|
سلام سلام ، دوستای گلم
از همه لطفی که به من دارید و برای من و فسقلی نگران شدید واقعا ممنونم.( راستشو بخواهید فکر نمی کردم آنقدر دوستم داشته باشید ) البته واقعا هم دلم نمی خواست کسی رو ناراحت و یا نگران کنم اما واقعا دست خودم هم نبود و به دعاهای همتون احتیاج داشتم .راستش از شب قبل از پست قبلی اتفاقی افتاد که نزدیک بود من و آقای شیک ، فسقلی عزیزمون رو از دست بدیم و شاید ما اینجوری احساس کردیم.برای همین شبونه رفتیم بیمارستان ... که قربونشون برم اونجا هم کاملا نا امیدمون کردند و گفتند ، یه هفته صبر کن چون تو این یه هفته یا فسقلی نجات پیدا می کنه و یا از دست میره.کاره دیگه ایی نمی شه کر دومن و آقای شیک دست از پا درازتر ، با ناراحتی اومدیم خونه.
حالا حتما می پرسید، اصلا چه اتفاقی افتاده بود که داشت این بلا سر فسقلی میومد؟عصر سه شنبه بود که با آقای شیک رفتیم تا من کتابی رو که به یه کتابفروشی سفارش داده بودم بگیرم.از اون جا هم رفتیم یه ذره خرید کردیم و برگشتیم خونه. از اونجایی که دم خونه ما یه آرایشگاه مردونه هست ، دم در خونه من از آقای شیک جدا شدم تا اون بره آرایشگاه .وقتی در و باز کردم و اومدم تو طبق معمول رفتم سراغ منشی تلفنی که ببینم کسی زنگ زده یا نه که دیدم پیغام داریم . پیغام از آزمایشگاهی بود که من آزمایش هایی رو که دکتر بهم داده بود ، آنجا انجام داده بودم.خلاصه یه خانومی از طرف آزمایشگاه بود که گفت یکی از آزمایشها باید تکرار شود.بین تمام آزمایشهایی که دکتر داده بود آزمایش ایدز و هپاتیت هم بود . وای اون لحظه انگار یه سطل آب سرد ریختند رو سر من.همش با خودم می گفتم نکنه یکی از این دو تا مریضی رو دارم که آزمایش برای تایید باید دوباره تکراربشه و ... هزار فکر وحشتناک دیگه. با آزمایشگاه هم تماس گرفتم که ببینم چه خبره که تعطیل شده بود. ظاهرا اون پیغام آخرین کار کارمندای آزمایشگاه بود.خلاصه تا وقتی آقای شیک اومد خونه من از ترس و نگرانی در حال سکته کردن بودم و این ترس همون شب کار دستم داد.
چهارشنبه با ترس و لرز رفتم آزمایشگاه.حالا فکرشو کنید من شب قبل چی کشیده بودم. از یه طرف موضوع فسقلی و از یه طرف موضوع آزمایشها .
بعد از کلی پرس و جو بهم چی جواب دادند خوبه؟ 
مسئول آزمایشگاه : خانوم چیزی نیست نمونه آزمایشتون احتمالا از دست کسی افتاده و شکسته و ...
خلاصه کلی بهونه های الکی.اتفاقا جواب بقیه آزمایشهای دیگم آماده بود که گرفتم و خدا رو شکر نه ایدز داشتم و نه هپاتیت. با وضعیت شب قبل فسقلی ، همرا آقای شیک رفتم پیش دکتر خودم و همه چیزو تعریف کردم.دکترم هم تا توانست دعوام کرد و گفت به جای اینکه راه بیوفتی بیایی اینجا باید میموندی خونه و استراحت می کردی و این اتفاقی که افتاده طبیعیه و فقط باید استراحت می کردی.می خواستم به دکترم بگم آخه نه اینکه من تا حالا 5 دفعه حامله شدم ،5 تا بچه دارم، اینه که به همه اتفاق ها واردم . دکتره فکر نمی کنه که بابا ، فسقلی اولین بچه ماست . ماهم که علم غیب نداریم یا پزشکی نخوندیم که به همه چیز وارد باشیم خلاصه تا تونست منو دعوا کرد و آقای شیک هم که اوضاع رو اینجوری دید رگ بدجنسیش گل کرد و هی دکتره رو می نداخت به جون من که از دو روز پیش تا حالا کل تهران و گشته و ... و هی می خندید ( بد جنس ) دکتر هم هی به من چشم غره می رفت. .انگار نه انگار که دیشبش خودشم مثل من از ترس داشت پس می افتاد. حالا من هرچیبه دکتر می گفتم که آقای شیک داره شوخی می کنه مگه به خرجش می رفت.
اما حالا با تمام اتفاقاتی که افتاد هر سه تاییمون حالمون خوبه و من و فسقلی طبق فرمایش جناب دکتر در استراحت کامل به سر می بریم و آقای شیک بی نوا جور ما رو هم می کشه و تموم کارهای خونه اساسا به گردنش افتاده ( تا اون باشه بدجنسی نکنه ) اما از ترس اینکه دوباره بلایی سر ما نیاد ، طفلکی ( الهی من قربونش برم) اصلا صداش که در نمیاد هیچ ، کلی نازمون رو هم میکشه.
|