تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickersDaisypath Anniversary tickersDaisypath Anniversary tickers من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


پاييز داره مياد، فقط 2 روز مونده تا از راه برسه.

يواش يواش داره بوي پاييز مي آد.بوي نم بارون و خاك.حس خنكاي هوا و لرزش يواشكي بدن...

يادش بخير انگار همين ديروز بود كه هول و  ولاي شروع مدارس به دلمون مي افتاد.روزاي آخر تابستونو مي گم.وقتي كه ديگه خيالمون از خريدن كتاب و دفتر و كيف و... راحت مي شد،‌وقتيكه تمام كتاب و دفترامونو صد بار جلد مي كرديم كه يه وقت روش يه چروك پيدا نشه ، كه يه و قت بهمون نگن بي انظباط تازه يادمون مي افتاد كه اي دل غافل تابستون ديگه داره كوله بارشو مي بنده و پاييز يواش يواش و قدم زنان داره از راه مي رسه.

براي من اومدن پاييز فقط يه معنا داشت هنوز هم همین معنا رو داره .شروع مدارس.راستي چند وقته كه ديگه مدرسه نميرم؟ چند وقته كه ديگه با نزديك شدن به اول مهر مامان بيچارمو كلافه نمي كنم كه اي واي دفتر نخريدم ، مداد سياهم كو، پاك كنم جا موند...چند وقته كه ديگه صداي زنگ شروع كلاسها و زنگ تفريح و نشنيدم .چند سال گذشته و من ديگه با شنيدن زنگ آخر مدرسه  با ذوق و شوق از مدرسه نپريدم بيرون... انگار خيلي گذشته ، يادم نمي ياد، يعني حسابش داره از دستم در ميره.

چقدر زود بزرگ شدم .آنقدر بزرگ كه حالا بايد منتظر مدرسه رفتن دخترم باشم.براش كيف و كتاب نو بخرم، كتاب و دفتراشو جلد كنم ، برنامه درسي شو بذارم.يعني بازم همون شور و حال شروع مدرسه ها به دلم مي افته...

براي مني كه ديگه جايي تو مدرسه ندارم هميشه اول مهر كه ميشه  يه غمي كنج  دلم جوونه ميزنه.يادش بخير ...اي كاش ميشد دوباره ، حتي باري چند لحظه برمي گشتم تو اون دوران.پشت نيمكتهاي شكسته چوبي  و تخته سياه زوار در رفته. آخه دوران مدرسه من درست تو روزاي جنگ بود...

يادم اولين روز مدرسه وقتي تازه داشتم مي رفتم كلاس اول ،‌از ذوقم تا صبح نخوابيدم.سر ساعت 5 صبح لباس پوشيده و حاضر مامانمو بيدار كردم كه پاشو ديگه ، مدرسم دير شد. چه قدر می خوابی .يادمه مامانم گفت آخه الان خيلي زوده .براي چي الان بيدار شدي.برو يه ذره ديگه بخواب خودم بيدارت مي كنم. الان خیلی زوده. يادمه منم از ناراحتي رفتم تو تختم با همون روپوش و مقنعه و کوله پشتی که حتی حاضر نبودم از شونه هام جداش کنم نشستم تا وقتش بشه.وقت رفتن مدرسه... نه اينكه فكر كنيد شاگرد زرنگ بودم هاااااا ، نه. اتفاقا از اون شاگردايي بودم كه براي فرار از مشق نوشتن به همه راهي متوسل ميشند.

يادمه يه روز تو همون روزاي كلاس اول مامانم اومد مدرسه.يعني خواستنش.خانوم معلمم اسمش خانوم فتحي بوداز  مامانم پرسیده بود  : خانوم ...شما هم كارمنديد ما هم كارمنديم.شما چه جوري وقت مي كني هر روز بري مهموني؟

مامان منم بنده خدا كه از تعجب دو تا شاخ گنده وسط سرش سبز شده بود گفت: به نظر شما امكان داره كه آدم كارمند با دو تا بچه بتونه هر روز بره مهموني؟ من ماه به ماه حتی نمی تونم به مامان خودم سر بزنم .

خانوم معلم: آخه من هر وقت مي خوام مشقاي ساناز و ببينم مي گه مامانم منو برده بود مهموني ، من نتونستم مشق بنويسم...

 بعد از اون بود كه تنبيه شدم و براي يه هفته تبعيد شدم به كلاس يكي از خانوم معلماي پير كه اسمش مو به بدن آدم سيخ مي كرد چه برسه به اينكه معلمت باشه.فكر كنم تا آخر ماجرا رو خونديد ديگه...اين شد كه بعد از يه هفته من شده بودم يه شاگرد مدرسه سر به راه و حرف گوش كن.

 اما تا آخرين روز مقطع ابتدايي همچنان ورد زبون مامانم يه جمله بود.ساناز مشقتو بنوس.ساناز بنويس...


شنبه سی ام شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

دوست جونام سلام با تاخير منو بپذيريد.

حال همگي خوبه؟ چه مي كنيد با ماه رمضون؟ اميدوارم كه هميشه خوب و خوش و سر حال باشيد.

اين یه هفته  خيلي گرفتار بودم. كلي دكتر و بيمارستان رفتم كه خدا رو شكر همشون به خير و  خوشي تموم شد . اين هفته دومين جلسه ايي بود كه پيش دكتر جديدم مي رفتم .البته همسري هم اومد و خانم دكتر كلي سر به سرش گذاشت.بعد از معاينه و اين حرفها بهم گفت ممكنه سر زايمان من ايران نباشه.منو مي گيد انگار يه سطل آب يخ ريختند رو كلم.گفت پس من چيكار كنم / بي دكتر مي مونم كه؟ گفت نگران نباش يكي از همكارامو بهت معرفي مي كنم كه قبول كنه زايمان طبيعي انجام بده چون اين روزا كمتر دكتري زايماني جز سزارينو قبول مي كنه.خلاصه كه بنده كلي حالم گرفته شد چون اين خانم دكتره رو خيلي دوست دارم و خيلي انرژي مثبت ازش مي گيرم. آخه من نمي دونم اون تاريخي كه براي زايمان به من داد مي افته تو ژانويه آخه كدوم سميناري تو ژانويه كه همه  جا تعطيله برگزار ميشه.جريان اين سمينار شده جريان او ن خروس بي محل كه از قديم مي گفتند.مي بينيد چه جوري دستمو تو پوست گردو گذاشت. تو رو خدا شما هم دعا كنيد كه يا اين سمينار كنسل بشه يا فسقل بانوي ما يه كوچولو ديرتر يا زودتر از اون تاريخ بپره بيرون.

خلاصه  بعد  از حالگيري  از بنده هم ، چون از قبل از حاملگي طپش قلب داشتم بهم گفت يه مشاوره قلب و عروق برم  كه امروز رفتم براي اكو.البته اون وسط مسطهاي اكو يواشكي يه نگاهي هم به فسقل بانو انداختيم كه انگار خواب بود ولي دكتر صداي قلبشو چك كرد.خدا رو شكر جواب اكوم هم خوب بود و حالا حالا ها مونده كه همسري و اطرافيان از شر بنده راحت بشند.

برا ي4 هفته ديگه هم دكتر عزيز ، برام كلي آزمايش نوشت كه يكيش تحمل گلوگزه كه اگه اين يكي هم به خير بگذره تازهاز  خان 6 ميگذريم . آخرين و سخت ترين  خان هم ، خانه زايمانه ، و اينجوري ميشه كه  هفت خان  كه مي گن رو رد مي كنيم.

امروز فسقل بانوي من 25 هفته شد. فكر كنم خودش هم از اينكه به اين هفته رسيده خيلي خوشحال بود چون امروز از كله سحر همش مشغول شيطنت و بازيگوشي بود و يه دقيقه هم منو راحت نمي ذاشت.آنقدر تو بيمارستان براي خودش بالا پايين پريد كه دو سه دفعه به شدت افت فشار پيدا كردم. حالا از يه طرف حالم خراب بود از يه طرف هم جرات نمي كردم حرفي بزنم .آخه اين خانوم خانوماي ما كلي نازشون زياده و با كوچكتري حرفي قهر مي كنند و تا چند ساعت ازشون هيچ خبري نيست.مثل ديشب كه اقاي شيك داشت با دخملي حرف ميزد و بازي مي كرد بعد كه خسته شد به دخملي مي گه بازيگوشي ديگه بسه بذار بخوابم كه هنوز حرفش تموم نشده دخملي قهر كردند و تشريف برند يه كنجي و آنچنا ن سرشونو به شكم بنده بي تقصير فشار دادند كه نالم در اومد.تو رو خدا مي بينيد. يكي ديگه حرف ميزنه يكي ديگه قهر مي كنه ، اون وقت خشم و غضبش مال من فلك زده است.


چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

دوست جونام سلام

تا حالا شده با فسقلي هاي تو دلتون بازي كنيد ؟ البته مامانهاي ماه بالا رو مي گم هااااااااااااااا. اون تازه مامانها لطفا جو نگيردشون چون كوچولوهاشون كوچك و ضعيف تر از اون هستند كه بازي كنند .ان شا ءالله چند ماه ديگه اونها هم به سن بازي مي رسند و شما كيفشو مي بريد.

طبق معمول امروز هم اومدم تا از يه شيرين كاري دختركم بارتون بگم.چند روز كه من و فسقل بانو از صبح تا شب كلي با هم بازي مي كنيم و سر به سر هم مي ذاريم.البته اين بازي مسري بود و به آقاي شيك هم به شكل عجيبي  سرايت كرد.

بازي ما به اين شكله كه هر جا حس كنم فسقل بانو خودش و جمع كرده يا داره جا به جا ميشه با انگشت چند ضربه كوچولو به همون نقطه  از شكمم مي زنم و بعد از 3-4 ثانيه دخملك  با ضربه هاش جواب مي ده.حالا اگه  مثلا 3 تا ضربه بزنم لگد فسقل بانو محكمتر و اگه 1 ضربه بزنم لگد اونهم آرومتره .تازه گاهي كلك هم ميزنه و همزمان از دو نقطه جواب مي ده . امروز به همسري داشتم مي گفتم كه فكر كنم تو اين مواقع يه لگد با پا و يه مشت با دست مي زنه كه همزمان ميشه.

خلاصه كه تو اين روزا كه بنده از سوزش معده دمار از روزگارم در آمده  خانم خانمهاي ما داره خودشو براي المپيك نوزادان آماده مي كنه از بس كه گاهي لگدهاي محكم مي زنه.طوري كه يه طرف شكمم به طور خيلي واضح مي لرزه.مثل همين الان كه دوباره دخملك بازيش گرفته.

 اگه شما ها هم اين بازي تا حالا امتحان نكرديد  حتما يه بار تجربه كنيد چون به قول يكي از ماما هاي كلاس بارداري كه داشتم براش تعريف مي كردم ، ارتباط خيلي خوبي بين بچه و پدر و مادر برقرار ميشه.از همه مهمتر كلي از هوش عجيب اين فسقلي ها هم متعجب ميشيد و هم لذت مي بريد.

از اين قضيه كه بگذريم مي رسيم به برنا مه ديروز كه بنده در يك عمليات انتحاري كله صبح سر از ميدون حسن آباد در آوردم و كلي كاموا خريدم كه براي فسقل بانو پتو ببافم. يه پتوي صورتي با راه هاي نا منظم شيري. البته همسري هم همچين بي نصيب نموند چون برا ي اون هم نخ خريدم تا قبل از پاييز براش شال گردن  ببافم كه با كاپشنش ست بشه .از همون جا هم مستقيم رفتم خانه دختر دايي پدرم كه از يه طرف مادر دوم منهم حساب ميشه و حق مادري به گردن من داره. شايد تعجب كنيد كه مگه آدم چند تا مادر مي تونه داشته باشه.

 وقتي مامانم  من و برادرم رو  به دنيا اورد چون شاغل بود  برادرم رو پيش مامان بزرگم گذاشت ،  منهم  تقريبا 5 سال اول زندگيم رو پيش دختر دايي پدرم و پدر و مادرش گذروندم و بزرگ شدم  و فقط شبها خونه ميومدم . به همين خاطر يه ارتباط عاطفي خيلي شديد بين ما وجود داره و من هروقت مشكلي برام پيش مياد كه به مادر خودم هم نتونم بگم مي دونم كه كسي هست كه كمكم كنه . حالا بايد يه دفعه سر حوصله بشينم و يه پست از اين مادر دوم و خوصوصياتش و اخلاق هاش براتون بنويسم.به هر حال ،‌ديروز من تا شب خونه دختر دايي بابام مشغول بافتن شدم و قول دادم تا 2 هفته ديگه پتو رو تموم كنم كه بعدش يه سر همي ببافيم.مي دونيد من از تموم اين كارهاي خانه داري و زنونه فقط و فقط بافتني رو دوست دارم  به همين خاطر هميشه در عرض 5 دقيقه تصميم مي گيرم كه فلان چيز و ببافم و تو همون روز هم هر طور كه هست نخ تهيه مي كنم و كارم و شروع مي كنم. حالا بايد ببينيم اين پتوي دخملك چي از آب در مياد .قول مي دم هر وقت تموم شد هر طور كه هست عكسشو بذارم.

راستي گفتم عكس ، يادم افتاد كه از همتون براي راهنمايي هاي خوبي كه براي گذاشتن عكس كرديد تشكر كنم اما متاسفانه من تك تك راههايي كه گفتيد رو امتحان كردم و به 300 تا سايت از tinipic گرفته تا بقيه سر زدم اما نشد كه نشد.اين بلاگفا همچنان با من بيچاره سر نا سازگاري داره .اما من از بلاگفا پررو ترم و بالاخره روشو اساسي كم مي كنم و عكس مي ذارم.

خوب انگار خيلي حرف زدم بايد پاشم برم كارهامو انجام بدم چون عصر افطاري خونه مامان بزرگم دعوتيم و بايد تا قبل از 6 حاضر بشم.

مواظب خودتو باشيد دوستاي گلم و آخر هفته خوبي رو داشته باشيد. فعلا تا بعد.


پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

دخملك مقابله به مثل مي كند.

تعجب كرديد ، نه؟ خودم هم از كشف جديدم از تعجب شاخ در آوردم.باور كنيد اصلا شوخي نمي كنم.چند وقت بود كه دقت كرده بودم كه ضربه هاي فسقل بانو در بعضي ساعتها يه جورايي مي شه كه مثل بقيه روز نيست .اولش خيلي توجه نمي كردم اما وقتي ديدم همينطور ادامه داره ، توجهم جلب شد و راستش يه كوچولو نگران شدم.

نمي دونم شما ها هم مثل من عادت داريد موقعي كه داريد ظرف ميشوريد به كابينت بچسبيد يا نه؟ به هر حال اين يكي از عادتهاي منه كه اگه روي ميزي دارم كار مي كنم يا دارم ظرف مي شورم به اون ميز يا كابينت مي چسبم. يا زماني كه مي خوام  بخوابم براي اينكه يه وقت تو خواب به شكم بر نگردم يه بالش مي ذارم كنارم كه گاهي بهش مي چسبم، اما اين اواخر مي ديدم كه تو اين موقعها فسقل بانو حتي اگه يه كنجي هم بود فورا  شروع مي كرد به ورجه وورجه كردن و ضربه زدن. خلاصه چند بار به اين قضيه دقت كردم و تصميم گرفتم موقع هايي كه اينجوري شد از اون چيزي كه بهش چسبيدم جدا بشم .اينكا رو كردم و ديدم كه بله فسقل بانو هم آروم مي شه.

از قرار وقتي من به چيزي اينجوري تكيه مي دادم نا خود آگاه به فسقل بانو فشار مياد و جاش تنگ ميشه و دخملك گل منهم به تلافي شروع مي كنه به مقابله به مثل كردن يعني سعي مي كنه با ضربه هاش اين فشار و دفع كنه .حالا باورتون شد؟ نه ، شما بگيد آخه من از دست اين فسقلي وروجك چكار كنم؟

......................................................................................

فردا فسقل بانوي من وارد 24 هفتگي ميشه  و هر روز يه شيرين كاري جديدي از خودش نشون مي ده و هروز بيشتر و بيشتر از من و همسري دلبري مي كنه.اي كاش ميشد اين چند ماه باقي مونده هم به اندازه يه چشم رو هم گذاشتن مي گذشت  تا من زودتر ملوسكم رو بغل بگيرم.تو اين چند روز دچار يه جور احساس عجيب غريب شده بودم.يه جورايي باورش برام سخت شده بود كه يعني اين موجودي كه تو دل من داره زندگي مي كنه و رشد مي كنه واقعا بچه منه؟ يعني من به همين راحتي دارم صاحب موجودي ميشم كه از من تغذيه مي كنه و وجودش  در حال حاضر به من بستگي داره؟ يعني خدا منو آنقدر دوست داره كه به  عزيزترين خلقتش از طريق من زندگي ببخشه؟واي خدايا هر روز كه مي گذره و هرچي بيشتر وجود اين موجود كوچيك تو خودم احساس مي كنم بيشتر به وجود تو يقين مي كنم.نمي دونم چطور بعضي از انسانها وجودتو منكر ميشن.چطور باور نمي كنند كه حاكم مطلق اين هستي فقط تويي. چطور درك نمي كنند كه باروري يه زن  و تولد يك انسان  ، تنها مي تونه معجزه تو باشه ، كه وجود تو رو اثبات كنه . نمي دونم واقعا مي شه به وجودت شك كرد؟

خدايا به بزرگيت قسمت مي دم كه اين هديه الهي  رو از  همه اونهايي كه چشم اميدشون  تنها به توئه دريغ نكن.قسمت مي دم اي يكتاي عالم هستي ....

...................................................................................

راستي چند روز مي خوام از وسايل فسقل بانو عكس بذارم اما اين بلاگفا با من سر نا سازگاري داره .توي 10 تا سايت مختلف عكسها رو آپلود كردم اما هر بار كه آدرس عكسو  به قسمت اضافه كردن تصوير مي دم و اينتر مي كنم فقط ضربدر مياد و عكس باز نمي شه.مي دونيد بايد چكار كنم كه عكسهام تو وبم باز بشه؟ لطفا همسايه ها ياري كنيد تا من عكس بذارممممممممممممممممممممممم.


دوشنبه هجدهم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

سلام به دوستاي خوب خودم

ماه رمضانتون مبارك.انشاء الله تو اين ماه  به هر چي كه ته دلتونه برسيد.دم افطار و سحر هم براي ما و به خصوص فسقل بانو دعا كنيد ، يادتون نره هاااااااااااااااااااااا.

خوب اين آخر هفته هم گذشت .گرچه براي من كه خيلي تعطيلات آخر هفته مدتيه  با روز عادي فرقي نمي كنه . تو اين مدت خونه بودن براي من هميشه تعطيليه . آقاي شيك هم جديدا تو روزهاي آخر هفته برنامه هاي مختلفي براي خودش داره كه در نهايت با من نيست و باز من تنها هستم اما به هر حال روزها داره به سرعت مي گذره و عمر تنهايي منهم كوتاهتر ميشه.ديشب موقع خواب داشتم فكر مي كردم انگار همين ديروز بود كه فهميدم  فسقل بانو داره به جمعمون اضافه ميشه و كلي ذوق داشتم كه چه جوري 9 ماه طاقت بيارم تا بتونم ببينمش و تو بغلم بگيرمش.اما از اون روز 5 ماه و نيمه گذشته و اصلا باورم نمي شه كه چقدر ، زود  اگه خدا بخواد،  تا 3-4 ماه ديگه عزيزمو تو بغلم ميگيرم.

تو اين مدت خيلي اتفاقهاي مختلفي افتاده كه خدا رو شكر يا خوب بوده يا خنثي و اتفاق بدي نيوفتاده كه اين خودش جاي شكر گزاري داره .خدا كنه تا آخرش همين جوري خوب پيش بره .

تو اين روزا آرامشم براي به دنيا اومدن فسقل بانو خيلي بيشتر شده و ديگه از كابوسهاي شبونه خبري نيست.البته وجود شما دوستاي خوبم خيلي برام مهم بوده و نمي تونم نا ديده بگيرمش يا به راحتي ازش بگذرم .خيلي وقتها با بي حوصلگي مي نشستم پاي كامپيوتر اما شما با نظرها و راهنماييها و دلداريها تون همچين شارژم مي كرديد كه دل كندن از پشت ميز كامپيوتر برام خيلي سخت مي شد.

امروز هم از اون روزايي كه خيلي شارژ نيستم ، نه اينكه سر حال نباشم يا ناراحت باشم ، نه ، اما خيلي تو مود نوشتن نيستم اما ته دلم گفتم فقط اين چند خطو بنويسم و از همتون براي حضورتون  و همراهيتون تو روزاي سخت ،  تشكر كنم .تو چند روز آينده ميام ومثل هميشه شاد و سر حال  حسابي براتون از خبرها و اتفاقات جديد آنقدر  مي گم تا خسته بشيد و پيش خودتون بگيد خدا كنه اين دختره هميشه پكر باشه.


شنبه شانزدهم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

دخملي قهر مي كند

سلام سلام صد تا سلام

 آخه شما بگيد ، من به كي برم بگم كه اين دخملك ما از همين حالا من و باباشو مي ذاره سر كار و قهر مي كنه.تازه به اين راحتي ها هم كه آشتي بكن نيست .كلي بايد ناز كنه براي ما و ما هم بايد نازشو بكشيم اساسي. مي دونيد جريان از چه قراره؟ پريروز يكي از همكارهاي  سابقم تو روزنامه زنگ زد كه چه نشسته ايي كه تو يه مبلغي رو از روزنامه طلبكاري و فردا از ساعت 4 تا 6 بايد بري بگيري.ما هم كه كلي خوشحاللللللللللللللللل از شنيدن اين خبر بوديم با همين دوستم قرار گذاشتيم كه فردا يعني ديروز همديگرو جلوي در روزنامه ببينيم. بنده هم از ذوقم كلي به فسقل بانوم قول دادم كه  بعد از گرفتن پول از همون طرف ميريم بهار تا براش  كلي اسباب بازي و لباس بخرم.

ديروز قرار ما با اون همكارم كه گفتم از ساعت 4 به 5 رسيد  البته طبق معمول من سر وقت رسيدم به روزنامه ولي دوستم هنوز نيومده بود .بهش زنگ زدم گفت تو ترافيك گير كردم و ميام منه خل هم بهش گفتم پس منهم صبر مي كنم ونمي رم تو تا بيايي  و با هم بريم .خلاصه  از اونجايي كه چند وقته تصميم گرفتم هر روز پياده روي رو تو برنامه روزانم جا بدم شروع كردم به قدم زدن كه اين پياده روي يه نيم ساعتي طول كشيد و تواين مدت دوستم هم رسيد اما چه فايده.با هم رفتيم بريم داخل روزنامه كه ديديم در بسته است.نگهبان اومد و گفت آقاي ... رفته.گفتيم مگه نگفت تا ساعت 6 هست الان كه 30/5 چرا رفت؟ گفت يه تعدادي از بچه ها اومدن تسويه كردند بعد هم پولش تموم شد و رفت. به موبايل آقا ي ... زنگ  زديم ديديم در نهايت خونسردي گوشيش رو هم خاموش كرده. حالا  حكمت خدا نمي دونم چي بود يا قرار بود  چه اتفاقي برام تو خيابون بهار  بيفته كه قسمت نشد ما به حقمون برسيم  . خلاصه كه دست از پا درازتر برگشتيم خونه.

اما فسقل بانو كه توي راه تا برسيم دم روزنامه  كلي تو دل بنده  رقصيده بود از اينكه ديده بود اون روز هيچ چيزي عايدش نمي شه كلي بهش برخورد و تا خود شب قهر كرد.هر چي بهش مي گم آخه ماماني  قربونت بره اين ديگه قهر كردن نداره ، حالا يه روز ديگه ميريم خريد ،‌من سر حرفم هستم، قول دادم  و ... مگه به خرجش رفت  قهر بود كه قهر بود خيال آشتي هم نداشت و با لبي ورچيده رفته بود  يه كنجي از دلم نه تكون ميخورد نه بازي مي كرد. خلاصه كه دوباره تا شب كلي بهش وعده و عيد دادم كه فردا صبح با هم ميريم خريد تا يه كوچولو رضايت داد و آخر شب يه موج سواري از اين ور دل من به اون ور كرد تا دست از سرش بردارم. بله بالاخره اين دخمل غد ما تن به آشتي به مامانش داد.

امروز صبح هم كه رفتم  دنبال كارهاي بيمه ام و وعده به قولم .كلي دنبال يه سرهمي خوشگل گشتم اما نيافتم.نمي دونم از كجا بايد سرهمي بگيرم.طرح هاي بهار و جمهوري هم راضيم نمي كنه .كسي جايي رو سمت غرب تهران سراغ داره؟ به رولان هم سر زدم اما سر همي هاش چون تو حراج بود همه يا ناقص بود يا تموم شده بود.بنده هم از ترس اينكه دوباره مورد غضب خانوم خانوما قرار نگيرم يه بلوز و شلوار و كلاه سبز خوشگل خريدم كه از خود مغازه تا خونه و حتي همين الان اين  فسقلي زبل  داره از خوشحالي تو دل من براي خودش  مي رقصه  و خوشحاله.

خيلي دلم مي خواد عكس همه وسائل فسقل بانو رو بذارم اما همش مي گم بذار اتاقشو بچينم بعد.قول مي دم به محض آماده شدن اتاقش عكس تك تك چيزاشو بذارم.

راستي خيلي از شما دوستاي گلم در مورد اسم فسقل بانو پرسيده بوديد.والا من و آقاي شيك تصميم گرفتيم اسم فسقل بانو رو هلن ( الهه شعر يونان)  بذاريم البته اگه ثبت احوال برامون بازي در نياره و اختيار انتخاب اسم دست خودمون باشه ولي  به هر حال داريم سعي مي كنيم روي يه اسم ديگه هم به نتيجه برسيم كه اگه هلن رونذاشتند فسقل بانوي ما بي اسم نباشه.راستي نظرتون رو درباره اسم هلن حتما بهم مي گيد .مگه نه؟ منتظرم.


دوشنبه یازدهم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

سلام سلام.این هم از لیبل   cdآقای شیک .به اسم اشکهایی از بهشت.

به دلیل شناسایی وبلاگ بنده به دست جاسوسان مجبور به برداشتن عکس آلبوم شدم.

دوستای گلم از همه تبریکها و اظهار لطفی که به من و آقای شیک کردید واقعا ممنون.دوست داشتم اینبار هم پخش آلبوم دست خودمون بود تا برای همتون می فرستادم اما متاسفانه اینبار پخش به عهده شرکت ایران گام هست و به خودمون هم بیشتر از ۱۰ تا دونه ندادند.

چند تا از دوستای خوبم در مورد سبک آلبوم پرسیده بودند که باید بگم این کار یه کار بی کلام هست و تنها از دو ساز گیتار کلاسیک و گیتار آکوستیک استفاده شده. البته آلبوم "اشك هايي از بهشت" تلفيقي از موسيقي كلاسيك و بلوز است  ضمن اینکه در اين آلبوم نه تراك با نام هاي بازگشت دوباره، آواي دشت، نواي صلح و يادهاي باران خورده وجود دارد.

باز هم اگه سئوالی در مورد آلبوم داشتید من در خدمت همگی هستم.

دوستون دارم و از  همه حمایتهایی که تا حالا کردید از ته دل ممنونم.

 

ساناز نوشت: دردانه عزیزم مدتی که بهم سر میزنی و برام کامنت می ذاری.ازت ممنونم که پیشم میایی.خیلی سعی کردم جواب کامنتهاتو بذارم اما این ورد پرس شما بامن بیچاره مشکل داره و کامنتام ارسال نمی شه.دیدم اگه تو وب خودم برات پیغام بذارم این دفعه که پیشم اومدی می بینی و فکر نمی کنی که من بی معرفتم.البته من سعی خودم رو می کنم تا با ورد پرس تو آشتی کنم.


شنبه نهم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

خوشحالم

واي من امروز خيلي خوشحالمممممممممممممممممممممممممممم.از اون روزهاست كه من حسابي شارژ و سرحالم.

مهمترين علت خوشحاليم اينه كه بعد از حدود دو ماه بالاخره طلسم كار همسري شكست و امروز آلبومش وارد بازار شد.خدا كنه با استقبال خوبي رو به رو بشه چون واقعا رو ش زحمت كشيده و مايه گذاشته.خيلي دلم مي خوا د چند تا از آهنگهاشو رو وبم بذارم كه زماني كه كسي وبلاگمو باز مي كنه آهنگها هم پخش بشه ولي متاسفانه بلد نيستم اين كارو بكنم.به زودي هم عكس  ليبل روي آلبوم رو ميذارم.

همسري عزيزم خيلي خوشحالم كه انتظارت به سر رسيد و حاصل اينهمه زحمتت به بار نشست.از ته دلم بهت تبريك مي گم و اين اتفاق خوب و مهم  رو اينجا ثبت مي كنم تا دخترت روزي كه اين نوشته هارو مي خونه بدونه كه پدرش چقدر هنرمنده و چقدر باعث افتخار منه.بدونه كه بايد قدر تو رو بيشتر از همه بدونه و راه تو ادامه بده و مثل من بهت افتخار كنه و با سر فرازي از تو با اطرافيان و دوستاش حرف بزنه.مي دونم كه روزي اين اتفاق مي افته و من عاشقونه  منتظر اون روز مي مونم.

همسر عزيزم بيشتر از موفقيت كاريت آرزو مي كنم كه هميشه صحيح و سلامت در كنار من و دختر زندگي كني و امنيت رو به ما هديه بدي و مارو در پناه خودت بگيري .مي دوني كه بي تو بهترين هاي زندگي رو حتي براي لحظه ايي نمي خوام .

عزيزم درسته گاهي يه ذره اختيار از دست ميره و از دستت عصباني مي شم و تو رو هم مي رنجونم اما تو يكي يدونه ايي هستي كه هر نفسم به نفست بسته شده.

ميدوني روزاي اول آشناييمون روزاي خوب دوستيمون  قرار نبود اينجوري بهت دل ببندم .يادته گفتم از عشق افلاطوني بدم مياد؟ تو اون روز اين حرف منو به دل گرفتي و يادت موند.اما مي خوام بدوني كه امروز به جاي يه عشق افلاطوني كه مي تونه  با كوچكترين تلنگري از بين بره ، تو دلم درختي از محبت تو با ريشهاي خيلي قطور رشد كرده كه شايد روزي اون درخت نباشه ، اما ريشه هاش تا روزي كه زنده هستم در دلم خونه كرده و از بين نمي ره.

                                   دوستت دارم عزيز دلم

خوب من يه كوچولو از اين اتفاق خوب احساساتي شدم گرچه خيلي خوب نمي تونم احساساتمو بنويسم اما اگه همين چند خط رو هم نمي نوشتم خفه مي شدم.خودتون به خوبي خودتون ببخشيد.اما علتهاي ديگه شاد بودنم:

دو تا از دوستاي خوبم شيلا جون و آذر عزيز با سلامتي زايمان كردند و الان دو تا گل كوچولو رو در كنارشون دارن.يعني ميشه منم زودتر به آخرين روزا برسم. واي كه اين روزاي تابستوني چقدر دارند كشدار ميشند.ديشب آقاي شيك مي گفت تا چشم بهم بزني مثل اين 22 هفته زود ميگذره و تو داري اين دخمله رو اول دبستان ثبت نام مي كني، چشم بهم ميزني مي بيني داره ميره دانشگاه يا چشم بهم مي زني مي بيني تو سالن عروسي هستي و داري شوهرش مي دي... همه اينها درسته خودم هم خوب مي دونم ولي از جمله آخري بدجور دلم گرفت. با اينكه همه اينها اقتضاي طبيعته و همه بچه ها روزي به دنيا مي آن و بزرگ مي شن و ازدواج مي كنند براي خودشون خونواده تشكيل مي دن درست مثل خود ما ، اما به آقاي شيك گفتم  فكر كنم سخت ترين قسمت ماجرا همين جاست. يعني واقعا مي تونم ازش دل بكنم و دست يكي ديگه بسپارمش. يعني اون طرف واقعا دوستش داره ، مي تونه مثل ما ازش مراقبت كنه ... خلاصه كه هنوز فسقل بانوي ما دنيا نيومده ما شوهرشم داديم.

بگذريم ديروز چند تا اتفاق خوب ديگه هم  افتاد. اول اينكه ما بقيه وسائل خانومي رو  مثل پرده اتاقش ، لوستر و يه قاليچه كوچولو و رو تشكي و ...رو هم خريديم  به جز بهداشتي ها كه گذاشتم براي مهر و آبان. ديروز عصر هم رفتيم هم مبل ها و هم تخت و كمد فسقل بانوي خودمو تحويل گرفيم و آورديم خونه. الهي من قربون جيگر خودم برم كه با اين نيم وجب قد حسابي براي خودش دفتر و دستكي داره.آخه نمي دونيد تخت و كمدش چقدر خوشگله.ان شاء الله اتاقشو كه چيدم حتما عكسهاشو مي ذارم تا ببينيد.اما آوردن مبلها خودش حكايتي بود.مگه اين كاناپه  ازتو راهرو مي پيچيد. همسري و بابام مجبور شدن يكي از پايه ها رو بازكنند تا بالاخره بعد از نيم ساعت كش و قوس وارد خونه شد.حالا جالب اينجاست كه تا وقتي تو مغازه بودن آنقدر بزرگ به نظر نمي اومدند اما وقتي آورديمشون تو خونه ديديم عجب دكلي هر كدومش.حالا شما تصور كنيد اين تازه نيم سته كه ما گرفتيم .اگه مي خواستيم ست كامل بگيريم فكر كنم ديگه خودمون هم تو خونه جا نمي شديم.به قول بابام خونمون شده مثل مبل فروشي.همچين اين دو تا دست مبل رفتن تو هم كه من موندم چكارشون كنم.فعلا الحساب يه جوري چيدمشون تا ببينيم  چه جوري بايد چيدمانشو درست كرد.

امروز هم رفتم بيمارستان.بالاخره دكترمو عوض كردم.خيالم حسابي راحت شد.كلي هم با اين خانوم دكتر جديد خنديديم و حال كرديم.تازه بهم اجازه داد صداي قلب دخملي رو ضبط كنم و براي باباييش بيارم.همه آزمايشها و سونو هام رو هم ديد و حسابي از بابت سلامت دخملي راضي بود.خدا رو شكر الان دارم نفس مي كشم.تو اين مدت هيچكس من بيچاره رو مامان حساب نكرده بود كه از سلامت جيگركم با خبرم كنه ولي امروز حسابي خيالم راحت شد.خدا كنه هم من و به خصوص  فسقل بانو  روزاي باقي مونده رو هم  خوب پيش بريم.

خدايا تو اين چند روز خيل دلمو شاد كردي ازت به خاطر همه خوب و بدات ممنونم .خداي خوبم خانواده و همه عزيزام به خصوص همسري و فسقل بانو و مادر و پدرمو به دست خودت مي سپرم.مي دونم آنقدر مهربون هستي كه نذاري دلم از نارحتي و خداي نا كرده نبودنشون بگيره. خداي خوبم خداييتو شكر مي كنم و دوست دارم.

خداي خوبم حسابي هواي دوستاي منتظر خوبم عسل بانو گلم، روشن عزيز، آزيتاي خوب ، پرستوي مهربون ، شيماي ناز و نازي دوست داشتني  و مامان نگار خوب  و ... رو تو اين روزا داشته باش كه همشون به رحمتت نيازمندند و كوچولوهاشون رو به دست مهربون تو سپردند درست مثل من.

خداي عزيزم رحمت و مهربونيتو به بقيه دوستاي خوبم شيلا مامان نيما شير پسر، هاله عزيز ، شيلا مامان رومينا كوچولو ، خاتون عزيز ، مامان الميرا ،  گلي بانو  و سوده عزيز كه مدتي ازش بي خبرم و ... كه كوچولوهاي گلشون در كنارشون هستند هديه بده.

خداي خوبم آرزو و دعاي تمام دوستاي خوبم ساراي عزيز ، توت فرنگي مهربون و ...  رو براي داشتن هديه آللهيت بي جواب نذار.


سه شنبه پنجم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

خوب اين تعطيلات آخر هفته هم چه با خوبي و خوشي و چه با شر و بدي ، هرچي كه بود گذشت. ديروز كه جمعه بود با آنا و آتآ( مامان و بابام) و آقاي شيك رفتيم يافت آباد براي خريد تخت و كمد فسقل بانو. البته خيلي نگشتيم چون قبلا آنا و آتا اومده بودند جاهاييكه چيزاي خوشگل داشت رو ديده بودند براي همين ما رو مستقيم بردند همون جاها تا ما انتخابمون رو كنيم. راستش اولش تصميم گرفته بودم از اين تخت هايي كه هم نوزادي و هم نوجوانه بخرم اما  آنقدر چيزهاي زشت ديدم كه كلا پشيمون شدم.البته همسري هم با من موافق بود.ميگفت ، دو روز ديگه كه فسقل بانو به دنيا بياد تا زبون باز كنه مي گه اينا چيه براي من خريديد من يه مدل جديدشو مي خوام. خلاصه كه تصميم گرفتيم همون تخت نوزادي و بخريم و كه رنگ صورتيشو  خريديم. بعد از اون هم رفتيم يه سري مبل راحتي ديديم كه براي هالمون بخريم.يه مدل زبرا ( همون گورخري خودمون)  پيدا كرديم كه خيلي خوشگل بود فقط خيلي گنده بود .ديديم اگه يه ست كامل رو بخريم نه تنها براي مبل قبلي هامون ديگه جا نيست بلكه احتمالا خودمون هم ديگه تو خونه جا نمي شيم براي همين يه كاناپه سه نفره و دو تا تك نفرشو انتخاب كرديم و خريديم. حالا بايد تا 2 شنبه منتظر بمونيم تا هم تخت و كمد فسقل بانو و هم مبل ها رو آتا و آقاي شيك برند تحويل بگيرند.

ظهر هم از يافت آباد همگي براي ناهار  برگشتيم خونه ما . جاتون خالي قرمه سبزي درست كرده بودم .البته از شب قبل خورش ما در حال پختن بود تا صبح كه از خونه مي خواستيم بريم بيرون. قبل از ناهار هم يعني تا زماني كه من غذا رو گرم كنم آقاي شيك و آتا كل خونه رو بهم ريختند تا مثلا وسايل رو همون روز جا به جا كنند كه دوشنبه وقتي كارگرها  مبل و تخت رو آوردند مستقيما بذارن سر جاشون.البته اين به ريختن خونه تا ساعت 6-5 ادامه داشت كه اين وسط مسطها من و آقاي شيك اساسي از دست همديگه شاكي شديم و يه دلخوري كوچولو بينمون پيش اومد.جريان از اين قرار بود كه وقتي خونه كامل بهم ريخت همسري بدو بدو هم چيزو جابه جا كرد و گفت من كار دارم بايد برم بيرون.منم عصباني شدم كه تو كه قرار بود بري بيرون براي چي همه خونه و زندگي بهم ريختي كه حالا مجبور بشي سر هم بندي كني.سر اين قضيه كلي قاطي كرديم.بعد از اينكه همسري از خونه بيرون رفت من و آنا و آتا يه كوچولو وسايل و جا به جا كرديم تا خونه از اون وضعيتي كه بود در اومد البته دلخوري من و همسري بيشتر از يه ساعت طول نكشيد.شب هم كه همسري اومد خونه تا ديد باباي من هنوز هست كتابخونه رو كه تو اتاق فسقل بانو بود ، خالي كرد تا با بابام بيارندش تو پذيرايي.منم از روز اول از اين كتابخونه بدم ميومد درست مثل مار كه از پونه بدش مياد اما تو اينهمه سال به خاطر همسري تحملش كردم.قرار مون هم اين بود كه اين دفعه ديگه كتابخونه رو ردش كنيم بره و به جاش از اين كتابخونه ها كه تو ديوار ميزنن درست كنيم.اما ديشب كه كتابخونه اومد بيرون همسري آب پاكي و رو دستام ريخت كه فعلا اين كتابخونه همين جا بمونه تا بعد كه البته من به خوبي مي دونم كه اين تا بعد گفتن يعني تحمل كردن 3-2 سال ديگه اين كتابخونه كه حالا تو پذيرايي درست شكل يه خال گوشتي وسط صورت و پيدا كرده،.منم باز عصباني شدم چون قرارمون يه چيز ديگه بود.خلاصه اين وضعيت تا زمان شام هم ادامه پيدا كرد كه يه دفعه سر شام همسري برگشت به آنا گفت: خدا كنه اين چند ماه هم زودتر تموم بشه من از دست ساناز و گير دادناش خلاص شم .همين يه جمله كافي بود كه تموم خستگي و اعصاب خوردي من تبديل به داد و بيداد بشه.آخه خيلي سخته كه آدم هميشه فقط يه نفرو درك كنه و طرف ديگه اصلا ندونه درك كردن يعني چي .كاري كه من 7 ساله دارم مي كنم اما به جاش همسري كه مي دونه وضعيت عصبي من اين روزها يه ذره غير عاديه به جاي مراعات كردن همش غر ميزنه.از نظر اون من اين روزا اصلا نبايد حرف بزنم چون به غر زدن و گير دادن تلقي ميشه. منم تصميم گرفتم ديگه يه كلمه در هيچ مورد حرف نزنم تا ببينم به اون چيزي كه مي خواد مي رسه يا نه.

اصلا نمي دونم اين روزا چش شده.تا باهاش مي خوام  دو كلمه حرف بزنم ميگه داري غر ميزني يا گير ميدي اما رفتارها و اخلاقهاي خودشو اصلا نمي بينه.نمي بينه كه چند وقته چه جوري تغيير كرده .از صبح تا ساعت 12 كه خوابه بعد هم كه بيدار ميشه پاي كامپيوتره تا ظهر كه مي ره سر كار.شب هم كه تا برمي گرده كه البته تازگيها به ساعت 11-10 ميرسه شام مي خوره ميره تو اتاق پاي كامپيوتر و تلفن تا ساعت 4-3 صبح.اصلا نمي فهمه من كي خوابيدم كي بيدار شدم.تازه جالب اينه كه چند هفته هم آخر هفته كه مي شه همش مي گه كار دارم ميره بيرون.حالا من اگه بگم چرا مي گه داري گير ميدي. به نظر شما من اشتباه مي كنم. يعني بايد ساكت بشم تا  هر كاري كه دلش خواست بكنه و هيچي نگم؟

از دستش هنوز دلخورم خيلي زياد گرچه صبح سعي كرد از دلم در بياره اما اين دفعه اين موضوع بد جوري داره رو دلم سنگيني ميكنه.نمي دونم چرا عصبانيتم فرو كش نمي كنه مثل هميشه.


شنبه دوم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و عسل کوچولو
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل
کودکانه
مامان صمیم و یونا کوچولو

 

 

 

 

RSS 2.0