگي هست تو پارك پرواز كه توت فرنگي عزيز زحمتشو كشيده.اگه خواستيد بياييد و همديگرو ببينيم حتما به وبلاگ توتي سر بزنيد كه آدرس و ساعت رو برداريد.خيلي خوشحالم كه بزودي چند تا از بچه هاي خوب وبلاگي رو از نزديك مي بينم و باهاشون بيشتر آشنا ميشم.

الان ديگه بايد برم حاضر شم چون ساعت 1 بايد بيمارستان باشم.

تو رو خدا يادتون نره براي مامان بزرگ تپلي و مهربون من دعا كنيد.


یکشنبه پنجم آبان 1387  توسط ساناز  |

 

به دلیل عذر خواهی دوست همسر و تا حدودی حل سوتفاهم پیش اومده به در خواست همسری این پستو حذف می کنم.

دوستای خوبم از همه دلداری و دعوت به آرمش کردنتون واقعا ممنونم.نمی دونم اگه شما نبودید تو این چند ساعت نفرین شده به من چی میگذشت.

یه چیز جالب و اونم این که دوست همسری از ناراحتی من بابت شوخیش آنچنان  ناراحت شده که دست پیش گرفته پس نیوفته.الان نزدیک دوساعته که همسری در حال دلداری دادن اونه.جالب نیست؟


جمعه سوم آبان 1387  توسط ساناز  |

 

بعدا اضافه شد:

هنگ کردم ...مغزم كار نمي كنم....باور نمي كنم....مگه امكان داره....

واي خداي بزرگ....اي كاش نمي رفتم  به وب نارتيتي ...اي كاش به اونجا سر نمي زدم...يعني مي شه كه  اشتباه شده باشه...

يعني واقعا نارتيتي از بين ما رفته...مگه مي شه...مگه مي شه بدون اينكه صداي گريه ليندا كوچولو رو بشنوه از اين دنيا بره...

بعد از آپ وبم رفتم كه مثلا يه خبري از ليندا كوچولو بگيرم .اما با چي روبه رو شدم.اول فكر كردم خبر مربوط به يه نفر ديگه است اما وقتي دوباره خوندم...نه...باورم نمي شه ...لينداي نارتيتي فقط چند هفته از فسقل بانو ي من كوچكتر بود...نارتیتی عزیزمون خیلی زود تو یه دنیای دیگه لیندای دلبندشو در آغوش گرفت....

...............................................................................

سلام سلام صد تا سلام.

 

چند روز پیش یه سر رفته بودم وبلاگ دوست خوبم تيستو جون.ديدم يه عكسي از كوروش گلش گذاشته قاطي يه عالمه عروسك .يه دفعه ياد خودم افتادم كه 28 سال پيش از منهم يه همچين عكسي گرفته شد ه بود.براي همين هوس كردم عكسم رو تو وبلاگ خودم بذارم.بعد ديدم نمي شه كه عكس من باشه و لي عكس آقاي شيك نباشه براي همين يه عكس هم از همسري گذاشتم .ايشالا 2-3 ماه ديگه هم عكسهاي فسقل بانوم رو مي ذارم كه آلبوم كودكي هامون كامل بشه.

يه خبر البته برا ي اونها كه خبر ندارند. سوشيانس پسر آزيتاي گل وبلاگ دلبند ديروز صبح پاهاي كوچولوشو گذاشت تو اين دنيا.آزيتا جون تولد پسر گلتو بهت تبريك مي گم.ايشالا كه سوشيانس ناناز زير سايه تو و پدرش ۱۲۰ سال به خوبي و خوشي و سلامتي زندگي كنه.

 

ديروز هفته ۳۰ من و فسقل بانو هم رسما شروع شد.خدايا شكرت اين ۳۰ هفته به خوبي تا به امروز گذشت .اميدوارم كه اين هفته هاي باقي مونده هم به خوبي سپري بشه.خداي مهربون همه بچه ها رو چه اونهايي كه هنوز تو دل ماماناشون هستند و چه اونهايي كه پا به اين دنيا گذاشته اند به  دستهاي مهربون خودت مي سپارم.فسقل بانوي منو هم از ياد نبر كه محتاج مهربوني تو چه تو دنيايي كه الان هست و چه در دنيايي كه در آينده وارد آن مي شود ، خوهد بود.

خداي بزرگ دوستت دارم.تو بهترين دوست من در تمام دوران زندگيم بودي ، هستي و خواهي بود.مهربونيتو از هيچكس دريغ نكن خدا جونم.

آقای شیک ۲۸ سال پیش در خانه کودکی هاش

 

Image and video hosting by TinyPic

خودم ۲۸ سال پیش اتاق کودکی هام.

Image and video hosting by TinyPic

 

 ساناز نوشت: هيچ توجه كرديد اصلا.بالاخره روي بلاگفا رو كم كردم و عكس گذاشتم.به اين مي گن موفقيت

 


چهارشنبه یکم آبان 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
سایت اختصاصی مهدی وجدانی
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و ني ني تو راهي
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0