تبليغاتX
من و يه آقاي شيك
من و يه آقاي شيك

من و آقای شیک در سال 80 با هم پیمان ازدواج بستیم


اولین حرفهای کوچولو کوچولوی جوجه طلا

 * یه خبر مهم ...

چند روزه که پرنسسم کلمه  های  ماما ، بابا  و بهبه را به معنا و منظور خاصی بکار می بره.هر وقت کارش گیر می کنه ماما می کنه و اگه من دور وبرش نباشم بابا می کنه و هر وقت غذایی را می خوره که دوست داره تا آخرش به به می کنه.خدا را شکر که دخترکم داره به حرف زدن می افته.عروسکم دارهیه زندگی دیگه را شروع می کنه.دلبندم ، عزیزم حرف شیرین زبونیت مبارک باشه.ایشالا که همیشه از زبون نازت حرفهای خوب خوب بیرون بیاد .ایشالا که در تمام زندگیت زبونت به خیر بچرخه و خدای ناکرده بده کسی از زبونت نگذره.ایشالا که همیشه زبونت گره گشای کسی باشه نه اینکه در زندگی کسی گره بیاندازه.دخترکم این قسمت یکی از سخت ترین قسمتهای زندگیته.قسمتی که می تونه تو را همیشه جز بهترین  همنشینهای اطرافیانت بکنه یا بدترین همنشین ها.می تونه تو را تا عرش بالا ببره و یا خدای ناکرده تا نهایت به قعر پستی بکشونه.پس برای بیرون آمدن هر کلمه از دهانت  مراقب باش.سعی کن بهترین و شیرین ترین واژه ها از زبونت بگذره و دل شنوده ات را شاد کنه نه اینکه دل کسی را بشکونه.دخترم هیچ کس از زندگی خودش خبر نداره .اینها را می نویسم تا اگه روزی من نبودم بتونی راه و مسیر زندگیت را خودت پیدا کنی و درست و از غلط بشناسی.می دونم تو روزی تمام این خونه مجازی را زیرو رو می کنی .

*خبرمهم دیگه اینکه دندان پنجم هم دراه سرو کله اش پیدا می شه.فکر کنم امروز فردا نیش بزنه

*بلاخره طلسم کلاس رانندگی رفتن  شکست و راهی کلاس شدم.اما خدایی کلاس فنی خیلی چرنده و بنده بیشتر اوقات در حال چرت  زدن هستم.اگه خدا بخواد تا 2-3 روز دیگه هم کلاسهای عملی شهر هم شروع می شه و باز هم اگه خدا بخواد تا 1-2 ماه دیگه ماشینش هم می رسه.این چند روز مجبور بودم هلن را به دست آقای همیشه شیکمون بس÷رم اما دیروز وقتی برگشتم دیدم بنده خدا همسری تمام موهای سرش از دست وروجک خانوم سیخ شده از بس که دخملک تو اون 2 ساعت غر زده بود به جونش.

*چند روز ه که من و آقای شیک حسابی معتاد شدیم.اونم معتاد یه سریال کذایی.فرار از زندان.جوری هم معتاد شدیم که اگه مواد بهمون نرسه حالمون بد جور خراب می شه.چند روز پیش یکی از دوستای همسری چند قسمت از این سریال را برامون آورد.ما هم اولش با بی میلی گفتیم یه قسمتش را ببینیم  اما همون یه قسمت باعث شد که دیگه برای آو.ردن قسمتهای بعدی صبر نکنیم و تا پارتهایی که داریم تمام می شه می ریم سوپر سر کوچه و قسنتهای بعدی را می خریم.اونم دوبله جوانه پویا.حالا ببینید ما چقدر حالمون خرابه.جالب اینجاست که تو این اوضاع شبونه خانوم خانومای ما هم شبها دلش نمی خواد بخوابه و تا نصفه شب پا به پای ما بیدارهو تو اون تاریکی که نه من آقای شیک را می بینم و نه اون منو، دخملک انواع بازی ها را برای خودش می کنه.از سر و کولمون بالا می ره ، داد و بیداد می کنه و خلاصه هر آنچه که انرژی در بدن داره می گذاره برای همون 2-3 ساعت.

*من و همسری رسما چند روزه که تقسیم اراضی کردیم.یعنی اینکه لب تاپ رسما به همسری تعلق گرفت و کامپیوتر خونه به من.هر دومون جل و پلاسمون را از تو کامپیوتر اون یکی جمع کردیم.اینجوری خیلی بهتر شد.هم جامون باز تر شد و هم هر کسی به کار خودش می رسه و برای چند دقیقه کار منتظر این نمی شه که کار اون یکی تمام بشه.البته هنوز در بخش اینترنت با هم مشترکیم و همسری مستاجر بنده هست.نا گفته نمونه که منم صاحبخانه خوبی هستم و تمام امکانات را در اختیارش می گذارم.باز بگید صاحبخونه ها بدند.

*راستی این را یادم رفت بنویسم.هفته پیش هلن را برده بودم دکتر برای چکاپ.خدا را شکر که از هر نظر دخملک در شرایط ایده آل بود.اما دکترش می گفت سعی کن جاهای شلوغ نبریش.آنفولانزا خیلی زیاد شده.حتی خودش دخترک را سریع معاینه کرد و بهمون گفت زود از اینجا برید.گفت تب بیشتراز 2 روز و سرفه های مداوم همون نشانه های آنفولانزای خوکی هست و تو بچه ها خیلی زیاد شده.تو را خدا خیلی مواظب جوجه هاتون باشید و جاهای شلوغ نبریدشون.

*تحقیقم را برای از شیر گرفتن هلن شروع کردم.2 ماه وقت دارم.حسابی دارم رو این موضوع تمرکز می کنم.اما خیلی سخته.هلن به شدت خوابش وابسته به شیر خوردن هست.می ترسم خوابش بهم بریزه .بخصوص خواب شبونه اش.تو روز خیلی سراغی از شیر نمی گیره اما موقع خواب که می رسه خودش را به هر طریق بهم می رسونه و شروع می کنه  به کشیدن یقه لباسم و خودش را بهم می چسبونه.حالا نمی دونم باید چکار کنم.به هیچ طریق دیگه ایی هم نمی خوابه.شیشه شیر هم نمی خوره.حالا پیدا کنید پرتقال فروش را.

*ژاکتی را که داشتم برای هلن می بافتم بزرگ در اومد.کاملش می کنم و می گذارم برای سال دیگه اش.دوباره باید شروع کنم یکی دیگه براش ببافم.فکر کنم خدا هم دید من بد جور ضایع شدم برای همین هوا را گرم کرد تا من وقت کنم یکی دیگه برای امسالش ببافم.

اینهم عکس ۲تا فرشته در روز تولد سوشیانس گلم.

 آپلود عکس

 آپلود عکس

 آپلود عکس

پا نوشت:  امروز بهم ثابت شد دخترک خودش را خوب می شناسه.وقتی داشتم عکس آپلود می کردم با باز شدن عکس خودش کلی ذوق کرد.

بعدا نوشت: دیروز سر و کله دندان  پنجم هم پیدا شد.در انتظار ششمی هستیم.

 


یکشنبه دهم آبان 1388  توسط ساناز  |

 

اول از همه تولد سوشیانس گلم مبارك.خاله ايشالا سالهاي طولاني را به خوشي و سلامتي به همراه مامان و باباي گلت پشت سر بذاري.عشق كوچولوي من براي خودش ديگه مردي شده.دوست داشتني ترين موجودي كه تا حالا ديدم.منكه از ته دل عاشقشم.

15 روز ديگه هم تولد يه عشق ديگه ام هستش .امیر سام  عزيزم كه از وقتي ديدمش براي خودش ته قلبم  يه جايي باز كرد.حيف و صد حيف كه نمي تونم زو د به زود ببينمش.براي همين به شدت دلتنگش هستم.امير سام قند عسلم تولدت مبارك.ايشالا كه تو هم 100 سال به خوشي و سلامتي به همراه مامان و باباي گلت روزگار بگذراني.عشقهاي كوچولوم دوستتون دارم و دلم  هميشه براي ديدنتون پر مي كشه.آخه شماها به همراه هلن دوستاي اون دنياي همديگه ايد و ارزشتون از همر چيز با ارزشي تو دنيا بيشتر و بيشتره.من و ماماناتون دوران  حاملگيمون را با هم روز به روز طي كرديم تا امروز كه شما فرشته ها تو بغلمونيد.پس قول بديد كه هميشه خوش و خندان و صد البته سلامت باشيد.

*خدا را صد هزار مرتبه شكر .بالاخره سر و كله دندان چهارم  پرنسس كوچولو هم پيدا شد.خدا كنه بقيه هم زود زود دربياد.

*اين روزا حالم خيلي خوبه و صد البته دليلش هم اينه كه تصميم گرفتم يه مامان شاد و يه همسر شادتر باشم.با اين تصميم حال خودم از همه بهتره.روزا تو خونه آنقدر با هلن بازي مي كنم كه شب بيهوش مي شم.دخملك هر روز شيرين تر از روز پيش مي شه و من هم مثل بقيه مادرها از حالا براي جدايي 2-3 ماه آيندهمون هم نگرانم و هم ناراضي.اما كار كردن من اول از همه براي آينده دخملك مفيده بعد براي خودمون.به هر حال آروم آروم دنبال كار گشتن را دارم شروع مي كنم.دوستاي قديمي مي دونند كه من به خاطر شرايط كاريم و ارجح بودن استراحت تو دوران حاملگي ، كار قبليم را از دست دادم براي همين چكمه هاي آهنيم را پوشيدم تا دنبال كار بگردم.

*2 ماه ديگه هلن يك سالش مي شه.آنقدر اين يك سال با همه سختي و فراز و نشيبش برام زود گذشته كه احساس مي كنم تمام اين مدت را تو خواب بودم و الانه كه بيدار بشم.اما واقعيت اينه كه از خواب و رويا خبري نيست.دخترك داره اولين سال زندگيش را پشت سر مي گذاره و وارد سال هاي بالاتر مي شه.ايشالا كه هميشه تو زندگيش ذلش خوش باشه و سلامت.اين دعا را نه تنها براي دردانه ام مي كنم بلكه آروزيي كه براي هر فرشته كوچكي مي كنم.اين فرشته ها  شور و شوق زندگي هستند.آدم به عشقشون روزش را شروع مي كنه و با عشقشون مي خوابه.گاهي فكر مي كنم چرا آنقدر دير به فكر بچه دار شدن افتاديم.شايد اگه مي دونستيم كه وجود هلن آنقدر بهمون انرژي و نشاط مي ده زودتر اين تصميم را عملي مي كرديم.

*از هلن بگم كه اين روزا واسه خودش شاهكاري شده عشق مامان.به شدت به روروئكش وابسته شده و صد البته مستقل. صبحها از خواب كه بيدار مي شه مي ره توش  و از اين گوشه خونه به اون گوشه و از اين اتاق به اون اتاق.جديدا وقتي مي ره تو اتاق ، از توي آشپزخانه كه صداش مي كنم به سرعت خودش را بهم ميرسونه و از پاهام آويزون مي شه كه بغلم كن.بعد هم همچين خودش را بهم مي چسبونه و خودش را تو بغلم جا مي كنه كه دلم مي خواد زمان همون جا استپ كنه و اون لحظه هيچوقت تمام نشه.

*رو پاتختي اتاقمون دو تا قاب عكس هست.يكي از عروسيمون و يكي از روز چله هلن كه هر سه نفرمون توش هستيم.هلن عاشق اين عكس سه نفره هست.روز 65 بار اين قاب را بر مي داره و نگاش مي كنه و بعد مي اندازه زمين و ميره سراغ اون يكي.جالبه كه چون خيلي دستش به اون يكي نمي رسه فهميده كه با كشيدن روميزي قاب بهش نزديك مي شه.براي همين براي بدست آوردنش تندي روزميزي را مي كشه مي اندازه زمين.كلا هلن خانوم دل خوشي از روميزي نداره.روزي 120 بار من روميزي ميزها را مي گذارم سرجاش وهلن به سرعت برق پشت سر من دوباره مي اندازدشون زمين.كلا ديگه قيدشون را زدم و تصميم دارم جمعشون كنم.

*ديگه اينكه عروسك مامان يواش يواش داره ماما  را به منظور خاص به كار مي بره و بيشتر در زمان لوس كردن خودش .مي دونه كه وقتي ماما مي گه نفسم بند مياد براي همين هر كار خلافي مي خواد بكنه ماما  ماما مي كنه به من نگاه مي كنه.اينجوري خانوم خانوما كار خودش را راه مي اندازه.گاهي اوقات كه صبحها زودتر از من بيدار مي شه پا ميشه تو تختش و آنقدر ماما مي كنه كه من بيدار بشم.

*قبلتر ها هلن خيلي خوب صبحانه مي خورد .اما نمي دونم چرا جديدا هر كاري مي كنه تا از زير صبحانه خوردن در بره.آنقدر كه گاهي اوقات همه چيز را تلف مي كنه بيرون.بايد حتما با دكترش مشورت كنم.ديگه اينكه جديدا هلن داره غذاهاي جديد را تست مي كنه.لوبيا پلو را تو اين غذاها بيشتر دوست داشته.تصميم دارم فردا براش استامبولي يا همون پلو قرمز خودمون را درست كنم.خودم كه عاشق اين غذام .بايد ببينم كه هلن هم دوست داره يا نه.


جمعه یکم آبان 1388  توسط ساناز  |

 

يكي رو ، يكي زير.يكي رو يكي زير.دارم براي فرشته كوچولوم ژاكت و كلاه مي بافم تا از سرماي زمستون در امان باشه.فرشته كوچولوم اما هرازگاهي مثل يه بچه گربه شيطون دنبال كامواهام چهاردست و پا مي دود و با هر تكان و پيچش نخ  سر ذوق مي آد.

خيلي درگير كار بودم. حتي وقت نداشتم به قيافه خودم تو آينه نگاه كنم.بالاخره خداخواست و  اين كار پر زحمت تمام شد وايشالا  مي ره چاپخانه.از نتيجه كار راضيم .خدا را شكر سفارش دهنده هم با ديدن كار كبكش خروس مي خونه.اينو تو صداش مي شد پيدا كرد.بنده خدا كلي تشكر كرد.اما واقعا اگه مامانم نبود اين كار به سرانجام نمي رسيد.كار گرفتن تو خونه اونم كاري كه همش تمركز مي خواد با يه بچه كوچيك و كنجكاو كه دوست داره به همه جا سرك بكشه غير ممكنه.دخملكم  وسطاي روز ديگه طاقتش طاق مي شد .بنده خدا مامانم از كار و زندگيش افتاد حسابي.

راستش مامانم براي من خيلي تو زندگيم زحمت كشيده.از همه جونش برام مايه گذاشته و فداكارانه همه چيز را براي من مي خواد.اما من حتي يه سر سوزن از زحمتهاشو نمي تونم جبران كنم  و اين منو ناراحت مي كنه. وقتي مامانم را مي بينم همش به خودم مي گم خدا كنه منم بتونم مثل مامانم براي هلن مادري كنم.بگذريم.تو ديروز اتفاق ناخوشايندي برامون افتاد. براي همين خيلي بي حوصله و دپرسم.حال و حوصله خودم را هم ندارم چه برسه به بقيه و تنها نتيجه اش هم كنسل شدن موقتي كلاس رانندگيم بود كه ديروز اولين جلسه اش را رفتم.انگار اين كلاسه يه جورايي برام طلسم شده.خيلي دوست ندارم از اين اتفاق حرفي بزنم.شايد يه روزي نوشتمش ولي نه حالا و به اين زودي ها.شايد تا وقتي كه بتونم درگيري ذهنيم را از بين ببرم و با خودم كنار بيام.اما الحق آقاي شيك خيلي خوب بود.مثل هميشه در كنارم و پا به پام.با هم تصميم گرفتيم كه اين مسئله را هم مثل هميشه با هم حل كنيم و متحد باشيم.ما وقتي با هم متحديم مي تونيم كوه را هم جا به جا كنيم چه برسه به اين مشكلات ريز و درشت.تصميم بعديمون هم اين بود كه بايد خودمون براي خودمون و هلن تصميم بگيريم.گاهي اوقات دلسوزي هاي زياد از حد همه ،چه خانوده من و چه خانواده همسري باعث مي شه كه از تربيتش غافل بشيم و يه بچه لوس و ننر را بار بياريم.چيزي كه نه تنها من كه همسري هم از آن متنفره.

آقاي شيك عزيزم ازت ممنونم كه مثل هميشه تو يه لحظه سخته ديگه حمايتم كردي و همدردم شدي.اگه نبودي نمي دونم چي مي شد.اما بودنت مثل همه اين 8 سال گرم بود و دلنشين.

همسرم ازت ممنون كه،‌براي من و هلن  وجو داري . مرسي از اينكه هميشه هستي.دوست دارم مثل هميشه و بيشتر از هميشه و مثل هميشه هم من و هم هلن به وجودت افتخار مي كنيم.

-         دندان سوم هم به سلامتي در اومد.بچم خيلي اذيت شد.خيلي در اومدن اين يكي دندان طول كشيد.من نمي دونم 32 تا دندان اگه قرار باشه اينهمه طولاني در بايند كه هنوز در نيومده بايد بريزند و دائمي ها در بياد.2 ماه فاصله در اومدن هر دندان خيلي زياده.

-         جمعه قراره يه اتفاق خوب بيفته.خدا كنه به هلن حسابي اين برنامه بچسبه و تلافي اين مدت كم گذاشتنم براش بشه.

-         مجبور شديم براي محار كردن شيطنت هلن يه روروئك ديگه بخريم.زحمتش افتاد گردن مامان همسري.اما اينجوري هم ديگه هلن خانوم مي تونه مستقل براي خودش  تو خونه حركت كنه .بدون اينكه براش اتفاقي بيفته.خوبي اين روروئكه اينه كه با اينكه ايرانيه اما سبك و هلن مي تونه با خودش همه جا بكشدش.روروئك قبلي خيلي سنگينه و فقط به درد روي سراميك مي خوره.

دادن غذاهاي جامد را به هلن شروع كردم.خدار اشكر كه خوب به اين مورد هم جواب داد.فكر كنم اين مدل غذا را بيشتر از غذاهاي مايع دوست داره.ضمن اينكه خوردن چايي تلخ را بيشتر از چايي شيرين دوست داره.

خيلي وقته كه صداي حيوانات را با هلن تمرين مي كنم.صداي گاو و خروس را خيلي دوست داره.يه سري dvd هاي بيبي انيشتن را هم براش گرفتم كه امروز اولين روزي بود كه براش گذاشتم.امروز كه دوست داشت ببيندشون.بايد ببينيم از بقيه اش هم خوشش مياد يا نه.تعريفشون را كه خيلي شنيدم.مي گن تاثير خوبي رو بچه ها داره و خيلي چيها را به بچه ها آموز مي ده.براي برنامهشون هم از زبانهاي انگليسي و اسپانيايي و فرانسه استفاده كردند كه اين قسمتش براي خودم خيلي خوبه.سعي مي كنم تو پست بعدي مفصل در موردش بنويسم.


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  توسط ساناز  |

 

قدم اول

دقیقا۴ روز قبل از نه ماهگیش.دستش را به مبل گرفت و ایستاد.بعد اون یکی دستش که آزاد بود را به سمت من دراز کرد که به اندازه ۴-۵ قدم ازش دورتر رو مبل نشسته بودم.دستش را می گیرم.پیش خودم فکر می کنم حتما می خواد تعادلشو را به دست بیاره اما در یه لحظه باور نکردنی ( البته فقط برای من باور نکردنیه) همون فاصله را با پاهای کوچولو ش طی می کنه.اولین قدمهای زندگیش را برداشت.ذوق می کنم  از خوشحالی.کیف می کنم و تو دلم قند آب می شه از اینکه فرشته ام داره به خوبی و با حمایت خدای بزرگش رشد می کنه.خدایا بزرگیتو شکر.

همش ته دلم می گم ای کاش اون لحظه ساعت را دیده بودم.اما ندیدم.

عروسکم. دخترم اولین قدمهات  ۱۰۰۰بار مبارک. از ته دل دعا می کنم تمام قدمهایی که در طول زندگیت بر می داری در راه خیر و خدمت به همنوعت باشه.فرق نداره ایرانی یا آمریکایی یا افغانی یا آفریقایی...تنها این مهمه که هر قدمت را برای شاد کردن دل همنوعت باشه   و  یا برای برداشتن باری از روی دو ش آنها.

دخترم قدمهات را محکم بردار تا هیچ چیز  بی ارزشی نتونه اونها را تو راهیی که هدفت در زندگیست  سست کنه.هیچ ذره ایی نتونه اونها را متوقف کنه.هیچ موجی نتونه اونها را متلاطم کنه.

عزیزم بهت افتخار می کنم.می دونم و یقین دارم که تو بهترینی.هم برای دیگران و هم برای من و پدرت.ازت ممنونم که منو لایق مادری کردنت دونستی عزیزم.ازت ممنونم که آنقدر خوبی.ازت ممنونم که بعد از پدرت  عشق را دوباره   تو دلم زنده کردی.عشق پدرت روحم را جلا داده و عشق تو قلبم را نورانی کرده.

دوست دارم آرام جانم.بیشتر از هر کس و هر چیز تو این دنیا.دوست داشتنت را با قیمتی ترین های دنیا عوض نمی کنم نفسم.مگه می شه که کسی نفسش را عوض کنه.مگه می شه نفس کشیدن را فراموش کرد.مگه می شه...

هزاران بار دوستت دارم.

 


یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

*چند روزه كه جوجه كوچولوم مريضه.يه عفونت ، اومده سر وقت دختركم.2 روز اول تب داشت و خيلي بي حال بود.لب به غذا هم نمي زد.اما خدا را شكر از ديروز بعد از ظهر حالش خيلي بهتر شده.سرحال اومده و غذا مي خوره.

*چند روزه كه مامانم اومده پيشم.ازش خواستم اين چند روز پيشم باشه تا بتونم كاري كه قبلا گفته بودم را انجام بدم.كار كردن با هلن خيلي سخته.اون بچه است و دائم دلش بازي و توجه مي خواد.که حق طبیعی اشه.در حاليكه كار من يه كاريه كه تمام فكر وذهن و تمركز آدم را مي طلبه.دوست ندارم يه كار شرتي پرتي تحويل مردم بدم.دوست دارم هركسي كارم را ورق بزنه ازش تعريف كنه.به هرحال چند روزه كه به مدد مامانم  هم من مي تونم كار كنم و هم هلن تنها نيست. اين روزا هلن فقط شبها كه تو اتاق ما مي خوابه از مامانم جداهست وگرنه كل روز با مامانم مشغول بازيه.بنده خدا بابام كه اين روزا به خاطر ما تو خونه تنهاست.بي مامانم.

*امروز عموي هلن از كربلا برگشت.هلن صاحب يه عروسك آوازخوان شد.يه كوچولو از ديدن عروسك تعجب كرده.

*كار دندانم اگه خدا بخواد تمام شد.ببينم از هفته ديگه مي تونم برم تعليم رانندگي.سه هفته است كه شهريه ام را دادم اما هنوز به خاطر دندانم سر كلاسها نرفتم.احتمالا آخر ماه رمضان اين كار امكان پذير مي شه.

*پنجشنبه افطار خونه مادر بزرگم دعوتيم.خوشحالم.چند سال بود كه افطاري خونه مادر بزرگ تعطيل شده بود.ايشالا كه مادربزرگم هميشه صحيح و سالم باشه و سفره افطاريش به پا.خدا كنه كه هلن با كسي غريبي نكنه و بهش خوش بگذره.اونجا همه دوستش دارند و يار بازي زياد داره.اگه غريبي نكنه و باهاشون بسازه.

*هلن اين روزا خيلي شيطون شده.نمي دونم بدون مامانم مي تونم از پسش بر بيام يا نه.تا روتو بر مي گردوني مي بيني كه يه گوشه را گرفته و داره مي ره بالا.خودش را از مبل بالا مي كشه. پا كه مي شه مي خواد از پشتي مبل هم بالا بره.

*كل خونمون را به خاطر هلن پوشونديم از فرشهاي رنگ ووارنگ.صد رحمت به خونه قمر خانوم.از اين به بعد هر وقت ديگه جايي را آشفته بازار ديديد ياد من بيافتيد و بگيد خونه ساناز خانوم جاي خونه قمر خانوم.

*اين روزا آنقدر همسري را كم مي بينم كه بهش پيشنهاد استخدام يه منشي را دادم كه اون گوشه موشه ها براي ما هم يه قرار ملاقات فيكس كنه.بنده خدا من و بنده خدا همسري كه همش مشغول كاره.

 تو اين مدت از بس مشغول اين كار لعنتي بودم كه حسابي از دختركم غافل شدم.آنقدر كه امشب احساس كردم در عين حال كه پيشم هست و هر ثانيه مي بينمش اما چقدر دلم براش تنگ شده.

دخترم ، عزيزم،‌گل كوچولو ي من  ببخش من را كه آنقدر تنهات گذاشتم.ببخش كه با تونيستم.اما همه اين تلاشهاي كوچولویی كه تازه شروع شده براي اينه كه يه روز وجود من شادت كنه.كه روزي بهم افتخار كني.دوست دارم روزي از اينكه من مادرت باشم شادت كنه نه اينكه از وجودم خجالت زده بشي.

عزيزكم  ازت ممنونم كه هستي،‌كه وجو داري ، كه خوب هستي.ازت ممنونم كه وجودت را براي من به ارمغان آوردي.معجزه خداي مهربان من هميشه باش.هميشگي باش.

نمي خواستم عكس بگذارم اما در عين حال هم نتونستم از خير اين عكس ها  بگذرم.دوستدارم تو وبلاگم يادگاري باشه.

اولین تجاوزات به وسایل مامان و بابا.سیم شارژ موبایل من از قرار خیلی خوشمزه است.( این زانو بندها  که پای هلنه برای بچه هایی که تازه چهار دست و پا  شده اند خیلی خوبه.از زخم زیلی شدن نجاتشون می ده.قابل توجه مامان ها.)

اولین ایستادن های جوجه کوچولو .

پانوشت: دارم رو ترس هام کار می کنم . هلن از آزادی که پیدا کرده سر حال تره.دعا کنید موفق بشم.

 

 


چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

داره چهار دست و پا تو خونه مي گرده.به محدوده ممنوعه نزديك مي شه.قبل از اين كه دستش از محدوده خارج بشه خودش را تودستاي من مي بينه.ميارمش يك كم عقب تر.دوباره با سرعت خودش را به جاي قبليش مي رسونه.تو روز اين كار را تقربيا 10-15 دفعه ايي انجام مي ده. عكس العمل منم همان بود كه بود.

چهره معصومش درمانده شده.نمي دونه چطور خودش را از اون فرش 6 متري خلاص كنه.نياز داره تا دنياشو كشف كنه.نياز داره كنجكاوي كنه.نياز داره از همه چيز خونه ايي كه توش زندگي مي كنه سر دربياره.اما ترس من جلوش را مي گيره.مي ترسم بره رو سراميك ها.مي ترسم دستاي كوچك و ضعيفش تاب وزنش را نياره.مي ترسم سر بخوره و با صورت زمين بخوره.مي ترسم اون دوتا الماس خداي نكرده بشكنه.دارم با ترسام زندگي را براش سخت مي كنم.همه هم سن و سالهاش مي توانند چيزاي جامد مثل نان و بيسكويت و ... را به راحتي با دو دندان بخورند.اما هلن من هنوز نمي تونه.از بس كه من ترسيدم.از بس كه مي ترسم بپره تو گلوش و من ندونم كه چيكار بايد بكنم.همسر آزيتاي خوبم برام توضيح داد كه تو اين موقعيت چه كنم اما بازم مي ترسم.

مي ترسم ترسهام باعث بشه كودكم ، دخترم از بچه هاي ديگه عقب بمونه.مي ترسم كه ترسهام باعث بشه پيشرفت دخترم را كند كنم.چه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دست خودم نيست.هنوز جرات پيدا نكردم.وقتي با همه مراقبتهام تعدلش بهم مي خوره وبا سر  زمين مي خوره من بيشتر از اون دردم مي گيره.بيشتر از اون از ته دلم اشك مي ريزم.جوجه ام هنوز كوچيكه.بايد بزرگ بشه.بايد رشد كنه.اما من با همه احساساتم  مانع بزرگي براش شدم.

دخترم منو ببخش كه نمي تونم بر ترسهام غلبه كنم.دعا مي كنم كه خدا زودتر كمكم كنه تا تو زودتر به دنيات برسي.

گاهي از دست خودم عصباني مي شم.

 

 

پا نوشت: محدوده ممنوعه ،‌خروج از فرش و ورود به محوطه سراميكي خونه است.


چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

ديروز روز خوبي بود.از مدتها قبل دوست داشتم كه يكي از دوستان وبلاگيم را ببينم ، كه ديدم. منظورم آزيتاي مهربان وبلاگ دلبند.جاي همه خالي بود.هم از وجود خودش لذت بردم و هم از حضور همسر مهربان و پسر قند عسلش.منظورم سوشيانس خودمونه.الهي بگردمش ، گل پسملمون آنقدر آقا كه نگو و نپرس.جيكش در نيومد.اما به جاش هلن تا دلتون بخواد آتيش سوزوند.آنقدر كه مجبور شديم از گارسون رستوران بخواهيم كه ظرفهاي رو ميز را جمع كنه.چون بعيد بود از دست اين وروجك خانم ظرفي نشكنه. تو دقايق اول ديدنمون، همسر آزيتا به ما مي گفت چه دختر آروميه، چقدر بي صداس و...  منم مي گفتم حالا صبر كنيد  .ا آخر شب ايشون هم به اين بالاخره به حرف من رسيد واقرار كرد كه سوشيانس جيگر خيلي از هلن مظلوم تره.گرچه اين موضوع را همه مي تونستند تو چشماي مهربون شاه پسر  ببينند.

اما به هرحال ما كه داماد آيندمون را پسنديديم .از قرار دختر ما هم با همه شيطونيش مورد پسند  خانواده آقا داماد واقع شد.قرار شد دفعه ديگه با عاقد بريم قرار وبلاگي.اما بين خودمون بمونه ها من كلي دلم به حال داماد م كباب شد كه قراره چي از دست دختر من بكشه.

خلاصه كه من و آقاي شيك كلي از اين خانواده مهربان انرژي مثبت گرفتيم و تا آخر شب شارژ بوديم.اميدوارم كه آنها هم ديدار ديشب براشون همين طور بوده باشه.

آزيتاي خوبم ازت به خاطر دعوتت و شب خوبي كه داشتيم ممنونم.

يك سري هم عكس گرفتيم كه مي گذارم.لحظات جالبي را از دو تا فرشته كوچولو سعي كردم شكار كنم.

سوشیانس عسل

تو راخدا ببینید اول کاری چه پشتشون را کردند بهم دیگه.


دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

ما از سفر برگشتیم.خیلی خیلی سفر خوبی بود.از ته دل می گم واقعا جای همه خالی بود.رفته بودیم به یکی از روستاهای نزدیک نطنز.یه آرامشی داشت که خیلی وقت بود تو هیچ جا حس نکرده بودم.برای اولین بار تو زندگیم حوصله ام سر نمی رفت.با اینکه کار خاصی نمی کردیم و هیچ تفریح گاهی نبود اما گشت زدن های  بعداز ظهرها  تو باغ های تو در تو  اونم با یار قدیمی دوران کودکی  جایی برای حوصله سر رفتن نمی گذاشت. من و یار کودکیم خیلی وقت بود تا نصفه شب با هم حرف نزده بودیم .خیلی وقت بود یه دل سیر با هم دردل نکرده بودیم.من و یارم یه دل سیر کیف کردیم از این سفر .از آغاز سفر و شروع جاده ها تا آخر این سفر.یار کودکیم ازت متشکرم که دعوتم کردی.ازت متشکرم که برام فرصتی به ارمغان آوردی که بفهمم منهم هنوز زنده ام و تکتک سلول های بدنم دارند نفس می کشند و هنوز از کودکی کردن غرق لذت می شوند.یادم آوردی که هنوز می تونم به راحتی به یه موضوع کوچک مثل همون در باغ قدیمی به راحتی  و از ته دل بخندم.

هلن هم خیلی دختر خوبی بود.چند تا کار جدید کرد که خاطره اش تو اون روستا ثبت شد.اول اینکه  دس دسی را یاد گرفت و تا بهش می گفتیم هلن دس دسی کن خودش شروع می کرد دیگه.همین جور سرسری کردن را.سرش را تکان می ده و نگات می کنه  تا تو هم انجام بدی.اما تو این چند روز که برگشتیم دخترک حسرت یه دس دسی را به دل بابای بنده خداش گذاشته.هر کار می کنیم حاضر نیست دس دسی بکنه.

کار بعدی دیگه هم این بود که چهار دست و پا رفتن را به طور پیشرفته ایی تمرین می کرد تا اینکه دیروز خونه مامانم یک دفعه شروع کرد به راه رفتن.عروسکم خودش کلی ذوق کرده بود.

ابیانه هم رفتیم.ما که اسمش را گذاشتهایم شهر عروسکی.عروسک هاش هم زنهای بومی اونجا بودند با اون لباس های محلی زیباشون.کلی عکس گرفتم.

تو این چند روزه یه کار خوب دیگه هم کردم و اون هم ثبت نام رانندگی بود.خسته شده بودم از اینکه همیشه وبال بابام باشم.بنده خدا هرجا من می خواستم برم میامد دنبالم.حالا دیگه اگه خدا بخواد هر جا اون بخواد بره من می رم دنبالش.کلاس هام از سه شنبه شروع می شه.خدا کنه بتونم به ترسم غلبه کنم و هم تو امتحانش جلوی افسر هول نشم و هم از اینکه تنها رانندگی کنم نترسم.

تا روز شنبه باید یه کاتالوگ   سفارشی را  طراحی و تحویل بدم.فرصت سر خاروندن ندارم.دعا کنید از کارم خوششون بیاد وگرنه واقعا واقعا افسردگی می گیرم.حالا تو این هیر و ویر دندان درد هم گرفتم.سه شنبه و پنج شنبه بیشتر وقتم تو دندان پزشکی می گذره.باید دندانم را عصب کشی کنم.خدایا تو را خدا این چند روز را یه جور کششششششششششششششش بیار.وقتم خیلی کمه.ای خدا.


دوشنبه نهم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

فردا قراره من و هلن بريم مسافرت.فكر كنم اين سفر هم براي من خوبه كه از همه چيز خسته شدم و نياز به تمدد اعصاب دارم و هم  اين تنهايي براي آقاي شيك خوبه كه به كاراش برسه و بهشون سر و سامان بده.اميدوارم كه خستگي دوران بعد از زايمان از تنم دربياد.با اينكه عيد هم شمال بوديم اما  اون سفر خيلي كمكي بهم نكرد.گاهي اوقات بهتره كه انسان از يارش دور بشه تا هم تنوعي بشه و هم احساس هاي گذشته  دوباره  به سراغش بيان.اين دومين سفريه كه بدون آقاي شيك تو اين 8 ساله ميرم. گرچه بدون اون شايد خيلي بهم نچسبه اما واقعا براي هر دومون لازمه.

آخر هفته برمي گردم.دعا كنيد كه  هلن بي هيچ مشكلي بتونه تو اين سفر خوش بگذرونه.به هر حال وجود همسر و پدر يه امنيت خاصي براي آدم داره.اميدوارم بتونم اين امنيت را براي هلنم به وجود بيارم.

خوش می گذره .می دونم.هر چی نباشه دارم با کسی این سفر را می رم که تمام کودکیمون را با هم خوش گذروندیم. از برف بازی ها گرفته تا شبهای چهارشنبه سوری و ... .دقیقا ۸-۹ ساله که دیگه با هم تنها نبودیم.حالا هر دومون با یه بچه به  سراغ خاطرات دوران کودکیمون می ریم. 


دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط ساناز  |

 

با تو

به خواب عميقي فرو رفتي.نفسهات آروم آرومه. دارم نگات مي كنم.گاهي وقتها دلم مي خواد همه وجودم چشم بشه تا تصويرت براي ابد تو وجودم حك بشه.نمي دانم چرا يهو از نگاه كردن بهت دلم گرفت.ماماني قول بده زود بزرگ نشي.قول بده تا مي تواني بچگي كني.مي دانم دلم براي اين روزات خيلي تنگ مي شه.درست مثل روزايي كه تو دلم  و وجودم بودي و حالا نيستي.آخ... نمي داني چقدر جات تو دلم خاليه.

شيطنتهات رو ز به روز داره بيشتر و شيرين تر مي شه.امروز تونستي يه قدم چهار دست و پا به جلو حركت كني.اين نتيجه تلاش دو روزه ات  بين ساعتهاي 4 تا 6.30 صبح بود.بين من و بابات يه لگد به من و يه لگد به بابات مي زدي تا جاي بيشتري را براي انجام كارت باز كني.زود خسته شدي.اما  نگران نباش ، فردا يك قدمت تبديل به دو قدم مي شه و به همين سرعت اگه خدا بخواد روي پاي خودت مي ايستي .يك روز هم كه خيلي دير نيست با اون دوتا پاي كوچولو و خشگلت تمام روز را مي دوي بدون اينكه خسته بشي.

استخر بادي ديروز خونه مامان زينتت به پا شد و اولين آب تني تو يه ظهر داغ تابستوني را تجربه كردي.اول تعجب كرده بودي.اين را تو چشماي نازت مي ديدم.اما خيلي زود خودت را با شرايط وفق دادي و كلي آب بازي كردي.من و مامان زينت و بابايي و عمه و عموت هم دورت جمع شده بوديم و از خنديدنت مي خنديديم.آنقدر بازي كردي كه تا از آب بيرون اومدي از زور خستگي خوابت برد.خلاصه كه مامان جون اين روزا روزاي خوشيته.روزاي كودكيته.قدرشو حسابي بدون.تنها خاطره اين روزاست كه تو روزاي بزرگسالي سرمستت مي كنه.خدا كنه كه من و بابات بتونيم بهترين و طلايي ترين روزها را برات رقم بزنيم.بخواب گل  كوچولوي من. آروم بخواب فردا روز ديگريست.فردا و فردا ها مال قدمهاي توست.

پانوشت: گمشده ها هنوز پيدا نشدند.منتظر امداد غيبي هستم.

پا نوشت ۲: پدرم در اومد تا این دو تا عکس آپلود شد.

 


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  توسط ساناز  |

 


من ساناز هستم .در آذر ماه 1380 با آقای شیک ازدواج کردم.تو این وبلاگ از خاطرات خوشی که با همسر عزیزم در زندگی دارم می نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم که چقدر همدیگر را دوست داریم . 2 دی ماه 1387 برامون همیشه جاودانه شده چون خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرده تا به زندگیمون رنگ و بویی تازه بده .وجود دخترم هلن برکت زندگیمون شده و ما با نگاه کردن به او می فهمیم که زندگی چقدر زیباست و ما چقدر خوشبخت هستیم.امیدوارم خدا به مدد خودش عشقمون بهم را هر روز بیشتر و بیشتر کنه.
عکس هلن نازم در 5 ماه و 1 هفتگی .


 

 

**نیما شیر پسر
بهشت کوچکی به نام خانه ما
سایت اختصاصی مهدی وجدانی
خاتون عزیز
مطبخ خاله خانوم
یه وبلاگ خوشمزه
سايت آشپزي
خاطرات زايمان
ني ني سايت
مامي سايت
ني ني به به
سايت كودكان
كودك شيرين من(وبلاگ آموزشي)
شهرزاد(راهنماي پدر و مادرها)
آشپزي براي كودكان
**عسل بانو و امير سام كوچول موچولو
مامان شب تاب و ني ني جون
ري را جون
مامان روشن و هليا خوشمله
نوشته هاي من براي غنچه كوچكم( گلي بانو)
**مامان سارا و آرشيدا نانازي
خانواده كوچك من(ساناز بانو)
يه جاي دنج
مامان نازي و جوجه كوچولوش
مامان پرستو و درسا ناناز
مامان الميرا و ويونا نانازي
**مامان آزيتا و سوشيانس گل
مامان ليلا و آراد كوچولو
مامان دردانه و كيان كوچولو
خاله هستي
مامان پروين و كياراد كوچولوش
كياراد كوچولو ( اختصاصي)
گوبولي و پسر كوچولوش
مامان هاله و ارشيا گلي
فاطمه جون(پرچين خيال)
مامان بهاره و نيكان كوچولو
مامان مهسا و ملينا نانازي
مامان مريم و امير فربد گل
مامان نگار و الينا نانازي
مامان الهه و آنيتا ناناز
مامان عسل و رادين كوچولو
مامان بهاره و امير كوچولو
مامان شهناز و عبدالرحمن و عامر خوشمله
مامان مهسا و ترمه نانازي
مامان سوده و ايلياي ماماني
سرزمين من( D&d)
الهام بانو
سپيده بانو
مامان فيروزه و آرين كوچولو
مامان گلبانو و شازده پسمل
مامان سمانه و رونيكا نانازي
ني ني نازي( صبا جون)
تراوشات يك مغز خالي(فاطمه جون)
مكاپ ( فاطمه گل)
تمام آچه دوست مي دارم( رز عزيز)
مامان بزرگ و بابا بزرگ نيكا كوچولو
ني ني آرتين
مامان ليلي و آراز قهرمان
مامان سحر و تنديس نانازي
هلن عروس هيتاسب
ماماني و غزل خوشمله
مامان فريبا و ايليا توپولي
الناز (آواز دهل)
يك زندگي تازه
مامان توت فرنگي و ني ني تو راهي
خاطرات من و همكارانم در اداره
مامان آزاده و ماهان كوچولو
مامان مونا و رادين كوچولو
چهل قصه
فاطمه بانو (گاهی در شب)
مامان نازي و ني ني تو راهي
دختر شيرين ما
مادر خانومی و ملوسک خوشگل

 

 

 

 

RSS 2.0