تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker من و یه آقای شیک

من و یه آقای شیک

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم







.: تـوضـیـحـات :.

من ساناز هستم .در این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم .چند هفته ایی هست که یه موجود فسقلی و ناز ومامانی به جمعمون اضافه شده و حال و هوای زندگیمون رو قشنگتر از قبل کرده و دوست داریم این 9 ماه مثل برق بگذره تا خوشبختیمون از اینکه هست کامل تر بشه.


.: ا مـکـانـات:.
صفحه ی اول
پست الکترونیک


.: نـویـسـنـده
:.


.: آ ر شـیـو :.
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


.: پیوندهای روزانه :.

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


.: لـیـنـکهـا :.
نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
یادداشتهای من
وب آقای شیک
خاتون عزیز
آشپزخونه
شکلکهای خوشگل
مامان ارشيا گلي
روزنامه تهران امروز
مجله خانواده سبز
روی میز آشپزخانه
عسل و شکر
قالب وبلاگ
آبینه گل
آشپز کوچولو
9ماه و 9 روز
گُل فروشی عباس آقا و شمسی خانوم
تاتوره خانم
مطبخ خاله خانوم
ابر خاکستری
مازیار ناظمی(مجری تلویزیون)
آموزش آشپزی
آشپزی
بدون ویرایش
ما دو نفر
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
نی نی سایت
باید عاشق شد و رفت( ساراجون)
یه وبلاگ خوشمزه
زندگی در کنار تو زیباست
مجموعه ایی از اسمهای ایرانی
اولين سايت ايراني زايمان در آب
ماني فرشته كوچولو
آيدا و ني ني گولو
اميررضاي دنيا جون
مامان نگار و ني ني
ايلياي مامان
عشقولانه های ساناز و توت فرنگیش
يه كوچولو و آقاييش
هلن عروس هيتاسب
ني ني لند
توت فرنگي و مهربون همسر
من و شوهرم
آذر جون و ني ني
ري را و ني ني
آميتيس بانو
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TaKTemp.com


* كدهاي جاوا*



ديروز با آقاي شيك رفتيم هفت تير.رفتيم كه من اولين لباسهاي حاملگي و بخرم. واي واي چقدر راه رفتيم.كلي پدر من يكي در اومد.حالا بماند كه همسري از من بيشتر خسته شد.فكرشو كنيد از كله صبح بري سر كار بعد از اون هم به جاي خونه اومدن و استراحت كردن دنبال يه دختر تا حدودي شيطون راه بيفتي بري خريد و تازه براي هر چيز كوچكي كه اين دختره مي ديد مدام وايستي.همه اينا رو گفتم كه بگم بنده خدا همسري ديروز از پا حسابي افتاد تا من خريدامو كنم. البته خريد آنچناني نكردم. از بس اكثر لباسهايي كه ديدم زشت و بي قواره بود كه تنها به خريد دوتا شلوار و يه سارافون به جاي مانتو و يه بلوز قناعت كردم.البته كلي حرصم هم گرفت. آخه خيلي قيمتها بالا بود و من اصلا فكرشو نمي كردم  ،‌ بدتر اينكه اين لباسها فقط مهمون چند ماه هستند و بعدش ديگه كارايي ندارند.خلاصه كه بعد از كلي چرخيدن تصميم گرفتيم بريم شهروند تا خريد خونه رو هم يه دفعه انجام بديم. خدايي ديروز آقايي من كلي سنگ تموم گذاشت و دنبال من راه بدون غر زدن راه افتاد. نزديك ميدون وليعصر بوديم كه يكي از دوست جونام ( مهرناز گلم ) زنگيد كه تو كجايي ؟ خونه هستي يا نه ؟ مي خوام بيام ببينمت.با همسري تصميم گرفتيم شهروند رفتن و كنسل كنيم بچبيم به دوست جون. خاله مهرناز ما  هم خودش و هم همسريش يكي از اون آدماي به معناي واقعي نيك روزگاند. جدي مي گم. از اون دوستايي كه هميشه تو همه موقعيتها مي توني روشون حساب كني و اهل جا زدن نيستن.  از طرف ديگه اين زن و شوهر هميشه خدا مشغول كار كردن هستند يعني 8 صبح كه از خونه بيرون ميان زودتر 12-11 شب محال بر گردند خونه و حسابي ستاره سهيلن. ما هم تا ديديم كه مهرناز وسط اون همه كار يه تايم خالي پيدا كرده فورا سو استفاده كرديم و بهش گفتم تا اون برسه به خونه ما ، ما هم رسيديم و از خريد كردن در رفتيم.

شب هم جاي همگي  خالي كلي نشستيم گل گفتيم و گل شنيديم تا نزديك 12 كه مهرناز رفت خونه .خيلي دوست داشتم پيشمون بمونه چون شوهريش ايران نيست و اون الان تنهاست اما نموند . همش مي گفت من فقط تو جاي خودم مي تونم بخوابم ، فردا بايد كله صبح برم استوديو و ...خلاصه كه از دستمون در رفت.

بعد از رفتن مهرناز هم شروع به جمع كردن ظرفها و مرتب كردن خونه كردم تا ساعت 1. بعد از اون هم از زور خستگي و پا درد فورا مثل جنازه ولو شدم رو تخت و مني كه اين روزا از دست فسقلي خواب ندارم تقريبا بيهوش شدم و اصلا نفهميدم همسري كي اومد خوابيد . صبح  زود هم كه با تكونهاي فسقلي از خواب بيدارشدم.(آخه از نصفه شب براي خودش مشغول بود و بنده خدا بچم كلي شب كاري داشته.) اما از اون بيدار شدنهايي كه حسابي به آدم مي چسبه   كلي كيف مي كنه.

راستي يادم رفت بگم كه فسقلي از هفته پيش دست بكار شده و حسابي وجود خودشو به ما اثبات كرده كه آهاي حواستون باشه ها ! من اينجام.حواسم هم به همه چيز هست . اللهي قربونش برم با اون تكونهاي كوچولوش كه هراز گاهي مثل يه موش يه تكون كوچولو مي خوره و بعد در يره يه گوشه و تا چند دقيقه آروم ميمونه.فكر كنم حسابي بازيش گرفته .هي با هر تكونش دل منو ميبره و بعد قالم ميزاره. . اما ديشب حسابي براي خودش شلوغ كرده بود.  حيف كه فعلا فقط من مي تونم احساسش كنم.خيلي دوست دارم زودتر تكونهاش واضح تر بشه تا همسري هم بتونه احساسش كنه .برام حسش خيلي جالب و ديدنيه. يعني از كي تكونهاش حسابي معلوم ميشه؟ خدا كنه اين اتفاق هر چه زودتر بيفته.

 

خوب ديگه خيلي حرف زدم. بايد برم يواش يواش آماده بشم و كفشهاي آهنيمو بپوشم بريم خريد شهروند و تره بار.


نویسنده: ساناز
ساعت: 12:24
تاریخ:
پنجشنبه سوم مرداد 1387


ديشب رفتيم نامزدي.نامزدي دختر دايي آقاي شيك.تو همون سالني كه 7 سال و خورده ايي پيش عروسي من و همسري در اون برگزار شده بود.البته از اون موقع تا الان تغييراتي كرده بود اما براي من كلي خاطره داشت. 7 سال پيش دختر و پسري كه هنوز اونچنان سن و سالي هم  نداشتند  با خانواده هاشون در همين سالن جمع شده بودند تا مراسم ازدواجشون و جشن بگيرند و حالا بعد از اين همه سال اينبار با يه موجود كوچولو و نا شناخته برگشته بودند تا در مراسم جشن پدر و مادر كوچك آينده سهيم بشند. جالب اينجا بود كه عروس و داماد جديد هم درست به سن زماني بودند كه من و همسري بوديم يعني 20 سال.

دقت كرديد ، بعضي خاطرات  انسانها هستند كه  هر چقدر كه بيشتر قدمت پيدا مي كنند زنده تر و با ارزش تر مي شند درست مثل شراب كه هر چي قديمي تر بشه كيفيت بهتري پيدا مي كنه. خاطره روز ازدواج ما هم  براي من دقيقا مثل همون شرابي كه گفتم.با اينكه اينهمه از آن مي گذره ولي هر روز برام زنده تر و با ارزش تر مي شه.

البته ديشب كلي عقده ايي هم  شدم ها. من اصولا تو مراسم  هاي شادي  رو صندليم نمي تونم بشينم و تقريبا هميشه پاي ثابت شلوغ كردن و ... هستم( البته فقط در خاندان شوهر) اما امان از دست همه كه ديشب كلي به جون من بيچاره نق زدند كه برو بشين و تو اصلا به فكر نيستي و ... نشون به اون نشون كه اصلا نذاشتند از جام بلند شم و يه رقص حسابي رو از دست دادم.حالا هر چي مي گفتم بابا من حالم خوبه ، اتفاقي نمي افته  ، گوش هيچكس بهم بدهكار نبود كه نبود.آخر سر هم نشوندنم پيش عروس دايي همسري كه اونم حامله است .البته با يه تفاوت با من و اونم اينكه ايشون يه يك ماهي از من جلوتره و البته اون دوتا فسقلي داره و جوجه هاش دو قلو هستند.خلاصه ما رو نشوندند ور دل همديگه كه سرمون گرم حرف زدن بشه و من دست از سرشون بردارم كه البته اين اتفاق هم افتاد.آنقدر اون گفت و من گفتم كه يهو به خودمون اومديم ديديم داريم شام مي خوريم .

خلاصه كه بچه و مادر حسابي ديشب عقده ايي شديم.

راستي يه چيز ديگه هم كشف كردم ديشب. من تو اين مدت هر جا كه مي خواستم برم هميشه از كفشهاي تخت استفاده مي كردم كه مثلا كمر درد نگيرم اما ديشب كه  كفش پاشنه بلند پوشيده بودم خيلي كمتر كمر درد گرفتم و اصلا مي تونم بگم چيزي و احساس نكردم.حالا نمي دونم ايراد از كمر منه يا از كفشها.

 

...................................................................................................................

يه موضوعي چند وقته فكرمو مشغول كرده .قبلا خيلي اهميت نمي دادم و فكر مي كردم به مرور زمان حل ميشه ولي بعد از 17- 16 هفته هنوز اين قضيه به قوت خودش باقيه .موضوع اينه كه ، گاهي وقتي وبلاگ  دوستام  به خصوص مامانهايي كه مثل خودم منتظر هستند سر مي زنم  مي بينم كه  از احساساتشون نسبت به جوجه هاي كوچولويي كه هنوز به دنيا نيومدند آنقدر عاشقونه  نوشتند  كه از اينكه خودم هنوز خيلي احساس خاصي ندارم تعجب مي كنم. البته خيلي به وجود فسقلي عادت كردم و بود و نبودش به جونم بند ه اما نمي دونم چرا حتي اين عادت رو هم خيلي عادي مي دونم به نظر شما خيلي غير طبيعيه كه يه مادر آنقدر بي احساس باشه؟ نكنه اصلا حس مادر تو من وجود نداشته باشه؟

خوب  پس فردا هفته 16 هم تموم مي شه و وارد هفته 17 مي شم. ديگه يواش يواش هم بايد به فكر خريد لباس حاملگي براي بيرون و خونه خودم باشم ولي هنوز نمي دونم  بايد از كجا اين لباسها رو بخرم.


نویسنده: ساناز
ساعت: 13:18
تاریخ:
یکشنبه سی ام تیر 1387


 

امروز وارد هفته 16 شدم.فکر کنم اين هفته بايد خيلي هفته مهيج و جالبي باشه چون شنيدم كه بچه از اين هفته يه تكون هاي كوچولويي مي خوره.البته فكر نمي كنم اين در مورد فسقلي صدق كنه چون احتمالا مثل من و باباش خوش خوابه. به هر حال اميدوارم هوشم بهم كمك كنه تا بتونم اين حركتهاي جوجويي رو حس كنم.

امروز با شرو ع شدن هفته 16 تصميم گرفتم تو كلاسهاي دوران بارداري كه تو بيمارستان پارسيان تشكيل مي شه كه البته با خوندن وبلاگ دوست خوبم  توت فرنگی  و مهربون همسر   از موضوع باخبر شدم ، شركت كنم. خيلي جالب بود. اين اولين بار بود تو جمعي قرار گرفته بودم كه همه مثل خودم بودند .كلي ذوقيدم. موضوع اين جلسه نگهداري نوزاد از روز اول تولد بود. بعد هم يه متخصص كودكان اومد و كلي از بايد ها و نبايدهاي بعد از تولد نوزاد گفت كلي به اطلاعاتمون اضافه شد. البته خود دكتره هم معتقد بود كه اين اطلاعات از دوران حاملگي كسب بشه خيلي بهتر از اينه كه بعدا بهشون فكر كنيم. مثلا مي گفت يكي از علتهايي كه باعث ميشه بعد از زايمان شير مادر ها كم باشه استرس دوران بارداريه !  اونم استرس از نوع اينكه : پيش كدوم دكتر برم، كدوم بيمارستان بهتره،‌ كدوم نوع زايمان بهتر و ... كه بخصوص رو  ترس از  زايمان خيلي تاكيد كرد.بعدش هم راجع به خواب نوزاد گفت و اينكه اگه مادر در دوران حاملگي خواب آروم و منظمي داشته باشه نوزاد هم خواب راحتي بعد از تولدش داره. مي خواستم به آقاي دكتر بگم اگه اين موضوع درست باشه پس قطعا فسقلي ما يه شلمان تمام عيار مي شه از بس كه مامان و باباش خواب دوستند. خلاصه اينكه كلي از اين جلسه فيض برديم و تصميم گرفتم جلسه هاي بعديش رو هم شركت كنم. به شما دوستايي كه مثل خودم تازه داريد مامان مي شيد هم  پيشنهاد مي كنم كه تو اين جلسات شركت كنيد.فكر كنم خالي از فايده نباشه. بعد از تموم شدن كلاس هم با يه تعداد از خانمها منتظر آسانسور بوديم و داشتيم صحبت مي كرديم كه يكي از من پرسيد تو چند ماهته ، منم گفتم رفتم تو هفته 16.بعد با تعجب منو نگاه كرد و گفت  پس بچه كجاته ؟ گفتم  يعني چي ، خوب تو شكممه ديگه  ، گفت : تو كه اصلا شكم  نداري من فكر كردم تو براي آمادگي دوران حاملگي اومدي و تازه تصميم گرفتي بچه دار بشي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نظر شما يكي در هفته من بايد چقدر شكم داشته باشه؟ حالا شكم ندارم شبها از كمر درد كلافه مي شم  خوب نمي خوابم واي به روزي كه شكم دار هم بشم.ديگه كلا بيچارم. از الان بايد دنبال راه چاره باشم. كسي پيشنهادي ، چيزي،‌ نداره كه به من بينوا كمك كنه؟

 

واي واي واي.خدا منو بكشه.داشت يادم مي رفت.روز پدر و مرد و آقا و ... مبارك.(‌شوخي كردم بابا . نگيد اين دختره چقدر خنگه.)

همين جا هم اول از همه  به آقاي شيك كه پدر كوچولو هست تبريك مي گم. عزيزم اميدوارم  هميشه در كنار من و فسقلي باشي و هميشه سايت رو سر زندگيمون باشه. اميدوارم هميشه تو زندگيت طعم خوش خوشي و خوشبختي رو همونطور كه من تو اين مدت به من چشوندي ، بچشي، چون هيچ چيز لذت بخش تر از اين نيست كه آدم يه آقايي مهربون و دوست داشتني  تو زندگيش داشته باشه.خدايا هميشه  ازت سپلسگذار بودم و هستم كه من و آقاي شيك رو سر راه هم قرار دادي و بيشتر شاكرم كه بيش از پيش با هديه آسمونيت  به زندگيمون استحكام بخشيدي و هرگز اجازه نده كسي جاي من و فسقليو تو قلب  همسري بگيره گرچه مي دونم همسري من از هر گلي پاك تر و نجيب تره. باري همين همسري من بهترين مرد دنياست و من عاشقشم.

آقاي شيك من ، دوست دارم .هر روز بيشتر از روز قبل و هر دقيقه بيشتر از دقيقه قبل  وتا روزي كه در اين دنيا هستم  عشقت رو در دلم حفظ مي كنم حتي در بدترين شرايط.

 

بعد هم  به پدر خودم و پدر همسري تبريك مي گم و خوشحالم كه تا چند روز ديگه پدر همسري به تهران مياد و چند روز پيشمون مي مونه.

 

ساناز نوشت: راستي اون روز مامان وبابام هم اومدند و جاتون خالي خيلي خوش گذشت .يه كيك هم همسري براي تولد مامان و بابام گرفته بود كه كلي سورپرايز شدند.در كل همه چيز خيلي خوب بود. 


نویسنده: ساناز
ساعت: 14:26
تاریخ:
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387


سلام سلام صد تا سلام

امروز از صبح من و فسقلي بيچاره اساسي زابرا شديم.ميگيد چرا؟ قرار بود آنا خانومي ( مامانم) امروز بياد خونه ما تا كلي بهش صفا بديم و من موهاشو رنگ كنم براي سه شنبه كه مي خواد بره عروسي البته ما رو دعوت نكردند.احتمالا احساس كردند كه ما همچنان كودك هستيم و مجلس رو ويرون مي كنيم ( ما  هم اصلا دلمون نسوخت چونكه  4 شنبه بايد بريم نامزدي دختر دايي آقاي شيك . اما  من قيافم مثل پسر جنگل شده و حوصله آرايشگاه رفتن هم ندارم.) من هم براي اينكه يه وقت بنده در خواب نباشم و مادر خانومي پشت در نمونه با كلي ناز و عشوه ساعت 10 از رختخواب اومدم بيرون ( يه وقت كم خوابي نگيري مادر) . خلاصه كلي به كارام رسيدم و جون مي دونستم مادر خانومي ميرزا قاسمي دوست داره بساطشو علم كردم تا يه ميرزا قاسمي بپزم كه انگشتاشو بخوره. اما ساعت 11 بود كه من فوضول زنگ زدم به مامانم كه ببينم كجاست  و چي كار مي كنه ( البته مي دونستم) يه دفعه بهم گفت : يادم افتاده عصر بايد برم جايي و فردا ميام. منم كلي دمق شدم و غريدم كه : آي من كلي اين كار و كردم و ، ال كردم و بل كردم  و... خلاصه قرار شد آنا خانومي برسه خونه بهم زنگ بزنه. منهم تا آني خانوم زنگ بزنه كلي دور خودم چرخيدم و وقت تلف كردم كه ماماني ساعت 1 زنگ زد و طي مذاكراتي كه با هم داشتيم قرار شد عصري بياد پيشم و تا شب خونه ما بمونه  چون آقاي شيك هم امشب دير مياد خونه و شب آتا( بابام) بياد دنبالش. منم كه از خدام بود پاشدم دست به كار تهيه يه غذاي ديگه.آخه آتا اصلا ميرزا قاسمي و هر آنچه كه توش سير داشته باشه رو لب نمي زنه به همين خاطر براش قيمه محبوبشو درست كردم. اما در مورد سير خوردن باباي من يه چيزي مي گم كه راز بين منو مامانمه.فقط به شما ها ميگم وگرنه هيشگي نمي دونه و اون راز اينه كه : باباي بيچاره من پليپ داره اغلب روزها بيني اش كيپه و بوها رو متوجه نمي شه  و وقتي بو متوجه نشه مسلما مزه غذا رو هم متوجه نمي شه و اون روزهاست كه من و مامانم حسابي بهش سير مي خورونيم و بنده خدا همش ميگه  مطمئني اين تو سير نيست ؟ ما هم هي مي گيم نه بابا ما كه به تو سير نمي ديم كه تو با خيال راحت بخور!( به خاطر خودشه.بالاخره سير موادي داره كه براي بدن مفيده .مگه نه؟)

از ساعت 2 هم كه معلم داشتم. فكر كردم من تو اين مدت از بيكاري تو خونه مي پوسم براي همين تصميم گرفتم زبان بخونم اونم فرانسه. آقاي شيك هم كلي شيكانه با اين موضوع برخورد نمودند  و مثل دختر لوسها برام معلم تو خونه گرفت كه از خونه تو اين گرما نرم بيرون و بعد بيام بيفتم رو دستش. امروز هم جلسه 5 بود و من كلي كيف كردم.اما نكته جالب اينه كه من تا چند سال پيش از اين زبان متنفر بودم .وقتي مي گم تنفر فكر نكنيد از اين نفرت الكي آ ها! نه نفرت واقعي . ولي نمي دونم كه چي شد كه يه دفعه از اين ور بوم افتادم و از اين  رو به اون رو شدم. البته فكر مي كنم فيلمهاي سينماي فرانسه هم بي علت نبوده چون من تقريبا هر شب يه فيلم مي بينم كه اكثرشون فرانسويه. خلاصه كه كلي بنژوق منژوق كرديم ( قابل توجه كسايي كه از حرف ژ متنفرند.خودش مي دونه كيه) تا همين الان ها كه اومدم يه ذره بنويسم.

فكر كنم ديگه الان بايد آنا خانوم پيداش بشه.حتما هم داره از حال ميره. آخه مامان من از اول ماه رجب تا آخر ماه رمضان همش روزه است .يعني 90 روز.فكر كنم جاي روزه هاي نگرفته من هم داره روزه ميگيره.

 

 راستي  هاله گلم ماماني ارشيا خوشگله  گفته بود از فسقلي بنويسم  كه چي كار ميكنه.والا اين فسقلي حالش خدارو صد هزار بار شكر از ما بهتره و  فعلا از غفلت من و باباش داره تو دل مامانش  سو استفاده مي كنه و كلي مشغول بازيگوشيه.البته خيلي ني ني خوبيه چونكه اصلا اصلا ماماني شو اذيت نمي كنه.البته بچم از اولش عاقل بود چونكه من اصلا خدا رو شكر بزنم به تخته كه خودم خودمو چشم نزنم ويار و حس نكردم  و كلي از اين روزها كيف كردم.فقط دوست دارم زودتر عسليم بپره بيرون و بياد تو بغلم جا خوش كنه.تو اين روزا آنقدر نقشه هاي جور وا جور براش كشيدم كه آقاي همسري داره از دستم خل ميشه حيوونكي ولي دلش نمي ياد به حرفام گوش نده.عزيزم به خاطر همين كاراته كه هر روز بيشتر از روزاي ديگه دوست دارم ولي حيف كه تو باور نمي كني.


نویسنده: ساناز
ساعت: 18:41
تاریخ:
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387


امروز يه مطلبي و تو يه وبلاگ به اسم وبلاگ خوشمزه  ( تو وبلاگ من و يه آقاي شيك به شدت قانون كپي رايت اعمال ميشه.نگيد نگفتي ها! اسم وبلاگ و نوشتم تا كسي خرده ايي بهم نگيره )خوندم كه خودم كلي بهش خنديدم و دلم نيومد براي شما دوستاي خوب نذارم.

برنامه هفتگي خانم هاي ايراني - همش آشپزي آخه؟

شنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي با هم بريم ''فال قهوه روسي يخ زده'' بگيريم.ميگن خيلي جالبه, همه چي رو درست ميگه به خواهر شوهر نازي گفته ''شوهرت واست يه انگشتر ميخره'' خيلي جالبه نه؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيار!



يكشنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم ''كلاسهاي روش خود اتكايي بر اعتماد به نفس ''ثبت نام كنيم هم خيلي جالبه هم اثرات خيلي خوبي در زندگي زناشويي داره, تا برگردم دير شده,سر راه يه چيزي بگير بيار!



دوشنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم شوي ''ظروف عتيقه''.ميگن خيلي جالبه.ممكنه طول بكشه.سر راه از بيرون يه چيزي بگير و بيار!



سه شنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز من و نازي قراره با هم بريم براي لباس مامانم كه ميخواد براي عروسي خواهر نازي بدوزه دگمه بخريم.تو كه ميدوني فاميل مامانم اينا چقدر روي دگمه حساسند!ممكنه طول بكشه.سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيار!



چهارشنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي با هم بريم براي كلاس ''بدنسازي'' و ''آموزش ترومپت'' ثبت نام كنيم.همسايه نازي رفته ميگه خيلي جالبه.ترومپت هم كه ميگن خيلي كلاس داره مگه نه؟ ممكنه طول بكشه چون جلسه اوله.سر راه يه چيزي بگير بيار!



پنج شنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم خونه همسايه خاله نازي كه تازه از كانادا اومده.ميخوايم شرايط اقامت رو ازش بپرسيم.من واقعاً از اين زندگي ''خسته '' شدم!چيه همش مثل كلفتها كنج خونه! به هر حال چون ممكنه طول بكشه يه چيزي از بيرون بگير بيار!



جمعه:
مرد:عزيزم امروز چي ناهار داريم؟
زن:ببينم تو واقعاً ''خجالت'' نميكشي؟يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم؟واقعاً نميدونم به شما مرداي ايروني چي بايد گفت!نه واقعاً اين خيلي توقع بزرگيه كه انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بارشوهرم من رو براي ناهار بيرون ببره؟!؟!؟


نویسنده: ساناز
ساعت: 12:57
تاریخ:
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387


در حال حاضر يك ساناز آپز رژيمي داره با شما صحبت مي كنه.امروز از صبح كه بيدار شدم (البته منظورم از صبح ساعت 30/11 مي باشد.) در حال كدبانوگري هستم تا همين الان كه نشستم پشت كامپيوتر  و براي خودم مربا پزون راه انداختم . آنچنان مربا يي پختم كه نگو ونپرس.

به دنبال چند روز بي حال و حوصلگي تو اين دوروزه بلايي به سرم آورد كه تا مدتها ديگه هوس بي حوصله بودن به سرم نمي زنه .جريان از اين قراره كه يكشنبه تا رسيد خونه گفت بريم تره بار و خريد كنيم. منم كه هر وقت وارد ميدون مي شم تمام چيزهايي كه نداريم فورا يادم مي آد.خلاصه ما رفتيم كه  فقط ميوه بخريم كه به دنبال اون بادمجان و كرفس و آلبالو و... هم خريديم  و وقتي رسيديم خونه من مونده بودم و يه عالمه سبزيجاتي كه يا بايد پاك مي شد يا سرخ ميشد.از طرف ديگه هم همون موقع يكي از دوستاي آقاي شيك زنگ زد كه الا بلا  بايد بيايد تئاتر ما رو ببيند.حالا ساعت چنده ، 30/5 و گفت ما بايد ساعت 15/6 تو فرهنگسراي نياوران باشيم. هر كاري كرديم كه بپيچونيم نشد كه نشد. بالاخره من به آقاي شيك پيشنهاد دادم كه اون بره و من بمونم خريدا رو جمع و جور كنم ( از قديم مي گن خود كرده و رو تدبير نيست جريان همينه ).خلاصه آقاي شيك رو به يه جرثقيل بستم تا از بره پيش دوستاش . بعد رفتن همسري  من موندم ويه آشپزخونه شلوغ پلوغ.  بعد از اون هم آنقدر سرم گرم كار شد كه اصلا نفهميدم همسري كي رفت و كي اومد.هرچي دم دستم بود رو شستم و تو يخچال جا دادم .آخه من هرچي كه از بيرون مي خرم و قراره بره تو يخچال حتما بايد بشورم و اصلا طبعم نمي گيره چيزي نشسته بذارم  تو يخچال.بقيه سبزيجاتي رو هم كه نرسيدم سرخ كنم و يا  فريزي كنم كردم تو يخچال براي فرداش.

دوشنبه هم يعني ديروز از صبح كه بيدار شدم خير سرم گفتم به بقيه كارهام برسم . مشغول بادمجان سرخ كردن و هسته آلبالو گرفتن بودم كه آقاي شيك زنگ زد و گفت 2-3 تا از دوستاش مي خوان بيان خونمون.كلي غر زدم كه من يه عالمه كار دارم و ...بعد ديدم با غر زدن من جز اينكه همسري هم از كار و زندگيش بيفته  كاري درست نمي شه .زنگ زدم به مامي جونم كه قضيه از اين قراره .مي خواستم ببينم مامانم اگه خونس برم پيش اون كه مامي جون يه پيشنهاد ديگه داد . مامانم گفت به جاي اينكه بيايي اينجا و دوتايي بنشينيم كنج  دل خونه بيا بريم بهار و جمهوري بينيم براي سيسموني چي بايد بگيريم . قرار شد بابام  مامانمو از خونه برداره و بياد دنبال من .منم از خدا خواسته زنگ زدم به همسري و گفتم برنامه ما اينجورييه و تو هم به دوستات بگو بيان.در مواقع مي خواستم نه سيخ بسوزه و نه كباب.

من و مامي اول رفتيم بهار .از اول خيابون تا ته خيابون دنبال سرويس كالسكه گشتيم ولي تو هر مغازه ايي مي رفتيم فورا ماركهاي خودشونو تبليغ مي كردند و مي گفتند ماركهاي ديگه خوب نيست. بعد از اون اومديم جمهوري .اونجا ديگه بدتر بود .چون يه چيزايي شنيديم كه شاخ در آورديم و بدتر گيج شديم.جالبتر اينكه تو جمهوري هر سرويسي از هر مارك كه ناقص بود مي گفتند خانوم ما تو تحريم هستيم . منم مونده بودم كه چه طور از يه مارك مثلا كالسكه و كرير و ... شامل تحريم نيست و تخت پارك و صندلي غذا تحريم شده .اما به هرحال به اين نتيجه رسيديم كه سرويس پير كاردين بگيريم . اما واقعا نمي دونم كيفيتش چطوره و اصلا اصل هست يا نه.اگه كسي از اين مارك استفاده كرده مي شه به منهم بگههههههههههههههههههه.

 مي بينيد د.ستاي خوبم ، تو اين دو روز آنقدر كار كردم و راه رفتم كه عمرا تا يكي دو ماه ديگه  هيچكدوم شما رنگ بي حوصلگي رو تو من نمي بينيد.

 

ساناز نوشت: قابل توجه همه اونهايي كه نمي تونند شير بخورند:

چند روز پيش كه رفتم دكتر ، دكترم گفت كه اگه شير اذيتت مي كنه به جاش روزي يه ليوان آب پرتقال بخور چون كلسيم آب پرتقال اندازه شيره.

 


نویسنده: ساناز
ساعت: 13:32
تاریخ:
سه شنبه هجدهم تیر 1387


چند روز حال و حوصله درست و حسابي ندارم. احساس مي كنم يه جورايي داره سكان زندگيم از دستم در ميآد. احساس پوچي و بي مصرفي تو اين چند روز بد جوري تو دلم براي خودش جا خوش كرده.نمي دونم اين احساسم يه احساس واقعيه  يا سوغاتي هورمونهايي كه تو اين چند ماه جسمم رو به بازي گرفتند ، هست. تو چند روز گذشته  نه حال و حوصله خودمو داشتم نه حال و حوصله آقاي شيك ونه حتي  حوصله نوشتن.ولي امروز دل به دريا زدم و نشستم پشت كامپيوتر تا به كمك حروفي كه روي صفحه سفيد جا خوش مي كنند بفهمم چم شده.

يادم از بچگيم هميشه عاشق تابستون بودم و برخلاف خيلي ها از پاييز و زمستون متنفر.الانش هم همينطورم.به نظرم هميشه تابستون با اومدنش يه شور و نشاط خاص رو به همراه مياره.شور و نشاطي كه نه بچه ميشناسه نه پير و جوون.به سراغ همه ميره. اما امسال نمي دونم چرا تابستون من پر شده از كسالت و بي حوصلگي.تا دهن باز مي كنم حرف بزنم يا فكر كنم قبل از عقلم چشمام دست به كار مي شن و شروع مي كنند به گريه كردن.نمي دونم همه كسايي كه تو انتظار به سر مي برند مثل من هستند يا بودن  يا فقط من آنقدر بي جنبم ؟

از دست خودم خيلي خسته شدم.نمي دونم اين وضعيت تا كي ادامه داره.فقط دعا مي كنم زودتر تموم بشه تا تابستونم مثل هميشه پر از صداي خنده و شور و هياهو بشه.


نویسنده: ساناز
ساعت: 10:53
تاریخ:
یکشنبه شانزدهم تیر 1387


 

بالاخره انتظار من امروز به سر اومد و نوبت من و فسقلي شد تا بريم كار آقاي شيك و ببينيم و كلي كيف كنيم.خود آقاي شيك كه از اولين روز اجراشون خيلي راضي بود و كلي حرفاي  جور واجور داشت كه وقتي رسيد ونه همه رو در عرض 5 دقيقه در راه لباس در آوردن و دست و رو شستن تند تند برام تعريف كرد. حالا امروز دومين اجراشون رو قراره تو يه سالن ديگه رو صحنه ببرند كه  خوشبختانه مثل اون يكي سالن اون سر تهران نيست و من و فسقلي مي تونيم بريم.

از ديروز همش دارم فكر مي كنم كه امروز چي بپوشم و چي نپوشم. خيلي سخته آدم براي اولين بار قرار باشه جايي بره و با كلي افراد جديد آشنا بشه ،‌بعد ندونه چي بپوشه يا چي نپوشه.

آخه به هر حال تموم اين آدمها همكارهاي آقاي شيك هستند و من بايد يه ظاهري داشته باشم كه همون دو مثقال آبروي آقاي شيك نره و نگن عجب خانوم بي سليقه و در و داهاتي ايي.

شما خودتون ، همه ما ايروني ها رو مي شناسيد. اوايل وقتي به من مي گفتند بعضي ها عقلشون به چششونه باور نمي كردم. اما بهم ثابت كردند كه اين حقيقت داره و واقعا همين جوره.خيلي ها عوض اينكه ببينند با كسي كه آشنا مي شند كيه و چه كاره است ، چه افكاري داره و به چه چيزهايي اعتقاد داره ،‌يا اينكه ارزيابي كنند كه اون آدمي كه دارند باهاش رفت و آمد مي كنند چقدر مي تونه مسائل و تجزيه و تحليل كنه و از خودشون بپرسند كه من چقدر مي تونم از اين آدم جديد چيز ياد بگيرم كه برام مفيد باشه  ، تنها به قيافه ظاهري اون آدم توجه مي كنند.اگر آدم خوش لباسي باشي پيش خودشون مي گن كه اين بابا حسابي بارشه  و مي شه باهاش رفت و آمد كرد ( در حالي كه ممكن اون طرف حتي مسائل پيش و پا افتاده رو نفهمه ) يا برعكس.كسي كه سر و وضع خيلي شيكي نداره به راحتي متهم ميشه به اينكه از همه چي بي خبره و بهتره كه خيلي دور و ورش نپلكيم.

با اين وضعي كه تقريبا  همه ما تو  جامعه خودمون بارها بارها  ديديم بايد يه جورايي با اين قضيه كنار بياييم كه نه سيخ بسوزه و نه كباب. البته فكر نكنيد من مخالف خوش تيپي و بد تيپي هستم ها ! نه،‌ فقط به نظرم افراط و تفريط تو هر چيزي  در حتي مسائل خوب هم مي تونه به راحتي هر چيزي و به گند بكشه و ماهيت اون مسئله رو به كلي تغيير بده. مثلا همه ما دوست داريم به يه آدمي كه نيازمند كمك كنيم اما بعضي وقتها آنقدر خلوص نيت داريم و آنقدر غرق اين كار مي شيم كه يادمون ميره كه بابا يه جاي هم بايد ترمز كنيم.نتيجه اين افراطمون بعدا  اين ميشه كه اون فرد فكر مي كنه ما وظيفمون بوده كه به اون كمك كنيم و اگه يه روز يادمون بره كه به اون طرف سر بزنيم يا نيازشو بر آورده كنيم اونوقته كه ديگه همه كارهامون ميشه وظيفه و نسبت به اون طرف بدهكارم ميشيم.

البته منظور من از اين پست همه آدمها نيستند ولي به هر حال اين جور افراد گاهي در اكثريت قرار مي گيرند و گرنه من خيلي هم به مسائل دور و ورم بد بين نيستم.

خوب خوب از اين مسئله بگذيم . حرفام از اجراي امروز آقاي شيك به يه سري مسائل اجتماعي كشيد.

به هر حال دعا مي كنم امروز كه آخرين روز اجراي  اين تئاتر هست توجه داورها به موسيقي آقاي شيك جلب بشه و روز اختتاميه آقاي شيك با تنديس جشنواره بياد خونه.راستش اگه اينجور نشه من يكي كه دلم خيلي مي سوزه .چون شوهري جون براي اين كار حسابي زحمت كشيده و وقت گذاشته و براي اولين باره كه يه اركستر هم زمان با اجراي بازيگر ها روي سن حاضره  و برنامه اجرا مي كنند.

 

 

 

ساناز نوشت: راستي م‍‍ژده به كساني كه ازم پرسيده بودند آلبوم آقاي شيك كي منتشر ميشه. خدمت اين دوستاي خوبم بگم كه ان شا الله اگه هيچ اتفاقي نيفته ، كارهاي آلبوم تقريبا تموم شده و تا مرداد ماه منتشر ميشه.اسم اين آلبوم اشكهايي از بهشت هست و البته موسيقي پاپ نيست بلكه بي كلام هست و اگه كسي طرفدار موسيقي آرام بخش هست مي تونم اين مژده رو بدم كه اين آلبوم دقيقا همون چيزيه كه دنبالش مي گرده چون  در تمام آهنگها تنها از دو گيتار استفاده شده است و ریتم آهنگها بسیار آرام هست .من سعي مي كنم به محض اينكه ليبل اين آلبوم به دستمون رسيد حتما نمونه اون رو تو وبلاگم بذارم.


نویسنده: ساناز
ساعت: 11:4
تاریخ:
دوشنبه دهم تیر 1387


سلام سلام سلام

بعد از مدتها دوري دوباره برگشتم. واي نمي دونيد چقدر تو اين مدت دلم لك زده بود كه كه بيام به شما دوستاي گلم سر بزنم.خدا رو شكر كه از اين به بعد هر روز مي تونم اين كار و انجام بدم.از همتون ممنونم كه تو اين مدتي كه نبودم آنقدر بهم سر زديد ، آنقدر نگران حال فسقلي بوديد و ... كه البته  فسقلي و آقاي شيك  و من هم تو اين مدت خوب  بوديم  و به خاطر اين سوخت و سوز كامپوتر بيشتر از سابق در جوار همديگه به سر برديم.

 راستش  اگه مي دونستم  تو اين دنياي مجازي آنقدر زود دوستايي به اين خوبي پيدا مي كنم كه بدون اينكه همديگر  به خوبي بشناسيم  براي هم دلتنگ يا نگران مي شيم شايد الان  از سردمداران وبلاگ نويسي بودم.خوب برسيم به اينكه چرا اينهمه تاخير داشتم؟

تو اون يكي پستي كه گذاشتم كه كلي هم هول هولكي بود ، گفتم كه پاور كامپيوتر بر اثر قطع و وصل برق سوخت ولي زهي خيال باطل .چون وقتي اين پسر  الكترونيكي رو برديم درمانگاه تعميرش كنيم تازه كاشف به عمل اومديم كه كامپيوتر به نحوي تركيده! خلاصه درمون كردن اين آقا پسر به جز يك ماه كار نزديك صد و خورده ايي هم خرج رو دستمون گذاشت كه در اينجا واقعا بايد به وزير نيرو با اين طرح هاي بسيار بسيار موثرش  دست مريزاد گفت. برگشتيم به دهه 60 كه تو دوران جنگ هر روز برق خونه ها قطع مي شد وهمه روز به روز پيشرفت مي كنند ولي ما روز به روز پس رفت. يكي نيست بگه آخه بابا دنبال طرحهاي درست و حسابي باشيد نه اينكه با قطع و وصل دم به دقيقه برق تمام وسايل زندگي مردمو كه با  خيلي هاشون با هزار بدبختي و قرض و قوله خريده شده مثل كامپيوتر ما بتركونيد.

 بهتر از اين حرفها بگذريم. تو اين مدت آنقدر اتفاقات مختلف افتاده كه اگه بخوام بنويسم  اووووووووووووووهه  بايد چهار روز وقت بگذاريد و بخونيد.

 *تو كامنتهايي كه برام گذاششته بوديد ، بابايي سام كوچولو منو به بازي دعوت كرده بود كه با وجود تاخيري كه داشتم ولي اونو خيلي دوست داشتم و راستش ذوق هم كردم چون اولين بازي كه تو اون شركت مي كنم.مرسي بابايي سام كوچولو.

*‌ راستي  شیلا مامان نیما شیر پسر خوبم و خاتون عزيز و روشن گلم اولين روز مادر به من  تبريك گفته بودند كه از لطفشون خيلي ممنونم و با خوندنكامنتشون كلي كيفور شدم.

* واي واي واي داشت خبر مهم يادم مي رفت. امروز آقاي شيك به همراه يه گروه تئاتر در جشنواره تئاتر بانوان اجرا دارند كه آقاي شيك اولين اركستر خودشو رو صحنه مي بره . آقاي شيك عزيز و گلم ، از ته ته دلم آرزو دارم كه تو اين جشنواره هم اجراي خوبي داشته باشي و هم   تو جايزه بهترين موسيقي و ببرييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي و بدون من و فسقلي همه جا و در هر صورت عاشقتيم و بهت افتخار مي كنيم عزيزم. مي دونم دوستاي گلم هم براي موفقيتت دعا مي كنند.

 

ساناز نوشت: حيف كه من تا 2شنبه مجبورم صبر كنم بعد برم اجراي آقاي شيك و ببينم چون امروز محل اجراشون سمت تهران پارس و من نمي تونم برم.اما ته ته دلم كلي افسوس و صد افسوس مي خورم كه امروز اونجا نيستم.

 

 

 حالا برسيم به بازي.

قوانین بازی به این ترتیب هست که اول ده تا چیز که دوست داری،‌بعد ده تا چیز که دوست نداری و بعد هم دعوت از ده نفر برای ادامه بازی.

10 چيزي كه من دوستشون دارم.

1- فيلم ديدن به خصوص سنماي فرانسه رو خيلي دوست دارم.

2- عاشق عكاسي كردنم و هر جا برم سعي مي كنم دوربنمو ببرم.

3- عاشق گوش دادن به موسيقي متن فيلمها هستم.

4- عاشق مسافرت كردنم به خصوص با يه آقاي شيك.

5- دوست دارم تو تابستون زير باد كولر بشينم  و ميوه هاي تابستوني بخورم و از لحظه هام لذت ببرم.

6- عاشق  كتاب خوندنم  به خصوص كتابهايي كه فيلمهاشون رو هم ديده باشم.

7- خريد كردن و خيلي دوست دارم.

8- دوست دارم هر وقت مي رم خونه مامانم طبق معمول تو خونه بند نشيم و بريم بيرون و با هم قدم بزنيم.

9- عاشق جاده هاي صاف و بي انتهام البته به جز جاده چالوس.

10- همه چيزهايي كه برام لذت بخش باشه رو دوست دارم حتي اگه اين لذتها كوتاه و گذرا باشه.

 

10 چيزي كه دوستشون ندارم.

1- از آدمهايي كه دوست دارن رو سر آدم و زندگيش هوار بشند.

2- از آدمهاي دروغگو متنفرم.

3- از سرزنش شدن و تحقير شده بدم مي آد.

4- از فصل زمستون متنفرم.

5- از اينكه تموم هفته رو كنج دل خونه بدون هيچ بيرون رفتني بگذرونم و مجبور باشم با در و ديوار دست و پنجه نرم كنم بيزارم به خصوص تو زمستون.

6- از جاده چالوس بدم  مي اد.

7- از طلا خوشم نم ياد.

8- از اينكه موقع خريد كردن به خودم بيام و ببينم پولام تموم شده متنفرم.

9- از دوستاي سو استفاده گر بيزارم.

10- از اينكه وسط وبلاگ نويسي يهويي كارتم تموم بشه و با يك اردنگي از نت بيفتم بيرون يا اون وسط مسط ها برق بره ،  بدم مي آد.

 

منم دوتامو به اين بازي دعوت مي كنم.

 

شيلا مامان نيما شير پسر

روشن عزيز

آبينه عزيز

خاتون گل

نداي يادداشتهاي من

شيلاي بهشت كوچكي به نام خانه ما

 


نویسنده: ساناز
ساعت: 11:30
تاریخ:
شنبه هشتم تیر 1387


سلاممممممممم

من اومدم.راستش خيلي وقت بود كه از قرنطينه و استراحت مطلق در اومدم اما شانس با پا بد لگدي بهمون زد و در همين روزهايي كه خونه نبوديم و به عبارت ديگه خونه آنا اينا لميده بوديم برقها هي رفت و اومد تا آخر پاور كامپيوتر رو از بيخ و بن سوزوند بعد هم كه خورد به اين تعطيلات كبري و منو آقاي شيك عين عصز هجر از دنياي بيرون بي خبر بوديم.اين پست رو هم الان در خونه مامان آقاي شيك دارم براتون مي نويسم .( دارم از موقعيت سو استفاده مي كنم). به هرحال ديگه داشتم از دوري شما دوستاي خوبم و اين خونه مجازي دق مي كردم.اما آقاي شيك قول داده به زودي كامپيوتر يه دگتر اساسي ببره براي همين تا درست شدن كامپيوتر خيلي نمي تونم بيام به شما ها سر بزنم ولي از الان و از همين جا دارم اعلام مي كنم دلم براتون خيلي خيلي تنگ مي شه.

 

ساناز نوشت: از همتون كه به من و فسقلي لطف داشتيد تشكر مي كنم.همه كامنتاتونو خوندم و سعي مي كنم به توصيه هاي مهربانانتون  عمل كنم.


نویسنده: ساناز
ساعت: 20:55
تاریخ:
شنبه هجدهم خرداد 1387