تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


دوخبر مهم

سلام سلام سلام به همه

اين پست يه پست شبونه است اما هيجان انگيز .تا صبح هم نمي تونستم صبر كنم تا بيام خبر جديد رو بدم.خوب حالا به نظر شما از كجا شروع كنم؟ از اول بگم به آخر يا از آخر به اول؟ يه دفعه بگم يا يواش يواش؟ راستي راستي يه سئوال مهم .شما ها تو اين قحطي شوهر براي دختر ما يه شوهر خوب سراغ داريد؟ يه شوهري باشه كه همه چيز داشته باشه تازه جهيزيه هم نخواد كلي هم منت بكشه.(رو كه رو نيست) خوب برسيم به خبر مهم.اي بابا كدوم خبر ديگه.خوب خبرو دادم ديگه. همه متوجه موضوع شديد ديگه؟ بلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله امروز تكليف ما با فسقلي معلوم شد و از اين به بعد بايد به جاي فسقلي ، فسقل بانو صداش كنيم ديگه.بابا آخه فسقلي ما بر خلاف نظر همه سنت شكني كرد و دختر از آب در اومد.خوب از اين خبر مهم تر ديگه چي مي تونم بگم؟

خوب شيرين كاري بسه ، بهتره برم سر اصل مطلب.امروز ساعت 4 وقت سونو گرافي داشتم و قرار بود كه با جناب شيك تشريف ببريم سونو سه بعدي.از اولش كه جناب شيك كلي غرغر كرد تا افتخار داد با ما بياد.خلاصه رفتيم كلينك ديديم در كمال خونسردي برق نيست . يه 1 ربعي منتظر شديم تا برق اومد و نوبت من رسيد.من هم با كلي هيجان و دلشوره رفتم تو.قبلا گفتم كه اين جناب دكتر ما بسيار بد اخلاق تشريف دارند به همين خاطر يه 5 دقيقه ايي كه از شروع كارش گذشت كلي همه شهامتمو جمع كردم و پي اينكه يه چيزي بارم كنه رو به تنم ماليدم و پرسيدم : جنسيتشو مي تونيد تشخيص بديد؟

دكتر با اخم : فعلا صبر كنيد.

بنده هم كه كلي ضايع شده بودم مجبور شدم ساكت شم.چند دقيقه گذشت بعد گفت : رو به ديوار دراز بكشيد.

من: چشم

دوباره چند دقيقه بعد: پاشيد بشينيد.

من: چشم

چند دقيقه بعد : حالا دمر بشيد.

من: چشم

.

.

.

.

.

خلاصه كه در 20 دقيقه بنده رو مثل يه تكه گوشت چرخ كرده هي از اين ور به اون ور كرد.منم حالا پيش خودم كلي ترسيده بودم كه اين تو فسقل بانو چي ديده كه آنقدر شك كرده.پيش خودم مي گفتم نكنه يه وقت يه مشكلي چيزي وجود داره.خلاصه كه تا كار آقاي دكتر تموم بشه من دل هزار راه رفت و بعد هم كه گفت مي تونيد بلند شيد بغضم گرفته بود كه  حتما يه چيزي شده.

بازم كل شجاعتم جمع كردم و با من من گفتم: آقاي دكتر همه چيز خوبه؟

دكتر: خانوم همه چيز دست خداست. ما همين چيزي و كه تشخيص مي ديم مي گيم.

من: خوب شما همون چيزي كه ديديد رو بگيد.

دكتر: ديگه نگي همه چيز رو.

من: چشم

دكتر : همه چيز خوبه.

من تو دل خودم: اي كه نميري كه منو يه سكته ناقص دادي.

بعد هم با خيال راحت گرفتم نشستم تا دستيارش جناب شيك رو صدا كرد تا عكسها و فيلم سونو رو برامون توضيح بده. خلاصه كه آقاي دكتر تو جواب همسري كه پرسيد دختره يا پسر گفت من 90 درصد به بالا تشخيص مي دم دختره .من از همه زوايا بررسي كردم و به نظرم دختره .همه اون اين ور بچرخ اونور بچرخ مال اين بود كه آقا ي بد اخلاق كشف كنه كه فسقلي جنسيتش چيه. ازقرار  فسقل بانو هم كه اوضاعو اينجوري ديده بود هي از دستش در مي رفت چون يه جاهايي موهاي  جناب بد اخلاق  از شدت حرص خوردن سيخ مي شد. بگذريم ،  بعد هم شروع كرد به نشون دادن  دست و پا و صورت و قلب و معده و... بقيه اعضاي بدن  فسقل بانو جونمو  و كلي توضيح داد .حالا فكر كنيد  وسط حرفهاي اين دكتر بد اخلاق كه جرات نمي كني يه سوال جزيي ازش بپرسي مدام همسري شيرين كاري مي كرد و مزه مي پروند كه يه دفعه دكتره برگشت گفت: شما لطفا حرف نزنيد  فقط من  اينجا حرف مي زنم.من كه تا اون موقع داشتم از دست همسري از خنده ريسه مي رفتم كلي خودمو كنترل كردم كه به اين ضد حالي كه دكتر به همسري زد نخندم اما به جاش داشتم از زور خنده مي تركيدم.

خلاصه كه بعد از حرفهاي دكتر بالاخره جناب بد اخلاق خان ما رو سور پرايز كرد و موقع خداحافظي براي اينكه دلمونو نشكنه و يهويي عقده ايي افتخار دادند يه لبخند از نوع ژكوندش تحويلمون دادند.اما از حق نگذريم با اينكه اين دكتره اصلا اخلاق نداره و به نوعي با خودش درگيري داره اما كارش فوق العاده است.

بعد از سونو گرافي هم من و همسري به صورت خبر دختر دار شدنمونو در عرض 5 دقيقه همه جا مخابره كرديم و بعد هم به سرعت رفتيم خونه مامان همسري.حالا بماند كه مامان همسري و خواهرش چقدر تو عكسها و فيلم كنكاش كردند تا فسقل بانو رو ببينند.

اما اين وسط همسري كه شنيده فسقلي دختره  ، نمي دونه چه جوري خوشحاليشو بروز بده. جالب اينجاست كه براي  من كري مي خونه كه  من ديگه با تو كاري ندارم.من ديگه دخترمو دارم و ... ( مي بينيد تو رو خدا.از قديم مي گن نو كه اومد به بازار كهنه ميشه دل آزار، جريان آقاي شيك و من هم همين شده.) خلاصه كه كلي از بعد از ظهر تا حالا داره براي من خط نشون مي كشه كه دخترم اينجوري يا دخترم اونجوري.ما هم كه اين وسط شديم هيچ كاره.اما از ته دلم واقعا خوشحالم كه اينجوري از خوشحالي رو پاش بند نيست .فكر كنم تو اين 5 ماه كل احساساتشو جمع كرده بود براي لحظه ايي كه بشنوه فسقلي دختره اما من واقعا موندم كه اگه فسقلي پسر بود آقاي شيك واقعا چكار مي كرد؟ خودش كه مي گه اگه پسر بود من هيچ احساسي نداشتم.اما مگه ميشه؟

راستي يه خبر مهم ديگه كه خيلي دوست دارم اينجا براي هميشه  ثبت بشه.درست تو روز نيمه شعبان يعني ديروز بود كه براي فرار از كمر درد رو تخت دراز كشيده بودم كه نا خودآگاه خيره شدم به شكمم كه  فسقل بانو بالاخره  اون لگد محكم رو زد .يه جوري زد كه خودم از رو لباس تونستم ضربشو ببينم.آنقدر احساساتي شده بودم كه حد نداشت و طبق معمول اشكم حسابي در اومد.از ديروز هم مدام يه جا دراز مي كشم ببينم دوباره مي تونم يه ضربه ديگه رو ببينم يا نه.خلاصه كه اين روزها هر يه شيرین كاري اين دخمل ما حسابي به دلم ميشينه و از اينكه مي بينم هر روز داره بزرگتر ميشه بيشتر ذوق مي كنم.

خوب مثل اينكه خيلي حرف زدم .بسه ديگه .الان واقعا دلم باري شما دوستاي گلم ميسوزه چون احتمالا تا اين پست تموم بشه شما ها چشم درد گرفتيد و هي تو دلتون به من فحش داديد.


سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  توسط ساناز  |

 

امروز هفته هاي بارداري من به نيمه رسيد.به خودم تبريك مي گم ( چونكه هيچكي تحويلم نگرفته) و از همه مهمتر  به فسقلي نازم تبريك مي گم كه تموم اين مدت  با قدرت به من چسبيد و آروم آروم بزرگ شد تا به با هم  نيمه راه رسيديم.

عزيزكم ، با اينكه هنوز معلوم نيست دختري يا پسر اما 20 هفته است كه خودتو با تموم وجود تو دلم جا كردي ، رشد مي كني و من با ديدن بزرگ شدن روز به روز تو دچار يه شوق كودكانه ميشم.راستش يه جورايي از وقتي تو تو دلم خونه كردي منم برگشتم به دوران كودكيم.گاهي باعث ميشي از ته دل سر  بابايي و همه چيزهاي اطرافم غر بزنم و گاهي باعث ميشي به همه چيز از ته دلم بخندم اما با اين وجود تو از همون اول هم فسقلي خوبي بودي و دلت نيومد مامانت و اذيت كني گرچه اذيتهاي تو براي من از هر چيزي تو اين دنيا عزيزتر و شيرين تره.

عزيزكم 2-3 روزيه كه ديگه با تمام وجود داري ابراز وجود مي كني و تكونهات رو بهتر بهم مي فهموني  اما  من به جاي قربون صدقه رفتنت مثل بچه ها  محو نگاه كردن به شكمم ميشم تا تكون بعديتو شكار كنم اما بازهم تو شيطوني مي كني و كلي منو سر كار ميزاري و اصلا تكون نمي خوري اما دقيقا وقتيكه من نا اميد شدم و مي خوام به سراغ كاري برم يه دفعه سر و كله ات پيدا ميشه و حسابي دلبري مي كني.

عزيزكم زودتر بزرگ شو هنوز نصف راه مونده.حسابي  از تو دنياي كوچيك خودت منو بچسب تا به سلامت پا به اين دنيا بذاري. بدون كه من و بابايت با همه وجود مشتاق ديدنت هستيم گرچه بابايي هنوز  خيلي عادت نكرده در مورد احساسش نسبت به تو حرف بزنه اما من اونو  خوب مي شناسم پس تو اصلا به خودت خداي نكرده نگراني راه نده به موقعش يخش باز ميشه  و ابراز احساساتشو مي شنوي.بهت قول ميدم به زودي اين اتفاق ميوفته.

ملوسم ،  از روزي كه وجودت رو حس كردم عاشقانه نفسم به نفست گره خورد و مي خوام بدوني بيشتر از مولوكولهايي كه دنيا رو تشكيل دادند دوستت دارم و براي در آغوش كشيدنت بي تابم.

 

شنبه

يادتونه گفتم قراره با مامانم بريم سرويس كالسه بخريم؟ روز شنبه اين اتفاق افتاد و بعد از ظهر  با مامانم راهي خريد شديم.البته قبلا يه بار رفته بوديم و همه چيزرو ديده بوديم و شنبه قرار بود كه واقعا خريد كنيم.خريدمون تا شب طول كشيد. قرار بود براي انتخاب رنگ كالسكه آقاي شيك هم عصر بهمون بپيونده كه چون افتتاحيه جشنواره تئاتر عروسكي بود نتوانست بياد. به همين خاطر ما به سليقه خودمون خريد كرديم .البته ما قرار بود فقط كالسكه و وسايل بزرگ و بخريم و خرده ريز ها رو بذاريم براي يه وقته ديگه كه عملا نشد و همه رو همون روز خريديم.خريدهام هم شامل كالسكه ،‌كرير ، روروئك، تخت پارك و صندلي غذا كه همه با مارك پير كاردين بودند.خرده ريزها هم وسايل حموم،‌درجه تب، مسواك انگشتي،‌برس،‌شيشه شير از دو مدل يكي طلقي و يكي شيشه ايي ، شيشه شور، پستونك، از اين چيزاي پلاستيكي كه بچه ها وقتي دندون در ميارن كه الان اسمش و يادم رفته، كلي جغجغه هاي رنگارنگ و مدل به مدل، سرويس ناخن گير و قيچي و ... خلاصه خيلي چيزاي ديگه.يعني به طور كامل خودمو با اين خرده ريزها خفه كردم و فقط مونده  خريد تخت و كمد و دوختن رو تشكي و پرده و...شب هم زنگ زديم به بابام كه بياد دنبالمون.طفلكي فكر كرده بود نهايتا مارو با دو سه  تا كيسه خريد  ميبنه اما وقتي 5 تا كارتن گنده رو جلوي خودش ديد داشت پس مي افتاد آخه بنده خدا خودش هم بايد تا ماشين حملشون مي كرد.هرچي به صاحب مغازه مي گفتم آخه شما يه كارگري ، يه چرخي ، چيزي نداريد مي گفت خانوم همه خودشون ميبرن شما هم خودتون ببرين. خلاصه كه نفس بابايي بيچاره اساسي در اومد. چيدن اينهمه خريد هم تو ماشين كه خودش يه داستان ديگه داشت. صد دفعه همه رو جا به جا كرديم تا بالاخره يه جاي كوچيك براي من تو ماشين باز شد .منهم تو طول مسير دو تا دستام فقط رو كلم بود كه از اون بالا ها چيزي رو كلم نيوفته.حالا خدا رو شكر وقتي رسيديم خونه همسري رسيده بود  خونه و با كمك بابام همه رو آوردند بالا .از همه خوشتر اين وسط فقط من بودم كه فقط يه كيف رو دوشم بود و زودي براي خودم اومدم بالا يعني مامانم كلي تحويلم گرفت كه تو نبايد چيز سنگين بلند كني  منهم از خدا خواسته در رفتم .بعد از جا به جايي وسايل هم من به كسي امون ندادم  تا خستگي  در كنن .همه چيزايي كه خريده بوديم رو از كارتن در آوردم .آخه اصلا طبعم نمي گرفت كارتنهاي به اون كثيفي از دم  در خونه اونورتر برده بشه. خلاصه آقاي شيك با غر غر فراوان  همه رو با نايلونهايي كه روش كشيده شده بود تو اتاق خود فسقلي چيد  و يه پارچه روش كشيدم كه فعلا كسي چيزي نبينه تا زماني كه اتاق فسقلي  كامل  چيده بشه.

شايد پيش خودتون بگين مگه تو هولي دختر؟ بذارمعلوم بشه  فسقلي دختره يا پسر بعد  بدو برو  خريد كن. خودم كلي به اين موضوع فكر كردم اما آخر به اين نتيجه رسيدم كه اصلا دوست ندارم كل وسايل اتاق از يكي دو رنگ تشكيل بشه.دوست دارم  تو اتاق فسقلي همه رنگي وجود داشته باشه تا وقتي به دنيا اومد چشمش براي تشخيص رنگها درست  تربيت بشه. بعضي ها دوست دارن مثلا اگه بچشون دختر همه چيز صورتي باشه يا اگه پسره همه چيز آبي باشه اما من اصلا موافق نيستم . معمولا تو همچين جاهايي بيشتر احساس مي كنم وارد اتاق بيمارستان شدم تا اتاق بچه. البته هر كي يه نظري داره.

.........................................................

يكشنبه:

اتفاق خاصي نيوفتاد .همه چيز خيلي معمولي و عادي تا آخر شب سپري شد.

........................................................

دوشنبه:

ديوز با همسري قرار گذاشتيم بريم بيرون.يعني قرار بود دوباره سر از خيابون بهار در بياريم. ظهر همسري زنگ زد خونه كه حالا كه ما داريم تا اونجا ميريم يه سر هم بريم بهارستان تا من ببينم اون سازي كه مي خوام رو مي تونم اونجا  پيدا كنم يا نه.خلاصه ساعت 7 با هم تو خيابون انقلاب قرار گذاشتيم و از اونجا رفتيم بهار و  يه آويز براي بالاي تخت  كه شكل زنبور بود و يه  قورباغه عروسكي براي دسته كالسكه فسقلي گرفتم. يه ذره هم درباره سرويس بهداشتي تحقيق كردم آخه هنوز نمي دونم چه ماركي بگيرم.از  همه محصولات مارك چيكو كه متنفرم خودم هم علتشو نمي دونم .  يه ذره پرس و جو كردم و به اين نتجه رسيدم كه يا جانسون بگيرم كه هميشه تو ايران بوده و به هر حال تا الان امتحانشو پس داده يا مادر كر بگيرم اين همه تعريفشو شنيدم. البته شيلا  جون مامان نيما شير پسر بهم مارك لندر رو هم پيشنهاد كرد كه اگه همه محصولاتشو پيدا كنم شايد اين دوتا رو بيخيال شم و لندر بگيرم،البته اگه پيدا كنم ولي تصميم گرفتم وسايل بهداشتي رو تو ماه آخر بگيرم كه خيلي تو خونه نمونه .به خدا قول ميدم اين دفعه ديگه هول ورم نداره .قول ميدم.

بعد از بهار هم رفتيم بهارستان اما اونجا هم سازي كه مد نظر جناب شيك بود رو پيدا نكرديم. شام هم رفتيم سوپر استاپ  يه ساندويچ مغز اساسي زديم تو رگ.

....................................................

سه شنبه:

امروز صبح رفتم بيمارستان پارسيان براي شركت تو همون كلاسهاي بارداري كه قبلا گفته بودم اما امروز يه تفاوت بزرگ با بقيه روزها داشت. اون تفاوته اين بود كه امروز اجازه دادند دو نفر دو نفر بريم تو بخش زايمان و اتاق زايمان رو ببينيم. منكه خيلي هيجانزده بودم و از هيجان زيادي همش مشغول سوال و جواب با اون خانومي بودم كه داشت ما رو تو بخش مي گردوند اما بر عكس من اون دوستم كه با من اومده بود از ديدن اونبخش  داشت پس مي افتاد. بنده خدا دستاش يخ يخ شده بودند. اما من دوباره  مثل قبل از حاملگيم شير شدم. خيلي جاي بامزه ايي بود.همه جا آبي بود.اون خانومي كه داشت ما رو مي گردوند برامون توضيح داد كه چه اتفاقي تو اتاق درد مي افته و در چه زماني براي زايمان به اتاق زايمان فرستاده مي شيم .حتي ريكاوري زايمان  طبيعي رو هم نشونمون  داد.اما ضمن توضيح دادن برخلاف دفعات پيش كه ما سوال مي كرديم مي تونيم تو اتاق زايمان همراه داشته باشيم و همهيشه جواب مثبت مي شنيديم ، گفت شايد تو اون 13-12 ساعتي كه تو اون بخش هستيد فقط يه دفعه اگه خواستيد مي تونيد همسر يا مادرتونو 5 دقيقه  ببينيد ( واقعا زحمت مي كشن بيمارستانهاي مملكنمون ، طفلكي ها،  فقط 5 دقيقه، زيادم هست پس چي فكر كرديد؟).منم يكم با اين حرف غصه دار شدم آخه تصميم گرفته بودم كه مامانمو با خودمو ببرم كه تنها نباشم كه با اين اوصاف نمي شه و بايد تو اون شرايط تنها بمونم.

من نمي دونم مگه فرق ما با اون مامانهايي كه خارج از كشور زايمان مي كنند چيه كه اونجا مي توني همراه داشته باشي كه يه ذره وجودش آرامش دهنده باشه ولي اينجا همه درد و رنج و تنهايي رو بايد يه جا باهم لمسش كني؟ نه .شما بگيد فرقمون چيه؟

 


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  توسط ساناز  |

 

ديروز وامروز

ديروز

از خواب كه پاشدم  بدو بدو چايي را دم كردم و از هول برق رفتن دويدم تو حمام.آخه شبش قرار بود برم تولد نيما شير پسر  براي همين بايد حاضر مي شدم. خونه ما هم چون براي  سيستم گرمايشي سرمايشي از پكيج استفاده ميشه با رفتن برق عملا ما بدون آب داغ مي مونيم.

 از حموم اومدم بيرون هنوز آقاي شيك خوابه .يه ذره دور خودم چرخيدم تا  بالاخره به زور بيدار شد و صبحانه رو ساعت 30/12 خورديم . بعد هم همسري نشست پاي كامپيوتر و منهم رو مبل براي خودم ولو شدم. اصلا حوصله هيچ كاري و نداشتم البته برق هم رفت و مجبور شدم يه دو ساعتي بيكار دور خودم بچرخم. .يه ذره كتاب خوندم، يه ذره زبان فرانسمو تمرين  كه هر روز داره سخت تر ميشه تا زماني كه برق اومد و تونستم بشينم موهامو سشوار بكشم.. عصر هم آقاي شيك رفت مراسم ختم يكي از آشناها و از اونجايي كه تولد زنونه بود قرار شد بعدش بره خونه يكي از دوستاش و اونجا براي خودشون يه بزم كوچولو راه بندازن و دور هم ساز بزنند و شب هم بياد دنبالم تا با هم برگرديم خونه.

ساعت 6 رفتم خونه شيلا اينا. بچه ها عجب ولوله ايي به پا كرده بودند كه تا شب 10 برابر هم  شد. اولش به جز افراد فاميل خيلي ها رو نمي شناختم ولي بعدش كم كم با همه آشنا شدم.همه به خنده  و شوخي بهم مي گفتن تو امشب نبايد مي اومدي چون تا آخر شب بچه ها آنقدر شيطوني مي كنند كه از هر چي بچه داشتنه پشيمون ميشي ولي من كلي از دست بچه ها تو دلم كيف كردم. آخه مگه ميشه اين كو چولو هاي دوست داشتني شلوغ نكنن.اكثرشون كه از صبح تا شب تو چار ديواري خونه تقريبا حبس ميشن.ديگه زمان قديم نيست كه خونه ها حياط داشته باشند تا بچه ها بتونند انرژيشونو تخليه كنند برا ي همين هم وقتي چند تا همسن و سال خودشونو مي بينند از ذوقشون از ديوار راست هم بالا مي رند.يادمه خود من وقتي كوچيك بودم از صبح تا شب تو حياط خونمون مشغول بازي بودم براي همين شبها از خستگي بيهوش مي شدم.

بگذريم خلاصه همه مامانها يه جورايي دنبال شيطنتهاي كوچولو هاشون بودند و بچه ها هم فارغ از حرص و جو شهايي كه  ماماناشون داشتن مي خوردند ، تا تونستن با هم بازي كردن ، دعوا كردن،‌ رقصيدن ... و خلاصه كيف كردند.

سميه جون مامان ايليا كوچولو با يه فرمولي پزشكي بهم گفت حتما فسقلي پسره ، ‌حالا بايد تا 26 مرداد صبر كنم تا برم سونو سه بعدي ،‌اونجا اگر اين شيطونك سر كارمون نذاره جنسيتشو تشخيص بديم.البته براي من اصلا فرق نمي كنه.يعني اصلا به اين موضوع فكر هم نمي كنم.بيشتر هيجانم براي اينه كه زودتر برم و فسقلي رو ببينم حالا هر چه هست باشه.

مامان بزرگ نيما يعني مامان همسري شيلا هم همينو مي گفت .مي گفت قيافت  خيلي عوض شده  و به پسر دارها شبيه هستي.اما خودم خيلي متوجه تغيير چهره م نشد. فكر كنم ماماني نيما چون خيلي وقت بود منو نديده بود راحتر از بقيه تونست متوجه تغيير چهره م بشه.

بنده خدا شيلا هم حسابي براي تولد نيما سنگ تمووم گذاشته بود كه از همين جا كلي از زحمتي كه خودم بهش دادم تشكر مي كنم. شيلا جون مرسي از مهموني خوبي كه گرفتي ، اميدوار جشن 120 سالگيشو زير سايه خودت و همسري براش جشن بگيريم.

 شب قرار بود آقاي شيك بياد دنبالم كه از بس بهش خوش گذشته بود و دل كندن از دوستاش براش سخت بود كه از خيرش گذشتم و آژانس گرفتم و ساعت 11 برگشتم خونه و همسري هم ساعت 2 اومد.

..........................................................

امروز

امروز صبح  هم زودتر از همسري بيدار شدم. چايي رو دم كردم برگشتم با كتاب زبانم تو تخت . تا همسري بيدار بشه يه ذره درس خوندم چون فردا اصلا نمي رسم كه بخوام درس بخونم يكشنبه هم كه كلاس دارم .فردا قراره آنا ( مامانم)  بياد خونمون ، مي خواهيم بريم براي فسقلي سرويس كالسكه و كرير و... بخريم. يه كالسكه ديده بودم كه خيلي دوستش داشتم البته رنگش كرم و قر مز ه . به نظر من هر دو رنگ جز رنگهايي هستن كه اسپرتن و هم به پسر مي خورن و هم به دختر. به نظر شما چي؟ ميشه نظرتونو بهم بگيد.

بعد از صبحونه با آقاي شيك افتاديم به جون اتاق كار و تو كمدهاي كتابخونه رو خالي كرديم تا يواش يواش اتاق رو براي فسقلي آماده كنيم.فكر كنم همسري ته دلش يه كو چولو از اينكه اتاقشو از دست مي ده ناراحته چون اصلا دست و دلش به خالي كردن اتاق نمي ره و همش يا بهونه ميگيره يا مثل لاك پشت آروم آروم كارها رو انجام مي ده. امروز بهش گفتم فكر كنم تازه زماني كه من ميرم بيمارستانو دارم فسقليو به دنيا ميارم  تو هنوز مشغول كاغذ ديواري كردن اين اتاقي!!!!!!!!!!!

خلاصه كه از تو كمدها يه چيزي نزديك 6 تا كيسه زباله به اون بزرگي كاغذ ريختيم دور. جالبه كه عيد هم همين بساط رو داشتيم 8 تا كيسه فقط كاغذ گذاشتيم دم در. خودم موندم اينهمه كاغذ و آت اشغال كجاي اين اتاق جا ميگيره؟  بعد از اون هم نشستم به آرشيو كردن مصاحبه هايي كه تو روز نامه داشتم .خيلي از خاطراتم برام دوباره زنده شد.يادم اولين مصاحبم براي اين روزنامه 18 مهر پارسال يعني تو ماه رمضون چاپ شد. از مصاحبه با حسن فتحي كه كارگردان سريال ميوه ممنوعه كه چقدر براي اون منتظر شدم يا مصاحبه با گوهر خير انديش كه تقريبا يكي از سخت ترين مصاحبه هام بود يا مصاحبه با محمد صادقي كه براي اولين بار همه اعتماد به نفسمو يه جا از دست داده بودم و از صبحش چقدر استرس داشتم كه البته بعدش به خودم حرصو وجوشهايي كه خورده بودم خنديدم و....همه همه كلي برام خاطره بود. خدا كنه بعد از به دنيا اومدن فسقلي دوباره بتونم يه جاي خوب مثل همين روزنامه مون كه تعطيل شد پيدا كنم.چقدر همكارام بچه هاي خوب و خونگرمي بودند حيف كه همه از هم جدا شديم.

تازه ناهار خورديم .منكه از خستگي رو پا بند نيستم .با خودم گفتم بيام اين پستو بنويسم بعد بلند شم برم دنبال بقيه كارام. فكر شو كنيد اين همه كار كه از صبح كرديم يه طرف تازه هنوز كارهاي نظافت هفتگي خونه مونده كه الان بايد برم سراغش. فكر كنم امشب هم از اون شبهايي بشه كه رو به بيهوشي ميرم.

خوب بهتره من برم ديگه. آقاي شيك بيرون  نشسته و داره مراسم افتتاحيه المپيك و مي بينه و هر 2 دقيقه يكبار ميگه ، نمياي ببيني؟

راستی روشن جون رنگ فونتمو عوض کردم فقط به خاطر تو.بهم بگو  خوندن مطالب راحتتر شد یا نه؟

پس تا بعد فعلا باي باي .


جمعه هجدهم مرداد 1387  توسط ساناز  |

 

يك پست خوابالويي

خوب بالاخره وبلاگم درست شد.يعني آقاي شيك با ديدن قيافه آويزون من تصميم گرفت برام درستش كنه براي همين من الان خيلي خوشحالم كه حال وبلاگم خوب خوبه.

خوب اين دو روزه ما چكار كرديم:

........................................................................

شنبه : كارت كتاب آقاي شيك از طرف اداره شارژ شد و ما عصر همون روز رفتيم شهر كتاب يوسف آباد و تا قرون آخرش و كتاب خريديم.كلي از اونهمه كتاب كيف كرديم.من يه كتاب هم در مورد دوران حاملگي و ... به اسم (( همه مادران سالمند اگر...))  از سري كتابهاي جانسون بود كه خيلي كتاب خوبي بود و در مورد كوچكترين چيز راجع به نوزاد و مسائلش مطلب داره .يه cdهم به اسم فسقلي ولي به كام خودم خريدم كه يه تعدادي لالايي هاي كودكانه است كه دوست داشتم گوش بدمش و حفظ بشم.اما وقتي گوش كردم خيلي چنگي به دلم نزد.

شب هم وقتي  برگشتيم خونه آقاي شيك دست درد اساسي گرفت و تا صبح از درد دستش نخوابيد.خيلي اعصابم خورد شده بود.آخه بنده خدا خيلي درد داشت و با اينكه كلي به دستش پماد سالسيلات ماليدم و بستيم اما اصلا دردش نيفتاد.همون شبونه هر چي بهش گفتم بيا بريم بيمارستان نيومد كه نيومد اما فردا صبحش مجبور شد بره يه بيمارستان نزديك محل كارش.بعد از كلي عكس گرفتن معلوم شد كه تاندون دستش كشيده شده  و اون استخوان نازك دستش از داخل كلي ورم كرده جوري كه يه قسمت  استخوان منحني شده بود.دكتر براي فرداش استعلاجي نوشت .

يكشنبه:

عصر كه همسري اومد خونه گفت كه فردا شب يعني دوشنبه به كنسرت يكي از دوستاش دعوت شده و دوست داره براي  تشكر از دوستش كه براي كارش تو جشنواره اومده  بود و ساز زده و حسابي زحمت كشيده بود يه هديه بخره.ساعت 9 شب رفتيم گيشا.اين از اون كارهاي عجيب جناب همسر بود.چون اصولا دوست نداره شبها از خونه بره بيرون ، حالا ببينيد اين دوستش چقدر عزيز بود كه 9 شب به خاطرش از خونه رفت بيرون.به هر حال ، رفتيم پاساژ تو گيشا و هي فكر كرديم  چي بخريم و چي نخريم كه بالاخره تصميم گرفتيم يه ماسك آفريقايي بخريم.يه مغازه تو همون پاساژه كه از اين كارهاي چوبي خيلي خوشگل داره ولي اونقدر تو مغازش جنس هست كه شتر با بارش توش گم ميشه.وقتي ميري مثلا يه عود ساده هم بخري يه نيم ساعتي معطل ميشي. خلاصه كلي تو مغازهه چرخيديم تا اينكه بجز كادو براي دوست همسري يه ساز هم خريديم. اين ساز ه خيلي با حاله. اسمش ساز بارونه  كه وقتي حركتش مي دي صداي شرشر بارون ميده كه ميشه  صداي اين بارون رو هم تند و هم نم نم  در آورد بستگي به نياز موسيقي داره. ا ما خيلي با حاله. همسري كه آنقدر ازش خوشش اومده بود كه تقريبا داشت يادش ميرفت اصلا براي چي اومده. خلاصه كه از ديدن سازه  آنچنان هوش از سرش پريده  بود مثل بچه ها ذوق كرده بود كه  كه وقتي خريديمش تنها چيزي كه مي خواست اين بود كه زودتر برسيم خونه جوري كه رفتيم براي كنسرت شب بعد براش پيراهن بخريم اصلا پرو نكرد و نتيجه اش اين بود كه وقتي رسيد خونه و پوشيدش به قول خودش براش شده بود پيراهن دكلته.

دوشنبه ( امروز):

امروز از صبح كه بيدار شدم تا همين الان كه نشستم پاي كامپيوتر همش سر پا بودم.تقريبا دارم بيهوش مي شم ولي نمي توانم بخوابم آخه هنوز كنسرت تموم نشده و  همسري نيومده خونه .منم از تنهايي خوابيدن شبها تو خونه مي ترسم.يعني تا حالا برام پيش نيومده حتي يه شب هم تنها باشم.

داشتم مي گفتم. از صبح سرپام .يعني براي ناهار مهمون داشتم .ديشب با دوستم فائزه قرار گذاشتيم كه امروز بايد خون ما تا عصرش با هم بريم بيرون كه منهم تنها نباشم.تقريبا آخر شب خبردار شدم كه دوست همسري هم مياد خونمون.همسري از يه روز استعلاجيش كمال استفاده رو مي خواست بكنه و كارهاي عقب موندشو انجام بده.خلاصه  تازه صبحونه خرده بوديم كه دوست همسري اومد و بعد از سلام و احوالپرسي رفتن تو اتاق كار تا به كاراشون برسند.منهم داشتم كارهاي ناهار و مي كردم كه برق رفت.به فائزه زنگ زدم كه وقتي رسيد دم در چون برق نداريم به گوشيم زنگ بزنه تا پشت در نمونه كه ديدم خواهرش هم دوست داره بايد خونه ما كه منو ببينه.آخه از قبل از حاملگيم منو نديده بود و ديدنم الان براش جالب بود. خلاصه از 3 نفر تبديل به 5 نفر شديم و من بدو بدو مشغول زياد كردن غذا بودم رسيدن .خلاصه بعد از ناهار هم كلي من و فائزه و خواهرش گلشن نشستيم پاي صحبت تا ساعت 5 كه گلشن رفت خونشون تا براي مهموني كه دعوت بود آماده بشه.آقاي شيك و دوستش هم خودشونو تو اتاق زندوني كردند و حسابي مشغول كار شدن تا ساعت 6 . بعد از اون هم تا دوستش رفت و ما حاضر شديم يه دوش گرفت رفتيم گيشا.پيراهن دكلته ديشبي وپس داديم و يه سايز بزرگتر گرفتيم كه چون مغازه دوست همسري بود زود تو اتاق پرو پيراهشو عوض كرد و رفت كنسرت.من و فائزه هم يه كوچولو خريد داشتيم كه انجام داديم و برگشتيم خونه و با هم شام خورديم تا پدر و مادرش اومدن دنبالش.بعد از اون هم من نشستم ترانه مادري ديدم ، ظرفها رو جمع و جور كردم  وتا همين الان كه نشستم و دارم مي نويسم.

همين الان هم  كه ساعت 30/12 دقيقه شبه همسري زنگيد و گفت هنوز اجرا تموم نشده و ديرتر مياد.حالا من چيكار كنم؟ چه جوري بخوابممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم؟  من خوابم میادددددددددددددددددددددددددد.( با جيغ بخونيد)

 

فردا صبح هم بايد صبح زود بيدار شم چون مي خوام برم بيمارستا پارسيان برا همون كلاسهاي بارداري.تازشم قرار شده فائزه هم باهام بياد.مي خواد بياد اونهمه مامان توپولو رو با هم ببينه.احتمالا فردا روز جالبي خواهد بود چون كه قرار بود 2 تا از اون مامانها از اون هفته تا اين هفته ني ني شونو به دنيا بيارند .احتمالا مي ريم ني ني هاي اونها رو هم مي بينيم بعد ميام مي گم ني ني هاشون چه شكلي بودند.

 

 


سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  توسط ساناز  |

 

 وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی .چرا قالب من اینجوری شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الانه که قلبم از ناراحتی بگیرهههههههههههههههههههههههههههههههههه .

کککککککککککککککککمممممممممممممممممممممککککککککککککک.حالا چکار کنممممممممممممممممممممممممممممم؟

                                  ................................................................

اين روزها يكي از عادتهاي بد قديمي من برگشته و من نمي دونم اينبار چطور بايد از شرش خلاص شم.

مي دونيد اين عادت هميشه از بچگي با من بوده. من معمولا آدمي هستم كه خيلي از احساسام بد نيستم حرف

 بزنم اما اگر واقعا از چيزي هيجانزده بشم حالا چه اون موضوع خوب و شيرين باشه و چه تلخ و بد آنقدر

 از اون صحبت مي كنم تا اون موضوع اتفاق بيفته و تموم بشه. مثل حالا. من آنقدر تو اين مدت از وجود

فسقلي و بدنيا اومدنش هيجانزده هستم كه از هر 100 تا حرفي كه مي زنم 99 تاش در مورد اونه و آقاي شيك به قول خودش داره از دستم ديوونه ميشه. مثلا وقتي كوچيك بودم هميشه از جشن تولدم با اينكه هر سال گرفته مي شد بازهم ، هيجان زده مي شدم و از 3 ماه زودتر آنقدر تولد تولد مي كردم و راجع بهش حرف مي زدم كه به قول مامانم سياه تولد مي شد. خوب مي گيد چي كار كنم؟ واقعا دست خودم نيست  و نمي دونم از چه راهاي ديگ هايي هم مي تونم انرژي اين هيجانات و تخليه كنم. الانم تمام فكر و ذكرم اين روزها خريد وسايل فسقلي

و چيدن اتاقشه و مهمتر از اون نحوه به دنيا اومدنشه. گرچه من انتخاب خودمو در اين مورد كردم اما به هر

حال چون تا بحال زايمان و تجربه نكردم از حالا ترس از اين كار فكرم و مشغول كرده. خوب آدم وقتي

 قراره يه كاريو كه تا حالا تجربه نكرده انجام بده خوب مي ترسه ديگه حالا چه زايمان سزارين  باشه كه

ترسم از بيهوشي و اون اتاق زشت سبز رنگ و اون مدت زمان بي خبري و اينكه بد از نيم ساعت بيدار

 بشي و يه بچه رو بذارن تو بغلت و بگن خوب اينم از بچت! ، و چه درد بيش از اندازه زايمان طبيعي و

اون اتفاقات وحشتناك پزشكي كه در طول اون مدت قراره  بيفته. البته گفتم كه من انتخابم رو كردم و نظرم

 روي زايمان طبيعيه اما با اينكه كلي از مزايا و خوبي هاش شنيدم و كلي به خودم دلداري دادم كه از روز

اول كه حوا بچه خودش رو به دنيا آورد تا به امروز و مطمئنا آينده ، اكثرا خانمها از زايمان طبيعي استفاده كردند پس منهم مي تونم ، اما من مي تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتترسم. بابا پس من حرف دلمو

 به كي بگم . همسري هم معمولا تو اين موارد هيچ كمكي به من نمي كنه و گفتم كه داره از دست من خل ميشه. يكي به من بگه  من چي كار كنم؟ هيچكسي  رو هم ندارم كه تو اين روزها زايمان طبيعي  كرده باشه و برام از جزيياتش بگه مگر مامان خودم و مامان همسري كه اونم 20 و خورده ايي سال پيش بوده و طبيعتا همه چيز تا  امروز فرق كرده. به نظر شما من به اين ترس و اخلاق بدم چه جوري بايد غلبه كنم؟

                                          ...............................................

راستي قابل توجه  مامانهاي منتظر: يه وبلاگي پيدا كردم ولينك كردم به نام خاطرات زايمان.فكر كنم خواندنش براي شما هم خالي از لطف نباشه.اگه خواستيد پيداش كنيد فقط كافيه به پيوند هاي من سر بزنيد.


شنبه دوازدهم مرداد 1387  توسط ساناز  |

 

خوب ديروز هم  به خير گذشت.ديروز رفتم پيش دكترم.كلي از اينكه شنيد من الان تكونهاي فسقلي و احساس مي كنم تعجب كرد.مي گفت هنوز زود كه بفهمي بعد هم گفت اين تكونها هنوز اونقدر حياتي نيست كه اهميت داشته باشند.خلاصه كلي آرومم كرد.اما چيزي كه از ديروز  دوباره خيلي فكرمو مشغول كرده اينه كه حالا واقعا دكترم دكتر خوبي هست يا نه؟ مي دونيد يه جورايي خيلي خونسرده . حالا نمي دونم از تجربه زيادشه يا از سهل انگاريش. مثلا وقتي من ميام تو وب شما مامانها  و مي خونم كه مثلا در هفته فلان ،فلان آزمايشو داديد و يا تو هفته فلان، بهمان سونو گرافي و تعجب مي كنم .آخه دكتر من هيچكدوم از اينها رو نمي خواد.دفعه قبل بهش گفتم من لبنيات خيلي نمي خورم بهم گفت من قرص كلسيم بهت نمي دم با اينكه ديدم كه خيلي از دكترها از همون ماههاي اول براي  مريضشون اين ويتامين رو تجويز مي كنند و... حالا واقعا نمي دونم كه من دچار وسواس شدم يا شايد دكترم خيلي دكتر خوبي نباشه.اسم دكترم آزيتا وظيفه شناسه. كسي مي شناسدش؟ به نظر شما از كدوم مرجع مي شه در مورد دكتر تحقيق كرد؟

همش به خودم مي گم بايد دكترمو درست انتخاب كنم .نكنه دكتره خوبي نباشه و بعد از به دنيا اومدن فسقلي پشيمون بشم .از اون پشيموني ها كه بعدش ديگه سودي نداره. نكنه غفلت كرده باشم؟

..................................................................

 از همه شما گلاي مهربون كه از ديروز نگران حال فسقلي و من شديد واقعا تشكر مي كنم و كلي به همه پوز ميدم كه دوستام منو دوست دارند و به فكرم هستند.راستي خانم دكتر سونو فسقلي براي تعيين جنسيتشو براي 2 هفته ديگه نوشت.به نظر شما  فسقلي دخمله يا پسمل؟


سه شنبه هشتم مرداد 1387  توسط ساناز  |

 

امروز يه كوچولو نگران و ناراحتم.نمي دونم چرا تكونهاي فسقلي يكدفعه كم شده. اولش با خودم گفتم شايد چيزي نباشه اما الان دلم خيلي شور ميزنه. براي همين امروز ميرم پيش دكترم تا ببينم چي شده و چه خبره . دعا كنيد واقعا چيزي نباشه و همه اينها  نشات گرفته از شيطنتهاي اين جوجه فسقلي باشه.

خدايا كودكم رو تنها به تو ميسپارم. خودت هميشه  از اولين روز كه پا در اين دنيا ميگذاره تا آخرين روز حياتش  در اين دنيا محافظش باش.


دوشنبه هفتم مرداد 1387  توسط ساناز  |

 

ديروز با آقاي شيك رفتيم هفت تير.رفتيم كه من اولين لباسهاي حاملگي و بخرم. واي واي چقدر راه رفتيم.كلي پدر من يكي در اومد.حالا بماند كه همسري از من بيشتر خسته شد.فكرشو كنيد از كله صبح بري سر كار بعد از اون هم به جاي خونه اومدن و استراحت كردن دنبال يه دختر تا حدودي شيطون راه بيفتي بري خريد و تازه براي هر چيز كوچكي كه اين دختره مي ديد مدام وايستي.همه اينا رو گفتم كه بگم بنده خدا همسري ديروز از پا حسابي افتاد تا من خريدامو كنم. البته خريد آنچناني نكردم. از بس اكثر لباسهايي كه ديدم زشت و بي قواره بود كه تنها به خريد دوتا شلوار و يه سارافون به جاي مانتو و يه بلوز قناعت كردم.البته كلي حرصم هم گرفت. آخه خيلي قيمتها بالا بود و من اصلا فكرشو نمي كردم  ،‌ بدتر اينكه اين لباسها فقط مهمون چند ماه هستند و بعدش ديگه كارايي ندارند.خلاصه كه بعد از كلي چرخيدن تصميم گرفتيم بريم شهروند تا خريد خونه رو هم يه دفعه انجام بديم. خدايي ديروز آقايي من كلي سنگ تموم گذاشت و دنبال من راه بدون غر زدن راه افتاد. نزديك ميدون وليعصر بوديم كه يكي از دوست جونام ( مهرناز گلم ) زنگيد كه تو كجايي ؟ خونه هستي يا نه ؟ مي خوام بيام ببينمت.با همسري تصميم گرفتيم شهروند رفتن و كنسل كنيم بچبيم به دوست جون. خاله مهرناز ما  هم خودش و هم همسريش يكي از اون آدماي به معناي واقعي نيك روزگاند. جدي مي گم. از اون دوستايي كه هميشه تو همه موقعيتها مي توني روشون حساب كني و اهل جا زدن نيستن.  از طرف ديگه اين زن و شوهر هميشه خدا مشغول كار كردن هستند يعني 8 صبح كه از خونه بيرون ميان زودتر 12-11 شب محال بر گردند خونه و حسابي ستاره سهيلن. ما هم تا ديديم كه مهرناز وسط اون همه كار يه تايم خالي پيدا كرده فورا سو استفاده كرديم و بهش گفتم تا اون برسه به خونه ما ، ما هم رسيديم و از خريد كردن در رفتيم.

شب هم جاي همگي  خالي كلي نشستيم گل گفتيم و گل شنيديم تا نزديك 12 كه مهرناز رفت خونه .خيلي دوست داشتم پيشمون بمونه چون شوهريش ايران نيست و اون الان تنهاست اما نموند . همش مي گفت من فقط تو جاي خودم مي تونم بخوابم ، فردا بايد كله صبح برم استوديو و ...خلاصه كه از دستمون در رفت.

بعد از رفتن مهرناز هم شروع به جمع كردن ظرفها و مرتب كردن خونه كردم تا ساعت 1. بعد از اون هم از زور خستگي و پا درد فورا مثل جنازه ولو شدم رو تخت و مني كه اين روزا از دست فسقلي خواب ندارم تقريبا بيهوش شدم و اصلا نفهميدم همسري كي اومد خوابيد . صبح  زود هم كه با تكونهاي فسقلي از خواب بيدارشدم.(آخه از نصفه شب براي خودش مشغول بود و بنده خدا بچم كلي شب كاري داشته.) اما از اون بيدار شدنهايي كه حسابي به آدم مي چسبه   كلي كيف مي كنه.

راستي يادم رفت بگم كه فسقلي از هفته پيش دست بكار شده و حسابي وجود خودشو به ما اثبات كرده كه آهاي حواستون باشه ها ! من اينجام.حواسم هم به همه چيز هست . اللهي قربونش برم با اون تكونهاي كوچولوش كه هراز گاهي مثل يه موش يه تكون كوچولو مي خوره و بعد در يره يه گوشه و تا چند دقيقه آروم ميمونه.فكر كنم حسابي بازيش گرفته .هي با هر تكونش دل منو ميبره و بعد قالم ميزاره. . اما ديشب حسابي براي خودش شلوغ كرده بود.  حيف كه فعلا فقط من مي تونم احساسش كنم.خيلي دوست دارم زودتر تكونهاش واضح تر بشه تا همسري هم بتونه احساسش كنه .برام حسش خيلي جالب و ديدنيه. يعني از كي تكونهاش حسابي معلوم ميشه؟ خدا كنه اين اتفاق هر چه زودتر بيفته.

 

خوب ديگه خيلي حرف زدم. بايد برم يواش يواش آماده بشم و كفشهاي آهنيمو بپوشم بريم خريد شهروند و تره بار.


پنجشنبه سوم مرداد 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
سایت اختصاصی مهدی وجدانی
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و ني ني تو راهي
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0