تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


سلام سلام صد تا سلام

خوب بازم با يه تاخير چند روزه برگشتم.آخه از چهارشنبه هفته پيش رفته بودم  خونه مامانم مهموني تا جمعه .البته تو اين چند روزه اساسا بنده بي شوهر شدم.از بس كه اين  مسئولين وظيفه شناس و هنر دوست( جون خودشون) دقيقه به دقيقه جشنواره بر گزار مي كنند و از همه بدتر جديدا اين قضيه رو مد كردند كه كارمندان بي نوا تا صبح بمونننننننننننننننننننننننننننننن.اي خدا من برم به كي بگم بعد از 7-8 سال زندگي   آخر زورشون به ما چربيد و  سه روز منو و همسري رو از هم جدا كردند .البته هنوز هم رسما تا اين جشنواره كذايي تموم بشه  بي شوهرم.فقط ديگه جمعه ظهر ديگه  طاقتم طاق شد و برگشتم خونه خودمون. گرچه دوباره همسري ساعت 4 بعدازظهر رفت استوديو دنبال كارش  و من و فسقل بانوي بيچاره تا ساعت 11 شب تنها بوديم اما خدارو شكر مي كردم كه لااقل تو خونه خودم هستم.نه اينكه فكر كنيد خونه مامانم بهم بد مي گذره يا سخت مي گذره هااااااااااااااااا، نه، تازه كلي هم بهم مي رسن و نمي ذارن بهم بد بگذره ، اما من هيچ جا مثل خونه خودمون راحت نيستم به خصوص اينكه اگه همسري شب پيشم نباشه كه تا خود صبح بيدارم و خوابم نمي بره. به قول مامانم تو اين دو سه روز مدام بهم مي گفت تو آنقدر شوهر دوستي كه اگه شوهرت خونه باشه حتي يادت نمي افته به ما زنگ بزني چه برسه به اينكه شب پيشت نباشه.بنده خدا مامانم تو اين دو سه روز كلي شبها هواي منو گرفته بود ببينه من راحت مي خوابم يا نه  كه البته جز شب زنده داري چيزي از بنده  نديده بود.حالا اين ماجراي تنهايي و بي شوهري من تا آخر هفته ادامه داره ولي خدارو شكر همسري ديگه شبها مي تونه بياد خونه گرچه معمولا 10 -11 شبه  . البته به جز سه شنبه كه باز من سر مامانم هوار مي شم. به قول مامانم به همسري مي گفت : يه دختر بهت دادم دوتا پس گرفتم ازت.

خلاصه جمعه برگشتم خونه  ، حالا آقاي شيك گير داده بود به فسقل بانو كه تو چرا من دو سه روز نبودم و تو صدامو نشنيدي الان چرا ذوق زده نشدييييييييييييييييييييييييييييييييييي؟ همش به من مي گفت اين دخمله چرا مثل تو از ديدن من  ذوق نكردددددددددددددددددد؟ اي خدا آخه ببينيد از يه فسقل بانوي بند انگشتي چقدر انتظار هاي گنده گنده داره هههههههههههههها.

 

تو اين چند روزه تصميم گرفتم كه با همسري بريم يه آتليه عكاسي و چند تا عكس دو نفر و نصفي براي اتاق فسقل بانو بگيريم كه وقتي بزرگتر شد ببينه كه چه جوري بره تو دلي من بوده  و از كجا اومده ولي هيچ آتليه ايي رو نميشناسم كه هم كارش خوب باشه و هم از لحاظ هزينه ايي مناسب باشه.2-3 جا زنگ زدم يه قيمتهايي بهم دادند كه احساس كردم قرار براي بار دوم برم عكس عروسي بندازم.بابا همش چند تا دونه عكس معمولي  ولي حرفه ايي ديگه اين حرف ها رو نداره. اگه كسي جاي خوبي مي شناسه لطفا بهم معرفي كنهههههههههههههه. ديديد از قديم مي گن كوزه گر از كوزه شكسته آب ميخوره ، شده جريان ما.اينهمه از همه مدل به مدل  عكس گرفتم اما هيچكس نيست كه بتونه چار تا دونه عكس حسابي  از خودم بگيره براي همين محتاج غريبه ها شديم.َ


یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

امروز هم وارد هفته 29 شديم و فسقل بانو يه هفته ديگه هم بزرگتر شد.خدا رو شكر.

امروز صبح رفته بودم كلاس بارداري كه وسط كلاس ديدم مادر شوهري زنگ زد .اول كلي تعجب كردم كه چي شده كه به من زنگ زده.آخه معمولا اگه كاري داشته باشه با همسري تماس مي گيره .با كلي دلشوره گوشي رو همون طوري وسط كلاس جواب دادم.البته 2 ساعت هم تو ضيح دادم كجا هستم چون اگه فقط مي گفتم بيمارستانم احتمالا تا برسم خونه بنده خدا سكته مي كرد.خلاصه همون طور پچ پچ كنان توضيحاتمو دادم . بعد كه خيالش راحت شد بلاي نه سر من نه سر همسري و نه سر فسقل بانو نيومده  گفت ديدم ظهر خونه تنهايي زنگ زدم كه ناهار بيايي پيش ما.بنده هم كه قند تو دلم آب شد كه آخ جون يه ناهار مشتي افتادم و از خدا خواسته گفتم حتما حتما ميام.

مادرشوهر  من يه اخلاق عجيبي داره و اونم اينه كه هر وقت من زنگ مي زنم خيال مي كنه اتفاقي برا ي كسي افتاده و بنده خدا كلي هول مي كنه .براي همين هم من خيلي ناراحت مي شم و واقعا تا  كاري نداشته باشم سعي مي كنم زنگ نزنم كه اينطوري نترسه.واقعا شما اگه جاي من بوديد چي كار مي كرديد؟

بگذريم ، خلاصه كه به جاي رفتن خونه خودمون سر از خونه مادرشوهري در آورديم و جاتون خالي چه غذايي خورديم.يه قرمه سبزي و فسنجون توپ.بعد از اونم كلي خواهر شوهري قربون صدقه فسقل بانو رفت و دخملك هم كه هم يه غذاي خوشمزه خورده بود و هم كلي ازش تعريف شده بود كلي براي بنده قر داد.الهي من قربون اون قر دادنت برم دردونه من.

عصر هم كه شال و كلاه كرديم و با خواهر شوهري رفتيم جواب آزمايش تحمل قندمو گرفتيم كه شكر خدا به خير گذشت و تا لب مرز فاصله زياد دارم بعد از اونهم رفتيم خريد .آخه خواهر شوهري به مناسبت  جلوس دخملك ما كل دكوراسيون اتاقشو عوض كرد كه يه وقت بچم از ديدن اتاق سابقش وحشت زده نشه.كلي تو راه هم بهش خنديدم كه داري براي اتاقت جهاز مي خري مگه كه آنقدر وسواس به خرج مي دي.دست آخر هم فقط يه آباژور خريديم و خسته و كوفته برگشتيم خونه.البته جريانه ،  نخود نخود هر كه رود خانه خود، شد.اون رفت خونه خودشون منهم خونه خودمون.

الان هم كه بنده در خدمت شما و مشغول تايپ كردن هستم و از شام هم هنوز خبري نيست و اصلا هم نمي دونم كه چي مي خوام درست كنم.

خوب بهتر پاشم برم تو آشپزخونه ببينم براي سير كردن اين شكم چي درست كنم.

پس فعلا تا بعد

 


سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

طبق اين تيكر بالاي وبم امروز منو و فسقل بانو دو رقمي شديم.يعني چي؟ خوب معلومه ديگه.يعني همش 99 روز ديگه مونده تا فسقل بانوي من با يه شيرجه بپره بيرون.

الهي قربونش برم من كه آنقدر بارم اين رو زا دلبري مي كنه كه حسابي بي طاقتم كرده.البته اين بي قراري به همسري هم سرايت كرده و هي چپ مي ره و راست مي ياد ميگه پس كي مي خواي بچه منو بهم تحويل بدي!

آخه چي مي شده قاطي اينهمه اختراعات جورواجور يكي هم پيدا مي شده يه ماشيني، دستگاهي و ...چيزي اختراع مي كرد براي اين مامانهاي بي طاقت كه روزها رو در يه چشم بهم زدن مي برد جلو؟ نه واقعا چي مي شد؟

خوب بابا چيكار كنم.صبح به صبح كه ميام پاي كامپيوتر اول چشمم به اين تيكره ميوفته و هي ذوق مي كنم كه يه روز ديگه هم گذشته.البته من اصولا آدم كم طاقتي نيستم هااااااااااااااا ولي اينبار نمي دونم چم شده.جالب اينجاست كه بجز من و همسري ديروز صداي مامان خودم و مامان همسري هم در اومده بود كه اي بابا پس چرا اين 9 ماه تموم نمي شه و ... حالا با اين تفاصيل شما هم از من توقع صبر كردن داريد؟

گفتم كه فسقل بانوي ناز ما اين روزها از انواع دلبري ها دريغ نمي كنه .هي ورجه وورجه مي كنه ،‌هي شكم منو كج و كوله مي كنه و... تازگي ها هم خوشخواب شده.آخه تو روزاي قبل صبحها اون منو با تكونهاش بيدار مي كرد اما اين چند روزه منم كه وقتي بيدار مي شم بايد اونو از خواب بيدار كنم.گاهي هم كه مي بينم داره تنبلي مي كنه و بيدار نمي شه يه چيز شيريرن مي خورم تا بيدار بشه.البته عاسق انواع قربون صدقه رفتن هم هست.قبلا گفته بودم كه تا قربون صدقه اش برم چه خواب باشه و چه بيدار كلي برام مي رقصه و قر مي ده.

ديشب هم يه لگدي به زير قفسه سينم زد كه تا چند ثانيه نفسم از درد بند اومده بود.من نمي دونم اين دخمل ماهم گاهي انگار كه بهش توجهي نمي كنيم ناگهاني بلايي سرم مياره كه از هرچي بي توجهي بهش پشيمون ميشم.حالا اين بي توجهي چيه؟ مثلا چند دقيقه كه تكون مي خوره و لگد مي زنه اگه باهاش حرف نزنم آنچنان لگدي ميزنه كه به غلط كردن ميوفتم.فكر كنم مثل باباش سرتقه اين دخملي.

 

............................................................

چند رو زپيش با مامانم رفتيم براي تخت فسقل بانو ست رو تختي و بالش و... خريديم.ديگه واقعا از خريدهاي فسقلي فقط سرويس بهداشتي مونده كه اون هم اگه خدا بخواد تو ماه ديگه مي خرمش كه خيلي نخوام نگهش دارم  كه تاريخ انقضا ش بگذره.فقط نمي دونم ميشه اين وسائلو مثل لوازم آرايش تو يخچال نگهداري كرد يا نه؟ اگه كسي مي دونه ميشه به منهم بگه؟

داشتم مي گفتم.با مامانم بدون هيچ برنامه قبلي  رفتيم يه ست تخت خيلي خوشگل خريديم كه روش عكس  اون دوتا فرشته معروف دختر و پسر كه دارن همديگه رو مي بوسند چاپ شده.ولي خيلي خوشگله.البته مامانم 2 دست لباس هم خريده بود كه كلي ذوقيدم .يه سر همي صورتي خوشگل و يه بلوز و شلوار زرد با مزه.يه شنل كوچولو هم ديديم كه چون همه پولامونو داده بوديم برا ي خريد ست تخت  و حسابي به پيسي خورده بوديم براي همين قرار شد مامانم خودش يه رو ز ديگه بره بخره.خلاصه كه از ساعت 5 تا 8 شب پياده روي كرديم و وقتي رسيديم خونه من در حال مرگ بودم از پا درد .حتي صبح فرداش هم كه مي خواستم برم بيمارستان براي كلاس هنوز پا درد داشتم.من نمي دونم مني كه كلا با پياده روي مشكل دارم و هميشه حوصلم سر ميره چه جوري 3 ساعت ا ينهمه راه رفته بودم و اصلا نفهميده بودم .فقط موقع برگشتن فهميدم كه چه مسافتيو راه رفته بودم.به قول بچه ها تو بيمارستان بهم مي گفتند اگه دو دفعه ديگه اينجوري پياده رو ي كني فسقل بانو واقعا 7 ماهه به دنيا مياد.

 

 

...............................................................

 

امروز به همسري گفتم كه تو اين يكي دوهفته تا هوا سرد نشده  بريم كاخ نياوران طوطيمو كه الان چند ساله دارمش،  آ زاد كنم.از يه طرف دلم نمي ياد از خودم جداش كنم اما از يه طرف هم مي بينم كه وقتي فسقل بانو به دنيا بياد اون ريه هاي كوچولو و ضعيفش طاقت پرز پر پرنده رو نداره و خداي نكرده ممكنه آلرژي يا آسم و يا بيماري هاي ديگه اي بگيره.البته چند نفر خواستند نگهش دارن اما من تو روزاي اول حاملگيم كه لكه بيني داشتم نذر كردم كه طوطيمو آزاد كنم.خوب دلم براش مي سوزه .همش مي گم آخه چرا اين زبون بسته ها از اول كه تخم ميان بيرون بايد تو قفس بيرون بيان تا روزي كه مي ميرن.اونا هم خوب دوست دارن آزاد باشن.مثل اينه كه خداي نكرده ني ني هاي ما تو قفس به دنيا بيان و تا آخرين روز زندگيشون بعد 120 سال تو قفس بمونن.ظلمه ديگه مگه نه؟ واي چقدر حرف زدم .

بهتره خودم  قبل از اينكه پنجره وبمو ببنديد با احترام برم ديگه.  پس تا بعد 


پنجشنبه هجدهم مهر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام صد تا سلام

امروز اصلا تصميم به آپ كردن نداشتم چون تو اين چند روزه به طور اساسي سرما خورده بودم و حتي توان تكون دادن كلمو هم نداشتم چه برسه به اينكه بتونم پشت كامپيوتر بشينم.اما امروز كه اومدم كامنتامو ببينم يه خبري رو خوندم كه اصلا نمي دونم چه جوري بايد خوشحاليمو از اين خبر عنوان كنم. البته از اين خبراي خوب تو هفته گذشته بازم بود كه براي هركدوم به نوبه خودش كلي ذوق كردم.و اما خبر:

امروز خبر پيوستن فاطمه عزيز و به جمع مامانهاي منتظر خوندم كه كلي به خاطرش خوشحال شدم .البته مامان شدن ساراي گلم كه سر جاي خود دارد همينطور توت فرنگي مهربون.

خلاصه كه امروز خوشحاليم خيلي خيلي با خبر مامان شدن فاطمه جون بيشتر و بيشتر شد.

دوستهاي گلم اميدوارم قدم ني ني هاتون براتون هزار بار مبارك باشه و دوران حاملگي خوبي داشته باشيد.حسابي از خودتون پذيرايي و استراحت كنيد تا ني ني هاي نازتون جاشون محكم بشه و به سلامتي بپرن تو بغلتون.

 

خدايا بزرگيتو شكر مي كنم كه اجازه نمي دي دلهاي مهربوني مثل دلهاي دوستاي من روشون غبا رغم بشينه.خدايا شكرت كه  لياقت مادري رو در وجود دوستاي من پروروندي و هديه الهيتو به اونها  عطا كردي.

خداياي مربونم من كوچكتر از اوني هستم كه تو حتي بخواهي به حرفام گوش بدي ولي به حق همين هديه هايي كه تو دلامون دارنزندگي مي كنند قسمت مي دم كه نگذاري هيچ زني غم نداشتن هديتو تو دلش احساس كنه و خداي عزيزم باز هم قسمت مي دم به موجودات دوستداشتني تو دلامون كه خودت حافظ و نگهدار ني ني هاي دوستام و فسقل بانوي خودم باشي تا به سلامت پاهاي كو چولوشون رو تو اين دنيا بذارند  و باعشق و مهربوني رشد كنند.

......................................................................................

راستي  ديروز نازي عزيزم هم قرار بود  مامان بشه و دخمل نازش به دنيا بياد .البته هنوز خبر خيلي دقيقي ندارم كه اين اتفاق خوب افتاده يا نه اما نازي گلم اميدوارم دخمل زيبات به سلامتي به دنيا بياد و زايمان راحتي داشته باشي.

اما تو هفته گذشته پسمل خوشگل مامان ليلا به دنيا اومد كه از همين جا بهش هزار بار تبريك مي گم .ليلا جون اميدوارم قدم نو رسيدت مبارك باشه و با خوشي و سلامتي سالهاي سال با همديگه زندگي كنيد.

ديديد گفتم هفته پيش چه هفته خوبي بود .خدارو شكر همش خبراي خوب بود كه بهم مي رسيد كه اميدوارم اين اخبار خوب همينطور ادامه پيدا كنه.

.....................................................................................

اين چند روزه من و همسري هر دو حسابي مريض بوديم و به همين خاطر فسقل بانو هم انگار يه كوچولو بي حال شده و كمتر ورجه وورجه مي كنه .البته 3 -4 روز مقاومت كردم و رو به طب سنتي آوردم تا دارو نخورم اما نشد كه نشد و در يك جدال تن يه تن با سرما خوردگي شكست خوردم و مجبور شدم در كمال نارضايتي به خوردن  آنتي بيوتيك تن در دهم.الان يه كوچولو بهتر شدم اما از قرار امروز كه با همسري تلفني صحبت مي كردم اون بدتر شده.خدا كنه زودتر خوب بشه چون من حاظرم هزار بار مريض بشم اما مريضي آقاي شيك رو نبينم.

راستي پتوي فسقل بانو هم يواش يواش داره كامل ميشه .قول مي دم اينبار بلاگفا رو شكست بدم و عكس پتو رو براتون بذارم.

.............................................................................

پرستوي عزيز چرا نمي شه بارت كامنت گذاشت؟ حال وبت خوبه خانومي؟


یکشنبه چهاردهم مهر 1387  توسط ساناز  |

 

دخملك به كنسرت مي رود.

سلام سلام سلام

ديشب با آقاي شيك و مامان و خواهر شوهري رفتيم كنسرت مجيد انتظامي.در واقع فسقل بانو رو برديم چون پارسال هم اين كنسرت اجرا شده بود و ما آن را ديده بوديم.

اما و  اما اين كنسرت اولين كنسرت دوران جنيني فسقل بانوي ما بود.خيلي دوست داشتم تا اين موضوع رو اينجا ثبت كنم كه اگه روزي روزگاري خانوم خانوماي ما مثل باباش موزيسين شد بدونه كه ما از همين دوران جنيني به اين موضوع فكر و حمايتش مي كرديم. البته كه اصولا من و همسري خيلي دوست داريم كه اين دخملي در آينده يكي از هنرمندان اين سرزمين بشه اما نوع رشته فعاليتش رو به خودش واگذار كرديم. شايد بعضي ها بگن شايد اصلا دوست نداشته باشه هنرمند بشه  و اين خودخواهي شماست ، منهم اين حرف رو قبول دارم اما خوب  خيلي ضايع است كه از پدر موزيسين و مادر عكاس مثلا يه شيميست به وجود بياد ديگه. (شوخی کردم کلمو نکنید خوب)حالا ما سيعمون رو مي كنيم و براش تو اين حرفه كم نمي ذاريم تا آينده چي بشه خدا عالمه. به هر حال ما ديشب آخرين كنسرتمون رو رفتيم چون از چند ماه ديگه كه دخملي به دنيا بياد تا 2-3 بعد من و دخملي  رو تو هيچ جا راه نمي دند.

به هر حال ، ديشب جاي همگي شما خالي بود چون به نظرم اجراي امسال خيلي بهتر از سال پيش بود اما تفاوتهايي هم با سال گذشته داشت.خيلي از نوازنده ها ي اركستر سمفونيك عوض شده بودند و مي شد چهره هاي خيلي جوان و با استعداد رو در ميون اعضا ديد، خيلي از افرادي كه حركات فرم و به اصطلاح حركات موزون انجام مي دادند كارشون از پارسال بهتر بود اما تنها چيزي كه به نظرم سال گذشته يكي از آُس هاي اين برنامه بود حضور مهتاب نصير پور به عنوان بازيگر كار بود كه امسال جاي خودش رو به مريلا زارعي داده بود .البته نه اينكه كار خانوم زارعي بد بود هاااا نه.اما  بازي مهتاب نصير پور يه ظرافتها و پيچيدگي هاي خاص خودش رو داره كه در كار هر كسي به چشم نمي خوره كه به نظرم همه و همه اين ويژگي ها بر مي گرده به پشتوانه قوي بازي در تئاتر كه  ايشون در اون يد بلند و بالايي دارند.

اما به هر حال كار امسال هم خيلي خوب بود.اسم اين كار (( اين فصل را با من بخوان)) است كه تلفيقي است از حركات نمايشي و موسيقي كه من اون رو به همه كساني كه از شنيدن كارهاي مجيد انتظامي لذت مي برند توصيه مي كنم چون قطعات اجراشده همه  و همه قطعاتي است كه بارها و بارها در كارهاي آقاي حاتمي كيا شنيديم مثل بوي پيراهن يوسف، از كرخه تا راين ، آژانس شيشه ايي، سمفوني ايثار و ...

خلاصه كه اگه دوست داريد يه كار خوب ببينيد اين برنامه تا 5شنبه در تالار وحدت برگزار ميشه.

عجب پست خبري شد و خودم خبر ندارم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.شما ببخشيد هدف فقط ثبت خاطره و اطلاع رساني بود.


یکشنبه هفتم مهر 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام سلام

چند روزي بود كه اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم، يعني الان هم ندارم اما دلم خيلي براي شما دوستاي گلم و اين خونه كوچك تنگ شده بود.

تقريبا از اول هفته تا همين امروز همسري مرخصي گرفته بود و خونه بود.اما چه خونه بودني.ما كه چيزي ازش نفهميديم يعني دوستاش نذاشتند كه بفهميم.آخه جديدا من هوو دار شدم.تعجب نكنيد به خدا راست مي گم.البته اين هوو ما يه كوچولو با هووهاي ديگه فرق مي كنه.بقيه هوو ها زن هستند و هوو ما مرده. وقتي مي گم ما يعني هم خودم و هم فسقل بانو.

خلاصه اين آقاي هوو از صبح كه چه عرض كنم ظهر كه همسري از خواب بيدار مي شد پاي تلفن هست تا نصفه شب.البته معمولا جز 2 شب بقيه شبهاي اين هفته همش با همسري يا كلاس بودن يا استخر و فوتبال يا افطاري... ما هم كه اينجا تنها نقش هويج پخته كنار مرغ رو ايفا مي كرديم تا اينكه همسري يه كوچولو ديگه خجالت زده شد و يه بعداز ظهر تا شب رو به ما اختصاص داد و رفتيم براي خودش و فسقل بانو خريد كرديم.البته از قرار كوپنمون همين قدر بود نه بيشتر. تازه همش هم به من مي گه تو نتها تو خونه نمون و برو بيرون  ولي من حوصلشو ندارم .خلاصه كه من از اين تعطيلات چيزي نفهميدم شما اگه جاي من بوديد مي فهميديد؟

الان هم كه دارم اين پست رو مي نويسم همسري رفته خونه يكي از دوستاش واسه تمرين .آخه تصميم داره براي ابان ماه كنسرت بذاره به همين خاط روزهاي جمعه بعدازظهر تا اطلاع ثانوي با گروهش سر تمرينه.حالا خدا كنه اين زحمتش هم مثل آلبومش نتيجه بخش باشه وسطاش براشون مشكل درست نكنند.

بگذريم،‌اين روزها فسقل بانوهم داره حركات ژانگولرش رو كامل مي كنه و همش در حال پشتك و وارو زدنه.از يه ور دلم قل مي خوره مي ره يه ور ديگه. يهو مي بينيد شكم من بخت برگشته،  عين اون بنده خداهايي كه سكته مي كنن يه طرف صورتشون كج مي شه ، كج  و سفت مي شه.

ديشب رفته بوديم خونه مامان جناب همسر ، خلاصه من هرچي از شيرين كاريهاي نوه اش تعريف مي كردم باور نمي كرد.منهم براي اينكه دخملكمو دست كم نگيرن و متوجه بشن كه چه بچه حرف گوش كني دارم ،‌شروع كردم با فسقل بانو حرف زدن و اينكه نشون بده چيكارها بلده و ... خدايي از حق نگذريم دخملكم بعد از چند ثانيه آنچنان دلبري از مادربزرگش كرد كه حد نداشت و كلي قربون صدقه براي خودش خريد.آخه دخملك  از بس كه اسمشو صدا كردم و با اسمش باهاش حرف زدم سريع به اسمش عكس العمل نشون مي ده.بخصوص وقتي چاشني حرفها قربون صدقه رفتن هم باشه كه ديگه نور الا نوره.آنچنان پيچ و تابي به خودش مي ده كه كلي من و همسري رو ذوق مرگ مي كنه. شبها هم كه از دستش يه بساط ديگه داريم و معمولا يه يك ساعت بعد از اينكه مي ريم تو تخت مي خوابيم از بس اين دخملك برامون ناز مي كنه.بچم هر شب  قبل خواب دلش بازي مي خواد و تا كلي تحويلش نگيريم عمرا نمي ذاره بنده بخوابم.الان هم كه دارم مي نويسم آنچنان لگدهاي جانانه ايي داره حوالم مي كنه كه نگو و نپرس كه البته برا ي من چون جان شيرين عزيزه و مرده اون لگدپراني هاش هستم و معمولا تو اين شرايط يه جا دراز مي كشم تا دخملكم راحتتر به بازيش برسه.

 راستشو بخوايد يه وقتهايي خيلي دلم براي اين موجود نديده و نشناخته تنگ مي شه.بعضي وقتها فكر مي كنم واقعا اين منم كه آنقدر تغيير كردم. اين منم كه دارم مادر مي شم.ديشب تو آيينه داشتم خودمو مي ديدم اما انگار جلو روم يه غريبه واستاده بود و زل زده بود تو چشمام.يعني واقعا من دارم مادر ميشم؟ به همين راحتي؟

 


جمعه پنجم مهر 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
سایت اختصاصی مهدی وجدانی
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و ني ني تو راهي
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0