تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


سلاممممممممم

من اومدم.راستش خيلي وقت بود كه از قرنطينه و استراحت مطلق در اومدم اما شانس با پا بد لگدي بهمون زد و در همين روزهايي كه خونه نبوديم و به عبارت ديگه خونه آنا اينا لميده بوديم برقها هي رفت و اومد تا آخر پاور كامپيوتر رو از بيخ و بن سوزوند بعد هم كه خورد به اين تعطيلات كبري و منو آقاي شيك عين عصز هجر از دنياي بيرون بي خبر بوديم.اين پست رو هم الان در خونه مامان آقاي شيك دارم براتون مي نويسم .( دارم از موقعيت سو استفاده مي كنم). به هرحال ديگه داشتم از دوري شما دوستاي خوبم و اين خونه مجازي دق مي كردم.اما آقاي شيك قول داده به زودي كامپيوتر يه دگتر اساسي ببره براي همين تا درست شدن كامپيوتر خيلي نمي تونم بيام به شما ها سر بزنم ولي از الان و از همين جا دارم اعلام مي كنم دلم براتون خيلي خيلي تنگ مي شه.

 

ساناز نوشت: از همتون كه به من و فسقلي لطف داشتيد تشكر مي كنم.همه كامنتاتونو خوندم و سعي مي كنم به توصيه هاي مهربانانتون  عمل كنم.


شنبه هجدهم خرداد 1387  توسط ساناز  |

 

 

 

سلام دوستای گلم

 از دیروز خیلی غافلگیرانه مجبور شدم  مدتی  استراحت مطلق کنم  تا اوضاع من و فسقلی یه سامونی باهم بگیره و باهم به تفاهم برسیم ، که به نوعی یه توفیق اجباریه که شامل حال من شده.برای همین چند روزی به خونه مامانم میرم و نمی تونم بیام به شما سر بزنم یا آپ کنم اما به یادتون هستم و مطمئنا در این چند روزی که نیستم دلم براتون پر می کشه.

هر جایی باشم دوستون دارم.


سه شنبه هفتم خرداد 1387  توسط ساناز  |

 

 

سلام سلام ، دوستای گلم

از همه لطفی که به من دارید و برای من و فسقلی نگران شدید  واقعا ممنونم.( راستشو بخواهید فکر نمی کردم آنقدر دوستم داشته باشید) البته واقعا هم دلم نمی خواست کسی رو ناراحت و یا نگران کنم اما واقعا دست خودم هم نبود و به دعاهای همتون احتیاج داشتم.راستش از شب قبل از پست قبلی اتفاقی افتاد که نزدیک بود من و آقای شیک ، فسقلی عزیزمون رو از دست بدیم و شاید ما اینجوری احساس کردیم.برای همین شبونه رفتیم بیمارستان ... که قربونشون برم اونجا هم کاملا نا امیدمون کردند و گفتند ، یه هفته صبر کن چون تو این یه هفته یا فسقلی نجات پیدا می کنه و یا از دست میره.کاره دیگه ایی نمی شه کر دومن و آقای شیک دست از پا درازتر ، با ناراحتی اومدیم خونه.

حالا حتما می پرسید، اصلا چه اتفاقی افتاده بود که داشت این بلا سر فسقلی میومد؟عصر سه شنبه بود که با آقای شیک رفتیم تا من کتابی رو که به یه کتابفروشی سفارش داده بودم بگیرم.از اون جا هم رفتیم یه ذره خرید کردیم و برگشتیم خونه. از اونجایی که دم خونه ما یه آرایشگاه مردونه هست ، دم در خونه  من از آقای شیک جدا شدم تا اون بره آرایشگاه .وقتی در و باز کردم و اومدم تو طبق معمول رفتم سراغ منشی تلفنی که ببینم کسی زنگ زده یا نه که دیدم پیغام داریم . پیغام از آزمایشگاهی بود که من آزمایش هایی رو که دکتر بهم داده بود ، آنجا انجام داده بودم.خلاصه یه خانومی از طرف آزمایشگاه بود که گفت یکی از آزمایشها باید تکرار شود.بین تمام آزمایشهایی که دکتر داده بود آزمایش ایدز و هپاتیت هم بود . وای اون لحظه انگار یه سطل آب سرد ریختند رو سر من.همش با خودم می گفتم نکنه یکی از این دو تا مریضی رو دارم که آزمایش برای تایید باید دوباره تکراربشه  و ... هزار فکر وحشتناک دیگه.  با آزمایشگاه هم تماس گرفتم که ببینم چه خبره که تعطیل شده بود. ظاهرا اون پیغام آخرین کار کارمندای آزمایشگاه بود.خلاصه تا وقتی آقای شیک اومد خونه من از ترس و نگرانی در حال  سکته کردن بودم  و این ترس همون شب کار دستم داد.

چهارشنبه با ترس و لرز رفتم آزمایشگاه.حالا فکرشو کنید من شب قبل چی کشیده بودم. از یه طرف موضوع فسقلی و از یه طرف موضوع آزمایشها .

 بعد از کلی پرس و جو بهم چی جواب دادند خوبه؟ 

مسئول آزمایشگاه : خانوم چیزی نیست نمونه آزمایشتون احتمالا از دست کسی افتاده و شکسته و ...

خلاصه کلی  بهونه های الکی.اتفاقا جواب بقیه آزمایشهای دیگم آماده بود  که گرفتم و خدا رو شکر نه ایدز داشتم و نه هپاتیت. با وضعیت شب قبل فسقلی  ، همرا آقای شیک رفتم پیش دکتر خودم و همه چیزو تعریف کردم.دکترم هم تا توانست دعوام کرد و گفت به جای اینکه راه بیوفتی بیایی اینجا باید میموندی خونه و  استراحت می کردی  و این اتفاقی که افتاده طبیعیه  و فقط باید استراحت می کردی.می خواستم به دکترم بگم آخه نه اینکه من تا حالا 5 دفعه حامله شدم ،5 تا بچه دارم،  اینه که به همه اتفاق ها واردم . دکتره فکر نمی کنه که بابا ، فسقلی اولین بچه ماست . ماهم که علم غیب نداریم یا پزشکی نخوندیم که به همه چیز وارد باشیم خلاصه تا تونست منو دعوا کرد و آقای شیک هم که اوضاع رو اینجوری دید رگ بدجنسیش گل کرد و هی دکتره رو می نداخت به جون من که از دو روز پیش تا حالا کل تهران و گشته و ... و  هی می خندید ( بد جنس ) دکتر هم هی به من چشم غره می رفت. .انگار نه انگار که دیشبش خودشم مثل من  از ترس داشت پس می افتاد. حالا من هرچیبه دکتر  می گفتم که آقای شیک داره شوخی می کنه مگه به خرجش می رفت.

اما حالا با تمام اتفاقاتی که افتاد هر سه تاییمون حالمون خوبه و من و فسقلی طبق فرمایش جناب دکتر در استراحت کامل به سر می بریم و آقای شیک بی نوا جور ما رو هم می کشه و تموم کارهای خونه اساسا  به گردنش افتاده  ( تا اون باشه بدجنسی نکنه ) اما از ترس اینکه دوباره بلایی سر ما نیاد ، طفلکی ( الهی من قربونش برم)  اصلا صداش که  در نمیاد هیچ ،  کلی نازمون رو هم میکشه.

 


شنبه چهارم خرداد 1387  توسط ساناز  |

 

سلام دوستای گلم.

امروز نه ساناز حالش خوبه و نه فسقلی.فقط تونستم بیام کامنتاتون رو که لطف کرده بودید برام گذاشته بودید بخونم.مرسی از اینکه همیشه به یادم هستید. هر وقت حال و روز بهتری پیدا کردم دوباره بر می گردم.برای من و فسقلی دعا کنید که الان واقعا به دعاهاتون نیاز دارم.


چهارشنبه یکم خرداد 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
سایت اختصاصی مهدی وجدانی
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و ني ني تو راهي
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0