|
خوشحالم
واي من امروز خيلي خوشحالمممممممممممممممممممممممممممم.از اون روزهاست كه من حسابي شارژ و سرحالم.
مهمترين علت خوشحاليم اينه كه بعد از حدود دو ماه بالاخره طلسم كار همسري شكست و امروز آلبومش وارد بازار شد.خدا كنه با استقبال خوبي رو به رو بشه چون واقعا رو ش زحمت كشيده و مايه گذاشته.خيلي دلم مي خوا د چند تا از آهنگهاشو رو وبم بذارم كه زماني كه كسي وبلاگمو باز مي كنه آهنگها هم پخش بشه ولي متاسفانه بلد نيستم اين كارو بكنم.به زودي هم عكس ليبل روي آلبوم رو ميذارم.
همسري عزيزم خيلي خوشحالم كه انتظارت به سر رسيد و حاصل اينهمه زحمتت به بار نشست.از ته دلم بهت تبريك مي گم و اين اتفاق خوب و مهم رو اينجا ثبت مي كنم تا دخترت روزي كه اين نوشته هارو مي خونه بدونه كه پدرش چقدر هنرمنده و چقدر باعث افتخار منه.بدونه كه بايد قدر تو رو بيشتر از همه بدونه و راه تو ادامه بده و مثل من بهت افتخار كنه و با سر فرازي از تو با اطرافيان و دوستاش حرف بزنه.مي دونم كه روزي اين اتفاق مي افته و من عاشقونه منتظر اون روز مي مونم.
همسر عزيزم بيشتر از موفقيت كاريت آرزو مي كنم كه هميشه صحيح و سلامت در كنار من و دختر زندگي كني و امنيت رو به ما هديه بدي و مارو در پناه خودت بگيري .مي دوني كه بي تو بهترين هاي زندگي رو حتي براي لحظه ايي نمي خوام .
عزيزم درسته گاهي يه ذره اختيار از دست ميره و از دستت عصباني مي شم و تو رو هم مي رنجونم اما تو يكي يدونه ايي هستي كه هر نفسم به نفست بسته شده.
ميدوني روزاي اول آشناييمون روزاي خوب دوستيمون قرار نبود اينجوري بهت دل ببندم .يادته گفتم از عشق افلاطوني بدم مياد؟ تو اون روز اين حرف منو به دل گرفتي و يادت موند.اما مي خوام بدوني كه امروز به جاي يه عشق افلاطوني كه مي تونه با كوچكترين تلنگري از بين بره ، تو دلم درختي از محبت تو با ريشهاي خيلي قطور رشد كرده كه شايد روزي اون درخت نباشه ، اما ريشه هاش تا روزي كه زنده هستم در دلم خونه كرده و از بين نمي ره.
دوستت دارم عزيز دلم
خوب من يه كوچولو از اين اتفاق خوب احساساتي شدم گرچه خيلي خوب نمي تونم احساساتمو بنويسم اما اگه همين چند خط رو هم نمي نوشتم خفه مي شدم.خودتون به خوبي خودتون ببخشيد.اما علتهاي ديگه شاد بودنم:
دو تا از دوستاي خوبم شيلا جون و آذر عزيز با سلامتي زايمان كردند و الان دو تا گل كوچولو رو در كنارشون دارن.يعني ميشه منم زودتر به آخرين روزا برسم. واي كه اين روزاي تابستوني چقدر دارند كشدار ميشند.ديشب آقاي شيك مي گفت تا چشم بهم بزني مثل اين 22 هفته زود ميگذره و تو داري اين دخمله رو اول دبستان ثبت نام مي كني، چشم بهم ميزني مي بيني داره ميره دانشگاه يا چشم بهم مي زني مي بيني تو سالن عروسي هستي و داري شوهرش مي دي... همه اينها درسته خودم هم خوب مي دونم ولي از جمله آخري بدجور دلم گرفت. با اينكه همه اينها اقتضاي طبيعته و همه بچه ها روزي به دنيا مي آن و بزرگ مي شن و ازدواج مي كنند براي خودشون خونواده تشكيل مي دن درست مثل خود ما ، اما به آقاي شيك گفتم فكر كنم سخت ترين قسمت ماجرا همين جاست. يعني واقعا مي تونم ازش دل بكنم و دست يكي ديگه بسپارمش. يعني اون طرف واقعا دوستش داره ، مي تونه مثل ما ازش مراقبت كنه ... خلاصه كه هنوز فسقل بانوي ما دنيا نيومده ما شوهرشم داديم.
بگذريم ديروز چند تا اتفاق خوب ديگه هم افتاد. اول اينكه ما بقيه وسائل خانومي رو مثل پرده اتاقش ، لوستر و يه قاليچه كوچولو و رو تشكي و ...رو هم خريديم به جز بهداشتي ها كه گذاشتم براي مهر و آبان. ديروز عصر هم رفتيم هم مبل ها و هم تخت و كمد فسقل بانوي خودمو تحويل گرفيم و آورديم خونه. الهي من قربون جيگر خودم برم كه با اين نيم وجب قد حسابي براي خودش دفتر و دستكي داره.آخه نمي دونيد تخت و كمدش چقدر خوشگله.ان شاء الله اتاقشو كه چيدم حتما عكسهاشو مي ذارم تا ببينيد.اما آوردن مبلها خودش حكايتي بود.مگه اين كاناپه ازتو راهرو مي پيچيد. همسري و بابام مجبور شدن يكي از پايه ها رو بازكنند تا بالاخره بعد از نيم ساعت كش و قوس وارد خونه شد.حالا جالب اينجاست كه تا وقتي تو مغازه بودن آنقدر بزرگ به نظر نمي اومدند اما وقتي آورديمشون تو خونه ديديم عجب دكلي هر كدومش.حالا شما تصور كنيد اين تازه نيم سته كه ما گرفتيم .اگه مي خواستيم ست كامل بگيريم فكر كنم ديگه خودمون هم تو خونه جا نمي شديم.به قول بابام خونمون شده مثل مبل فروشي.همچين اين دو تا دست مبل رفتن تو هم كه من موندم چكارشون كنم.فعلا الحساب يه جوري چيدمشون تا ببينيم چه جوري بايد چيدمانشو درست كرد.
امروز هم رفتم بيمارستان.بالاخره دكترمو عوض كردم.خيالم حسابي راحت شد.كلي هم با اين خانوم دكتر جديد خنديديم و حال كرديم.تازه بهم اجازه داد صداي قلب دخملي رو ضبط كنم و براي باباييش بيارم.همه آزمايشها و سونو هام رو هم ديد و حسابي از بابت سلامت دخملي راضي بود.خدا رو شكر الان دارم نفس مي كشم.تو اين مدت هيچكس من بيچاره رو مامان حساب نكرده بود كه از سلامت جيگركم با خبرم كنه ولي امروز حسابي خيالم راحت شد.خدا كنه هم من و به خصوص فسقل بانو روزاي باقي مونده رو هم خوب پيش بريم.
خدايا تو اين چند روز خيل دلمو شاد كردي ازت به خاطر همه خوب و بدات ممنونم .خداي خوبم خانواده و همه عزيزام به خصوص همسري و فسقل بانو و مادر و پدرمو به دست خودت مي سپرم.مي دونم آنقدر مهربون هستي كه نذاري دلم از نارحتي و خداي نا كرده نبودنشون بگيره. خداي خوبم خداييتو شكر مي كنم و دوست دارم.
خداي خوبم حسابي هواي دوستاي منتظر خوبم عسل بانو گلم، روشن عزيز، آزيتاي خوب ، پرستوي مهربون ، شيماي ناز و نازي دوست داشتني و مامان نگار خوب و ... رو تو اين روزا داشته باش كه همشون به رحمتت نيازمندند و كوچولوهاشون رو به دست مهربون تو سپردند درست مثل من.
خداي عزيزم رحمت و مهربونيتو به بقيه دوستاي خوبم شيلا مامان نيما شير پسر، هاله عزيز ، شيلا مامان رومينا كوچولو ، خاتون عزيز ، مامان الميرا ، گلي بانو و سوده عزيز كه مدتي ازش بي خبرم و ... كه كوچولوهاي گلشون در كنارشون هستند هديه بده.
خداي خوبم آرزو و دعاي تمام دوستاي خوبم ساراي عزيز ، توت فرنگي مهربون و ... رو براي داشتن هديه آللهيت بي جواب نذار.
|