تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك
*~*~~*~*

هلنم ۶ ماهه شد.با اوضاع و احوال این روزا نمی شد زودتر از این بیام تا بنویسم.دخملک مثل دفعه قبل یک ساعت بعد از ورود به ماه ششم شروع کرد به شکم غلتیدن.البته فقط وقتی خوابش میاد و از اونجایی که موقع خواب شصتش تو دهنش هست هنوز نتونسته کاملا به شکم برگرده.

هفته قبل تولد خودم هم بود.درست ۴ روز بعد از تولد آقای شیک.یه زمانی تولد گرفتن و رسیدن به روز تولد را دوست داشتم ولی الان دیگه نه.البته یه وقت خیال نکنید از هدیه اش اصلا بدم میاد هااااااااااااا نه.به هر حال هر چیزی جای خودش را داره(شوخی کردم جدی نگیرید).اینا را گفتم که بگم ۲۹ ساله شدم.اصلا دوست ندارم به ۳۰ سالگی نزدیک لشم.خیلی هم باور نمی کنم که نزدیک به ۳۰ هستم.اما از واقعیت نمی شه فرارکرد.از مامان یه اسپرسو ساز دلونگی کادو گرفتم و از همسری پول .مامان همسری هم که از مکه اومده بود با کلی سوغاتی.الحمدالله ما تو این ۶ ماه فقط ۲-۳ دست لباس خودمون براش خریدیم.همش یا بابا بزرگش براش سفارش داده یا مامانی باباش براش از مسافرت هاش سوغاتی آورده.خدا را شکر دخترم تو این زمینه خوش شانسه.

راستی واستون  چند تا عکس می گذارم.

این عکسها مال قرار وبلاگی بود که چند روز قبل از انتخابات توت فرنگی جون گذاشته بود.خوشبختانه این قرار مصادف شد با آمدن عسل بانو ی عزیز مامان امیر سام کوچول موچولوی خوشگل .از دیدن دوستای خوب دیگه ام خوشحال بودم که حضور عسل بانو آن را برام لذت بخش تر کرد.خیلی خوشحالم که یه دوست خیلی خیلی خوب پیدا کردم و بیشتر از اون خیلی خوشحالم که هلن یه دوست کوچولوی واقعی هم در کنار تمام دوستای مجازیش داره.جای همتون خالی روز خوبی بود و  خوش گذشت و اگه هلن بد خواب نمی شد و غر نمی زد بیشتر هم خوش می گذشت .دخملک آنقدر غر زد که سام قند عسل بهش چپ چپ نگاه می کرد.الهی جیگر سام خودم را برم که آنقدر شیرینه و با اولین نگاه تا ته قلب آدم نفوذ می کنه.

و اینهم دو فرشته  کوچولو من و عسل بانو :

 

 

 

اینهم هلن ۶ ماه.مشغول روروئک سواری.

البته بیشتر از ۱۰ دقیقه تو روروئک بند نمی شه.پاهاش هنوز به زمین نمی رسه.راستی هلن یه کوچولو هم می شینه.هنوز لقه ولی با کمک بالش می شینه.پروسه دندون در آوردن هم هر چند روز حال ما را می گیره و فرشته کوچولومو چند روزی بی حال می کنه.لثه اش سفید شده.خدا کنه زودتر دندوناش نیش بزنه تا بچم راحت بشه.

شنبه روز واکسن ۶ ماهگیه .دعا کنید بی دردسر بگذره و نانازم اذیت نشه.

ساناز نوشت: هلن ۲ دی ۸۷ به دنیا اومد .سر سنش با چند نفر کلنجار رفتم. من می گم هلن تازه وارد ۶ ما ه شده اما اونها معتقد هستن رفته تو ۷ ماه.شما چی می گید؟ من درست حساب می کنم یا اونها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



| *| نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 1:28 توسط ساناز |
*~*~~*~*

حجم اتفاقات و حوادث و اخبار اخير آنقدر زيادن كه گاهي فكر مي كنم  مغزم ديگه گنجايش اينهمه تجزيه و تحليل كردن را نداره.امسال نه از روز مادر خبري بود ونه از تبريكات آن.با پيش آمدن جريانات اخيرديگه  خيلي كسي حال و حوصله نداشت به اين روز فكر كنه.براي ما تازه مامان ها كه امسال اولين روز مادرمان بود خيلي خوشايند نبود. از اين روز كه بگذريم و بدتر از آن روز تولد آقاي شيك بود كه به خطر استرسي كه داشتم روزها را با هم قاطي كردم و نتيجه اش اين شد كه آن روز را يك روز ديرتر براي خودم محاسبه كرده بودم.هم ازش خجالت مي كشيدم و هم نارحت بودم و البته درك مي كردم كه او هم مثل من ناراحت است.اين ناراحتي را امروز كه 27 خرداد هست تازه بروز داده و نمي دانم كه چه جوري بايد بهش ثابت كنم كه من او را و زاد روز  او را فراموش نكرده بودم.با اتفاقات اخير تمام فكر و ذكرم اين بود كه شبها سالم به خانه بر مي گردد؟ اتفاقي برايش نمي افتد  و ...

هنوز smsها قطعه،‌اينترنت قطعه ، هنوز بعضي شبها موبايل ها قطع ميشه و كلا در يك محاصره ارتباطي قرار گرفتيم. واقعا آيا اين كارها لازمه؟ گاهي فكر مي كنم قطعا  اگر هلن و مسئوليت بزرگ كردن او نبود منهم مثل خيلي هاي ديگه براي گرفتن حقي كه پايمال شده تلاش مي كردم.با اينكه هيچوقت نه آدم سياسي بودم و نه دوست دارم كه باشم.خيلي هم خود را قاطي مسائل نمي كنم.اما اگه زماني بهم توهين بشه خون خونم را مي خوره و نمي تونم تحمل كنم.

منهم ديگه از اين شعارهاي تكراري و كليشه ايي كه در اين مواقع شنيده مي شه خسته شدم.نمي دونم مگه بقيه كشورها آنقدر بيكارن كه دائما در حال تحريك ما باشند؟ به نظرم اين يه نوع توهينه كه هميشه ما را آدمهايي بدون عقل و شعور تصور مي كنند كه دشمنانمون درصدد تحريك ما هستند.بابا به خدا ما شعور داريم.قدرت درك و تجزيه و تحليل داريم.اي كاش به جاي اين حرفهاي پوچ كمي به خواسته ما مردم اهميت مي داديد نه اينكه هميشه به فكر گول زدنمون باشيد.

صدا و سيما كه اين روزا ديگه شورش را در آورده.انگار چند نفر را كه عشق در تلويزيون ديده شدن دارند را  هر روز در خيابانه ها پيدا كنند و بهشون آموزش مي دهند كه در پاسخ گزارشگر برنامه فقط و فقط از تحريكات دشمن حرف بزنند تا تصويرشان را به خورد من و شما بدهند.

تو اين مدت خيلي از دوستام تو خيابون ها كتك خوردند. شبها كم كم تو محلمون صداي چندين تير هوايي شنيده ميشه و در اين بين صداي الله اكبر مردم قطع نميشه.

تو اين مدت شبها همش مظطربم. با شنيدن زنگ در خونه وحشت مي كنم. احساس نا امني يك لحظه هم راحتم نمي گذاره.تو اين مدت حتي نتونستم اونطور كه مي خوام براي هلن وقت بگذارم.خيلي حال و حوصله ندارم.بچم هم انگار اينها را فهميده.انگار اظطراب من به او هم منتقل شده.اون هم بي تابي مي كنه.

روز 25 خرداد دختركم  دوست داشت كه به همه چيز دست بزنه.از توبغلم خودش را به سمت همه چيز مي كشيد.دخترك اون روز اولين كاغذ زندگيش را پاره كرد. كم كمك داره سعي مي كنه كه بشينه.هنوز خيلي تعادل نداره.بين پاهام كه مي شونمش خودش را به سمت اسباب بازي هاش مي كشونه و وقتي كه برداشتشون خودش را بلند مي كنه و صاف مي شينه.

 

همه اين پست را جسته و گريخته نوشتم.نمي دونم مي تونم آپ كنمش يا نه.اگه شد كه خدا را شكر .اگه نشد اتفاقات بعدي را هم به اون اضافه مي كنم  تا زماني كه از اين حصار ارتباطي بيرون بياييم .

 

خدايا تمام جوانانمون را كه اين روزا در تلاش هستند در پناه خودت حفظ كن .خدايا تمام كسايي كه هر روز از خونه بيرون مي روند را به سلامت به خانواده هاشون برگردان.خدايا همسرم رابه دست تو مي سپارم و ازت مي خوام كه از  همه حوادث  واز  هر شر و بدي دور نگه دار.به خصوص در اين چند روز اخير.و خودت حافظش باش.



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 13:48 توسط ساناز |
*~*~~*~*

امروز عکسهای آتلیه را که قبلا قول داده بودم گذاشتم براتون.راستی مدتی بود که به خاطر بدخلقی های هلن نمی تونستم به اینجا سر بزنم.

- از شیرین کاری های دخترک هم همین را بگم که دیگه پاهاشو به خوبی پیدا کرده و تا اونجا که می تون آنها را به سمت دهانش می بره.داره سعی می کنه که مثل شصتش بمیکدشون.

- کار جدید بعدی هم اینه که کلی این روزها از صدای خودش خوشش اومده و دم به دقیقه در حال آواز خوندنه.

- خانوم خانومای ما سوپ خور شد.کسی دستوری چیزی برای سوپ دخترک داره لطفاااااااااااااااااااا.

و اما عکسهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.البته همش نیست.کل عکسی که برامون فرستاده تا انتخاب کنیم ۲۵۰ تایی می شه.این نوشته های روی عکسها هم شماره تلفن خانوم عکاسه که روی کنتاکتهای عکس انداخته تا کسی نتونه خودش عکسها را چاپ کنه.ما هم به زور تونستیم عکس انتخاب کنیم چون کور شدیم با این نوشته ها.

 

ساناز نوشت:نمی دونم چرا اینترنت قاط زده باز.هر کار کردم نتونستم فول سایز عکسها را بگذارم.لطفا اگه خواستید عکسها را ببینید از ذره بین استفاده کنید.ایشالا وقتی حال اینترنت بهتر شد عکسها را با سایز بزرگ می گذارم که راحتتر دیده بشه.

 

 


| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 1:10 توسط ساناز |
*~*~~*~*

امروز هلن وارد 5 ماهگي شد.چقدر اين 5 ماه به سرعت برق و باد گذشت.ديشب داشتم خاطرات به دنيا اومدنش را با خودم مرور مي كردم.باورم نمي شد.يعني چيزي حدود 150 روز است كه دخترك پا هي كوچولوش را به اين دنيا گذاشته.150 روزه كه همنشين گريه ها و خندهاش هستم. گاهي با خودم مي گم شايد اگه مي دونستم بچه آنقدر عزيز و شيرينه 7-8 سال اين موضوع را عقب نمي انداختم.اما بعد با خودم مي گم يعني اگه همون اوايل ازدواجم بچه دار مي شدم ، بچه ام همين هلنم بود يا يكي ديگه.بگذريم.دلم نمي خواد خيلي وارد اين مسائل بشم.

خيلي وقته به اين موضوع فكر مي كنم كه يك روز بالاخره نياز دخترم به من تمام مي شه مثل اين 5 ماه كه گذشت ، اما واقعا نيازمنهم به اون يه روز به  آخر مي رسه. نياز هلن به من براي شروع يه  زندگي جديده اما نياز من به اون يه نياز روحيه.يه آرامش ابدي  .آرامشي كه هيچكس نمي تونه از بين ببردش.

 

دخترم،‌فرشته كوچولوي من ، عزيز دلم ،‌عروسكم 5 ماهگيت مبارك.اگه به منه مادر باشه آرزو مي كنم كه ايشالا 500 ساله بشي.شايد اگه يك روز اين جمله را بخواني به حرفم بخندي، اما چه كنم كه اينها آرزوهاي مادرانه است .گرچه شايد به واقعيت تبديل نمي شند اما مي شه به اميدشون خوشحال بود.

دختركم شايد تو اين مدت برات مادر خوبي نبودم ، شايد كه نه ،‌حتما تو اين مدت خيلي اذيتت كرده باشم ، شايد خيلي از دستم كلافه شده باشي ، اما تو با اون روح پاك و معصومت منو ببخش.

آرزو مي كنم كه ماه ها و سال ها تو اين دنيا به سلامتي و خوشي زندگي كني و هميشه لبهات پر از خنده باشه.

 

- هلن ديشب در اولين ساعت  ورود به 5 ماهگي ، يعني ساعت 1 نصفه شب اولين تلاشهايش براي برگشتن به پهلوي سمت راست را شروع كرد.اما چون داشت خوابش مي برد خيلي موفق نشد.به غير از غلتيدن سعي هم كرد كه يك دستش را موقع خواب زير سرش بگذاره.حالا بايد ديد دخملك چند روزه موفق به برگشتن به - پهلو مي شه.

- چند وقت بود كه مي خواستم كه يه عكس از ودل خوابيدن هلن بگذارم كه نمي شد تا ديشب موفق شدم ازش عكس بگيرم.گرچه صداي دوربين از خواب بيدارش كرد و بعد يك نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت كه فكر كنم معنيش اين بود كه آخه آدم عاقل ساعت 2 نصفه شب وقت گرفتن عكسه؟؟؟؟؟؟؟؟

هر دو عكس را مي گذارم.



| *| نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 12:53 توسط ساناز |
*~*~~*~*

تقريبا 2 هفته پيش بود كه يه مطلبي را در مورد قلك هاي محك تو وبلاگ نيما شير پسر خوندم.اين مطلب در مورد كمكهاي مردمي بود كه  اختصاص به بچه هاي سرطاني داشت.تو همين مطلب نوشته شده بود كه جزئي ترين كمك مردم هم در راه درمان اين بچه ها موثره.بعد از خوندن اين مطلب  وقتي به خودم اومدم كه زنگ زده بودم و چند تا از اين قلك ها را سفارش داده بودم.هم براي خودم و هم براي چند تا از اشناها.

اينها ننوشتم براي اينكه بگم كه واي همه بدونيد كه من چه آدم خير و نيكو كاريم.يا چقدر به فكر همنوع خودم هستم.نه.اينها را نوشتم براي اينكه بگم از اون روز تا حالا انگار دغدغه هام در مورد هلن عوض شده.تو اين چند روز همش دلم گذاشتم جاي دل مادرايي كه بچه هاشون به نوعي با اين بيماري ها درگيره.فرق نمي كنه  سرطاني ، هموفيلي، دياليزي و يا هر چي ديگه ايي.فرقي نمي كنه.بيماري ناعلاج نا علاجه. چه دل بزرگي دارن اين مادرا.تو سكوت و خفا چه دردي را تحمل مي كنند.اونوقت امثال من با يه واكسن جزيي تا 2 هفته روحشون خسته مي شه  و دچار افسردگي مي شند.

گاهي فكر ميكنم اين چه آزمايشيه كه خدا از اين مادرا مي كنه. تو اين مدت همش ورد زبونم اين بوده كه خدايا همه بچه ها را در پناه خودت نگه دار.هلن منهم در پناه خودت بگير.خدايا همه بچه ها را از شر هر بدي ، بيماري ، رنج و درد و حتي دشمني دور نگه دار.اين گوشه ها دختر من را هم دور نگه دار.خدايا همه بچه هاي بيمار را شفا بده.خدايا يه نور اميدي تو دل مادراشون روشن كن.خدايا نكنه اين آزمايش را از منهم بگيري.مطمئن باش من از اين ازمايش سر بلند بيرون نمي يام.مطمئن باش قبل دانستن هر چيز بدي در مورد هلنم 100 بار  مي ميرم.خدايا من مثل اين مادرا نه صبورم و نه بردبار. نه دلم آنقدر بزرگه و نه قلبم براي جا دادن اين چيزا جايي داره.قلبم با احساس اين چيزا از كا مي افته.من بنده توام.خودت منو خوب مي شناسي.مي دوني كه دلم طاقت حتي حرف زدن در مورد اين مسائل را نداره چه برسه به اينكه بخواد از نزديك لمسشون كنه.

تو اين مدت همش با خودم مي گم نكنه يه وقت زبانم لال ، دور از جان هلن ، اين بلا سر منهم بياد. از اون روز تا حالا يه خواب راحت ندارم.همش اضطراب دارم.همش با فكر كردن به اين موضوع يه بغض مياد مي شينه ته گلوم.

راستش شايد خيلي ها بهم بگن فراموش كن اما اونايي كه منو مي شناسن مي دونند كه من هيچ چيزي را نمي تونم از ذهنم بيرون كنم.شايد  يه موضوع يا يه حرفي به مرور زمان بره تو پستوهاي ذهنم اما با برخورد با حرف  يا مسائلي كه به اونها مربوط بشه دوباره تو ذهنم به جريان مي افته.حالا من موندم و يه فكر آشفته.نمي دونم خوندن اون مطلب براي من خير بود يا شر.اما هرچي كه بود انگار منو از يه خواب بيدار كرد.خوابي كه توش فكر مي  كنيم همه اتفاقات مال بقيه هست و ما ايمنيم.اما گاهي اوقات خودمون هم نمي دونيم كه چقدر به اين اتفاقات نزديكيم و هر آن ممكن ما هم گرفتارش بشيم.

 

با اجازه شيلا جان مامان نيما شير پسر اون مطلب را براي شما هم مي گذارم تا اگه دوست داشتيد شما هم يكي از اين قلك ها را به خونه خودتون بياريد.شايد با اين كار بتونيم يه كمك هر چند كوچيك به اين بچه ها در راه درمانشون كنيم.شايد يه روزي بياد كه ديگه مادرايي مثل من از خوندن اين مطالب آشفته نشند.شايد با اين كمك ها راه درمان اين بيماري ها باز بشه و همه بچه ها را از گرفتاري در بياره و دل مادرا و پدارشون را شاد كنه.اميد چيز خوبيه به شرطي كه كمك كنيم به واقعيت تبديل بشه.

خدايا همه بچه هاي دنيا را در پناه خودت ايمن و سالم حفظ كن و دختر من و بچه هاي همه دوستام را از اين قاعده مستثني نذار.آمين.

از دست من کارهای زیادی بر میاد اگه پر بشم. میتونم بیمارستان بسازم.دارو و تجهیزات پزشکی بخرم. تحقیقات علمی انجام بدم. هزینه های درمان تهیه کنم. به خیلی از مادرپدرها امید بدم. من میتونم کمک کنم که کودکان مبتلا به سرطان نجات پیدا کنن.

فقط با یک تماس با شماره ۲۲۴۵۱۴۱۴ یا یکی از دفاتر محک قلک ها بصورت رایگان در محل به شما تحویل داده خواهد شد و پس از پر شدن نیز با یک تماس تحویل گرفته می شود.

دفتر ستارخان:۶۶۵۰۴۱۳۶

دفتر ملت: ۲۲۰۳۷۴۷۳

دفتر چیذر: ۲۲۲۰۱۳۱۲

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:16 توسط ساناز |
*~*~~*~*

- چند روز ياست كه دخترك به شدت در حال دست و پا زدن هست.مي گيد يعني چي؟ مي گم براتون.چند روزه كه به طور مستمر و با يه تصميم جدي از ديد خودش ، سعي مي كنه كه از جاش بلند بشه.وقتي يه جا مي خوابونمش به شدت تلاش مي كنه كه از جاش بلند بشه و تا حدودي هم داره موفق مي شه.پاها را از زمين بلند مي كنه و سر را زا به صورت دراز نشست بالا مياره و زور ميزنه كه خودش را تكون بده. حتي وقتي هم كه دستشو مي گيرم تا بشونمش يك دفعه پاهاشو صاف مي كنه و به كمك دستاي ما رو پاهاش مي ايسته.خلاصه كه از قرار تصميم گرفته تو همين يك ماه هم بشينه هم پاشه بايسته و هم راه بره. دختركم مثل مامان و باباش يه ذره هوله. فقط تو يه كار خيلي تنبله و اون هم دمر شدن و سينه خيز رفته و بيشتر 5 دقيقه اين وضعيت را تحمل نمي كنه و سر و صداش درمياد.

- كمابيش از خودش هم سر و صداهاي جديد در مياره.كافي احساس كنه كه ما حواسمون بهش نيست و مثلا داريم يه برنامه تلويزيوني را مي بينيم يا كتاب مي خونيم و يا خلاصه يه جايي به جز به اون ، سرمون گرمه مثل الان  كه من حواسم به نوشتنه .عنوان اقسام صداها را از خودش  درمياره و گاهي جيغهايي با تنهاي مختلف مي كشه .از آرومه اروم تا جيغ بنفش و مابينش كلي هم غر غر مي كنه.

- يواش يواش داره پاهاشو مي شناسه.كلي بالا مياردشون بهشون نگاه مي كنه و بهم مي مالدشون.

- از كاراي جديد ديگه ، اين چند روزه اش اينه كه تا چشمش به آب ميوفته دستاشو جلو مياره. نه اينكه از روزي كه به دنيا اومد تا همين الان روزي چند دفعه دست و صورتشو مي شورم اينه كه تا چشمش به شير آب ميوفته دستاشو جلو مياره و زير آب مي كنه.الهي قربون اين عقل كوچولوش برم كه داره يواش يواش همه چي را ياد مي گيره.

- وقتي خوابش مي گيره انگشت شصتش مي ره تو دهان  و با دست ديگه اش پتوشو مي كشه رو سرش و غر ميزنه.يعني اينكه من خوابم مياد و بيا منو بخوابون.

- جديدا بغل هركي ميره با چشماش دنبال من مي گرده و اگه جلوي چشمش پيدام نكنه گريه مي كنه.اين مورد را از  روز جمعه شروع كرد.جاتون خالي رفته بوديم نمايشگاه گل و گياه.خيلي قشنگ بود.هلن خانوم هم تو بغل بابام بود و جلوتر از ما وارد محوطه نمايشگاه شدن.دخملك كه ديد اطرافش شلوغه و من نيستم كلي گريه كرد اما همين كه اومد تو بغلم همچين خودشو بهم چسبوند و سرش را تو سينم كرد و همون جور ي خوابيد  كه كلي دلم ضعف رفت براش.خلاصه كه براي خودم و از نظر خودم حسابي شاهزاده خانومم خوردني شده.شد جريان سوسكه كه قربون دست و پاي بلورين بچه اش مي رفت.

- از ديروز طلسم كالسكه شكسته شد و ما رفتيم كالسكه سواري.قيافه من كه خيلي ديدني بود.اولش كلي زيگزاگ رفتم تا ياد گرفتم چه جوري بايد كاسكه را هدايت كنم.هلن هم كلي با تعجب اين و اونور را نگاه مي كرد.اما بالاخره هر دومون باهاش كنار اومديم.رفتيم خونه مامان زينتش.يه سري زديم و 1-2 ساعت مونديم و بعد دوباره رفتيم پياده روي.البته دخملك وسط راه خوابش گرفت و براي اينكه بد خواب نشه تو همون كوچه پس كوچه ها با كالسكه چرخوندمش تا راحت بخوابه.اما كلي عرقم در اومد.واقعا اين كالسكه براي كالري كم كردن بي نظيره.اما خوب خوش گذشت.حالا بايد يه برنامه ريزي بكنم تا به يه پياده روي روزانه برم.خدا را شكر كه هوا هم گرم شده و مي شه دخملك را لخت و پتي برد بيرون تا كلي هوا بخوره.

- راستي مهسا جون ازم پرسيده بود كه بالاخره هلن پستونك و شيشه گرفت يا نه.مهسا جون دختر من يه ذره تنوع طلبه انگار. چون يه دفعه چند روز هم پستونك مي خوره و هم شيشه تا جايي كه اميدوار مي شي كه آخيش بالاخره موفق شدم ه يه دفعه نظرش عوض مي شه و تا مدتها ديگه به هيچ كدومش لب نمي زنه.براي همين جواب اين سوال را دير بهت دادم تا ببينم تكليفم روشن مي شه يا نه كه ديدم نه.هنوز در تلاشم.اما  الان ديگه خيلي اهميت نداره كه شيشه نخوره.چون به غذا خوردن افتاده ديگه مي تون هر جا ميگذارمش به جای اون وعده ايي كه نيستم تا بهش شير بدم براش غذا بذارم.حتي وقتي بيرون هم ميرم غذاشو با  خودم مي برم تا اگه گشنه اش شد بهش بدم.اما همه بچه ها مثل هم نيستند.خيلي بچه ها هم هستند كه از شيشه و پستونك خوششون مياد.

 

_ هنوز براي عكس به آتليه نرفتيم.شايد يه ذره برنامه  عوض بشه.ممكن اقاي شيك برا ي ماموريت بره باكو.كه اگه بره براي روز آتليه غايبه.منم دلم مي خواد كه باشه و چند تا عكس سه تايي بگيرم.حالا ببينيم تا خدا چي مي خواد .شايد هم خودم هلن را بردم كه فعلا تنها عكساشو بگيره و دفعه بعد همه با هم بريم.

ساناز نوشت: ریزش موهام با شدت زیاد شروع شده؟ کسی راه حلی داره؟تو را خدا بگید وگرنه تا چند وقت دیگه با یه ساناز کچل روبه رو هستید.نگید نگفتم هااااااااااااااا.



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:43 توسط ساناز |
*~*~~*~*

گاهي كه به هلن نگاه مي كنم  آنقدر احساس خوشبختي مي كنم كه حتي نمي تونم با زبان بيانش كنم چه برسه به اينكه بنويسمش.روزي 100 هزار بار خدا را شكر مي كنم كه اين نعمت شيرين را ازم دريغ نكرد ، گرچه شكر گزاري من به اندازه اين لطف نيست اما راه ديگه ايي براي شكر اين نعمت نمي شناسم.

خدایا همه فرشته های کوچولو را در پناه خودت بگیر و ازشون محافظت کن.خدایا هیچ زنی را از این نعمت بی بهره نگذار.بذار تا هم زن های دنیا  طعم شیرین و دوست داشتنی مادری را بچشند. باشد تا هیچ زنی حسرت این عشق را در پستوهای قلبش پنهان نکند.

خانوم خوشگله ما دقيقا يك هفته است كه روزي يك وعده فرني يا حريره بادام مي خوره.قاشق اول هنوز براش عجيبه ، اما قاشق هاي بعدي را با ميل و خنده مي خوره. هنوز نفهميدم كه خنده اش براي غذاست يا براي بازي است كه موقع غذا دادن بهش  انجام مي دم اما هر چي كه هست تا چشمش به قاشق مي افته دهان كوچولو و گنجيشكيش را باز مي كنه.خدا را شكر غذاش را مي خوره و فقط در مواقعي كه حواسم نيست و قاشق پر را دهانش مي گذارم ،‌چيزي را تف نمي كنه.كلا  تو اين مدت تميز غذا مي خوره.

ديروز داشتم فكر مي كردم اگه به جاي مغز  بادام تو حريره از مغز  آجيل خام  تو حريره اش استفاده كنم چي ميشه؟ يعني البته از عصارهاش.

تا امروز تو غذاي هلن از شير خودم استفاده كردم تا معدهاش اول به آرد برنج عادت كنه.از امروز جايگزين شير مادر شير گاو را كردم فقط اميدوارم معده كوچولوش اذيت نشه و خداي نكرده گلاب به روي همگي به اسهال نيوفته.

 

راستي به توصيه آزيتاي عزيز منم دنبال عكاسي كه گفته بود رفتم و نمونه كارهاشو تو فيس بوك پيدا كردم.خيلي از كاراش خوشم اومد.خانوم عكاس به ما هم براي 9 خرداد وقت داد.خودم از الان ذوق دارم.همه بهم مي گن بزار دخملك يه ذره بزرگتر بشه بعد اما من خودم چند شبه از ذوق گرفتن عكسهاي خوشگل همش دارم خواب مي بينم.فقط اميدوارم اون روز دخملك هم همكاري لازم را با ما بكنه و زودي خسته نشه. خانوم عكاس به ما هم كلي سفارشات جورواجور دادن كه براي رفتن به استوديوشون تهيه كنيم.از جمله سفارشات دستمال سر ست با شورت پفكي هست .اما من فعلا نمي دونم از كجا بايد براي يه فرشته 4ماه و نيمه دستمال سر پيدا كنم.

بهتر يواش يواش ديگه برم.خانوم خوشگله داره غردانش پر ميشه و مدام داره بهم غر ميزنه.حق  هم داره طفلك يه يك ربعي هست كه داره با خودش حرف ميزنه و الان ديگه طاقتش طاق شده و يه بازي حسابي مي خواد.

اين هم هلن در حال رقصيدن البته به همراه باباييش  با آهنگ بنیامین.کلا دخملک با بنیامین ارتباط خوبی پیدا کرده.ساعت رقصیدن  ۱۲ و نیم شب.

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:55 توسط ساناز |
*~*~~*~*

امروز براي چكاپ 4ماه و نيمي دخملك رفتيم دكتر.خدا را شكر همه چيز خوب بود و چون وزن عسلكم به 2 برابر وزن تولدش رسيده بود قرار شد كه قطره مولتي ويتامين و آهن بخوره كه من از حالا موندم اگه بهش بدم وقتي دندوناش در بياد سياه ميشه يا الان تاثيري نداره.

به دكتر محترم گفتم كه خانوم خانوماي ما هميشه دستاش تا مچ تو دهانش هست و اگه يادش بره دست بخوره شروع به ميك زدن لباش ميكنه.آقاي دكتر هم فرمودند كه اين فسقلي از خوردن بساير لذت مي بره و اصلا منعش نكنم و چون اين كارها را مي كرد دخملكمون از امروز غذا خور شد.بله هلن خانوم هم اومد قاطي غذا خورهاااااااااااااااااااااااااااااااا.طبق دستور يك روز فرني و يك روز حريره بادام به ميزان 20 سي سي در روز و به جاي يك وعده شير. البته فعلا آبميوه و بقيه چيزها اكيدا ممنوع .خلاصه كه بنده عين نديد بديدها همش ميرم سراغ كمدش و به قابلمه هاي غذاش نگاه مي كنم و همش دعا دعا مي كم زودتر فردا بعداز ظهر بشه و اولين غذاي دخملك را بدم.

تو اين هفته ايي كه گذشت پرنسس ما چند كار جديد هم كرد.وقتي خوابش بياد يه شست دستشو ميك مي زنه و با دست ديگه اش روي چشمشو مي پوشونه كه تاريك بشه و خوابش ببره يا اگه از دستش استفاده نكنه پيش بندشو مي اندازه رو ي صورتش.

كار بعدي اينه كه خانوم خانوما را صاف مي خوابونم روي زمين تا بازي كنه وقتي برمي گردم مي بينم خودشو كج كرده.قشنگ ي45 درجه روي زمين يا تختش مي چرخه.خدارحم كرده كه تختش حفاظ داره وگرنه كه خانومي كله پا ميشد.

 

امروز آقاي شيك رفت و چند تا از كارتون هاي قديمي زمان بچگيمون را خريد.الان هم كارتون بامزي را گذاشته.يادتونه بامزي كوچولو را .همون خرس كوچولوه كه عسل مي خورد و قوي ميشد. من دارم ميرم كارتون ببينم و كيف كنم. هم جاي همه شما را هم با همه خاطره هاي اين كارتون هاي قشنگ  خالي ميكنم و هم به جاي هلن خانوم كارتون مي بينم.



| *| نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:40 توسط ساناز |
*~*~~*~*

ميگن آدم از هر چي بترسه سرش مياد ، بد نگفتند.حالا شده جريان من.نه اينكه از واكسن زدن دخملك  و  درد و تب بعدش  هميشه ترسيدم ، هميشه هم اين روزا برام عذاب آور گذشته.پنجشنبه پروژه واكسن زدن انجام شد و دخملكم تا ديشب تب داشت.البته خدا را شكر دردش از دفعه قبل خيلي كمتر بود اما امان از تب كه تا آخر شب ديشب دست از سرمون برنداشت و دخملكم كلي بي حال شد و نق نق كرد.گرچه اين وروجك خانوم ما تو چند دقيقه ايي كه تبش پايين ميومد آنقدر شيطنت مي كرد تا دوباره تبش مي رفت بالا.خلاصه كه همش پاشوره اش كرديم و قطره استامينوفن بود كه به زور به خوردش مي دادم.من نمي دونم يكي نيست به اين توليد كننده هاي مواد دارويي بگه آخه خودت يه ذره از اين داروها خوردي.مزه زهر مار ميده.ناسلامتي  قراره اين دارو ها را بچه هاي كوچيك بخورن نه آدم بزرگا.نمي كنند حداقل يه اسانسي ، چيزي بهش بزنند كه يه خورده مزه اش قابل تحمل تر بشه.آنقدر بد مزه هستند كه تا مي ريزي تو دهان بچه يا از تلخيش گلاب به روتون بالا ميارن يا تا روتو برمي گردوني تفش مي كنند بيرون.ما كه در راستاي كارهاي واكسن زني پورژه لباسشويي 6 ساعت به 6 ساعت هم داشتيم.از بس كه لباس هاي خانوم خانومامون از رنگ استامينوف تف كرده نارنجي ميشد.اما خدا رو شكر امروز ديگه دارم بعد از 2 روز سخت نفس مي كشم و هلنم هم آنچنان مشغول آواز خوني توام با دست ميك زدنه كه با دنيا و كائناتش كاري نداره.

 

يه سوال بارم پيش اومده.همه بچه ها آنقدر عجول هستند يا شاهزاده خانوم من اينجوريه.جديدا گير داده كه همش يا بشينه يا رو پاهاش وايسته.وقتي گريه مي كنه يا نق مي زنه فقط با اين دو كار آروم ميشه .بعدش هم مگه جرات داري بخوابونيش.قيامت مي كنه تا دوباره به حالت اول برش گردوني.به نظر شما از الان اين كارا را كردن بهش فشار نمياره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته كاراي جديد ديگ هايي هم مي كنه.مثلا با اينكه 24 ساعت يا داره شير مي خوره يا دستشو ميك مي زنه اما جديدا لبهاشو هم ميك مي زنه.هر كاري هم مي كنم كه پستونك بگيره تا لباشو ميك نزنه فايده ايي نداره.

خلاصه كه سرمون حسابي به دخملك و كارهاش گرمه.يعني اينكه به عبارت صحيح تر ، حالا حالا ها سر كاريم.

راستي سايت آپلود عكس free2freeجديدا فيلتر شده.كسي يه سايت خوب ديگه  كه تو ايران هم جواب بده ميشناسه.لطفا معرفي كنيد.فعلا اگه بشه يه عكس از 4 ماهگي عروسكم از سايت تايني پيك آپلود ميكنم تا سايت ديگه ايي را پيدا كنم.اميدوارم بتونيد ببينيد.

 



| *| نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:14 توسط ساناز |
*~*~~*~*

اول از همه يه خبر خوش.هليا خوشملي دختر روشن عزيز چند روزي هست كه پاهاي كوچولوشو تو اين دنيا گذاشته.روشن عزيز تولد دختر گلت را بهت تبريك مي گم.اميدوارم 120 سال به خوبي و خوشي و با لبي پر خنده در اين دنيا زندگي كنه.

 

تو پست قبلي كه گذاشتم خيلي ها با من همدردي كرده بودند كه ازشون صميمانه ممنونم.خيلي ها هم بهم راهكار داده بودند كه اونم برام غنيمت بود و باز هم سپاسگذارم.اما خيلي ها هم بودند كه همدرد من بودند.به همين خاطر حداقل خيالم راحت شد كه فقط من اينجوري نيستم.آخه يه ذره دچار عذاب وجدان شده بودم كه يه مادر نبايد آنقدر از خودش ضعف نشون بده  و همش به خودم مي گفتم معلومه كه مادر خوبي نيستم كه از چند ماه خونه نشيني اينجوري قاطي كردم و ...از اين حرفها.وقتي ديدم ماماناي ديگه هم مثل من هستند هم خيالم راحت شد و هم يه فكري به سرم زد.خوبه انيشتن نشدم من.پيشنهادم اينه.يه قرار وبلاگي بذاريم و همديگرو ببينيم.اينجوري هم از خونه بيرون مياييم ، هم تفريح مي كنيم و روحيه مون عوض ميشه و هم اينكه يه فرصت خوبي تا هم خودمون بيشتر با هم آشنا بشيم و هم  فرشته هامون از الان دوست پيدا كردن را ياد بگيرن.آخه اين روزا با اين زندگي ماشيني و آپارتمان نشيني بعيد مي دونم اين فرشته كوچولوها اصلا كسي را ببينند چه برسه به اينكه دوست پيدا كنند.

حالا اگه موافقيد بهم خبر بديد تا با هم يه جايي را انتخاب كنيم كه هم مناسب خودمون باشه و هم مناسب كوچولو ها.يعني هم آب داشته باشه و هم جايي براي شير دادن داشته باشه.پس اگه شما هم با اين پيشنهاد را پسنديديد بهم خبر بديد.

ساناز نوشت ۱: بچه ها بلاگفا چرا اینجوری شده؟ کسی می دونه چی شده؟ چرا عکس را قبول نمی کنه.چند رزو می خوام از هلن عکس بذارم اما همش پیغام می ده به دلیل محتوا امکان درج پست نیست.برای شما ها هم این اتفاق پیش اومده؟

 

ساناز نوشت ۲: آزاده جان مامان ماهان گل،‌چند روزه كه به وبلاگت سر مي زنم اما گويا قالب وبلاگت پريده.اگر قالبتو عوض كني دوباره وبلاگت باز ميشه گلم.

 

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 12:19 توسط ساناز |