ديروز با آقاي شيك رفتيم هفت تير.رفتيم كه من اولين لباسهاي حاملگي و بخرم. واي واي چقدر راه رفتيم.كلي پدر من يكي در اومد.حالا بماند كه همسري از من بيشتر خسته شد.فكرشو كنيد از كله صبح بري سر كار بعد از اون هم به جاي خونه اومدن و استراحت كردن دنبال يه دختر تا حدودي شيطون راه بيفتي بري خريد و تازه براي هر چيز كوچكي كه اين دختره مي ديد مدام وايستي.همه اينا رو گفتم كه بگم بنده خدا همسري ديروز از پا حسابي افتاد تا من خريدامو كنم. البته خريد آنچناني نكردم. از بس اكثر لباسهايي كه ديدم زشت و بي قواره بود كه تنها به خريد دوتا شلوار و يه سارافون به جاي مانتو و يه بلوز قناعت كردم.البته كلي حرصم هم گرفت. آخه خيلي قيمتها بالا بود و من اصلا فكرشو نمي كردم ، بدتر اينكه اين لباسها فقط مهمون چند ماه هستند و بعدش ديگه كارايي ندارند.خلاصه كه بعد از كلي چرخيدن تصميم گرفتيم بريم شهروند تا خريد خونه رو هم يه دفعه انجام بديم. خدايي ديروز آقايي من كلي سنگ تموم گذاشت و دنبال من راه بدون غر زدن راه افتاد. نزديك ميدون وليعصر بوديم كه يكي از دوست جونام ( مهرناز گلم ) زنگيد كه تو كجايي ؟ خونه هستي يا نه ؟ مي خوام بيام ببينمت.با همسري تصميم گرفتيم شهروند رفتن و كنسل كنيم بچبيم به دوست جون. خاله مهرناز ما هم خودش و هم همسريش يكي از اون آدماي به معناي واقعي نيك روزگاند. جدي مي گم. از اون دوستايي كه هميشه تو همه موقعيتها مي توني روشون حساب كني و اهل جا زدن نيستن. از طرف ديگه اين زن و شوهر هميشه خدا مشغول كار كردن هستند يعني 8 صبح كه از خونه بيرون ميان زودتر 12-11 شب محال بر گردند خونه و حسابي ستاره سهيلن. ما هم تا ديديم كه مهرناز وسط اون همه كار يه تايم خالي پيدا كرده فورا سو استفاده كرديم و بهش گفتم تا اون برسه به خونه ما ، ما هم رسيديم و از خريد كردن در رفتيم. شب هم جاي همگي خالي كلي نشستيم گل گفتيم و گل شنيديم تا نزديك 12 كه مهرناز رفت خونه .خيلي دوست داشتم پيشمون بمونه چون شوهريش ايران نيست و اون الان تنهاست اما نموند . همش مي گفت من فقط تو جاي خودم مي تونم بخوابم ، فردا بايد كله صبح برم استوديو و ...خلاصه كه از دستمون در رفت. بعد از رفتن مهرناز هم شروع به جمع كردن ظرفها و مرتب كردن خونه كردم تا ساعت 1. بعد از اون هم از زور خستگي و پا درد فورا مثل جنازه ولو شدم رو تخت و مني كه اين روزا از دست فسقلي خواب ندارم تقريبا بيهوش شدم و اصلا نفهميدم همسري كي اومد خوابيد . صبح زود هم كه با تكونهاي فسقلي از خواب بيدارشدم.(آخه از نصفه شب براي خودش مشغول بود و بنده خدا بچم كلي شب كاري داشته.) اما از اون بيدار شدنهايي كه حسابي به آدم مي چسبه كلي كيف مي كنه. راستي يادم رفت بگم كه فسقلي از هفته پيش دست بكار شده و حسابي وجود خودشو به ما اثبات كرده كه آهاي حواستون باشه ها ! من اينجام.حواسم هم به همه چيز هست . اللهي قربونش برم با اون تكونهاي كوچولوش كه هراز گاهي مثل يه موش يه تكون كوچولو مي خوره و بعد در يره يه گوشه و تا چند دقيقه آروم ميمونه.فكر كنم حسابي بازيش گرفته .هي با هر تكونش دل منو ميبره و بعد قالم ميزاره. . اما ديشب حسابي براي خودش شلوغ كرده بود. حيف كه فعلا فقط من مي تونم احساسش كنم.خيلي دوست دارم زودتر تكونهاش واضح تر بشه تا همسري هم بتونه احساسش كنه .برام حسش خيلي جالب و ديدنيه. يعني از كي تكونهاش حسابي معلوم ميشه؟ خدا كنه اين اتفاق هر چه زودتر بيفته. خوب ديگه خيلي حرف زدم. بايد برم يواش يواش آماده بشم و كفشهاي آهنيمو بپوشم بريم خريد شهروند و تره بار.
ساعت: 12:24
تاریخ: پنجشنبه سوم مرداد 1387

