تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


برنامه دیروز بنده خیلی خیلی مدون بود و البته خیلی بیشتر خوش گذشت.دیروز بالاخره در یک حرکت محیرالعقول و بدون برنامه از قبل تایین شده ، رفتم آرایشگاه و حسابی بعد از مدتها به خودم رسیدم .خیلی کیف داشت.کلی تو روحیم که اثر گذاشت هیچ کلی هم به نفع فسقلی کار کردم.می پرسید چطور؟ میگم براتون.

 من به طرز عجیبی از دوران بچگی تا حالا با انواع  و اقسام مدل های شیر خوردن مشکل داشتم و اصولا معده نازنین بنده با هیچ نوع شیری اعم از کم چرب، پر چرب، طولانی مدت، کوتاه مدت و... سر سازگاری نداره و خوردن شیر همانا تا شب درد معده کشیدن و فشار خون پایین اومدن و ... همانا. وقتی فهمیدم که قرار فسقلی به جمعمون اضافه بشه کلی عزا گرفتم که من که نمی تونم شیر بخورم چکار کنم وچکار نکنم.خلاصه روزهای اول به خودم گفتم ،فکر کن داری دارو می خوری و هر جوری هست باید این دارو خورده بشه .تو اون چند روز هم اینکار و کردم ولی تا یک هفته حالم بد بود و همش تو تخت خواب افتاده بودم . تا اینکه رفتم دکتر و مشکل رو با اون هم در میون گذاشتم .اونم در کمال خونسردی زحمت یک هفته بنده رو نادیده گرفت و گفت ، اگه نمی تونی بخوری خوب نخور! گفتم خوب اگه من شیر نخورم ، کلسیم مورد نیاز فسقلی و بدن خودم چی می شه ؟ گفت: اگه در روز یه ذره پنیر، یه ذره خامه و ماست بخوری همان میزان کلسیم به بدنت می رسه.در ثانی بعد از جواب آزمایشها آنقدر تو رو به انواع مولتی ویتامین می بندیم که جای نگرانی نباشه .خلاصه که من هنوز در شک و دودلی بودم و هستم که واقعا می تونم از نظرکلسیمی  ، به فسقلی برسم یا نه.به همین خاطر تصمیم گرفتم برم موهامو کوتاه کوتاه کنم تا مقدار کلسیمی که قرار به موهام برسه بیشتر جذب فسقلی بشه و در ضمن در اثر نخوردن شیر خودم تا پایان 9 ماه  کچل نشم.به هر حال ، دیروز آرایشگاه رفتن همانا و تبدیل به  یه پسر ترگل ورگل شدن همانا.حالا بماند که آرایشگرم که دیگه تقریبا دوستم هم شده کلی از شنیدن نی نی دار شدن ما خوشحال شد و همش می گفت: به خدا ساناز من می دونستم که تو امسال بچه دار می شی.همه مشتری های من امسال حامله هستند .فقط مونده بودی تو، که تو هم به جمع اونها پیوستی و کلی ذوق کرد.

در ادامه برنامه دیروز هم از آرایشگاه اومدم خونه و یه دوش گرفتم بعد رفتم سراغ آقای شیک که این فسقلی به مامانش داره میگه که به باباش بگو که من دلم مرغ کنتاکی میخواد و منو شام ببر بیرون. منم با کمال خونسردی خواسته فسقلی به بابا جونش منتقل کردم و بعد با کمال پررویی ، گفتم: ببخشید ها ، می دونم خسته ایی ، ولی من که هوس چیزی نکردم، تقصیر فسقلیه( ای مامان بدجنس) ، من اصلا هیچی دلم نمی خواد ، ...   وبه این ترتیب من و فسقلی با هم دست به یکی کردیم و آقای شیک بنده خدا رو با همه خستگی شام بردیم بیرون .گرچه فسقلی تا چشمش به شام افتاد هم خودش نخورد و هم نذاشت مامان بیچاره ، گرسنه اش چیزی بخوره و دست از پا دراز تر به خونه برگشتیم.

 

 

ساناز نوشت: اگه کسی راه حل خوبی برای شیر خوردن داره ،عاجزانه خواهش می کنم به من بیچاره کمک کنه که محتاج کمکتون هستم ، مادر!


سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

مريم كاوياني بازيگر مجموعه تلويزيوني «روزگار قريب»:

سرپرستار كاوياني تخيلي بود

مريم كاوياني را از مجموعه «او يك فرشته بود» مي‌شناسيم چرا كه با اين مجموعه به دنياي مخاطبان تلويزيون معرفي شد و درخشيد. ناگفته نماند كه اولين كار تلويزيوني اين بازيگر مجموعه تاريخي «روزگار قريب» بوده كه ساخت آن بیش از پنج سال به طول انجاميده است.


همچنان كه ديديم كاوياني عهده‌دار نقش سرپرستاري بود به نام كاوياني. سرپرستاري بداخلاق و درگير عقده‌هاي عاطفي گذشته‌اش.
در گفت‌وگوي پيش رو از چگونه شكل گرفتن اين تجربه و همكاري با كيانوش عياري برايمان مي‌گويد.

بازي در سريال روزگار قريب چگونه پيش آمد؟
من قبل از مجموعه روزگار قريب در فيلم‌هاي سينمايي مثل هوو و... بازي كرده بودم. عوامل پشت صحنه كه مرا مي‌شناختند به آقاي عياري معرفي كردند. با ايشان در دفترشان ملاقات كرديم و ايشان در مورد نقش با من صحبت كردند. از آنجا كه همزمان براي يك كار سينمايي قرارداد داشتم از كارگردان خواستم از نقش من خيلي كوتاه استفاده كنند و... البته عملا آن پروژه سينمايي هم خوابيد تا اينكه پيش‌توليد سريال «او يك فرشته بود» آغاز شد. آقاي عياري به خاطر اينكه من بتوانم سر آن مجموعه هم بروم درخواست من را قبول كرد.
كاراكتر كاوياني چه جذابيت‌هايي داشت؟
من خيلي نمي‌دانستم كه قرار است چه چيزي را بازي كنم. روز به روز فيلمنامه به دست ما مي‌رسيد و تنها كنجكاوي من اين بود كه اين كاوياني در قصه چه مي‌شود و آن چيزي را كه آقاي عياري از من خواستند توانسته‌ام اجرا كنم يا نه؟ در واقع نقش يك سرپرستار با انضباط كه يك مقدار هم عقده‌هاي دروني و اخلاق تندش براي او مشكل ايجاد مي‌كند.
زماني كه بازي در اين سريال را پذيرفتيد آيا تحقيقي در مورد زندگي دكتر قريب كرديد؟
نه، هر اطلاعاتي كه مورد نياز بود از آقاي عياري مي‌پرسيدم.
ساخت اين مجموعه چندين سال طول كشيد. شما در كدام مقطع زماني در اين مجموعه حضور داشتيد و اين مجموعه چندمين كار حرفه‌اي شما بود؟
زمان بازي ام سال 84 بود اين مجموعه هم اولين كار تلويزيوني من محسوب مي‌شد.
فيلمنامه به عنوان منبع چقدر كمكتان كرد؟
ما فيلمنامه نداشتيم. روز به روز سر كار مي‌آمديم آقاي عياري به ما همان روز مي‌گفتند كه قرار است چه كنيم و كدام صحنه را بگيريم.
اين قضيه كار را سخت نمي‌كرد؟
كار خيلي سخت بود ولي آقاي عياري به قدري مسلط بودند كه به خوبي كار را هدايت مي‌كردند.
شخصيت كاوياني در سريال به نوعي در ارتباط مستقيم با دكتر قريب بود. آيا در زندگي حقيقي دكتر قريب هم چنين شخصيتي وجود داشته يا اين كاراكتر ساخته ذهن آقاي عياري بود؟
آقاي عياري در ابتداي تيتراژ هم بيان كردند كه براي اينكه بتوانند بهتر زندگي واقعي و شخصيت دكتر قريب را به تصوير بكشند يك مقدار صحنه‌هاي خيالي به فيلمنامه وارد كرده‌اند. از جمله زندگي سرپرستار كاوياني كه يك شخصيت خيالي بود.
در اين مجموعه تقريبا نقش خودتان را از لحاظ نام و شغل بازي كرديد اين موضوع چقدر برايتان جذابيت داشت؟
من پرستار بودم اما نه جلوي دوربين. اين كار براي من تنها تجربه بازيگري بود و ربطي به پرستاري نداشت.
انتخاب‌تان براي اين نقش به جهت آشنايي شما با اين حرفه بود يا به‌طور تصادفي بازي در سريال پيش آمد؟
كاملا تصادفي بود چون كاوياني روزگار قريب تنها كاري كه نكرد پرستاري بود، آقاي عياري نمي‌خواستند از اين تكنيك استفاده كنند.
كار با آقاي عياري چگونه بود؟
بسيار سخت بود اما آقاي عياري آنقدر هوشيار و متين و باشخصيت بودند و قدرت و اعتماد به نفس بالايي در اجراي كار داشتند كه به ما احساس آرامش مي‌دادند. با تمام سختي‌ها مي‌دانستيم كه نتيجه، كار خوبي خواهد شد و بايد تحمل كنيم. بخصوص من كه اولين كار تلويزيوني‌ام بود و به عنوان يك بازيگر مبتدي براي اينكه خودم را به ديگران به خوبي معرفي كنم بايد صبوري بيشتري مي‌كردم.
بزرگ‌ترين حسن همكاري با آقاي عياري چه بود؟
بزرگ‌ترين حسن ايشان اين بود كه با اطمينان و خيلي قرص و محكم مي‌دانستند چه مي‌خواهند.
چقدر در حين بازي كارگردان به بازيگرش آزادي عمل مي‌داد.
آقاي عياري كاملا از بازيگرانش بازي مي‌خواستند در واقع زندگي مي‌خواستند و مي‌گفتند في‌البداهه اگر جمله‌اي به ذهن‌تان مي‌رسد كه به فضا و حس و حال كار نزديك است بگوييد. ما اجرا مي‌كرديم و اگر ايشان خوششان مي‌آمد، مي‌پسنديدند والا راهنمايي مي‌كردند كه چگونه بگوييم. كار با آقاي عياري حسن ديگري كه برايمان داشت اين بود كه دوربين در خدمت بازيگر بود نه بازيگر در خدمت دوربين و اين كار را خيلي راحت مي‌كرد.
چقدر از ايده‌هاي خودتان براي نزديك‌تر شدن به نقش استفاده كرديد؟
نقش من خيلي پيچيده و زياد نبود و بيشتر در قالب يك تيپ تعريف مي‌شد. براي همين فقط اجرا مي‌كردم و كمتر به دنبال اين بودم كه ايده‌اي مطرح كنم.
بازي در مقابل آقاي هاشمي چگونه بود؟
از حضور ايشان خيلي استفاده كردم. بسيار درس‌هاي خوبي از ايشان گرفتم. آن صبر و تحمل و آرامش‌شان، رعايت سلسله‌مراتب و... در واقع درس‌هاي زيرپوستي گرفتم شايد از او تكنيك نياموختم چون جلوي دوربين خيلي با هم همبازي نبوديم اما در پشت صحنه خيلي مسائل اخلاق حرفه‌اي را ياد گرفتم.
قبل از شروع فيلمبرداري با آقاي هاشمي تمرين هم مي‌كرديد؟
نه، تنها جلوي دوربين چند مرحله تمرين مي‌كرديم و سپس سكانس ضبط مي‌شد.
به نظر مي‌رسد با قبول اين نقش دوست داشتيد نقش‌هاي منفي را هم به نوعي تجربه كنيد؟
بله، البته منفي و مثبت نقش براي من مهم نيست جذابيت نقش برايم اهميت دارد. من در مورد كار با آقاي عياري خودم را به دست ايشان سپردم؛ انتخاب نكردم، انتخاب شدم اما از وقتي كه در اين حرفه به عنوان بازيگر معرفي شده‌ام ترجيح مي‌دهم اول براي يك كار كانديدا و به دفاتر دعوت شوم، بعد از آن خودم انتخاب كنم. همچنان به جذابيت و عرض نقش اهميت مي‌دهم.
اين تضادي كه بين معصوميت چهره‌تان با ويژگي‌هاي منفي كاراكتر موردنظر وجود دارد در روند كار مشكلي برايتان پيش نمي‌آورد؟
نه، چون در پس چهره سرپرستار كاوياني غمي وجود داشت كه احساس مي‌شد يك شكست عاطفي در زندگي داشته است و عقده‌هاي عاطفي خود را به اين شكل مي‌پوشاند. اتفاقا به نظر من نبايد حتما نقش منفي را به چهره منفي داد. خيلي‌ها چهره آرامي دارند ولي مي‌توانند بد باشند. من تضاد را خيلي دوست دارم، دلم نمي‌خواهد مردم فكر كنند مريم كاوياني فقط بايد بازيگر مثلا «او يك فرشته بود» باشد.
چقدر از درونتان براي بازي اين كاراكتر مايه گذاشتيد؟
ببينيد اين نقش فقط يك تيپ بود و خيلي احتياج به مايه گذاشتن نبود و من فقط بايد اين تيپ را در خودم به وجود مي‌آوردم.
صحنه پاياني بازي شما دعواي دكتر قريب با سرپرستار كاوياني بود. از حس آن صحنه بگوييد.
براي من فقط پايان كار كاوياني در قصه جذاب بود. خيلي دوست داشتم جنجالي از داستان خارج شوم، هنوز هم از اين نوع خارج شدن از قصه بسيار راضي هستم.
چرا؟
چون اين سريال آنقدر جذابيت دارد و ارزشمند است كه اگر به اين شكل از بازي من استفاده نمي‌شد ممكن بود اين نقش در قصه به راحتي فراموش شود ولي الان قضيه درست برعكس است و كاوياني تبديل به يك شخصيت مجزا شده است. همه آن را به ياد دارند. جا دارد از آقاي عياري براي اين نوع پاياني كه براي نقش كاوياني در نظر گرفته بودند تشكر كنم.
طي اين مدت چقدر بيننده سريال بوده‌ايد؟
اگر سر كار نباشم حتما به تماشاي آن مي‌نشينم. از نوع كار و اجراي آن مشخص است كه چه زحمتي برايش كشيده شده است.
بعد از گذشت چند سال از بازي‌تان وقتي به تماشاي نقش خودتان نشستيد آن را چطور ديديد؟
من اگر آخرين كارم را هم ببينم باز هم مي‌گويم مي‌توانستم بهتر از اين باشم به همين دليل فكر مي‌كنم خيلي مانده است تا بتوانم نقشي را بي‌عيب و نقص بازي كنم.
دوست داشتيد به جاي بخش معاصر در بخش تاريخي مجموعه بازي كنيد؟
نه، اصلا به آن فكر نكردم.
شما هم كارهاي تاريخي را تجربه كرديد و هم اجتماعي. دلبستگي‌تان به كدام ژانر بيشتر است؟
اجتماعي.
چرا؟
چون به زندگي روز مردم بيشتر نزديك است و مردم هم بهتر با اين شخصيت‌ها ارتباط برقرار مي‌كنند. حتي در كار «پدرخوانده» هم نقشي را كه بازي كردم يك شخصيت اجتماعي بود و جنبه تاريخي نداشت. دوست دارم كاري را كه براي آن زحمت مي‌كشم و وقت مي‌گذارم مردم دوست داشته باشند.
با توجه به اينكه شما تحصيلات بازيگري نداريد اما هرچه در اين حرفه جلوتر مي‌رويد بازي‌تان حرفه‌اي‌تر مي‌شود. اگر همين الان اين نقش را به شما بسپارند آن را چگونه بازي مي‌كنيد؟
اگر الان اين نقش را اجرا مي‌كردم هيچ‌وقت در صحنه آخر گريه نمي‌كردم و سعي مي‌كردم كاراكتر سرپرستار كاوياني همانطور يكدنده بماند.
آيا نقدي بر اين مجموعه داريد؟
اصلا. به خاطر اينكه مي‌دانم چه زحماتي براي اين كار كشيده شده است، نه اينكه كار خودم باشد نه، من يك كار ناموفق مثل «شكرانه» را هم داشتم، با وجود اينكه آنجا هم زحمت زيادي كشيده شده بود از آن انتقاد مي‌كنم. اما در مجموعه «روزگار قريب» آنقدر تكنيك درست اجرا شده است كه جاي هيچ نقدي باقي نمي‌گذارد. به هر حال آقاي عياري صاحب سبك هستند، فكر مي‌كنم بايد قضاوت را برعهده صاحبنظران بگذاريم.
با پشت سر گذاشتن چندين تجربه بازيگري امروز دوست داريد به عنوان بازيگر شما را بشناسند يا يك پرستار؟
وقتي بين پرستاري و بازيگري، بازيگري را انتخاب كردم بالطبع دوست دارم من را به عنوان يك بازيگر بشناسند. البته خيلي برايم فرق نمي‌كند پرستار باشم يا بازيگر. دلم مي‌خواهد كه محبوبيت داشته باشم و وقتي مردم من را مي‌بينند و لبخند مي‌زنند از روي علاقه و احساس باشد و برايشان تداعي‌كننده خاطرات خوب باشم.
پس ممكن است روزي پرستاري را كاملا رها كنيد و كاملا جذب بازيگري شويد؟
من در حال حاضر هم پرستاري را رها كرده‌ام چون چهار سال است كه به لطف خدا هر روز بي‌وقفه سر صحنه هستم ولي اگر زماني احساس كنم از بازيگري خسته شده‌ام ممكن است دوباره پرستاري را شروع كنم.


 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

 

 

امان از دست این دکترها. یکی نیست مگه مجبورید اینهمه آزمایشو با هم بدید . خوب دونه دونه. هولن انگار. فکر نمی کنند چه بلایی به سر آدم میارند .پنجشنبه با آقای شیک رفتیم آزمایشگاه. دکتر محترم بنده لطف کرده بود یه لیست بلند و بالا از آزمایشات مختلف رو نوشته بود. ما هم که نمی دونستیم چه خبره، به خیال خودمون گفتیم 8 می ریم  و نهایتا تا 30/9 برمی گردیم خونه و می گیریم تخت می خوابیم به همین خاطر صبح حتی به خودم زحمت ندادم پرده ها رو کنار بزنم. اما رفتن به آزمایشگه همون ، ساعت 11 خونه اومدن هم همون. تازه اونجا خبر دار شدیم که یه سری از آزمایشها رو صبح می گیرند بعد باید 2 ساعت بینش وقفه بیفته  و بعد بقیه رو بگیرند. خلاصه که ما در بین این وقفه طولانی رفتیم دنبال کار های سونو گرافی  و اولین سونوگرافی دوران حاملگی رو انجام دادیم. اما من دیگه به هیچ جا بند نبودم و اگر آقای شیک هر جا ولم می کرد با مغز می خوردم زمین. خلاصه با هر جان کندنی بود رسیدم به خونه و  مثل جنازه افتادم رو تخت و خوابیدم. فکر کنم آن روز تو خوابیدن رکورد زدم . چون از ساعت 11 خوابیدم تا 3 . بعد پاشدم از اونجایی که ناهار داشتیم فقط برنج دم کردم. بعد از ناهار دوباره خوابیدم تا ساعت 6. بعد هم که پاشدم تا ظرفهای ولوی ناهار و جمع کردم و شستم آنا و آتا( مامان و بابام) اومدن دنبالم و بردنم خونشون. شب هم آقای شیک بهمون پیوست و تا اومدیم خونه شد ساعت 1 شب. که من همون موقع خوابیدم تا ساعت 12 روز جمعه. فکر کنم هر نوع کمبود خوابی که در این روزها داشتم به طور اساسی از بین رفت. اما این خوابیدن زیاد و بد حالی واقعا  تقصیر من نیست. این فسقلی با دکتر بنده دست به یکی کرده تا اساسا همین اول کاری گربه رو دم حجله بکشند ، که کشتند...

..........................................................................................................

امروز هم یه مصاحبه  با امیر حسین صدیق  در  روز نامه داشتم که براتون می ذارم.

گفت‌وگو با اميرحسين صديق، بازيگر نقش طبيب در مجموعه تاريخي «روزگار قريب»

جای جبلی طبیب شدم

سريال «زي‌زي‌گولو» ساخته مرضيه برومند را به خاطر داريد؟ در آن سريال، نقش آقاي پدر را به بازيگر جواني سپردند كه بعد از گذشت سال‌ها خيلي‌ها هنوز او را با آن سريال به خاطر مي‌آورند.


در مجموعه تاريخي «روزگار قريب» كيانوش عياري وقتي سريال به قسمت‌هاي عزيمت كاروان كربلا رسيد، بازيگري در نقش طبيب به جمع بازيگران پيوست كه زير آن گريم سنگين، چهره و صدايي آشنا داشت. با كمي دقت و نه به‌سادگي مي‌شد او را شناسايي كرد.
«اميرحسين صديق» در نقش طبيبي بازي كرد كه حضورش در ميان كاروانيان بسيار غنيمت بود و اين از نظر محمد قريب خردسال، دور نماند.
تماشاي طبابت او، جرقه‌اي شد كه روزي و روزگاري محمد قريب به‌عنوان اولين طبيب كودكان كشورمان شناخته شود.
در گفت‌وگوي پيش‌رو، اميرحسين صديق از بازي در نقش طبيب و پشت‌سر گذاشتن اولين تجربه بازي در يك نقش تاريخي برايمان گفت. (اين گفت‌وگو در فاصله برگشت اين بازيگر از يك سفر كاري، در جاده‌اي منتهي به تهران، از طريق تلفن انجام شده است. صحبت‌مان آنقدر به درازا كشيد كه ديگر اميرحسين صديق را در حوالي تهران مي‌شد پيدا كرد!)

تا پيش از اين مردم شما را بيشتر با نقش‌هاي طنز و فانتزي مي‌شناختند. چه شد كه براي بازي در «روزگار قريب» انتخاب شديد؟
به‌عنوان يك بازيگر هميشه علاقه‌مند بازي در نقش‌هاي متفاوت بودم، به همين دليل روزگار قريب فرصت خوبي بود تا هم با آقاي عياري به‌عنوان يك كارگردان بزرگ كار كنم و هم اينكه شكل جديدي از يك نقش و كار را تجربه كنم.
اين تجربه برايتان چطور بود؟
به‌لحاظ تجربه يك نقش تازه و امر بازيگري خوب بود. از نظر چالشي كه با نقش داشتم و كاري كه كردم و باتوجه به نتيجه‌اي كه روي صفحه تلويزيون ديدم، خيلي برايم هيجان‌انگيز بود اما به‌نظرم برخورد آقاي عياري به‌عنوان تهيه‌كننده خيلي به پروژه لطمه زد و ديدگاه من را نسبت به اين هنرمند كمي دستخوش تغيير كرد.
قبل از اينكه بازي در اين مجموعه را شروع كنيد، شناختي از شخصيت و زندگي دكتر قريب داشتيد؟
نه، تنها اطلاعات و شناخت من از دكتر قريب، محدود به اين مي‌شد كه ايشان پدر طب كودكان در ايران بودند، البته نقشي كه من بازي كردم، خيلي ربطي به دكتر قريب نداشت و شخصيت طبيب، تنها زاييده فكر نويسنده فيلمنامه بود.
يعني اين شخصيت اصلا در زندگي دكتر قريب مستند نبوده است؟
خير ولي حضور اين طبيب به‌عنوان شخصيتي كه روي كودكي و ذهن دكتر قريب تاثير مي‌گذارد، لازم بود.
براي شروع كار تا چه حد فيلمنامه را مطالعه كرده بوديد؟
زماني كه اين كار را قبول كردم، فيلمنامه را نخوانده بودم و تنها به‌خاطر حضور آقاي عياري اين نقش را پذيرفتم. در طول كار هم معمولا آقاي عياري شبانه فيلمنامه را مي‌نوشتند اما كليت كار برايشان مشخص بود. در صحبت‌هايي هم كه در ابتداي كار با ايشان داشتم، آقاي عياري به من گفتند كه طي 15 روز و براي 2 قسمت مجموعه بازي داري اما من 2 ماه سر فيلمبرداري بودم و در زمان پخش ديدم كه اين 2 قسمت به 5ـ4 قسمت تبديل شده است.
بازي در چنين پروژه سنگيني بدون فيلمنامه ريسك نبود؟
زماني كه آقاي عياري با من تماس گرفتند، قرار بود من با كار ديگري قرارداد ببندم. قبل از من قرار بود آقاي حميد جبلي اين نقش را بازي كند كه در نيمه راه ايشان بيمار شدند و دكتر به ايشان اجازه كار را ندادند. آقاي عياري در تماسي كه با من داشتند، ماجرا را گفتند و خواستند در صحنه‌هاي كاروان كربلا كمك‌شان كنم. در آن زمان هم تمام عوامل توليد، وسايل لوكيشن و... وسط بيابان منتظر بازيگر نقش طبيبي بودند كه نداشتند. از آنجا كه قبلا با آقاي عياري در سريال «هزاران چشم» همكاري داشتم، مي‌دانستم كه كار چگونه خواهد شد براي همين قبول كردم. در حقيقت رفتم كه كمك‌شان كنم.
كه نتيجتا اين كمك منجر به بازي در چند قسمت اين مجموعه شد.
بله، ولي خب از اين كار آسيب ديدم.
چطور؟
بعد از دو ماه كه همراه پروژه بودم و هيچ پولي دريافت نكرده بودم، از آقاي عياري خواهش كردم كه پول مرا بدهند ولي ايشان سريعا دستيار كارگردان را كچل كردند لباس‌هاي نقش من را به او پوشاندند، گريم مرا روي آن شخص انجام دادند و از پشت سر نماهاي بسته را ضبط كردند. در مورد صدا هم كسي را آوردند كه صداي مرا تقليد كند. اين قضيه به كار من خيلي لطمه زد. در جاهايي كاملا مشخص است كه اين اجزاي بدني كه نشان داده مي‌شود، من نيستم. تمام پلان‌هايي كه از پشت سر گرفتند را بدل به جاي من بازي كرد.
مشخصا در كدام سكانس‌ها اين اتفاق افتاد؟
سكانسي بود كه يك پسربچه تير خورده بود و قرار بود گلوله را از بدنش خارج كنم. تمام آن پلان‌ها را بدل به جاي من بازي كرد.
صحنه‌هايي هم بود كه بازي كرده باشيد اما حذف شده باشد؟
خير، تقريبا از تمام صحنه‌هايي كه بازي كردم چه بسا 3ـ2 دفعه استفاده شده بود. در ابتدا گفتم كه قرار بود من فقط در 2 قسمت باشم اما در 5ـ4 قسمت كه مربوط به كاروان كربلا بود، ديده شدم.
گريم كار خيلي سنگين بود به طوري كه در سكانس‌هاي اوليه خيلي شناخته نمي‌شديد، براي اين طراحي گريم و لباس چقدر اتود زدند تا به طرح نهايي رسيدند؟
فرداي همان شبي كه آقاي عياري با من تماس تلفني داشتند به ورامين رفتم و آنجا تست گريم و لباس را زديم. آن زمان موهاي من خيلي كوتاه بود و مدلي بود كه اصلا به آدم‌هاي 50 سال قبل شباهت نداشت. طراح گريم مي‌خواست از كلاه‌گيس برايم استفاده كند اما ديدم با گرماي طاقت‌فرسايي كه آن زمان بود، استفاده از كلاه‌گيس بسيار سخت است به همين دليل خودم پيشنهاد دادم كه سرم را كاملا بتراشند كه آقاي عياري هم خيلي خوشحال شدند و چون متوجه شدند خودم مشكلي با اين موضوع ندارم بنابراين سرم را كاملا تراشيدند.
در مورد لباس هم آن دوره‌اي كه ما سر كار بوديم طراح لباس آقاي پارسي بودند، ايشان آن لباسي را كه از ابتدا براي آقاي جبلي طراحي كرده بودند براي من استفاده كردند.
طراحي گريم و لباس چقدر به نزديك‌تر شدن شما به نقشتان كمك كرد؟
فكر مي‌كنم تراشيدن موي سر و عينكي كه براي من استفاده شد چهره مرا كاملا متفاوت كرده بود به نحوي كه خيلي‌ها در لحظه اول مرا نمي‌شناختند. اين قضيه به من خيلي كمك كرد تا به شخصيت طبيب نزديك شوم و نتيجه كار هم كار متفاوتي سواي كارهاي قبلي كه مردم مرا با آن مي‌شناختند، شد. انتخاب لباس هم به نظرم بسيار درست و بجا بود. با تماشاي سريال بهتر به اين نتيجه رسيدم كه طراحي گريم و لباس خيلي درست و خوب انجام شده بود، البته نمي‌دانم بازي من چقدر توانست به باورپذيري شخصيت كمك كند.
طبيب انسان بسيار شرافتمند، با مسووليت و باوجدان است. اين خصوصيات چقدر شما را به قبول نقش ترغيب كرد؟
طي صحبت‌هايي كه ابتداي كار در خصوص خصوصيات و سن و سال طبيب با آقاي عياري داشتيم، احساس كردم كه مشخصه‌هاي طبيب بسيار به شخصيت خود من نزديك است. ايشان به من گفتند كه طبيب شخصيتي است كه روي محمد قريب تاثير مي‌گذارد تا در سنين بالاتر به سمت حرفه پزشكي برود، من وقتي ديدم كه اين كاراكتر خيلي تاثيرگذار است، اين نقش را قبول كردم.
دوست داشتيد به جاي بخش تاريخ گذشته در بخش معاصر اين مجموعه حضور داشتيد؟
چون طي ماه‌هاي اخير اغلب سر كار بوده‌ام خيلي نتوانستم قسمت‌هاي معاصر سريال را ببينم. ولي از اينكه در بخش گذشته بازي كرده‌ام خيلي راضي‌تر هستم به هر حال برايم تجربه متفاوت‌تري بود.
شما سال 83 در اين مجموعه حضور داشتيد و سال 86 نتيجه كارتان را ديديد؟ اين گذشت زمان چقدر باعث شد با ديدن بازي خودتان، با نگاهي متفاوت و منتقدانه آن را ارزيابي كنيد؟
اگر بخواهم بازي خودم را نقد كنم بايد بگويم سر صحنه من با آقاي عياري در مورد لحن آدم‌هايي كه در آن برهه زماني زندگي مي‌كردند صحبت كردم و... وقتي كار را ديدم متوجه شدم بازيگران با لحن و لهجه‌هاي مختلفي صحبت كرده‌اند و دقتي در اين مورد نشده است به هر حال آن موقع من از آقاي عياري پرسيدم كه چه لحني را براي اين آدم در نظر داريد و در زمان قديم آدم‌ها چطور صحبت مي‌كردند ايشان به من گفتند كه هميني كه خودت هستي خوب است.
وقتي سريال پخش شد، احساس كردم يا در نوشتار ديالوگ‌ها يا در نحوه اجرا احتياج به يك چيزي بوده است كه خودم هم هنوز نمي‌دانم آن چه هست اما به هر حال احتياج به يك مقدار راهنمايي از سمت كارگردان داشت تا كمي بيشتر اين شخصيت را به قديمي بودن نزديك كند.
منظورتان اين است كه پرداخت خوبي روي نقش نشده بود؟
نه اينكه پرداختي روي نقش نشده باشد، منظورم تنها لحن و گويش اين آدم است.
چون مطمئناً در تهران قديم به‌‌گونه‌اي كه امروز صحبت مي‌شود تكلم نمي‌شده است. من شخصاً يك مقدار براي اين قضيه تلاش كردم اما كمك و راهنمايي لازم را نداشتم اين چند قسمت از كار را هم كه ديدم با خودم مي‌گويم اي كاش آقاي عياري كمي بيشتر روي لحن اين آدم كار مي‌كرد و با اين كار كمك بزرگي به من بازيگر مي‌كرد تا بيشتر به نقش نزديك شوم.
به‌نظر مي‌رسد با انتخاب اين شخصيت به نوعي خواسته‌ايد ثابت كنيد توانايي درخشش در نقش‌هاي جدي و متفاوت‌تري را هم داريد و...
من نمي‌خواهم به كسي چيزي ثابت كنم. به‌نظرم كسي كه جرات نداشته باشد از يك بازيگر در يك نقشي متفاوت‌تر استفاده كند، اگر زمين به آسمان برود و آسمان به زمين بيايد باز هم جرات اين كار را نخواهد داشت. اول صحبت‌هايم هم گفتم يكي از دلايل حضورم در اين پروژه شخص آقاي عياري بود كه به هر حال يك آدم صاحب‌نام است و به مسائل نگاه خاصي دارد، دليل ديگرم هم اين بود كه بدانم آيا از پس يك نقش تاريخي برمي‌آيم يا نه. دوست داشتم اين نوع كار را تجربه كنم. در حقيقت مي‌خواستم خودم را براي خودم محك بزنم.
قبول داريد كه با پذيرش چنين نقشي كار را براي انتخاب‌هاي بعديتان سخت‌تر كرده‌ايد؟
بله، البته من اين سختي كه در كار بازيگري وجود دارد را دوست دارم. به‌نظرم اين مشكل همه بازيگرهاي ما است كه وقتي در يك نقش مي‌درخشند، ديگر آنها را براي همان نقش انتخاب مي‌كنند.
براي من هم در حال حاضر كه مشغول خواندن فيلمنامه‌هاي مختلف هستم، سخت بودن نقش مهم است و اينكه بدانم بايد براي رسيدن و نزديك شدن به آن تلاش كنم، اين موضوع نه تنها براي من بلكه براي همه بازيگرها (البته بازيگر به معناي واقعي كلمه) جذاب است چه به كمك گريم و لباس و چه با به‌كارگيري بيان، بدن، تمركز و... بايد سعي كنيم به شخصيت نزديك شويم چون معتقدم يك نقش راحت را هميشه مي‌شود بازي كرد. براي من شخصاً جذاب است كه يك كار متفاوت از ساير نقش‌هايم بازي كنم و بتوانم خودم را بسنجم و با خودم كلنجار روم.
خودتان شخصاً چقدر تلاش مي‌كنيد كه تكرار نشويد؟
تا جايي كه شرايط مالي و زندگي اجازه دهد سعي مي‌كنم كه تكرار نشوم و متفاوت ديده شوم ولي هميشه نمي‌شود اين‌گونه كار كرد خيلي وقت‌ها آدم مجبور مي‌شود در قالب‌هاي گذشته هم كار كند.
بازي در مجموعه «روزگار قريب» تاثيري در روند بازيگريتان داشته است؟
بله، در مورد انتخاب‌هاي خودم خيلي تاثيرگذار بوده است.
شما گذري داشتيد از قالب طنز به جدي، اين گذر برايتان چگونه بود؟
من قبل و بعد از بازي در «روزگار قريب» باز هم تجربه نقش جدي داشتم، به همين دليل اين گذر خيلي سخت نبود شخصاً فكر مي‌كنم كساني كه كار طنز و كمدي انجام مي‌دهند آدم‌هايي هستند كه از نظر هوشي در درجه بالاتري از بازيگراني كه زندگي روزمره را بازي مي‌كنند قرار دارند. براي همين وقتي قرار باشد كه از يك پله بالاتر به يك پله پايين‌تر بياييد نبايد تلاش زيادي كنيد در حقيقت براي يك بازيگر كار سختي نخواهد بود. خيلي خوب است كه يك بازيگر كار طنز را بشناسد چون رئاليستي بازي كردن و زندگي روزمره را به تصوير كشيدن خيلي كار سختي نيست.
در حين بازي در نقش «طبيب» با پلاني برخورد كرديد كه بازي در آن برايتان مشكل باشد؟
من بايد سعي مي‌كردم تحت‌تاثير شرايط پشت‌صحنه نباشم اگر چه شرايط كار در يك منطقه كويري به نوعي مي‌توانست به بازي‌مان كمك كند ولي گاهي اوقات هم آزاردهنده بود چون هميشه كساني بودند كه از فرط گرماي زياد هوا بي‌حس و حال شده بودند و خطر سكته كردن زير آفتاب، غش كردن و... برايمان وجود داشت با اين شرايط ما بايد به كارمان ادامه مي‌داديم. اين تضادي كه بين پشت صحنه و صحنه حاكم بود بسيار اذيت‌كننده بود. چون ما وقتي جلوي دوربين مي‌آمديم بايد فراموش مي‌كرديم كه كجا زندگي مي‌كنيم، شب‌ها كجا مي‌خوابيم يا با چه مشكلاتي دست و پنجه نرم مي‌كنيم.
برسيم به آخرين كارتان سريال «نشاني». شرايط بازي در اين سريال چگونه پيش آمد؟
من و رامبد جوان قبلا در يك مجموعه اپيزوديك با هم كار كرده بوديم و از كار با رامبد بسيار راضي بودم. با هم دوست هستيم و من خيلي از سلايق او را قبول دارم. در سريال «نشاني» ابتدا قرار بود نقش محسن داماد را سيامك انصاري بازي كند اما به دليل اينكه سر كار ديگري بود كه طولاني شده بود اعلام كردند كه نمي‌توانند در اين كار حضور داشته باشند بعد رامبد جوان نقش را به من پيشنهاد داد و... فكر مي‌كنم توانايي‌هاي رامبد خيلي بيشتر از آن چيزي است كه در «نشاني» ديده شد به همين علت معتقدم رامبد جوان را نبايد تنها با سريال نشاني سنجيد بلكه بايد كارهاي بعدي او را ديد.
چرا؟
فكر مي‌كنم شايد رامبد خيلي با فيلمنامه اخت نشده بود يا اينكه شكل فيلمنامه اين‌گونه بود. هنوز فرصت نشده تا بتوانم آن را بررسي كارشناسانه كنم. بيشتر احساس مي‌كنم رامبد در اين مجموعه خيلي سرحال نبود يا شايد فاصله پيش‌توليد تا توليد خيلي فشرده بود چون وقتي يك فيلمنامه به كارگردان پيشنهاد مي‌شود تا از ذهن آن كارگردان بگذرد و با آن اخت شود و تبديلش كند به ذهنيت خودش كمي زمان مي‌برد. اتفاقا طبق گفته كارگردان فقط يك ماه بين پيش‌توليد تا توليد فاصله بوده است. در زمان توليد هم به هر حال به‌خاطر شب عيد، فشار كاري روي گروه بود،‌تايم كمي براي ضبط داشتيم، برنامه‌ريزي‌ها مشكل بود و... همه اين مسائل تاثيرگذار بود. سريال لوكشين‌هاي متعددي در شمال و كشور دوبي داشت يك بخش‌هايي از كار را دو گروه كار كردند. چند بازيگر اسم و رسم‌دار در گروه بودند و... همه اينها كار را سخت مي‌كرد. مطمئنا اگر زمان بيشتري داشتيم و رامبد حال بهتري داشت كار خيلي بهتر ارائه داده مي‌شد.
لذت‌بخش‌ترين لحظاتي كه در اين سريال بازي كرديد، مربوط به كدام بخش داستان بود؟
پلان غلت‌خوردنم از روي پله‌ها.


شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

چه بارون توپی داره میاد.جون میده پشت پنجره وایستی و قهوه بخوری که من به خاطر این فسقلی در حال ترکم و به جاش حسرتشو می خورم.

دیروز من و آقای شیک رفتیم پیش دکتر فسقلی( لقب جدید نی نی ما تا زمانی که جنسیتش معلوم بشه) .دکتر که ما رو دید و فهمید ما با خودمون یه نی نی کوچولو داریم اول یه ذره اخم کرد که شما ها خیلی برای بچه دار شدن جوانید.منم کلی تو ضیح دادم که ما بعد از 7 سال ازدواج تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم، اخمهای دکتر یه کوچولو باز شد و گفت: نه مثل اینکه عاقلید .لااقل 7 سال صبر کردید. خلاصه کلی باهامون صحبت کرد که چی بخوریم ، چی کار کنیم و چی کار نکنیم و ... کلی هم با فشار خون من بازی کرد و در آخر کلی آزمایش و سونو گرافی و ... داد که انجام بدیم.حالا از فردا من و آقای شیک باید کفش آهنین بپوشیم  راه بیفتیم از این کلینیک به اون آزمایشگاه تا اوامر جناب دکتر را تماما انجام بدیم.

اما یه چیز جالب که دیروز فهمیدم این بود که من در حساب و کتابهام اشتباه کرده بودم و فکر می کردم در هفته ششم هستم که بعد فهمیدم که کلا یک هفته عقب بودم .بنابراین بنده در هفته هفتم هستم.فکر کنم تا این هفته ها تموم بشن و این فسقلی بپره بیرون خودم شبیه روزهای هفته می شم.چون همیشه از انتظار کشیدن نفرت دارم.حالا امروز هم می خوام تو اینترنت بچرخم و ببینم در هفته هفتم جنین در چه وضعیتیه و چه قسمتهایی از بدنش تشکیل شده.

 

........................................................................................................

ساناز نوشت: تو دو پست قبل تر قرار بود از عکس العمل مامان و بابام بعد از شنیدن نی نی دار شدن ما بنویسم که یادم رفت و امروز تازه یادم اومد.

آنا خانوم رو بلاخره تو جاده گیر انداختیم و بعد از کلی سر به سر گذاشتن موضوع رو بهش گفتیم، بعد چند ثانیه سکوت، و بعد شنیدن گریه مامانم که این بهترین خبری بود بهم دادید و از این حرفها.خلاصه آنا تا یه ذره حالش سر جاش اومد گفت به بابات هم گفتی؟ من هم از خدا خواسته گفتم : نه من روم شد بگم ، نه آقای شیک.کار کاره خودته و باید تو بهش بگی.

ساعت 10 شب همان روز تلفن زنگ زد .بابام بود که حسابی از دست ما شاکی شده بود.

آتا:حالا دیگه من باید از بقیه این خبر و بشنوم؟

 

من: نه ما می خواستیم بگیم ولی هیچکدوم رومون نشد.

آتا : مگه اینم رو شدن داره؟

من: حالا بد یه جفت دختر و داماد با شرم و حیا داری؟!

بد هم حس پدر بزرگانه گل کرد و اخلاق بابام خوب شد و تا نیم ساعت در حال نصیحت کردن من بود که نباید استرس داشته باشی، نباید  بالا و پائین بپری و ... فقط شیلا ، مامان نیمای شیر پسر می دونه که وقتی بابای من به نصیحت کردن بیفته چه بلایی به سر آدم میاد که خدارو شکر اونروز من قصر در رفتم.

داداشم هم که کلا از ماجرا خبر نداشت و تا بهش گفتم حسابی هول کرد و گفت: چند وقته؟

گفتم یه ماه و نیم .

گفت: ااااا پس یه ماه دیگ معلوم میشه دختر یا پسر؟

گفتم: آره.اما تو خودتو از الان آماده کن که از یه ماه و نیم دیگه بگردی دنبال زن یا شوهر برای بچه من!

خلاصه که عکس العمل ها خیل جابتر از نوشته های من بود و نتونستم همه حس و حال ها رو بنویسم.


چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

 

این چند روزه از شدت ذوق مرگی زیاد نمی تونستم چیزی بنوسم .اما امروز دیگه تصمیم گرفتم که آپ کنم.قالب وبلاگم هم به پیشنهاد ملیسای عزیز که گفته بود دلگیره عوض کردم که امیدوارم همه خوششون بیاد.

خوب ما از روز پنجشنبه به نوعی عزیز شدیم و از در و دیوار همه دائما حالمون رو می پرسند.البته همه این حال و احوالها بیشتر نصیب این فسقلی میشه که حسابی مشغول لوس کردن خودش برای دیگرانه.خیلی دوست دارم زودتر جنسیتش مشخص بشه چون از بس به اسامی مختلف صداش کردند داره کفرم در میاد اما فکر کنم این شیطونک خودش حسابی مشغول ذوق کردنه.چون یک تو این چند روز یک پدری از من بیچاره که مامانشم در آورده که نگو و نپرس. فکر کنم دقیقا زمانی که من می خوام یه چیزی بخورم شروع به بالا و پایین پریدن میکنه که من نتونم چیزی بخورم.منم چون از بچگی به حالت تهوع خیلی حساس بودم به محض اینکه این حالت بهم دست می ده از هرچی خوراکی دورو برم هست بیزار می شم و تا چند ساعت هیچی از گلوم پایین نمیره.هرچی هم با شیطونک حرف می زنم که بذار مامانت یه چیزی بخوره تا تو هم گشنه نمونی به خرجش نمیره که نمیره.خلاصه که ما هنوز هیچی نشده با هم سر ناسازگاری داریم.

راستی یادم رفت بگم ، از وقتی پی به حضور این فسقلی بردیم خونه نشین هم شدیم.همان روززنگ زدم به سردبیرمون و جریان و بهش گفتم .آخه راستش دلم یه جورایی براش سوخت.چون بنده خدا داشت کادر خبر نگاراش و می بست .منم دیدم خیلی بد ذاتی که بذارم مثلا دو ماه بعد بهش بگم که نمی یام.برای همین زود بهش زنگ زدم و گفتم که اگه حجم کامو کم میکنه ، باهاشون کار کنم.من معمولا دو صفحه ثابت در میاوردم به علاوه اینکه باید سه حوزه مدیریتی رو هم پو شش خبری می دادم که هرکدوم از این حوزه ها به 10 زیر مجموعه تقسیم می شد و خلاصه کار خیلی سنگین و پراسترسیه. سردبیرمون هم گفت که من یه خبر نگار می خوام که همه این کارایی که تو میکردی و انجام بده .تازه گفت من می خواستم یه صفحه دیگه هم بهت اضافه کنم و ... خلاصه که ما قید هفته نامه رو زدیم و به همون روزنامه خودمون بسنده کردیم و الان هم در تعطیلات به سر می بریم.

امروز عصر هم قراره با آقای شیک بریم پیش دکتر فسقلی تا ببینیم در چه وضعیتی قرار داره و قراره که کی به جمعمون بپیونده.


سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

گفت‌وگو با ژيلا صادقي مجری برنامه «خانه من، خانه تو»

اهميت خانه‌داري را فراموش نكن

 ژيلا صادقي، مجري ای است كه براي ارتباط برقرار كردن با خانواده‌هاي ايراني در كار اجرا حرف‌هايي براي گفتن دارد.


او توانسته با سبكي جديد قالب خشك و رسمي هميشگي مجريان تلويزيوني را بشكند و نوع ارتباط با مخاطب برنامه‌هاي خانوادگي را تغيير دهد.
صادقي با بنيان گذاشتن سبك عاميانه اجرا، مخاطباني را كه تا آن روز با برنامه‌هاي اين‌چنيني ارتباط برقرار نكرده بودند، به سمت جعبه جادويي كشاند. او كه سال گذشته رتبه اول مجريان برتر شبكه‌هاي سيما را از آن خود كرد، اين روزها از برخي همكاران و اطرافيانش در ـ به قول خودش ـ خانه رسانه دلگير و گله‌مند است. صادقي در پايان مصاحبه ما را امين خود دانست. از آرزوهاي ناكام و شكست تلخ زندگي‌اش گفت و از شايعه‌سازي، تهمت و كنجكاوي‌هاي آزاردهنده اطرافيان در خانه رسانه ابراز دلتنگي كرد. «اي كاش انقلابي براي همه ما در خانه رسانه رخ دهد تا هر كس خودش باشد. از كنجكاوي‌هاي نابجا دست برداريم چون در نهايت آسيب مهلك آن به خودمان مي‌رسد. براي همديگر دعا كنيم و در اين وادي به يكديگر كمك كنيم و حداقل اگر دست يكديگر را نمي‌گيريم، جلوي پاي هم سنگ نيندازيم». برنامه خانه من خانه تو كه هر روز صبح از شبكه سوم سيما پخش مي‌گردد، بهانه گفت‌وگوي پيش روي شما شد.

ژيلا صادقي از نگاه خودش كيست؟
با اين سوال ياد جمله‌اي از فرزاد حسني افتادم كه مي‌گويد: يك زمان‌هايي مي‌رسد كه انسان لازم است به اطرافيانش بگويد كه واقعاً كيست، اما از يك سوي از دوران كودكي هميشه شنيده‌ايم كه بايد فروتن و متواضع باشيد. بنابراين خيلي چيزها را نبايد به زبان آورد تا حمل بر خودستايي و خودشيفتگي نشود. هميشه اين سوال را از خود پرسيده‌ام كه تو كه هستي و از نداي درونم پاسخ شنيده‌ام، هيچكس جز خودت. آري او سعي مي‌كند كه خودش باشد و حرف‌هايش از جنس دل، نگاهش از عمق دل و احساساتش لبريز از دل باشد. بسيار زياد كنجكاوم و نمي‌توانم از كسي كينه به دل گيرم. بخصوص زماني كه به چشم‌هايش نگاه مي‌كنم، ديگر همه چيز را فراموش مي‌كنم. برخي مواقع از اين خصوصيت به‌شدت خسته مي‌شوم اما در نهايت فكر مي‌كنم درست‌تر است كه همين‌گونه بمانم. به قول پدرم كه هميشه مي‌گويد، به همه سلام بده و اصلاً منتظر جواب سلام نباش. با ورود به سال جديد پا به 35 سالگي گذاشتم. 30 سال آن را در نظر نمي‌گيرم چرا كه دوست دارم هميشه سادگي، صداقت و روراستي يك بچه 5 ساله را داشته باشم.
اين كنجكاوي كه به آن اشاره كرديد، چقدر در ترغيب شما به اجرا موثر بود؟
خيلي زياد. هر آدمي در هر شرايط كاري قرار مي‌گيرد، اگر حداقل راجع‌به جايگاه خودش كنجكاو نباشد، نمي‌تواند براي دانستن احساس نياز كند. در سال‌هاي اخير برنامه خانه مهر بهترين تجربه من در اجرا بود. اولين پله‌اي كه حس كردم بسيار بزرگ است چرا كه وقتي پا روي آن گذاشتم به اندازه 10 قدم به سمت بالا صعود كردم. اين موضوع كنجكاوي‌ام را بيشتر تحريك كرد. كنجكاو كه نباشي، چيزي مال تو نمي‌شود. احساس نياز نمي‌كني و منتظر آمدن فردا نيستي.
شما جزو مجري‌هاي پرانرژي و فعال هستيد و بيان خاص خودتان را داريد. چقدر از اين لحن خودماني متعلق به خودتان است و چقدر به قلم نويسنده‌ها وابسته است؟
زماني كه تصميم گرفتم با سبكي جديد در اين حرفه فعاليت كنم، برنامه «بيدار شو، آفتاب شده» استارت كارم شد. حس كردم تا خودم نباشم. نمي‌توانم آن سبك را به خوبي اجرا كنم. سعي كردم در همه جا خودم باشم. بنابراين از ابتدا تكليفم را با خودم روشن كردم. «اگر مي‌تواني ادا درنياوري، خودت باشي و با همين سبك و سياق جلو روي، اين كار را آغاز كن». ضمن اينكه همواره نسبت به نويسنده‌هايمان آقاي مهدي فرشچي، سعيد فروتن، خانم چوپاني، زهرا سياقي و خانم طاهري احساس دين مي‌كنم. آنقدر اين عزيزان در نوشته‌هايشان دايره واژه‌ها و كلماتشان گسترده بود و آنقدر در ترسيم يك آدم واقعي، بي‌شيله پيله، روراست و صادق همراهي‌ام كردند كه اگر حتي يك گره كوچك هم در افكار من وجود داشت، راهنمايي‌هايشان و بداهه‌گويي‌ها در نوع نوشته‌هايشان راهنماي من بوده و تكليفم را روشن كرد. گويي كه اين آدم‌ها من را مي‌شناختند و وجود آنها در زندگي كاري‌ام يك اتفاق بي‌نظير بود. زمان شروع اجرا در برنامه خانه مهر ديدم چنين برنامه‌هاي خانوادگي بارها در يك قالب تكرار شده است. با كسب اجازه از خانم ژيلا اميرشاهي، خانم صفوي‌زاده و ... به خودم گفتم تو داري با افرادي همراه مي‌شوي كه براي خودشان اسم و رسمي دارند، يا با همان سبك كارت را انجام مي‌دهي كه مطمئناً زمين مي‌خوري يا اينكه بايد طرحي نو در اندازي. به اين نتيجه رسيدم كه چرا نبايد زنان ما شاد باشند در عين نجابت و متانت هم مي‌شود شور و هيجان داشت. در خانه مهر پس از آشنايي با خانم چوپاني و خانم طاهري از آنها خواستم كه مرا اسير واژه‌ها نكنيد. در اين برنامه بود كه فهميدم چقدر نگه داشتن آنتن زنده سخت است هر روز نمي‌توانستم سلام برنامه را در يك قالب بگويم بايد اين سلام را در هر برنامه متفاوت ادا مي‌كردم و در كنار آن هر روز با 5 شخصيت و 5 ژانر متفاوت روبه‌رو بودم. مثلاً در بخش پزشكي بايد فضاي پزشكي را مي‌شكستم و زن خانه مي‌شدم و... الان هم در برنامه خانه من خانه تو، اين‌گونه نيست كه متن را بگيرم و حفظ كنم نه من اين كار را مي‌كنم و نه نويسنده چنين توقعي دارد. تنها به من نگاهي مي‌اندازد و از آن الهام مي‌گيرم، گاهي متن فقط يك صفحه است اما من به اندازه 10 صفحه در مورد آن صحبت مي‌كنم.
تاكنون از طرف سازمان يا تهيه‌كننده به‌خاطر اين بيان تذكري نداشته‌ايد؟
از طرف سازمان هرگز چنين چيزي پيش نيامده است چون كاملاً با سبك و سياق من آشنا شده‌اند يادم مي‌آيد در برنامه بيدار شو آفتاب شد اولين‌بار چنين سبكي را اجرا كردم اما متاسفانه آدم‌هاي مقلد بسيارند و كسي حاضر نيست در خلوت خودش فكر كرده و راه جديدي پيدا كند همه مي‌خواهند راهي را كه شما رفته‌ايد بروند و بعد ادعا هم داشته باشند. در آن زمان هم شنيدم كه خانمي ادعا كرده بود اين سبك را كه صادقي اجرا مي‌كند در فكر من نيز بود. بعدها كساني هم آمدند كه شبيه اجراي من را تقليد كنند كه از طرف كارشناسان اين امر مورد انتقاد قرار گرفته‌اند و در پاسخ اعتراض آنها گفته شد صورت، بيان و... صادقي براي اين نوع سبك جواب مي‌دهد و رفتارش سبك نيست و روش‌اش همين‌گونه است و ادا در نمي‌آورد. چون ادا زماني از دست آدم در مي‌رود و جلف مي‌شود ادا هيچ وقت به دل بيننده نمي‌نشیند اما در مورد تذكر تهيه‌كننده در خانه مهر به دليل اينكه نمايش‌ها را بداهه اجرا مي‌كردم، در قسمت‌هايي كه مي‌خواستم معضلات زندگي ايرانيان را ارائه دهم كه واقعاً مي‌دانستم درد زندگي كسي هست و اين فرصت را دارم كه آن را در برنامه عنوان كنم، گاهي كمي تند مي‌رفتم كه تهيه‌كننده با خنده مي‌گفت خيلي عصباني شدي، كمي آرام‌تر مساله را بيان كن. هدايت‌هاي اينچنيني داشتم، اما هيچ وقت محدود نشدم آنها متوجه شده‌اند كه كسي آمده تا كار متفاوتي ارائه دهد و كفه ترازو را به نفع خانم‌ها سنگين كند كسي كه توانسته خانم‌ها را از پشت ميز بيرون بكشد. حتي اگر دقت كنيد لحن خيلي از مجريان باسابقه هم طي اين مدت كمي عوض شده است.
يعني معتقديد كه مجريان ديگر تحت‌تاثير شما قرار گرفته‌اند؟
بله، به خوبي متوجه اين جريان شده‌ام به عنوان مثال در برنامه خانه مهر با كارشناسان خانم دست مي‌دادم و برخي اوقات به آنها مي‌گفتم اجازه دهيد دستاتون را ببوسم، يا اينكه قربون دستان شما برم و... در واقع از همان جمله و ادبيات ايراني استفاده كردم بعد ديدم كه در برنامه‌هاي ديگر مثلاً مجري خانمي جلو مي‌رود و با مهمانش دست مي‌دهد و... به اعتقاد من اگر قرار است كاري انجام شود بايد توافقي باشد ژست و ادا نباشد همه ما در رسانه مثل يك زنجير به يكديگر وصل هستيم اگر رفتار ديگران واقعي باشد رفته‌رفته محدوديت‌ها پيش مي‌آيد خط قرمزها تعيين مي‌شود، هشدارها داده مي‌شود و... همه اينها من را هم محدود مي‌كند. هميشه به همكاراني كه يك پله از من پايين‌تر ايستاده‌اند مي‌گويم ما همه به يكديگر وصل هستيم و آبروي تو، آبروي من هم هست.
هر زمان كه موفقيت آنها را مي‌بينم خوشحال مي‌شوم و حسادت نمي‌كنم و نمي‌گويم كه اين سبك، سبك من است همه حواسم به آن ظرفيت‌هايي است كه خدا به من داده است تا همه را با كيفيت مال خودم كنم پس خانم فلاني يا آقاي فلاني كه به سبك من اجرا مي‌كنند مايه فخر و مباهاتم است كه اساتيدي پذيرفته‌اند كار ژيلا صادقي درست است. با اين عمل خود ثابت‌ كرده‌اند كه اگر صادقي پيش‌بند مي‌بندد و پابه‌پاي كارشناس آشپزي، غذا مي‌پزد، كارش درست است. خيلي‌ها در خيابان به من انتقاد مي‌كنند كه خانم صادقي چرا اجازه داديد فلان مجري در جايگاه شما بايستد و اداي شما را درآورد، ولي من اين‌گونه به قضيه نگاه نكرده و نمي‌كنم. هميشه گفته‌ام كه خانم ... يكي از مجريان موفق مازندران است. اين خانم سبك كارش با سبك كار من يكي نيست و چهره‌اش مي‌طلبد كه يك اجراي متين داشته باشد. اين خانم براي اينكه در نبودم جاي مرا پر كند تا بيننده اذيت نشود، مجبور شده علي‌رغم ميل باطني‌اش به سبك من اجرا كند. ايشان از دوستان خوب من هستند و شخصا براي حضورشان در تهران خيلي تلاش كردم. از همكاران ديگر هم مي‌خواهم سبكي را كه با هم باب كرديم، پيش ببريم و نگوييم كه فلاني هم تقليد مي‌كند اما اگر قرار است كاري تقليد شود، با يك تعريف درست اين كار انجام شود.
اين همراهي كه با كارشناسان داريد، مثلا پيش‌بند مي‌بنديد و آشپزي مي‌كنيد، چقدر اجرايتان را تقويت مي‌كند؟
براي مخاطبي كه وقت مي‌گذارد و برنامه را مي‌بيند، ارزش قائلم و بايد بدون آنكه نقش بازي كنم، به او بفهمانم كه من هم از جنس تو هستم. براي اينكه مخاطب بپذيرد كه آن فضا، فضاي خودش است و هر آنچه در برنامه گفته مي‌شود، صحيح است و باعث پيشرفت او مي‌شود، بايد تبليغ كنم. خيلي از دوستان صاحب‌نام به من مي‌گويند صادقي تو مجري هستي و نبايد اين كارها را انجام دهي، نبايد پياز سرخ كني، نبايد... اما من به خودم مي‌گويم من اگر اين كارها را نكنم، پس چگونه به آن خانمي كه مثلا دكتر است و برنامه را مي‌بيند، بگويم خانم شما دكتري، مقام داري، اهميت اين را فراموش نكن كه زن خانه هستي. در برنامه شب عيد ديديد كه خانه‌تكاني كردم، حلاج آوردم، پنبه‌زن آوردم، ملافه شستم، فرش شستم، ديوار شستم و در تمام مدتي كه خانم‌هاي خانه در حال خانه‌تكاني بودند، من هم يك دستم دستكش بود و دست ديگرم سطل و تايد.
تابه‌حال پيش آمده كه هنگام پخش برنامه به‌علت نقص‌فني يا بدقولي مهمان مجبور به پرگويي شويد ولي در آن لحظه مطلبي به ذهنتان نرسد؟
تنها يك بار در طول برنامه زنده خانه مهر، با هيجان به سمت دوربين رفتم تا جمله‌اي را بگويم ولي يك لحظه آن را فراموش كردم، بعد بلافاصله باتوجه به اينكه سبك، سبك راحتي است و ساختارها و قالب‌ها را شكسته است، كمي دستم را به شقيقه‌ام زدم و گفتم: چي‌مي‌خواستم بگويم؟ آهان يادم آمد، الان نمي‌گويم، فردا مي‌گويم. در آن لحظه بيننده فكر مي‌كرد كه من بازي مي‌كنم، در حالي كه حرفم را فراموش كرده بودم.
فكر مي‌كنيد «خانه من، خانه تو»، چقدر از موفقيت خانه مهر بهره برده است؟
زماني كه مي‌خواستم اين برنامه را شروع كنم، خيلي‌ها گفتند كه اگر از برنامه زنده به برنامه توليدي بروي، به خودت ضربه زده‌اي و برنامه زنده، ويژگي‌هاي زيادي دارد. ارتباط مستقيم است و شايد در برنامه زنده بتواني آن هيجان و انرژي را داشته باشي اما در برنامه توليدي اين هيجان گرفته مي‌شود اما من چون ديدم در اجرا هم خودم هستم، برايم فرق نمي‌كرد يا خيلي‌ها مي‌گفتند تو حرف كم نمياري؟ من گفتم مگر قرار است صادقي در زندگي‌اش حرف كم بياورد، كمااينكه در شروع خانه مهر هم همين افراد مي‌گفتند يواشتر جلو برو، روز آخر كم مي‌آوري، بعد همان آدم‌ها اعتراف كردند كه تو در روز آخر با همان انرژي برنامه خانه مهر را تمام كردي كه از روز اول شروع كرده بودي! در برنامه توليدي آن دوستان نبودند كه ببينند اما خودم بودم و ديدم كه فشار بيشتر شد ولي انرژي من همان انرژي بود. ضمن اينكه در فضاي بسيار زيبايي برنامه ضبط مي‌شود. 18 لوكيشن داريم و دستمان بسيار باز است. كارگرداني برنامه خانم مريم مصفا، يك ژيلا صادقي در يك لباس ديگر است. پا به پاي من مي‌دود. پا به پاي من تصوير، ميزانسن، دكوپاژ و ... را سينك مي‌كند و...
از نگاه مخاطب چه انتظاري از برنامه خانه من خانه تو داريد؟
انتظار دارم وقتي به من مي‌گوييد به برنامه بيا، واقعا بيايم. به عنوان مجري دوست دارم كه يك روز مهمان به خانه من بيايد و با هم بگوييم، بخنديم و برنامه را اجرا كنيم. برنامه داريم، به‌زودي در فرهنگسراها با مردم قرار بگذاريم و همديگر را ببينيم و يا به شهرستان‌ها برويم و با لباس‌هاي همان منطقه برنامه را اجرا كنيم.
و انتظارتان از مجري؟
چون خيلي كنجكاوم از مردم درباره برنامه و خودم سوال مي‌كنم. از آنها مي‌خواهم كه خواسته‌هايشان را عنوان كنند. تمام تلاشم را مي‌كنم قبل از اينكه مردم از من چيزي بخواهند من از آنها سوال كنم و براي پيشرفت، همفكري بطلبم.
فكر مي‌كنيد چقدر ديگر براي اين پيشرفت جا داريد؟
در عين اينكه مي‌گويم درياي هنر بي‌كران است، با مرور زندگي پيشكسوتان اين قانون را پذيرفته‌ام كه يك روز هستم و روز ديگر نيستم. باور كرده‌ام روزي كسي خواهد آمد كه سبكي ديگر ارائه دهد و رسانه در آن زمان به او احتياج دارد. از همين حالا بايد خود را آماده كنم كه روزي پرچم سفيد را به عنوان تسليم بالا بگيرم و راه جديدي در زندگي‌ام باز كنم و اين عرصه را براي افراد ديگر خالي كنم.
برنامه خانه من خانه تو از آن دست برنامه‌هايي است كه بيشتر مخاطبان آن خانم‌هاي خانه‌دار هستند، چقدر در اين برنامه به زنان شاغل و انتظاراتشان فكر كرده‌ايد؟
در وهله اول قصد داريم انتظار يك زن را برآورده كنيم. زن با هر تعريف و جايگاهي كه باشد مثل مادر خانواده‌اي كه براي همه افراد خانواده غذا تهيه مي‌كند حال بايد ديد كه تك تك اعضاي خانواده چقدر گرسنه هستند. امروزه اطلاع‌رساني زياد شده و مردم به همديگر خبر مي‌دهند كه فلان برنامه در حال پخش است، حالا آن كسي كه اين خبر را مي‌شنود بايد ببيند چقدر احساس گرسنگي مي‌كند.
اما بايد پذيرفت زنان شاغل با مشغله‌هايي كه دارند ديگر فرصت دنبال كردن چنين برنامه‌ها و آموزش‌‌هايي را علي‌رغم نيازشان ندارند.
من هم چنين انتظاري را ندارم. بين 70 ميليون جمعيت ايراني، حتي اگر يك نفر هم تكان بخورد براي من كافي است. حمل بر خودستايي نشود، اما آنقدر نامه و تلفن در روابط عمومي داشته‌ام كه در آن از تاثير اين برنامه در زندگي‌شان نوشته‌اند. همين براي من كافي است. البته بسيار تلاش كرده‌ام جاي خالي براي پخش مجدد برنامه در بعدازظهرها مهيا شود.
معيار انتخاب كارشناسان در برنامه چيست؟
شعاري را در «خانه من خانه تو» باب كرديم مبني بر اينكه مي‌خواهيم يك خانواده سالم داشته باشيم. يك خانواده سالم در همه زمينه‌ها به اطلاع‌رساني نياز دارد.
خانواده‌ها دغدغه‌هاي ديگري به غير از آشپزي، كارهاي هنري و كارشناسان روانشناسي و ... هم دارند.
علم تغذيه هم ثابت كرده است كه تغذيه سالم بر روح و روان يك فرد و جايگاهش در اجتماع موثر است. شما نبايد آشپزي را تنها از نگاه ماهيتابه و پياز داغ ببينيد.
اين برنامه بيشتر متناسب مادران و خانم‌هاي خانه‌دار است. دختران 19ـ18 ساله كمتر مخاطب اين برنامه‌اند چون راه‌حل دغدغه‌هايشان را پيدا نمي‌كنند. مثلا يكي از دغدغه دختران جوان بخصوص آنهايي كه در حال ازدواج هستند، اين است كه به كدام آرايشگاه بروند و ... آيا فكر كرديد با اين اوضاع نابسامان آرايشگاه‌ها، مثلا از رئيس اين صنف در برنامه دعوت كنيد؟
اين مسائل جزو خط قرمزهاي سازمان است و برنامه‌ها در قالبي كه در حال حاضر پخش مي‌شود، تعريف شده است. اگر سازمان اجازه مطرح كردن چنين موضوعاتي را بدهد، خيلي از مسائل و مشكلات حل مي‌شود.
از برنامه «خانه من، خانه تو» كمي فاصله بگيريم، بعد از اين همه اجراي زنده، اگر باز هم بخواهيد جلوي دوربين برنامه زنده قرار بگيريد، دچار استرس مي‌شويد يا برايتان عادي شده است؟
يك زن خانه‌دار هزار بار در طول زندگي‌اش مهمان دعوت مي‌كند ولي هر دفعه باز دچار استرس مي‌شود يا شما مي‌خواهيد به يك عروسي برويد، اعضايي كه در آن مجلس هستند، همه فاميل و خانواده شما هستند اما باز هم يك مقدار استرس داريد. اگر اين استرس نباشد، زندگي ديگر هيجاني ندارد. اما يك موضوع ديگري هم در اين استرس دخالت دارد و آن مسووليتي است كه بر دوش ماست، احساس اينكه مبادا با يك حركت نادرست تمام اندوخته‌هايت زير سوال برود، به هر حال انسان جايز الخطاست.
به جز انتقاد به پرحرفي، معمولا چه انتقادهاي ديگري به شما مي‌شود؟
شكر خدا تنها انتقاد در 3ـ2 سال اخير همين پرحرفي بوده است. يادم مي‌آيد در ايام نوروز كه به آستارا مي‌رفتم،‌ در صومعه‌سرا از پليسي كه پشتش به من بود سوال كردم: جناب سروان سلام سال نو مبارك، ببخشيد من مي‌خواهم به سمت جاده تالش بروم از كدام مسير بايد بروم و... آن آقاي پليس هم قبل از اينكه جواب من را دهد برگشت و گفت تو چقدر حرف مي‌زني. (با خنده) پليس هم براي پرحرفي به من اخطار داد. اما پرحرفي من در برنامه به چند علت است: اول اينكه آن هيجان، پرگويي و تندتند حرف زدن سبك كار من است. دوم اينكه يك ساعت و نيم آنتن زنده را پر كردن كار بسيار سختي است. قسمت‌هايي در برنامه هست كه مثلا هنرمندي دارد كارش را ارائه مي‌دهد و نمي‌تواند حرف بزند و من بايد جاي او صحبت كنم يا زماني است كه كارشناس جهتش را اشتباه مي‌رود و من مجبورم به او جهت دهم و او را به سمت آن موضوعاتي كه مدنظرمان است سوق دهم. خيلي وقت‌ها مردم به من مي‌گويند چرا سكوت مي‌كني؟ تو جاي ما آنجا نشسته‌اي و بايد از كارشناس سوال كني.
خودتان چه انتقادي به خودتان داريد؟
خيلي كم‌طاقت شده‌اي،‌تو پذيرفته‌اي كاري را شروع كني كه تنش، اضطراب،‌استرس و حرف و حديث فراواني به همراه دارد و بايد خودت را با 70 ميليون سليقه وفق دهي. تو بايد تغيير كني چون نمي‌تواني 70 ميليون را تغيير دهي.
در اولين برنامه‌اي كه به عنوان مجري حضور داشتيد چه حسي پيدا كرديد؟
اولين اجرا در سال 77 برنامه كاپيتولاسيون بود برنامه‌اي از شبكه چهار به كارگرداني و تهيه‌كنندگي آقاي پيامي، در كنار بهروز صفوي حالا تو خود حديث مفصل بخوان. دو آدم صاحبنام و آدمي مثل من كه دوربين را مي‌شناخت بازي كرده بود. گويندگي كرده بود اما هنوز مجري نبود. صادقانه بگويم آن لحظه فكر كردم من اينكاره نيستم و به نوعي از اجرا زده شدم حس كردم دارم لقمه‌اي را برمي‌دارم كه اصلا استحقاقش را ندارم اما از دوران كودكي به كار اجرا و گويندگي علاقه‌مند بودم. خواهر و برادرهايم هميشه از دست من عاصي بودند، مدام آنها را مي‌نشاندم و برايشان صحبت مي‌كردم. در مدرسه هم مراسم صبحگاهي هميشه با من و دو تا از دوستانم بود كه الان نمي‌دانم كجا هستند و چه كار مي‌كنند و فكر مي‌كنم تا به حال مادر شده‌اند.
مجري‌ها هم مانند ساير مشاغل ديگر صنف و سنديكا دارند؟
متاسفانه نه. آقاي فرزاد جمشيدي براي ساماندهي مجريان تلويزيون تلاش كردند اما نمي‌دانم چقدر موفق شده‌اند.
پربيننده بودن و كم‌مخاطب بودن يك برنامه روي دستمزد مجريان تاثير دارد؟
بعد از برنامه بيدار شو آفتاب شد همان تهيه‌كننده و كارگردان براي اجراي برنامه «موج نو» از من دعوت كردند. آن زمان فكر مي‌كردند چون برنامه قبلي من خيلي سر و صدا كرده است حتما در «موج نو» دستمزدم نجومي شده است اما من قبل از آنكه دستمزدم را نجومي كنم دوست داشتم كيفيت كارم را بالا ببرم تا خودم نجومي شوم. البته شايعات زيادي شنيدم كه در حال حاضر ژيلا صادقي گران‌ترين مجري است در صورتي كه سخت‌ترين مرحله زندگي‌ام بستن قرارداد و طلب كردن حق‌الزحمه است. يك اعتقادي از پدرم دارم كه مي‌گويد ناني را بردار كه نوش جان و گواراي وجودت شود.
تلخ‌ترين و شيرين‌ترين خاطره‌اي كه از اجرا داريد چيست؟
تلخ‌ترين خاطره‌ام در برنامه «خانه من خانه تو» بود. متاسف شدم كه چرا نمي‌توانم چشمم را روي اين همه نابرابري ببندم. متاسف شدم براي كسي كه از جنس خودم بود و متوجه نبود كه كجا دارد پا مي‌گذارد. متاسفانه حسادت در بين مجريان آن‌قدر باب شده است كه شايد ذهن اين جوان ما را هم بسته بود و من نمي‌توانستم در بغل بگيرمش و به او بگويم كه عزيزم اين روندي كه ادامه مي‌دهي جز شكست چيزي عايدت نمي‌شود اما اين اتفاق افتاد و ديدن اين تصوير براي من خيلي سخت بود. سال گذشته زماني كه بين مجريان بالاترين امتياز آوردم از من راجع به ايشان سوال كردند گفتم مستعد ولي اول راه،‌دوست داشتم بر آن اعتقاد باشم و ناراحت شدم كه اين باورم به هم ريخت.
و شيرين‌ترين؟
دوستان و آشنايان و فاميل زيادي پيدا كردم. ما يك روستاي بسيار باصفا داريم كه در آنجا همه خودشان را دخترخاله‌هاي من مي‌دانند در حالي كه من خانواده خودم را مي‌شناسم. (با خنده) و شيريني اين موضوع اينجاست كه وقتي در خيابان راه مي‌روم احساس مي‌كنم همه مردم خانواده من هستند و با همه آنها سلام و احوالپرسي مي‌كنم.
زماني كه به عنوان مجري برتر شناخته شديد چه احساسي داشتيد؟
احساس مسووليت دوبرابر، نگراني‌ها چند برابر، شايعات بيشتر از هميشه كه عمدتا از سوي همكاران رسانه است.
چقدر توانستيد از موفقيتي كه به دست آورديد استفاده كنيد؟
يك كار تبليغاتي براي لوازم خانگي كن‌وود (Kenwood) پيشنهاد شد اما اين كسب درآمد با ذائقه من سازگار نيست و احساس كردم به نوعي به اعضاي خانواده‌ام در رسانه خيانت مي‌كنم. شايد خيلي‌ها بگويند تو چهره شدي براي همين چيزها ولي مي‌گويم رسانه بود كه من را چهره كرد. اصلا دوست ندارم كه احساس و باور مخاطبم را در اين رودربايستي كه اگر تو من را پذيرفتي و با من ارتباط برقرار كردي اين دستگاه گران را بخر، بيندازم


دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

واقعیت اینه که اصلا نمی دونم این پست رو چه جوری باید بنویسم اما سعی می کنم تموم حسم رو تو همین پست به زبون بیارم.

از عصر دیروز دلهره خیلی بدی به دلم افتاده بود.از یه طرف بی خبری برای شنیدن خبری که منتظرش بودم شیرین و لذت بخش بود از طرف دیگه ترس از بین رفتن همه آرزوهام و تخیلام  وحشتناک تر از آون همه لذت بود.از دیروز شاید هزاران بار چشمم به ثانیه های ساعت افتاد و از این حرکت لاک پشتوارش حرص خوردم.سعی کردم زودتر از شبهای دیگه بخوابم تا کمتر گذر لحظه ها رو حس کنم ولی تا صبح بین رویا ها و کابوسهام دست و پا زدم.از شانس بدم که همیشه روز هایی که خونه هستم تا لنگ ظهر می خوابم ، امروز از ساعت 7 صبح صد بار بیدار شدم و خوابیدم... خلاصه تا ساعت 12 امروز بشه هزار بار مردم و زنده شدم.اما ساعت 12 ظهر روز 19 اردیبهشت ماه 87 هیمشه تا آخرین ثانیه عمرم به یادم میمونه .روزی که به همه آمال و آرزوهام رسیدم.بله امروز جواب آزمایشم مثبت بود و من هم  مادر شدم.

از صبح هزار بار اشک شادی ریختم.حتی الان هم  با نوشتن کلمه مادر باز هم احساساتم طغیان کرده و در حالی این پست رو مینویسم که چشمام گریونه و لبام خندونه .شاید خیلی ها بهم بخندن.اما اونایی که بچه دار شدن می تونن منو درک کنند.

من یه بار دیگه هم این حس را داشتم اما انگار اون زمان قسمت نبود من و آقای شیک بچه دار بشیم.تو رو خدا برام دعا کنید که اتفاق بار اول دوباره تکرار نشه چون اینبار قطعا نمی تونم تحمل کنم.برام دعا کنید.

ای خدای بزرگ هزاران بار شکرت که دعاهام مستجاب کردی.اما ای کاش همین جور که امروز دل منو شاد کردی دل خیلی های دیگه رو هم که منتظر رحمتت هستند شاد کنی.

 

 

 

عکس العمل های کسانی که  این خبر رو شنیدند خیلی جالب بود. بنده خدا مامان آقای شیک که همچین شوکه شد که تا چند دقیقه نمی تونست صحبت کنه . خواهر آقای شیک هم که همراه مامانش بود آنقدر قربون صدقه رفت که حد نداره.بابای آقای شیک در عین خوشحالی سعی کرد اصلا به روی خودش نیاره. برادر آقای شیک هم از همین امروز گفته از وقتی اناردونه من به دنیا بیاد می خواد هر جا میره با خودش ببردش.

اما مامان و با بای من هنوز خبر ندارند.آنا خانوم من ( مامانم) که مسافرته و شب می رسه تهران.هر چقدر سعی کردم نتونستم باهاش تماس بگیرم. موبایلش آنتن نمیده. به آتا( بابام) هم نه خودم روم شد زنگ بزنم نه آقای شیک.برای همین باید منتظر بمونم تا آنا برسه تهران و خبر دادن این موضوع رو به بابام به اون بسپارم. به     برادرم هم  یه اس ام اس مشکوک زدم تا ببینم دوزاریش میوفته یا نه که تا الان هنوز نیوفتاده.تو پست بعدی حتما از عکس العمل مامان و بابام براتون تعریف می کنم.


پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

 

 

امروز از اول صبح همش کار بود و کاربود و کارررررررررررر.

شدم عین تراکتور .از ساعت 7 صبح که بیدار می شم تا ساعت 30/3 ( البته ساعت کار من تا 30/2 است) نمی فهمم اصلا  چطور میگذره. بابا به خدا خیلی سختههههههههههههههههههه.آی آقا خدا اااااااااااااااااااا یه رحمی کن.قرار نیست که فقط تا 30 سالگی زنده باشم .من می خوام نوه و نتیجه و نبیره و ندیده و ... همه را ببینم .اینجوری اگه آنقدر کار کنم که تا 3-2 سال  دیگه ریق رحمتو باید سر بکشم که . دیشب به آقای شیک می گفتم، یه موقع هایی با خودم میگم دختر بیکار بودی با این شغل انتخاب کردنت.خوب تو هم می رفتی نهایتا خیلی هنر می کردی ، منشی مطلب یه آقا یا خانوم دکتر می شدی . بعدش هم از صبح تا شب می شستی به خودت می رسیدی .هی ناخوناتو سوهان می کشیدی و... تو رو آخه چه به کار فرهنگی کردن. خلاصه کلی داشتم در مدح خانوم منشی ها سخنرانی می کردم که یهو دیدم آقای شیک داره یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میکنه که نگو .خودمو که از تک و تا ننداختم .گفتم: وا... خوب این قشر  هم بالاخره کار پر زحمتی دارند .اصلا شیطونه می گه بیا برو یه دوره آرایشگری ، آشپزی ، خیاطی ، ... ببین و تبدیل شو به یکه کدبانو درست و حسابیه در خدمت خانواده .که دیدم نگاه آقا شیک کم کم داره تبدیل می شه به یه نگاه غضبناک .منهم دیدم تا وضع از این بدتر نشده گفتم : ولی منکه از شغل خبرنگاری دست نمی کشم و... خلاصه مراسم ماست مالی و درست و حسابی و به طور کامل  انجام دادم.می دونید فکر کنم اگه این مراسم بطورصحیح  انجام نشده بود آقای شیک شبونه در یکی از این محضر های طلاقو باز می کرد و تا صبح منتظر نمی موند.

 

ساناز نوشت: تو این پست اصلا قصد اساعه ادب به محضر آریشگران، خیاطان ،منشی ها  و آشپزهای گرامی و نداشتم و تمام این مشاغل را نداشتم اما آقای شیک کلا با آموزش چنین مواردی مشکل داره و احتمالا از بنده توقع داره به جای یه زن خونه خوب که همه کاری بلده تبدیل به یه فیلسوفی که حتی یه ضرف شستن هم بلد نیست بشم!

خلاصه دوستان عزیز لطفا کسی از این پست ناراحت نشه .من جایز خطا هستم.( عجب آدم بد ذاتیم من)


سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

امروز از اون روزهای شلوغ و پر کار بود.از اول صبح تا خود ساعت 3بعداز ظهر یه کله کار کردم و حتی فرصت نکردم یه لیوان آب بخورم چه برسه به وقت گذرونی. امروز شده بودم مثل فرفره .از اتاق این رییس در میومدم ، میرفتم تو اتاق اون یکی مدیر عامل .از اونجا نیومده بیرون باید میرفتم سراغ اون یکی  معاون فلان جا ... تا خبر تهیه کنم اما تازه گیر انداختن این آقایون و حرف از زیر زبونش بیرون کشیدن بماند. خلاصه که از صبح مثل ... کار کردم.تازه وقت هم کم آوردم و مجبور شدم یه سری از کارام رو هم بیارم خونه که اگه آقای شیک بفهمه اخماش میره توهم.حالا قرار فردا نه پس فردا هم برم مجلس تا اخبار اونجا رو هم پوشش بدم.(نمردیم و خبرنگار پارلمانی هم شدیم). اما واقعا کار ما هم یه جورایی فیل افکنه ها! فکر کنید 4 حوزه مختلف که هیچ چیزی هم ازش نمی دونی رو بهتون بسپارند بعد روز دوم هم ازتون توقع داشته باشند کارتو را کامل انجا بدید، تازه دو تا صفحه ثابت هم هست که نمی دونم اینهمه مطلب باید از کجا بیارم تا دهن این صفحاتو  که مثل جوجه گنجشک ها دائما بازه ، ببندم.خلاصه که شدیم مثل ماشینی که دائما در حال کاره و به این راحتی ها خاموش نمیشه.اما باز باخودممیگم کار اگه زیاد نباشه که کار نیست.دختر آنقدر غر نزن خیلی ها دنبال کار میگردند و از زور بیکاری نمی دوند چکار کنند اونوقت تو این جا نشستی واسه خودت ناشکری می کنی؟

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

آقای شیک الان رفته استودیو تا آخرین کارهای آلبوم جدیدش را انجام بده. خدا کنه که این آخر کاری هم همه چیز بر وفق مرداش باشه و موفق بشه.

...................................................................................................

 

امروز کارم را در محیط جدید و حوزه جدیدتر شروع کردم.محیطش بد نبود اما با اینکه خیلی سعی می کنند یه سرو سامونی بهش بدهند و رنگ و لعابی بهش اضافه کنند ، اما باز هم در تک تک روزنه های دیوارش یه غمی سنگینی می کنه، غمی که وقتی وارد مجموعه می شوی یک جورایی اول از همه  بهت خوش آمد می گه .خوب چه میشه کرد بهزیستی و هزار درد نا شناخته ایی که ما آدمهای سالم ( خدا را شکر ) تا جای افراد تحت پوشش بهزیستی بخصوص معلولین نباشیم به هیچ عنوان نمی توانیم درکش کنیم آدم گاهی اراده هایی در این افراد می بینه که باور کردنش خیلی مشکله .اعتماد به نفسی در تمام کارهاشون موج می زنه که شاید صد تا آدم صحیح و سالم هم به گرد پاشون نمی رسه. تا قبل از امروز من بهزیستی را تنها از جهت حمایت از معلولین و افراد بی سرپرست می شناختم اما امروز فهمیدم که دامنه فعالیتشون خیلی وسیع تر از آن چیزی است که فکر می کردم .

امروز صبح که رفتم سرکار از آنجایی که معمولا در حرفه ما روزهای اول مختص معارفه هست و به همین خاطر من تقریبا تا ظهر بیکار بودم و آرشیو هفته نامه رو می خوندم تا یک مقدار بیشتر با مسائل اجتماعی آشنا شوم به صحبتهایی از افردی که در سازمان بهزیستی کار می کردند رسیدم و به  چیزهای جالبی مثل : کار کردن در بهزیستی عبادت است و ... برخوردم که حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم و از اینکه می دیدم هنوز آدمهایی پیدا می شوند که کمک به افراد نیازمند برایشان عبادت محسوب می شود ، تعجب کردم.

 الان هم که دارم این پست رو می نویسم تنها دعایم از خدا این است که کمک کنه تا برای منهم کار کردن برای این افراد عبادت به حساب بیاد و بتونم حتی ناچیز کمکی به این افراد کنم و درک زیادتری از مسائلی که قرار است با آن رو به رو شوم را به من دهد. دوستای گلم برام دعا کنید که بتونم خدمتی برای این دوستام باشم.

 

 

..................................................................................................

پنجشنبه من و آقای شیک مثل دو تا مادام موسیو خوب رفتیم کاشان. من خیلی تعریف از فصل گلاب گیری شنیده بودم برای همین تا به آن جا برسیم هزار دفعه از ذوقم مردم، اما وقتی رسیدیم قمصر آنچنان ضد حال خوردم که تا فرداش همچنان از شدت آن تلو تلو می خوردم. تو هر باغ گلی سرک کشیدیم نه از گل خبری بود نه از گلاب گیری بعد هم که سراغش رو گرفتیم گفتند باید ساعت 4 صبح بیایید چون زمان چیدن گلها آن موقع است .خلاصه از آنجایی که با تور رفته بودیم و جمع کثیری از همکارهای آقای شیک هم بودند بعد از ناهار تصمیم گرفتیم برگردیم به خود کاشان و بنا های تاریخی رو ببینیم که حداقل بی نصیب نمونیم.در بین راه داخل یه پارک هم چند تا از چادر های ترکمن پیدا کردیم  که صنایع دستی خودشون را می فرو ختند که آقای شیک کلی مارو خجالت دادند. خدارو صد هزار مرتبه شکر آقای شیک از آن دسته مردایی نیست که تا خانمشون به سمت خرید میره ، خودشون رو یه گوشه کناری قایم می کنند تا از زیر خرید کردن در بروند.خلاصه بعد از آنجا هم رفتیم به خانه برجردی ها و طباطبایی ها و حسابی از دیدن خانه هایی با آن معماری کیفور شدیم و باز هم در غرفه های صنایع دستی دلی از عزا در آوردم . از خانه طبا طباییها یه شال خریدم که بافت پارچه آن هنر دست بود و فروشنده کلی قسم وآیه دادمون که اگر هم از آن استفاده نکردی ولی به عنوان یه هنر دست از آن مراقبت کن چون از هر کار کلا یه دونه بافته می شه و نمونه دیگه ایی از آن پیدا نمی کنید. خلاصه من و آقای شیک هم که خودمون کلی قدر هنرمندان و آثارشون رو می دونیم آقای فروشنده رو حسابی خاطر جمع کردیم . بعد از آن هم رفتیم که حمام فین رو که آنقدر از بچگی درباره آن شنیده بودیم ببینیم که آنقدر شلوغ بود که اصلا نتونستیم از دالانهاش بگذریم. انگار تموم مردم فقط آن روز را وقت داشتند تا از میراث فرهنگیمون دیدن کنند که همه جمیعا ریخته بودند تو حمام فین  وما  دست از پا درازتر بدون دیدن حمام  برگشتیم.این مسافرت با اینکه فقط یه روز بود اما برای من از جهات مختلفی با ارزش بود و با اینکه از گلاب گیری به جز خرید عرقیجات چیز دیگه ایی ندیدیم اما  حسابی خوش گذروندیم و جای همه شما دوستای خوبم رو حسابی خالی کردم.


شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

سلامممممممممممم من اومدم

 

شاید این حرفی که بخوام بزنم به گوشتان کمی تکراری باشه اما با علم به اینکه می دانم اگه نگم خفه میشم و به طور قطع می دانم همه وبلاگ دار ها هم این احساس را تجربه کردند.این چند روز که نمی توانستم بیام و پست جدید بگذارم به اندازه یه عمر دلم برای این دنیای مجازی و وبلاگم کلی تنگیشد.اگه بخوام مقیاس دقیقی از این دلتنگی بیاورم باید بگه شما مورچه را که صدر صد دیدید.مطمئنا پای مورچه را هم دیدید.حالا اگه این آقا مورچه یه جفت جوراب داشته باشه و جورابش هم سوراخ باشه ، دلتنگی  من به اندازه سوراخ جوراب آقا مورچه بود.از چنین مقایسه ایی خوشتون اومد؟

حالا باید بگم تو این چند روز کجا بودم و چکار کردم.

چهارشنبه

طبق آن برنامه هایی که در پست قبلی نوشتم روز 4شنبه اول رفتم سر قرار مصاحبه که از اونجایی که ما ایرونی ها(البته بعضی ها) که به بد قولی مشهور هستیم ، این مجری که قرار بود باهاش مصاحبه کنم با 30 دقیقه تاخیر آمد و من هم در آن نیم ساعت کلی با مادرش از هر دری صحبت کردیم. خلاصه مصاحبه ما تا ساعت 30/1 ظهر طول کشید و من وقتی به خونه مادر بزرگ گرد و قلنبه رسیدم که آنها ناهارشون را خورده بودند و من در تنهایی که در آن غوطه ور شده بودم نا هارم رو خوردم. بعد از ناهار هم کلی با خاله و دائی و ... نشستیم به حرف زدن از هر دری که حسابی جای همهتون را خالی کردم.عصر هم به پیشنهاد خاله خانوم پا شدیم رفتیم خرید.اما در این بین بود که آقای شیک زنگ زد و مژده داد استعلام حراست آلبومش آمده ،البته باید بگم این استعلام ها برای همه 1 ماه می آید ولی خوشبختان و از آن جایی که آقای شیک بسیار خوش شانس هستند (ماشالله ، زودتر خودم بگم تا چشمش نزدم) کارشان 45 دقیقه ایی آماده شد.خلاصه بعد از ظهر بعد از خرید به سمت آقای شیک پرواز کردم و به خاطر مژده ایی که داده بود کلی تا شب خوشگذرونی ( نه از نوع بدش) کریم و شب به صورت مرده های متحرک به خانه رسیدیم.این برنامه آخر جایگزین کارناوال شادی تئاتر کودکان شد چون صبح همان روز شیلا مامان نیمای شیر پسر با کلی ناراحتی زنگ زد که: ای وای آقا نیما تب کرده، بنابر این ما چون می خواستیم کسی از ضایع شدنمون خبردار نشه خودمو رفتیم خوشگذرونی.

پنجشنبه و جمعه

پنجشنبه و جمعه ما به طراحی لیبل آلبوم آقای شیک گذشت و جز خستگی چیزی عایدمون نشد.

یه مورد جالبی که باید بگم اینه که هرچقدر من و آقای شیک در حالت عادی با هم خوبیم عوضش وقتی به کار کردن با هم می رسیم مثل .... و گربه می شیم.برای همین ایندفعه پشت دستمو داغ کردم تا دیگه با هاش کار نکنم.

( البته سر آلبوم قبلیش هم از این حرفها زیاد زدم اما وقتی  میاد خودشو هی لوس می کنه بنده تاب هیچ مقاومتی رو ندارم و اون هم با بدجنسی از این موضوع در همه ارکان زندگیش استفاده می کنه .)

شنبه

همه روز شنبه به مریضی و کار گذشت .نمی دانم  به خاطر تغییر فصله یا ضعف و... که این روزها همش سر گیجه دارم و حالتی مثل تب به سراغم می امد و درجه بدنم به 38 می رسید .اما با این حال بد حسابی مشغول پیاده کردن نوار مصاحبه چهار شنبه بودم که ماشالله آنقدر زیاد بود که به دنباله اش به یکشنبه هم رسید. اما اتفاق جالبتری هم روز شنبه افتاد. یادتون تو پست قبلی گفتم فعلا خبر گزاری نمی رم؟ به این نتیجه رسیدم که دیگه اونجا به درد کار کردن نمی خورد. حدودهای ظهر شنبه بود که دیدم گوشیم زنگ می خوره.نگاه کردم دیدم از خبرگزاریه. با بی حوصلگی گوشیمو جواب دادم اما بر وبچه های سرویس ما نبودند .کلی به ذهنم فشار آوردم تا صدا را شناختم.یکی از همکاران گروه سیاسی بود .بعد از کلی حال و احوال بهم پیشنهاد کاردر یک هفته نامه را داد که بنده هم بعد از مشورت با آقای شیک و فکر کردن حسابی چون دیدم از بیکاری و تو خونه نشستن بهتره قبول کردموشبش هم زنگ زدم و با سردبیرشان صحبت کردم و قرار گذاشتیم که من دوشنبه بروم دفتر هفته نامه .اما بدیش این بود که من در حوزه تلویزیون کار می کردم اما آنجا باید در حوزه اجتماعی فعالیت کنم. به این میگن بدشانسیییییییییی.

یکشنبه

همش به کار و مریضی و بی حوصلگی گذشت اما همه کارام تموم شد و راحت شدم. ولی  کلا روز خوبی نبود.

  ندا جون  فکر کنم مریضی تو به من سرایت کرد.دلم واسه مریضیه می سوزه از چه راه دوری خودشو به من رسونده حیوونکی !

وووووووووو بالاخره  امروز

 طبق قراری که داشتم رفتم دفتر هفته نامه و قشنگ اونجا رو رویت کردم بعد هم صحبتهامونو کردیم و من چند نسخه از کارشون رو آوردم خونه که بخونم و قرار شد از شنبه برم سرکاررررررر.فقط نمی دونم  از اونجا میشه بیام به شما سر بزنم یا نه. از دفتر هفته نامه هم چون به محل کار آقای شیک بسیار نزدیک است و تنها فاصلاش 300 قدمه رفتم و سر آقای شیک خراب شدم و یه کوچولویی اذیتش کرد و بعد پاشدم اومدم خونه که هر چه زودتر به دادا این دل بیچاره که آنقدر براتون تنگ شده بود ، برسم.

آخیش چقدر حرف تو دلم بود که باید می گفتم ، دست کمی از طو مار نداره!

 

ساناز نوشت 1 : امروز بعد از مدتها یکی از دوستانم که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم بهم زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم و کلی خوشحال شدم. این دوست ناقلا ی ما هم جز وبلاگ دار هاست اما آدرس وبلاگش رو به من نداده و کلا مخفیه .قرار گذاشتیم اون برای من کامنت بگذار تا ببینه من می شنا سمش یا نه.فائزه جون از همین الان با تموم قوا منتظرم !


دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

دوستای گلم سلام.

این روز ها آنقدر آنقدر کار دارم که فرصت آپ کردن ندارم الان هم از وسط کارام جیم زدم و اومدم بگم به محض خلاص شدن سر و کله ام دوباره پیدا می شه.سر فرصت همه این کارها رو براتون تعریف می کنم.الان اومدم تا کامنتهای شما دوستای گلمو که آنقدر زیاد تحویلم می گیرید بخونم و کیف کنم.از همتون که به یادم هستید تشکر می کنم.


یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

بنده فعلا برای مدتی تقریبا به جرگه افراد خانه دار پیوستم .قضیه از این قراره که خبرگزاری که توش کار می کردم در حال تغییر هیات مدیره و از این جور حرفها ست و به تموم کارمند ها اعلام کردند که یا نیایید سرکار و یا اگه می خواهید بیاین به مسئولیت خودتون بیایید چون فعلا تا سرکار آمدن هیات مدیره جدید از قرار داد بستن  که خبری نیست، و حتی ممکن بعد از چند ماه کار کردن از پول هم خبری نباشه. ما هم که بدمون نمیومد فورا از این پیشنهاد استقبال  کردیم . منم  دیدم ما که شانس نداریم و بعد از چند ماه رفت و آمد هیات مدیره جدید میاد می گه اصلا شما اینجا چیکارید و اونوقته که میشه جریان کار کردن ... خوردن ...  . به همین خاطر تصمیم گرفتم فعلا فقط به امورات روزنامه بپردازم که خوشبختانه آنهم نیاز به حضور دائمی نداره و من معمولا میرم مطلبهامو بهشون می دم بر می گردم خونه .

اتفاقات خبرگزاری باعث شد تا فعلا ما همنشین دیگ و قابلمه بشیم و یه کم کدبانو گری کنیم تا بعد ببینیم این هیات مدیره جدید که میاد ، کی هستن ، چی هستن و اصلا قراه ما باز هم اونجا کار کنیم یانه.آخه تو کار ما هر مدیری که عوض میشه معمولا تیم خودشو میاره سر کار و با تیم قبلی کاری نداره مگه اینکه رسمی باشند .ماهم که خدارو شکر هر جا کار می کنیم یا پروژه اییه یا حق التحریر.

...............................................................................................

دیروز

دیروز آقای شیک زنگ  به من زد و گفت که در خیابان انقلاب به دنبال یک سری کتاب است و تصمیم داره یه هدیه از نوع فرهنگیش برای من تهیه کنه و می خواست بدونه چه کتابی می خوام. من هم بعد کلی فکر کردن بهش گفتم به دنبال چه کتابی هستم. بعدازظهر  که به خونه اومد دیدم به جز کتاب سفارشی من یه کتاب دیگه هم برام گرفته .خلاصه هول هولکی شام درست کردم و نشستم پای کتاب . کتاب خیلی جالبی بود.موضوعش در مورد یک تیمسار زمان شاه بود  که بعد از سالها دوری از کشور تصمیم می گیره به ایران بیاد . اما وقتی به ایران میاد به سراغ خانوده دوست صمیمیش میره که در جریان انقلاب تیر بارون شده بود و مهمون اونها میشه و بعد از مدتی به عشق 29 ساله ایی که نسبت به همسر دوستش داشته اعتراف می کنه و ...

به نظرم رمان جالبی بود .اینکه یه نفر چقدر راحت به خونه دوستش راه پیدا کنه و علیرغم داشتن زن و بچه ، عاشق همسر دوستش بشه و.... و سالها با خونواده اش در یه گوشه این دنیا زندگی کنه در حالی که عاشق یک دیگه هست. این حرفها رو زدم که بگه اگه دوستای خوبم اهل کتاب خوندن هستن و به دنبال یه کتاب خوب و

 کوتا ه می گردند این کتابو بهشون معرفی کنم.  اسم این کتاب آب و خاک  است و نویسنده اون جعفر مدرس صادقی است و به چاپ دوم رسیده است.

الان هم می خوام کتاب دوم رو که اسمش عشقها و خاطرات کلئوپاترا هست شروع کنم.اگه کتاب خوبی بود حتما به شما هم معرفیش می کنم تا بخونینش.

 

.......................................................................................

 فردا

وای که فردا چه روز شلوغی و در پیش دارم و فکر نمی کنم بتونم  سمت و سوی کامپیوتر که چه عرض کنم ، اینترنت هم پیدام بشه.

ساعت 11 صبح با یکی از مجری های تلویزیون قرار مصاحبه دارم و چون منزلشون نزدیک خونه مامان بزرگ گرد و قلنبمه که الهی من فداش بشم، تصمیم گرفتم بعد از اینکه مصاحبم تموم شد جیم بشم برم خونشون و یه دلی از عزا دربیارم.با اینکه هفته پیش دیدمش اما دلم براش قد سوراخ جوراب مورچه شده .البته باید اعتراف کنم چون آقای شیک بسیار بد غذا هستند و از کل غذاهای موجود در این کره خاکی فقط به دوسه نوع آن دلبستگی دارند به همین خاطر بنده هم همیشه آشپزیم محدود شده به همان چند نوع غذا و معمولا غذاهایی رو که آقای شیک دوست نداره ولی من به شدت به آنها علاقمندم رو تو خونه درست نمی کنم و هر دفعه که میرم سر مادر بزرگ گرد و قلمنبه خراب میشم برام به صورت بسیار سفارشی می پزند تا یه وقت این مغز بادوم دلش هوس چیزی نکنه ، مادر بزرگه دیگه دلش طاقت نمی یاره.

خلاصه بعد از خونه مادربزرگه قرار شده به دعوت شیلا خانوم گل بلبل یعنی مامان نیمای شیر پسر بریم تئاتر عروسکی که مخصوص بچه هاست و به  همراهی بچه های خوشگل مشکل دست بزنیم و شادی کنیم و خلاصه حسابی کیفور شیم و احتمالا آخر شب تشریف بیاریم خونمون بخوابیم.البته اگه دیگه  اون وقت شب آقای شیک خونه راهمون بده. دیروزهر چی  بهش می گم ، شیلا گفتهبگو آقای شیک  هم با ما  بیایید تئاتر .می گه ، مگه من دیوانم پاشم بیام قاطی یه مشت بچه ،می خوای از دستشون سر سام بگیرم ، نخیر من نمی یام.منو معاف کنید و از این جور حرفها.خلاصه که معلوم نیست در این کارناوال شادی ما شرکت می کنه یا نه .

زمان حال (یعنی همین الان)/ مکالمات ذهنی

اااااااااااااااااااااااااااااای وای این خرمگس گنده دیگه از کجا وسط حرفهای من  پیداش شددددددددددددددددد.ساناز خانوم باز هم در پنجره رو چارطاق باز گذاشتی تا مگس بیاد تو خونه...پاشو پاشو به جای اینکه بشینی چرت و پرت بنویسی این خرمگس و از خونه بیرونش کننننننننننننننن وگرنه تا شب دیوانه می شیییییییییییییییییییی.(این اتفاق نا خوشایند همین الان افتاد و من به جهت امر خطیر بیرون کردن یک خرمگس گنده از حضور همگان فعلا مرخص می شوم.)


سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

 

سلام دوستای گلم

امروز هم در اینترنت گردی هر روز ه به مطلبی برخوردم که تصمیم گرفتم  اونو برای شما هم بذارم تا شما هم ببینید در شهر، محله یا حتی کوچه ایی  که در اون زندگی می کنید، ممکنه توش  چه اتفاقهای کثیفی رخ بده.

 

مسلخ جنين‌هاي ناخواسته

 

 

 

گزارشي از مراكز سقط جنين غيرقانوني‌

مسلخ جنين‌هاي ناخواسته‌

جام جم آنلاين: برگه آزمايش را كه گرفت، همان جا روي صندلي آزمايشگاه وا رفت. دستانش مي‌لرزيد. هنوز صداي دكتر را در گوشش مي‌شنيد كه مي‌گفت: مبارك است! شما بارداريد. اما او نه ذوق كرد و نه قند توي دلش آب شد. نمي‌دانست چطور خبر را به همسرش بدهد. با خود فكر كرد، چه مباركي، وقتي هيچ‌كس براي به دنيا آمدن اين كودك لحظه‌شماري نمي‌كند.

آخر مرد از همان روز اول شرط كرده بود كه تا بهتر شدن وضع مالي‌شان، پاي هيچ بچه‌اي به زندگي‌شان باز نشود و حالا خوب مي‌دانست كه با گفتن اين موضوع چه عكس‌العملي از طرف مرد خواهد ديد. مي‌دانست كه راضي كردن مرد به نگه داشتن جنيني كه در رحم دارد، غيرممكن است.

 

گيج و نااميد از همه جا بلند شد، عرق سردي روي پيشاني‌اش نشسته بود. پاهايش توان حركت نداشت؛ اما او چاره‌اي جز عملي كردن تصميمي كه گرفته بود ، نداشت.

ساختمان پزشكاني كه مطب خانم دكتر در آن واقع شده، در يكي از خيابان‌هاي شمال شهر است. براي رسيدن به مطب بايد يك حياط و تعدادي پله را طي كنيم. يكي از دوستانم با كودك 8 ماهه‌اش مرا همراهي مي‌كند. در مطب هنوز بسته است. كنار در مطب، روي ديوار تابلويي نصب شده كه روي آن نوشته دكتر ... داخلي، زنان، اطفال، پوست، مو و زيبايي، همراه با يك شماره نظام‌پزشكي در زير آن.

 

با خود مي‌انديشم كه حتما بايد سن و سالي از خانم دكتر گذشته باشد كه توانسته اين همه تخصص را يكجا جمع كند!

 

در اين فكر هستم كه با صداي دوستم متوجه حضور زن جواني مي‌شوم كه با عبور از پله‌ها، كليد مي‌اندازد و در مطب را باز مي‌كند. بلافاصله داخل مي‌شويم.

 

منشي مي‌گويد خانم دكتر امروز با كمي تاخير به مطب مي‌آيد؛ اما چاره‌اي نيست پس بايد منتظر بمانيم.

 

هنوز چند دقيقه‌اي از ورودمان نگذشته كه منشي شماره‌اي مي‌گيرد و آرام‌آرام مشغول صحبت مي‌شود. از فرصت استفاده كرده و هر از گاهي داخل سالن قدم مي‌زنم تا محيط اطراف را به اميد يافتن نشانه‌اي، با دقت بيشتري بررسي كنم.

 

جالب اينجاست كه تابلوها و عكس‌هاي نصب‌شده روي ديوار و بروشورها و مجله‌هاي پزشكي كه روي ميز وسط مطب قرار داده شده همگي به نوعي بيانگر اين است كه در مطب خدمات پوست و زيبايي به بيماران ارائه مي‌شود؛ اما روي ديوارها هيچ نشانه‌اي كه بيانگر فعاليت خانم دكتر در حوزه زنان و زايمان باشد، ديده نمي‌شود.

بالاخره حرف‌هاي خانم منشي هم با آن طرف خط تمام مي‌شود. حالا ديگر بيشتر از نيم ساعت است كه به انتظار نشسته‌ايم. ديگر كم‌كم حوصله‌مان سر مي‌رود. كودك 8 ماهه دوستم هم بيتابي مي‌كند.

 

مطب خلوت است؛ نه رفتي و نه آمدي. حداقل در مدت حضور ما كه خبري از يك مراجعه‌كننده هم نيست. سر صحبت را با منشي باز مي‌كنيم كه هميشه مطب اينقدر خلوت است؟! منشي هم براي بازارگرمي مي‌گويد: البته كه نه. شما زود تشريف آورده‌ايد وگرنه تا يك ساعت ديگر اينجا جاي سوزن انداختن هم نيست! از ظاهر و شيوه سخن گفتن منشي كاملا مي‌توان فهميد كه اگر كمي خودماني‌تر شويم، شايد بتوانيم اطلاعاتي از آنچه در اين مطب مي‌گذرد به دست بياوريم. (البته وقتي خانم دكتر آمد و ما توانستيم با او صحبت كنيم، تازه فهميدم چقدر خوب شد كه پيش از آمدن خانم دكتر، توانسته بوديم مقداري اطلاعات از زير زبان منشي‌اش بيرون بكشيم.)

دوستم از منشي پرسيد كه آيا خانم دكتر هنوز هم كار سقط جنين انجام مي‌دهد؟ منشي با كمي ترديد پرسيد براي خودتان مي‌خواهيد؟ و دوستم در جواب با اين بهانه كه فكر مي‌كند باردار است اما به خاطر فرزند كوچكش هنوز شرايط به دنيا آوردن يك بچه ديگر را ندارد، اعتماد منشي را براي ادامه گفتگو جلب مي‌كند.

 

منشي مي‌گويد كه قبلا دكتر خودش اين كار را انجام مي‌داده، اما حالا ديگر مدتي است كه اين كار را نمي‌كند و به جاي او يك ماما كه كارش هم خيلي خوب است و چند سال است كه در اين كار تجربه و مهارت دارد، در صورتي كه مورد خاصي باشد، كار سقط جنين را انجام مي‌دهد. وقتي از منشي قيمت تقريبي را مي‌پرسيم، ضمن اشاره به اين كه به ماه بارداري بستگي دارد، از ذكر رقم دقيق طفره مي‌رود و ترجيح مي‌دهد در صورت نياز، خانم دكتر خودش قيمت را بگويد. شايد هم مي‌ترسد نكند بعدا دكتر او را مواخذه كند.

 

همچنان كه با منشي مشغول صحبت هستيم، سر و كله خانم دكتر هم پيدا مي‌شود. چند دقيقه بعد منشي ما را به داخل اتاق راهنمايي مي‌كند.

 

خانم دكتر برخلاف تصور، نسبتا جوان است. پس از چند سوال و جواب ساده، در حالي كه معتقد است كمي دير مراجعه كرده‌ايم، بلافاصله يك سونوگرافي مي‌نويسد تا اطلاع دقيق‌تري از وضعيت جنين داشته باشد.

 

او مي‌گويد تا جواب آزمايش را نياوريم، نمي‌تواند دقيق اظهارنظر كند اما به همين نكته بسنده مي‌كند كه اگر جنين هنوز به دو ماهگي نرسيده باشد، مي‌توان با روش آمپول و قرص، سقط را انجام داد.

 

ما كه هنوز جواب اصلي را نگرفته‌ايم، در حالي كه تلاش مي‌كنيم هر طور شده حرف آخر را از زير زبان خانم دكتر بيرون بكشيم، مي‌پرسيم كه اگر نياز به سقط با روشي غير از آمپول باشد، حدودا چقدر برايمان هزينه برمي‌دارد؟

 

دكتر كه به نظر مي‌رسد هنوز نمي‌خواهد تمام برگ برنده‌هاي خود را يكدفعه رو كند، باز هم تاكيد مي‌كند كه اول بايد جواب آزمايش را ببيند و بعد با توجه به وضعيت جنين درباره نحوه سقط صحبت خواهد كرد و در صورتي كه به روشي غير از آمپول و قرص نياز باشد، خودش راهنمايي‌مان مي‌كند.

 

اگرچه خانم دكتر با آرامش سعي مي‌كند ما را متقاعد كند كه هر اتفاقي بيفتد، جاي نگراني نيست و موضوع قابل رفع است، اما كاملا مشخص است كه او ارائه آخرين راهكارش را براي زماني نگه داشته كه جواب آزمايش مشخص كند بيمار ما در ماه چندم بارداري است تا شايد بتواند با بهره‌برداري از اين موضوع آن وقت تازه وارد اصل مطلب شود.

 

اصرار فايده‌اي ندارد. بايد جواب آزمايش‌ها را بياوريم تا بتوانيم راجع به چگونگي سقط جنين صحبت كنيم، اما دكتر تاكيد مي‌كند كه هر چه سريع‌تر،‌ بهتر.

 

براي اين كه شك خانم دكتر را بيش از اين برنيانگيزم، با اين سخن كه بزودي با جواب آزمايش برمي‌گرديم، اتاق را ترك مي‌كنيم.

 

در سالن مطب، هنوز هم حتي يك بيمار ننشسته است. از منشي خداحافظي مي‌كنيم. در حال ترك مطب هستيم كه زن ميانسالي همراه با دختربچه كوچكي وارد مي‌شود.

 

همچنان كه پله‌ها را طي مي‌كنم، صحبت‌هاي رد و بدل شده بين خانم دكتر و خودمان را مرور مي‌كنم. اگرچه او در ظاهر چيزي را بروز نداد، اما با زبان بي‌زباني و در لفافه، اصل موضوع سقط جنين را هم انكار نكرد. شايد هم صبر كرد تا ببيند تا چه حد مي‌تواند از اين آب گل‌آلود ماهي بگيرد!

 

قتلگاه جنين‌هاي ناخواسته‌

 

بوي الكل فضاي اتاق را پر كرده است، انگار وارد اتاق تزريقات شده‌اي. يك تخت رنگ و رو رفته با ملحفه‌اي كثيف در گوشه‌اي از اتاق قرار گرفته است. كپسول اكسيژن و وسايل جراحي قديمي و كثيف، تمام وسايل موجود در اتاق را تشكيل مي‌دهد. لكه‌هاي خون روي ديوارها خودنمايي مي‌كند. خانم دكتر، مانند خيلي‌هاي ديگر تخصص پزشكي ندارد و فقط چند ترم در رشته مامايي تحصيلات دانشگاهي را گذرانده است. دختر جوان در حالي كه دستانش مي‌لرزد، روي تخت دراز مي‌كشد. اگرچه آمپول بي‌حس‌كننده برايش تزريق شده است، اما نمي‌داند كه چرا اينقدر نگران است.

 

زن، كارش را شروع مي‌كند و دختر 2 ساعت تمام با همه وجودش درد مي‌كشد و در هر لحظه جدا شدن بندبند وجودش از هم را تجربه مي‌كند. حالا ديگر جنين ناخواسته، مرده است؛ به قيمت تمام آن چيزهايي كه دختر جوان مي‌خواست آنها را زنده نگه دارد.

 

بجز درصد كمي از مراجعان كه زنان شوهرداري هستند كه به دليل بارداري ناخواسته، فرصت كم براي كسب اجازه قانوني و ناتواني از پرداخت دستمزد هنگفت پزشك و هزينه بيمارستان، به اين افراد غيرمتخصص مراجعه مي‌كنند، درصد عمده مراجعان شامل دختران و زناني مي‌شوند كه علني شدن روابط نامشروع به خودي خود مي‌تواند عواقب زيانباري را متوجه آنها كند، چه رسد به آن كه اين روابط به بارداري و تولد يك موجود فاقد هويت هم منجر شود.

 

در اين شرايط، بيماران با وقت قبلي و معمولا در ساعات كم‌رفت و آمد براي اين كه توجه كسي به آنها جلب نشود، مراجعه مي‌كنند. زمان عمل بيش از20 دقيقه و زمان استراحت بيمار تا رفع علائم بي‌حسي، بيش از يك ساعت طول نمي‌كشد. هيچ بيماري اجازه ندارد بيش از اين مدت در محل بماند. هيچ كدام از بيماران با يكديگر مواجهه حضوري ندارند، چرا كه به آنها گفته شده مواظب باشند كه حتي منشي و مستخدم مطب هم نفهمد آنها براي چه به اينجا مراجعه كرده‌اند. در واقع تمام تلاش‌ها براي از بين بردن هرگونه نشانه و سرنخي از فعاليت غيرقانوني مراكز زيرزميني سقط جنين از طريق گردانندگان آن صورت مي‌گيرد.

 

آمارهاي سياه‌

 

اگرچه منابع رسمي، آمار دقيقي از ميزان سقط‌هاي غيرقانوني در كشور ارائه نمي‌كنند، اما افزايش تعداد زنان و دختراني كه اقدام به سقط مي‌كنند، در سال‌هاي اخير بوضوح قابل مشاهده است. سقط جنين در كشور ما ممنوع است و فقط در شرايطي با آن موافقت مي‌شود كه ماندن جنين در رحم مادر، خطر جاني براي او به همراه داشته باشد. غيرقانوني بودن سقط جنين، اين مساله را به موضوعي سياه و زيرزميني تبديل كرده است.

 

در اين ميان، مهم‌ترين و دردناك‌ترين نكته‌اي كه در گزارش‌هاي كارشناسان فني امور تخلفات پزشكي پس از بازديد از اين اماكن به چشم مي‌خورد، غيربهداشتي بودن وسايل پزشكي و كمبود امكانات و تجهيزات در اين مراكز هنگام عمل جراحي است كه در موارد بسياري نيز به مرگ دختران و زنان مراجعه‌كننده منجر شده است.

 

اطلاعات جسته و گريخته حكايت از آن دارد كه سالانه حدود 80 هزار جنين به صورت قانوني و غيرقانوني در كشور سقط مي‌شوند كه در اين ميان، هر ساله ده‌ها زن جوان كه به دليل ناخواسته باردار شدن، تن به تيغ تيز پزشكان قلابي در شرايط كاملا غيربهداشتي مي‌دهند و جان خود را در اين راه مي‌گذارند. بيشتر دختران و زناني كه به سقط جنين دست مي‌زنند، زير 25 سال هستند كه شايد مهم‌ترين دلايل آن، روابط ممنوع قبل از ازدواج بوده يا اين كه در دوران نامزدي باردار شده‌اند.

 

آمار سازمان جهاني بهداشت نيز از 210 ميليون بارداري در سال خبر مي‌دهد كه نزديك به

50 ميليون آن به سقط جنين منجر مي‌شود. ظاهرا 20 ميليون از اين سقط‌ها، غيرقانوني و اغلب در شرايطي غيربهداشتي انجام مي‌شود. سهم كشورهاي توسعه‌نيافته از اين سقط‌هاي غيربهداشتي 95 درصد است. برخي معتقدند: 30 درصد از سقط‌هايي كه در ايران انجام مي‌شود، غيرقانوني است كه در موراد بسياري نيز به مرگ مادران مي‌انجامد و اين معضلي است كه از چشم مسوولان نيز دور نمانده است.

 

آمار بالاي دختران و زنان جوان كه در پي عوارض و آسيب‌هاي شديد جسمي ناشي از سقط جنين غيربهداشتي به دست پزشكان قلابي،‌ رنجور و درمانده به مراكز درماني مراجعه مي‌كنند، بيانگر فعاليت غيرقانوني و زيرزميني شبكه‌هاي متعدد سقط جنين در كشور است كه تنها در صورت فوت قربانيانشان، راز آنها برملا مي‌شود.

 

طعمه‌هاي آنها، دختران و زنان جواني هستند كه به آخر خط رسيده‌اند و فقط به پاك كردن ننگي كه بر دامن دارند، فكر مي‌كنند و بسياري از آنها اگر شانس بياورند و از قتلگاه جنين خويش زنده بيرون بيايند، تا سال‌ها نه‌تنها بايد درد عوارض و بيماري‌هاي ناشي از آن را با خود يدك بكشند بلكه حتي براي هميشه از نعمت به دنيا آوردن فرزند و تجربه حس مادري محروم شوند.

 

تجارت كثيف‌

 

اما در پس اين فعاليت به ظاهر خيرخواهانه، همگي آنها  فقط يك هدف اصلي و مشترك را دنبال مي‌كنند و تنها يك چيز را مي‌شناسند؛ تجارت سياه و كسب درآمدهاي هنگفت.

 

نرخ آنها  نيز متفاوت است؛ از 500 هزار تومان در اتاق خانه‌اي قديمي و در يكي از محلات جنوبي شهر گرفته تا بالاي 2 ميليون تومان در يكي از اتاق‌هاي به ظاهر بهداشتي و شيك در شمال شهر.

 

البته بررسي‌ها نشان مي‌دهد كه در ميان اداره‌كنندگان مراكز غيرقانوني سقط جنين، تعدادي پزشك و ماما هم عضويت دارند كه تعدادشان بسيار كم است.

 

حضور و فعاليت پزشكان متخصص زنان و زايمان و ماماها در كار سقط جنين با ملاحظات و سياست‌هاي خاصي صورت مي‌گيرد، به اين معني كه در واقع گردانندگان مراكز غيرقانوني سقط جنين با پزشكان و ماماهايي كه با آنها  همكاري مي‌كنند، وارد يك معامله دوطرفه و پاياپاي مي‌شوند، به اين ترتيب كه صاحبان اين مراكز از حضور يك پزشك متخصص زنان و زايمان يا يك ماما براي كار سقط جنين به عنوان يك امتياز مثبت و ريسك پايين و همچنين نداشتن عوارض جانبي استفاده مي‌كنند و در يك كلام، انجام اين عمل بدون درد و ظاهرا اصولي.

 

در نهايت صاحبان اين گونه مراكز از تمامي اين امتيازات به بهانه دريافت مبالغ هنگفت از مشتريان درمانده و مستاصل خود بهره مي‌جويند.

 

اين پزشكان و ماماها نيز براي اين كه مستقيما وارد عمل شده و موقعيت حرفه‌اي خود را به خطر نيندازند براساس توافقي كه از قبل صورت گرفت، يك روز در هفته را به مطب يا مكاني كه از سوي گردانندگان اين مراكز به كار سقط جنين اختصاص داده شده، آمده و كارشان را انجام مي‌دهند.

 

آنچه در اين ميان مي‌‌ماند، مبالغ كلاني است كه ميان آنها  در اين رابطه تقسيم شده و هر دو طرف را صاحب درآمدهاي زيادي مي‌كند.

 

بعلاوه برخي مكان‌ها مانند مطب متخصص زنان، آرايشگاه‌هاي زنانه، تعدادي از پارك‌هاي خاص در تهران، پارتي‌ها و دوره‌هاي گروهي زنان، فرصتي را براي واسطه‌هاي سودجو فراهم مي‌آورد تا با شناسايي طعمه‌هايي كه از پزشكان متخصص براي سقط جنين جواب رد شنيده‌اند براي معرفي آنها  به پزشكان قلابي و گردانندگان مراكز غيرقانوني سقط جنين، مبالغي حق واسطه‌گري دريافت كنند.

 

افراد فرصت‌طلب، طعمه‌هاي خود را كه همان زنان و دختران خام و بي‌تجربه هستند به مطب‌هاي مخفي در يك زيرزمين تاريك، سالن آرايشگاه يا يك انباري نمور و متروك كشانده و آنها  را به پزشكان قلابي مي‌سپارند تا  از شر جنين ناخواسته خلاصشان كنند. ناراحتي‌هاي قلبي و گوارشي، فشار خون، از كار افتادن كليه‌ها، خونريزي‌هاي شديد، افسردگي، گوشه‌گيري، عذاب وجدان، و از همه دردناك‌تر زايمان‌هاي دشوار و سخت بعدي و يا نازايي هميشگي از عواقب تلخ و دردناكي است كه اگر اين دختران شانس بياورند و جان سالم از قتلگاه بيرون ببرند، تا مدت‌ها همراهشان خواهد بود.

 

فروش قرص‌هاي سقط جنين در سوپرماركت‌ها

 

در اين آشفته‌بازار كه هر كسي در تلاش است تا به نوعي، سهمي از اين تجارت سياه را از آن خود كند، برخي از ماماها و پزشكان غيرمتخصص كه به‌صورت غيرقانوني اقدام به سقط جنين بيماران خود مي‌كنند، از آنجا كه ريسك عمل جراحي و خطرات شغلي ناشي از عواقب بدوي مانند ناموفق بودن عمل، آسيب‌ديدن مادر و يا حتي لو رفتن كار غيرقانوني‌شان و در نتيجه لغو پروانه طبابت‌شان را در نظر مي‌گيرند، بناچار به كسب سود و منفعت كمتري قناعت كرده و جنين بيمار خود را با آمپول و شياف، سقط مي‌كنند.

 

اين در حالي است كه استفاده از شياف و آمپول در اغلب موارد، در همان دفعه اول منجر به سقط كامل جنين نشده و تنها باعث مرگ جنين مي‌شود، در شرايطي كه جنين هنوز در رحم مادر باقي ‌مانده و آزمايش‌ها نيز همچنان باردار بودن زن را نشان مي‌دهد.

 

پس بناچار، بيمار درمانده و مستاصل به همان پزشك مراجعه كرده و در ازاي پرداخت مبالغ بيشتر، مجددا تعداد ديگري شيافت يا آمپول را دريافت مي‌كند تا شايد اين بار ديگر سقط جنين به طول كامل انجام شود.

 

نمونه اين ادعا را مي‌توان در مراجعه چند ماه اخير زني 29 ساله به مطب يك پزشك متخصص زنان و زايمان يافت كه قصد سقط جنين ناخواسته‌اي را داشته كه يك ماهه باردار بوده است. پزشك زنان كه سقط را فقط با شياف انجام مي‌دهد، تعداد دو عدد شياف هر يك به مبلغ 80 هزار تومان به زن جوان مي‌فروشد، زن جوان چند روز بعد مستاصل و دستپاچه در حالي‌كه برگه آزمايشي را كه دال بر باردار بودن اوست به همراه دارد به نزد پزشك مراجعه مي‌كند و پزشك پس از بررسي متوجه مي‌شود كه نياز است تا استفاده از آمپول و شياف تكرار شود.

 

جالب اينجاست كه بنا به گفته اين زن جوان، در مراجعه به يك داروخانه مشخص مي‌شود قيمت هر يك از اين شياف‌ها 10 تومان (توجه كنيد 10 تا تك‌توماني)‌ بوده در حالي كه خانم دكتر به ازاي هر شياف 80 هزار تومان از او گرفته است!

 

خوب چه مي‌شود كرد، شايد اين هم نوعي كار و كاسبي است ديگر.

 

اما در اين ميان، شبكه‌هاي زيرزميني دارو نيز بيكار ننشسته و از آب گل‌آلود ماهي مي‌گيرند. گردانندگان اين شبكه‌ها با وارد كردن آمپول و شياف‌هاي سقط جنين  كه اغلب آنها از كشور هند وارد شده و ضمن اين‌كه از لحاظ قيمت ارزان‌تر از بقيه هستند، از كيفيت پايين‌تري نيز برخوردارند  آنها را براحتي در اختيار پزشكان و يا دكترهاي غيرمتخصصي كه اقدام به سقط جنين مي‌كنند قرار مي‌دهند.

 

عمق فاجعه زماني است كه گاهي پزشكان متعهد و متخصص و يا اعضاي انجمن داروسازان، نسبت به فروش برخي از اين شياف‌ها يا آمپول‌ها در فروشگاه‌ها و سوپرماركت‌هاي بزرگ به صورت غيرقانوني و مخفيانه و با هدف كسب سود سرشار هشدار مي‌دهند كه اين مساله نيز ضرورت نظارت بيشتر متوليان امر همچون وزارت بهداشت و نيروي انتظامي را براي شناسايي و برخورد قاطع با متخلفان بيان مي‌كند.

 

اگر فكر مي‌كنيد كه پزشكان قلابي يا ماماها و برخي از پزشكان متخصصي كه دست به كار غيرقانوني سقط جنين مي‌زنند، همگي از جنس زن هستند، كاملا در اشتباهيد! چرا كه گفتگوي ما با تعدادي از زنان جواني كه اقدام به سقط جنين نوزاد ناخواسته‌شان كرده بودند، اين حقيقت را آشكار كرد كه پزشكان متخصص زنان و زايمان كه دست بر قضا مرد هم هستند، پذيرفته‌اند كه كار سقط جنين را براي آنها انجام دهند.

 

به نظر مي‌رسد، برخي پزشكان مرد متخصص زنان و زايمان هم با درك موقعيت و سود سرشاري كه اين تجارت زيرزميني مي‌تواند براي صاحبانش به ارمغان بياورد، از قافله عقب نمانده و در كنار برخي از پزشكان قلابي زن، وارد ميدان شده‌اند.

 

 اين مساله ضرورت توجه بيشتر مسوولان نسبت به اين قضيه را آشكار مي‌كند كه ارتكاب سقط جنين غيرقانوني فقط توسط زنان صورت نگرفته و لازم است تا وزارت بهداشت و مراجع قضايي نظارت دقيق‌تري بر فعاليت پزشكان مرد متخصص زنان و زايمان هم داشته باشند.

 

سقط جنين همواره يكي از بحث‌هاي مگويي بوده كه مسوولان يا در پاسخ سكوت كرده‌اند، چون نمي‌خواستند تار و پود قضيه از هم شكافته شود يا واقعا پاسخي دراين‌باره نداشته‌اند.

 

آمار مصرف آمپول‌ها و قرص‌هاي سقط جنين و مراجعه دختران و زنان كم‌سن و سال به مراكز زيرزميني سقط جنين بيانگر واقعيت رشد خزنده اين بحران طي سال‌هاي اخير در جامعه است، در حالي ‌كه هنوز آنچنان كه بايد نسبت به عوارض و خطرات جاني مصرف خودسرانه داروهاي سقط جنين و كورتاژهاي غيربهداشتي زنان و دختران جوان، آگاهي لازم داده نشده است. اما حقيقت اين است كه ديگر نمي‌توانيم و نبايد شيوع آرام و بي‌صداي اين بحران را ناديده بگيريم. زنگ‌هاي خطر مدت‌هاست كه به صدا درآمده است.

 

شايد وقت آن رسيده كه دامنه آموزش را وسيع‌تر كنيم. آموزش‌ پيشگيري از بارداري براي هر قشري و در هر رده سني ضرورتي اجتناب‌ناپذير است.

 

ديگر وقت آن رسيده به جاي اين‌كه چشم‌هايمان و گوش‌هايمان را ببنديم و نبينيم و نشنويم كه دامنه سقط جنين به دختران زير 20 سال هم كشيده شده، بايد با پذيرش واقعيت به فكر راه چاره‌اي اساسي در اين زمينه باشيم.

 

ما آبرو مي‌خريم!

 

بيشتر گردانندگان مراكز غيرقانوني سقط جنين، شباهت زيادي به يكديگر دارند. اغلب آنها  به صورت تجربي و بدون سواد علمي و تخصصي دانشگاهي، با وسايلي غيربهداشتي و كثيف و در محيطي كاملا آلوده كار مي‌كنند، البته برخي از آنها  نيز تنها تا چند ترم در رشته مامايي تحصيل كرده‌اند و به هر دليل از ادامه آن انصراف داده يا حتي اخراج شده‌اند، با معرفي خود به عنوان پزشك متخصص زنان و زايمان، مدت‌ها با تجهيزات غيربهداشتي، آموخته‌هاي اندك و ناكافي خود را روي زنان و دختران مستاصل و درمانده پياده مي‌كنند تا در اين مدت، حتي به قيمت بازي با جان بيمارانشان، بتدريج تجربه و مهارت لازم را براي سقط نوزادان ناخواسته به دست بياورند.

 

در اين شرايط، اين پزشكان قلابي همواره در خلوت خود و با اين ادعا كه با كارشان به دختران جواني كه حفظ آبرويشان به تار مويي بند شده، خدمت مي‌كنند و آنها  را از نگاه شماتت‌بار خانواده، اطرافيان و برچسب‌هاي تلخ و گزنده جامعه كه همچون سوهاني روح و جسم رنجور و ناتوانشان را خواهد آزرد، مي‌رهانند و اقدام غيرقانوني خود را توجيه مي‌كنند.

 

پوران محمدي‌

 


سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

 

 

دیروز از صبح روز بدی بود.یادتونه چند وقت پیش یه گزارش از برنامه های نوروزی نوشته بودم؟ یکی از تهیه کننده های محترم از من خواسته بود هر وقت مطلبی در باره سریال آنها داشتم بهشون خبر بدم تا بتونند آنها رو آرشیو کنند ، منم دیروزاز همه جا بی خبر فقط برای اینکه حسن نیتمو بهشون ثابت کنم و هم به نوعی ازشون تشکر کنم که با من همکاری کرده بودند ،  بهشون تلفن زدم که بگم چه مطلبهایی قراره در چه روزهایی چاپ بشه که یهو دیدم همان آقای تهیه کننده محترم تا منو شناخت شروع کرد به داد و بیداد که خانم این چه گزارشی بود شما نوشتید؟ شما ما رو نابود کردید. شما با ما خصومت بیمارگونه دارید و ... خلاصه این آقای به اصطلاح محترم یه نیمساعتی مخ بنده فلک زده رو خورد و تازه ادعاش می شد که من برای خودم دنبال شهرت و نام آوری نیستم .من به خاطر زحمات گروهم نارحتم ، من دارم  ازحق گروه دفاع می کنم و... من بیچاره هم هرچقدر سعی کردم به ایشون حالی کنم که آخه آقای ... مگه من قبل از این گزارش، شما یا کارگردان  رو از نزدیک می شناختم که با شما خصومت داشته باشم ، نشد که نشد . هرچی بهش گفتم من نظر شخصیمو تو این کار نیاوردم هرچی که هست نظرات منتقد هایی که درباره این سریال صحبت کردند، می گفت : نه، اونها با ما دشمنی دارند. من به شما ثابت می کنم  که سریال من اینجوریه و اونجوریه، من ال می کنم من بل می کنم. بنده هر چقدر  سعی کردم ایشون رو متقاعد کن فایده نداشت. تازه آخرش هم به من می گه ، من این مطلبو نگه داشتم تا یه روز بیام بکوبم رو میز مدیر مسئولتون !

با هر مشقتی بود بالاخره موفق شدم تلفنو قطع کنم ، اما ته دلم خیلی حالم گرفته شد. شما خودتونو بذارین جای من با هزار زحمت و منت کشی آدم یه عده از این منتقدها رو گیر میاره تا  راجع به کاری صحبت کنند بعد عوامل اون کار میان میگن شما با ما خصومت اونم از نوع بیمارگونه اش دارید. یکی نیست به اینها بگه آخه به من چه ربطی داره که یه عده با شما دشمنی دارن. به من چه ربطی داره که کاری که شما ساختی مشکل داره و موضوعش کلیشه است. به من چه که یه سریال دیگه موفق تر از سریال تو بوده و ...خلاصه شده جریان  تیمها فوتبال مملکتمون که وقتی تو یه بازی می بازند عوض اینکه بگن ما کارمون ایراد داشته و برن دنبال اون ایرادات بگردند ،  هر چی از دهنشون در میاد نثار داور بیچاره می کنند و دست آخر یه تهمت میزنند به داور بیچاره که فلان داور با ما خصومت داشت یا داور با تیم مقابل هم دست بود و مسئولیت عملکرد خراب خودشونو میندازند گردن یکی دیگه  و خلاص!

معمولا ما آدمها تا ازمون تعریف می کنند کلی کیفور می شیم ولی خدا اون روز و نیاره که ازمون انتقاد کنند ، هرچه از دهنمون در بیاد به طرف میگیم که تو به چه حقی از ما انتقاد می کنی اما از طرفی، هم  به خودمون این اجازه رو می دیم که عیبهای دیگران رو بیان کنیم و هم در جمع اون ایرادها رو به مسخره و خنده بگیریم.

پیش خودم داشتم فکر می کردم اگه همه ما وقتی تو یه کار شکست می خوریم و کمتر موفق می شیم ، ای کاش از خودمون رد مسئولیت نکنیم و حداقل شهامت داشته باشیم و بگیم که مثلا من فلان جا را اشتباه کردم نه اینکه همه تقصیراتوخیلی خونسردانه  به گردن کسی بندازیم که هیچ مسئولیتی در این مورد نداره !

حالا تازه من بیچاره این وسط هیچکاره بودم و فقط به وظیفه ام که اطلاع رسانی است عمل کردم وای به حال اینکه خودم هم تو اون مطلبم نظر شخصیمو می دادم و می خواستم آن سریالو نقد کنم که احتمالا این آقای به اصطلاح فرهنگی ماب ، دودمانمو به باد  می داد.

...............................................................................................................

دوستای عزیم کامنتهاتونو خوندم و از همه شما که به من سر می زنید واقعا تشکر می کنم، بازم سراغم بیاین.

آبینه عزیزم ، کلی به من لطف کرده بودی . چشم هر زمان که آلبون آقای شیک منتشر شد حتما بهتون اطلاع می دم.

البته دارم سعی می کنم تنضیمات وبلاگم طوری باشه که با موسیقی های آقای شیک بالا بیاد ولی هنوز موفق نشدم ، یعنی در واقع هنوز بلد نیستم این کارو بکنم.

اگه هر کدوم از دوستای گلم که با این  کار آشنایی داره ممنون می شم که راهنماییم کنه .


دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 

 

امروز صبح داشتم برای خودم تو اینترنت می گشتم و خبرهای تازه رو می خوندم که به یه خبری برخوردم که باعث شد که حسابی فکرم رو به خودش مشغول کنه . این خبر این بود  :

سرپرستي زن خردسالي كه به تازگي با حكم دادگاه خانواده يمن، طلاق گرفته است به دايي‌اش سپرده شد. نجمه محمدعلي كه فقط 8 سال دارد با فرار از زندگي جهنمي، خود را با تاكسي به يك دادگاه يمن رساند و از شوهر و پدرش شكايت كرد.

او گفت: پدرم مرا به زور به عقد «فائز» 30 ساله درآورد و زندگي‌ام را تباه كرد. شوهرم دائم كتكم مي‌زد و وحشيانه شكنجه مي‌داد. بانو «شذي ناصر» وكيل مدافع «نجمه» گفت: من اتفاقي در جريان درخواست طلاق اين دختربچه قرار گرفتم و در دادگاه از او دفاع كردم. وي ادامه داد: وادار كردن دختران خردسال به ازدواج در بخش‌هايي از يمن، عادي شده اما مساله «نجمه» به اين خاطر مورد توجه قرار گرفته كه كارش به دادگاه و طلاق كشيده است. اين وكيل تاكيد كرد: قوانين يمن، سني براي ازدواج تعيين نكرده است اما دختراني كه در خردسالي وادار به امضاي عقدنامه مي‌شوند فقط زماني اجازه زندگي مشترك مي‌يابند كه بالغ شده باشند. «نجمه» به قاضي اظهار داشت: 75 روز پيش، عقدنامه را با اين شرط كه تا 18 سالگي در خانه پدرم بمانم امضا كردم اما يك هفته بعد او مرا وادار كرد زندگي مشتركم را شروع كنم. با پايان حرف‌هاي عروس كوچك، يكي از خبرنگاران اعلام كرد حاضر است مهريه‌اي را كه «فائز» پيش از ازدواج به پدر «نجمه» داده است، به او بپردازد تا اين بچه آزاد شود. همچنين پدر «نجمه» در دفاع از خود مدعي شد داماد و اطرافيانش، او را بارها تهديد كردند دختر خردسالش را زودتر به خانه شوهر بفرستد. اين مرد توضيح داد: پس از ربوده شدن دختر بزرگم و وادار شدن او به ازدواج با رباينده‌اش، از احتمال سرگذشتي مشابه براي «نجمه» مي‌ترسيدم. گزارش ايسكانيوز مي‌افزايد: قاضي، پدر بيكار خردسال‌ترين عروس يمن را 250 دلار جريمه كرد و حكم به ابطال سند ازدواج داد. بانو «شذي ناصر» گفت: من از قاضي سپاسگزارم. او اگر با افكار سنتي مسوول رسيدگي به پرونده بود شايد موكلم را به خانه شوهرش بازمي‌گرداند. در همين حال دايي «نجمه» خاطرنشان ساخت: حالا من سرپرست خواهرزاده‌ام هستم و خوشحالم كه او در خانه‌ام با 8 فرزندم زندگي مي‌كند. مي‌خواهم «نجمه» را به دبستان بفرستم تا ادامه تحصيل بدهد و خاطره‌هاي تلخ گذشته را فراموش كند. با حكم دادگاه، شوهر پيشين «نجمه» ديگر حق ندارد او را ببيند و يا دوباره به خواستگاري‌اش برود. در برخي كشورهاي عربي، هنوز دختربچه‌ها قرباني سنت‌هاي تلخ قومي - قبيله‌اي مي‌شوند كه جاي بسي تاسف است.

 

از صبح دارم با خودم فکر می کنم مگه بچه ها تموم زندگی پدر و مادراشون نیستند که در بعضی نقاط دنیا مثل یه جنس با هاشون برخورد می کنند ،آخه یکه بگه ، یه دختر بچه 8 ساله مگه چی از این دنیای وحشی میدونه که باید تو این سن ازدواج کنه و وحشتناکتر از اون تو این سن طلاق بگیره. بعضی وقتها فکر می کنم اینجور پدر و مادرها چطوری تا صبح می تونند سر راحت رو بالش بگذارند و تا خود صبح بخوابند در حالیکه جگر گوشه هاشون تو یه گوشه ایی در حال شنکجه و یا عذاب کشیدن هستند.نمی دونم شاید یا  من خیلی از دنیا عقب موندم که این خبرها برام عادی نیست یا مردم یادشون رفته که یه خدایی هم هست که شاهد تموم حرکات و عملکردهاشونه.

 

...................................................................................................

خوب امروز هم یه مطلب دیگه تو روزنامه داشتم که در ادامه این پست براتون می ذارم.

 

گفت‌وگو با شيلا خداداد، بازيگر نقش «شيرين» در مجموعه تلويزيوني «پيامك‌ از ديار باقي»

امروز جايي هستم كه بايد باشم

شيلا خداداد از بازيگران جواني است كه با اولين تجربه تلويزيوني خود، مسافري از هند، در نقش يك دختر هندي درخشيد و به شهرت زيادي دست يافت، اما در سال‌هاي بعد به تدريج از تلويزيون فاصله گرفت و بخت و اقبال خود را در فيلم‌هاي سينمايي جست‌وجو كرد.


وي در فاصله چند سال فعاليت در سينما و فيلم‌هاي متعددي چون «ازدواج به سبك ايراني»، «سوغات فرنگ»، «آكواريوم»، «عيسي مي‌آيد»، «آبي» و ... ظاهر شد. خود مي‌گويد چند سالي براي ادامه تحصيل به خارج از ايران سفر كرده و با برگشت به كشور ابتدا آموخته‌هايش را با سينما محك زده است. حضور مجدد او در يك مجموعه تلويزيوني بهانه گفت‌وگوي پيش‌رو شد.

شرايط بازي در سريال «پيامك ازديار باقي» چگونه پيش آمد؟
شايد مثل تمام كارهاي ديگر، وقتي نقش شيرين به من پيشنهاد شد، بعد از خواندن فيلمنامه‌ خيلي از آن خوشم آمد و بازي در اين سريال را پذيرفتم. (مي‌خندد)
پيامك از ديار باقي اولين همكاري شما را با سيروس مقدم رقم زد، كار با او چگونه بود؟
خيلي خوب بود و من از كار با ايشان خيلي راضي هستم. آقاي مقدم در طول كار مواردي كه مي‌خواستند حتما در كار باشد را گوشزد مي‌كردند و در بقيه موارد دست بازيگر را باز مي‌گذاشتند تا بازيگر كار خودش را انجام دهد. براي من كار با آقاي مقدم خيلي راحت و لذتبخش بود.
اطلاع داريد چندمين نامزد نقش شيرين بوديد؟
چون آن زمان من سر فيلم سينمايي «يك اشتباه كوچولو» بودم و بعد از پايان اين فيلم به گروه «پيامك از ديار باقي» پيوستم به همين علت خيلي از جزئيات اطلاعي ندارم.
زماني كه فيلمنامه را مي‌خوانديد، نقش شيرين را چقدر كامل ديديد؟
فقط مي‌توانم بگويم فيلمنامه خيلي كامل و خوب بود، براي من اين است كه مردم چقدر كار را ديدند و پسنديدند. اينكه چقدر كار ديده شد، چقدر كار موفق بوده و ... همگي بستگي به مردم دارد.
نظرتان در مورد انتهاي سريال چيست؟ تا حدودي بعد از رفع مشكلات منصور سيم‌خواه وضعيت هووها بلاتكليف ماند.
نه، بلاتكليف نماند چون به هر حال منصور كار زشتي كرده بود. او بجز كلاهبرداري از مردم به زن اولش خيانت كرده بود و شيرين هم تا مدت‌ها بعد از ازدواج با منصور نمي‌دانست كه او زن دارد و ... و به هر حال او بايد تاوان اشتباهش را مي‌داد ... براي همين ديديم كه زن‌هايش به نوعي او را تنبيه كردند.
اما سريال به نوعي به پايان رسيد كه به نظر مي‌آمد قسمت‌هاي انتهايي داستان حذف شده است.
درست است. قسمت‌هايي از پايان داستان و حتي صحنه‌هايي از بازي من هم حذف شده است، ولي فكر نمي‌كنم قسمت‌هاي حذف شده مربوط به هووها باشد.
اشاره كرديد به سكانس‌هاي شما كه حذف شده، مي‌توانيد مشخصا بگوييد كدام سكانس‌ها حذف شده است؟
(قدري تامل مي‌كند) الان به خاطر ندارم. اما وقتي سريال پخش شد، متوجه شدم در خيلي صحنه‌هاي داستان سكانس نصفه نيمه رها شده و يك تكه‌هايي را حذف كرده بودند. البته اين حذفيات توسط آقاي مقدم و توسط آقاي سيدزاده، تهيه‌كننده كار انجام نشده بود اين اتفاقي است كه معمولا در پخش مي‌افتد.
اين حذفيات به بازي شما لطمه نزده بود؟
قطعا يك مقدار لطمه زده بود، ولي هيچ كسي در اين رابطه مقصر نيست.
مدتي است كه بحث مسائلي از قبيل ازدواج مجدد، هوو و ... در تلويزيون باز شده است، نظر شما در اين باره چيست؟
نظر خاصي ندارم (قدري تامل مي‌كند) البته به شخصه اصلا از اين قضيه خوشم نمي‌آيد، به نظرم اصلا كار درستي نيست.
معمولا وجود دو هوو در كارهاي طنز، موقعيت‌هاي خوبي را براي طنزپردازي ايجاد مي‌كند در حالي كه در سريال «پيامك از ديار باقي» برخلاف قسمت‌هاي ديگر، صحنه‌هاي برخورد دو هوو خيلي جدي بود. آيا دوست داشتيد كه بار طنز نقش شما بيشتر بود؟
همان‌طور كه گفتم، به نظرم فيلمنامه كامل بود و بار طنز خود را داشت. در مورد شيرين، مي‌ديدم كه مادر او اين بار طنز را به دوش مي‌كشيد اما به هر حال در حالت عادي برخورد دو هوو با همديگر كاملا جدي است و اصلا بار طنز نمي‌تواند داشته باشد.
اشاره كرديد به مادر شيرين. در روند داستان ما دو وجه از اخلاق شيرين را مي‌بينيم. اول اينكه مادر شيرين كاملاً مطيع اوست و از طرفي در صحنه‌هايي پرخاشگري‌هاي شيرين به مادر و منصور را مي‌بينيم. دوم اينكه شيرين در برخورد با هووي خود كاملاً مظلومانه برخورد مي‌كند. خودتان در كار به اين تضاد رسيديد يا اينكه خواسته آقاي مقدم بود؟
اين وجه اخلاقي و رفتاري موردپسند كارگردان بود و البته خواسته خودم هم همين بود. در واقع من بازي مي‌كردم و ايشان تاييد مي‌كردند.
مواردي هم پيش مي‌آمد كه در حين بازي از ايده‌هاي خودتان استفاده كنيد؟
آقاي مقدم در كار دست مرا باز گذاشته بودند و جاهايي كه احساس مي‌كردند لازم است خودم چيزي را به نقش اضافه كنم، اجازه مي‌دادند.
وجود بازيگراني مثل خانم بايگان و آقاي شريفي‌نيا برايتان چگونه بود؟
به هر حال بازيگر هميشه در كنار پيشكسوتان چيزهاي زيادي ياد مي‌گيرد. در اين پروژه هم همين‌طور بود. حضورشان برايمان مغتنم بود.
معمولا كارهاي مناسبتي زمان كمي براي توليد دارند. با توجه به اين موضوع چقدر فرصت تمركز روي نقش، تمرين و ... را داشتيد؟
ما سر صحنه قبل از اينكه هر سكانس ضبط شود، تمرين‌هايي انجام مي‌داديم ولي به هر حال همانطور كه اشاره كرديد، كار فشرده بود و زمان كمي داشتيم و اين فرصت كم هم مشكلات خاص خودش را به همراه دارد.
شما در دو سريال «مسافري از هند» و «پيامك از ديار باقي» حضور داشتيد. آيا مي‌توانيد بين بازي در اين دو سريال مقايسه‌اي داشته باشيد؟
احساس مي‌كنم اصلاً قابل مقايسه نيستند. «پيامك از ديار باقي» يك كار دسته جمعي بود كه همه بازيگران به اندازه هم نقش داشتند و در واقع هر كدام در جاي خودشان بودند اما در سريال «مسافري از هند» محور اصلي شخصيت سيتا بود. نقشم كاملاً متفاوت با نقش شيرين «پيامك از ديار باقي» بود.
جالب‌ترين و سخت‌ترين سكانس‌هايي كه در اين مجموعه بازي كرديد، كدام بودند؟
سخت‌ترين سكانس صحنه گورستان بود. به‌خاطر موقعيتي كه گورستان داشت، كار يك مقدار سخت بود اما در مورد جالب‌ترين سكانس مي‌توانم بگويم تمام سكانس‌ها برايم جالب و دوست‌داشتني بود.
شما چند سالي در ايران نبوديد. چه انگيزه‌اي باعث شد در حضور مجددتان در عرصه بازيگري با يك سريال تلويزيوني به فعاليت‌تان ادامه دهيد؟
«پيامك از ديار باقي» اولين كارم بعد از برگشتنم نبود. اول به سراغ سينما رفتم و بعد تلويزيون. اولين كارم فيلم سينمايي «يك اشتباه كوچولو» بود و بعد از آن «پيامك از ديار باقي» را كار كردم كه البته فيلم «يك اشتباه كوچولو» هنوز اكران نشده است.
ترجيح مي‌دهيد در كدام عرصه بيشتر فعاليت داشته باشيد، تلويزيون، سينما يا تئاتر؟
برايم خيلي فرق نمي‌كند. هر كدام كه بهتر باشد، همان را انتخاب مي‌كنم.
برنامه‌ريزي كاري براي سال 87 كرده‌ايد؟
بله، فكر مي‌كنم سال شلوغي را پيش‌رو داشته باشم.
خيلي از بازيگرها در كنار بازيگري به مشاغل ديگري مثل نويسندگي، طراحي صحنه، لباس، گريم و ... روي آوردند. دغدغه شما بعد از بازيگري چيست؟
من فقط بازيگري را دوست دارم و حداقل تا الان رشته‌هاي ديگر سينما برايم جذابيتي نداشته است.
چقدر از راهي كه تا امروز در تلويزيون يا سينما طي كرديد، راضي هستيد و خودتان را در چه جايگاهي مي‌بينيد؟
من از راهي كه طي كردم خيلي راضي هستم و فكر مي‌كنم تا امروز آهسته آهسته به جلو آمدم و از كوچك به بزرگ رسيدم و امروز در جايي هستم كه بايد باشم.


یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
سایت اختصاصی مهدی وجدانی
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و ني ني تو راهي
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0